غزلیات خیالی بخارایی (مجموعه کامل شعرهای عاشقانه قدیمی ایرانی از بخارایی)

غزلیات خیالی بخارایی (مجموعه کامل شعرهای عاشقانه قدیمی ایرانی از بخارایی)

در این بخش از سایت روزانه، ضمن معرفی این شاعرِ ارزشمند، مجموعه‌ای از غزلیات خیالی بخارایی (یا همان املای بخارایی) و دیگر شاعرانِ هم‌عصرِ او در بخارا را گردآوری کرده‌ایم. اشعاری که از یک سو، بازتابی از فرهنگ و ادب غنیِ ماوراءالنهر است و از سوی دیگر، درونمایه‌ای عمیق از «عشق، تقابل عقل و عشق و برتری عشق بر عقل، ستیز با زاهدنماها و رندنوازی» دارد. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ غزلِ شاعرانی آشنا شود که نامشان در دفتر پرآوازهٔ شعر پارسی، گم شده، اما کلامشان همچنان زنده و شنیدنی است.

فهرست موضوعات این مطلب

غزل‌های عاشقانه خیالی بخارایی

دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شد

به جای اشک همان دم ز راه دیده برون شد

دلا چه سود ز سودای زلف سرکش یارت

جز این که صبر تو کم گشت و درد هجر فزون شد

کجا ز سلسلهٔ عشق جان بَرَد به سلامت

دلی که در سر زلف تو پای بند جنون شد

بیا که مرغ دلم در هوای دانهٔ خالت

به دام زلف اسیر و به چنگ عشق زبون شد

گذشت عمر خیالی در انتظار و تو هرگز

ز راه لطف نپرسیدیش که حال تو چون شد

دل جفای خطت از دور قمر می‌داند

فتنهٔ چشم تو را عین نظر می‌داند

آنچه دوش از ستم زلف تو بر من بگذشت

گر تو آگاه نیی باد سحر می‌داند

گِرد کویت چو صبا بی‌سروپا می‌گردد

هرکه در راه غمت پای ز سر می‌داند

گفتمش رو که تو چیز دگری حور نیی

گر بگویم ملکی چیز دگر می‌داند

هنر محتسب این است که هردم جایی

می‌کند عیب منِ مست و هنر می‌داند

غیر از این شیوه خیالی که به یاد رخ توست

به خیال دهنت هیچ اگر می‌داند

دلم از زلف تو پا بستهٔ سودا آمد

بی دُر وصل توام اشک به دریا آمد

گفته بودی که بپرهیز ز تیر نظرم

چون نرفتیم پیِ گفت تو برما آمد

آب را از نظر انداخت روان مردم چشم

سوی او مژدهٔ خاک قدمت تا آمد

کلک نقّاش قدر چون صور حُسن کشید

ز آن میان نقش دهان تو چه گویا آمد

ای خیالی گله از شیوهٔ آن چشم مکن

این بلاها همه بر ما چو ز بالا آمد

اشعار خیالی بخارایی؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار این شاعر

شعرهای فارسی عاشقانه

دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندید

وه که هیچ از سر زلف تو کسی روز ندید

وقت دل گرم نشد تا ز غم عشق نسوخت

عود خوشبوی نشد تا الم سوز ندید

خویش را بر صف عشاق زدن کام دل است

عقل را عشق در این معرکه فیروز ندید

دیده استاد تر از چشم تو در دور قمر

هندوی عربده جوی ستم آموز ندید

تا خیالی طرف غمزهٔ شوخ تو گرفت

چه جفاها که از آن ناوک دلدوز ندید

شعرهای فارسی عاشقانه

دوش می گفتم که ماه این دلفروزی از که دید

جانب رویش اشارت کرد شمع و لب گزید

در صفات گوهر سیراب دندان صدف

چون دهن بگشاد از گفتار او دُر می چکید

کاکل و زلفش سیه کاری عجب از سر نهد

در سیاست گرچه این را بست و آن را سر برید

آه درد انگیز را از آتش دل فاش کرد

لاجرم زاین گرم نرمی باید او را برکشید

تا که عمر رفته بر من باز گردد ساعتی

دل ز پی فریاد می کرد و سرشکم می دوید

چون ز مژگانش خیالی ناوکی کرد التماس

غمزهٔ او هردمی فرمود گفت از من رسید

راستی را شیوه‌ای کآن سرو قامت می‌کند

گر به قصد سرکشی نبوَد قیامت می‌کند

دوش فکر ماه می‌کردم که جانان رخ نمود

روشنم شد این که اظهار کرامت می‌کند

ناصح ما از هنر بویی ندارد غیر از این

کاو به چندین عیب خود ما را ملامت می‌کند

دل به یاد غمزه‌اش پیوسته بیمار از چه روست

زآن قد و قامت چو کسب استقامت می‌کند

ای خیالی گریه افزون کن که فردا پیش دوست

بیدلان را آب رو اشک ندامت می‌کند

روی تو طعنه بر گُل سیراب می‌زند

لعل تو خنده بر شکر ناب می‌زند

سنبل شکسته خاطر از آن است در چمن

کز رشک سبزهٔ خطِ تو تاب می‌زند

خوش وقت نرگس تو که در عین سرخوشی

پیوسته در میانهٔ گل خواب می‌زند

در آرزوی خیل خیال تو هر شبی

باران اشک خانهٔ چشم آب می‌زند

روی از درش متاب خیالی به هیچ باب

چون مرد عشق لاف از این باب می‌زند

ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد

به هر دیار که رو آورد براندازد

گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزی

نخست تیغ تو از ذوق آن سراندازد

میان ما و غمت محرمی ست لیک رقیب

بر آن سر است که ما را به هم دراندازد

مرا ز پای در انداخت دست محنت تو

هزار بار برآنم که دیگر اندازد

کمان کین مکش ای فتنه جو که نزدیک است

که مرغ روح ز سهم بلا پر اندازد

اگر حدیث خیالی به حشرگاه رسد

ز عشق ولوله در صفّ محشر اندازد

غزلیات ناصر بخارایی [ گزیده ای از زیباترین اشعار و غزلیات ]

ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آورد

خطت به ریختن خون من نشان آورد

کمند زلف تو یارب چه راهزن دزدی ست

که بُرد نقد دل ما و رو به جان آورد

به نازکی کمرت هر دلی که از مردم

ربوده بود به یک نکته در میان آورد

به یاد لطف عذار تو مردم چشمم

هزار بار دم آب در دهان آورد

گذشته بود خیالی ز کوی رسوایی

خیال زلف تواش باز موکشان آورد

سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زد

که سرو قامت جانان علَم به صحرا زد

ببار بر سرم ای ابر مرحمت نفسی

که برقِ شوقِ تو آتش به خرمن ما زد

اسیر زلف تو ز آن شد دلم که روز نخست

به نقد قلب در آن حلقه لاف سودا زد

لبت به نکتهٔ شیرین چنان سخندان شد

که خنده بر دم جان پرور مسیحا زد

گهی رسید خیالی به کعبهٔ معنی

که از منازل دعوی دم تبرّا زد

شعرهای خیالی بخارایی

سرشک تا به کی از چشم آن و این افتد

مباد کز نظر خلق بر همین افتد

مگو به مردم بیگانه راز خود ای اشک

چنان مکن که حدیث تو بر زمین افتد

خوش است خلد برین و دلم نمی خواهد

که بی جمال تو هرگز نظر بر این افتد

کسی که قدّ تو بیند نه بیند ابرویت

چگونه کج نگرد هر که راست بین افتد

چو دل فتاد خیالی به دست خوش دارش

که باز دیر بیاید که این چنین افتد

سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شد

دعوی حلاج بر حق بود از آن منصور شد

شد شمع از سوختن این فنر بس پروانه را

کاو به هر جمعیّتی در عاشقی مشهور شد

شام رمزی گفت از مویش چنین تاریک شد

صبح چون دم زد ز رویش عالمی پرنور شد

خواست موسی کز تجلاّی رخش از خود رود

طور قسمت بین که این دولت نصیب طور شد

تا قضا از محنت شام فراقش یاد داد

عاشقان را روزگار ماتم خود سور شد

در میان ما و جانان جز خیالی پرده نیست

عاقبت آن نیز هم از پیش خواهد دور شد

سرو هرگز در چمن کاری چنین زیبا نکرد

کز خجالت پیش بالای تو سر بالا نکرد

نقد جان در حلقهٔ زلف تو بازاری نیافت

تا متاعِ خوشدلی را در سر سودا نکرد

اشک را زآن رو فکندم از نظر کاندر رهت

زو ندیدم آب رویی تا مرا رسوا نکرد

ماجرای آب چشم گوهر افشان مرا

«تا شنید آن بی‌وفا دیگر گذر بر ما نکرد»

با خیالی روزگاری لعل شیرین کار تو

گفت روزی چارهٔ کارت کنم امّا نکرد

سروِ قدّت طرف باغ چو پا می‌ماند

شمشاد ز حیرت به هوا می‌ماند

با سر زلف تو مرغی که در آویخت چو من

هیچ شک نیست که در دام بلا می‌ماند

آب چشم است که بر خاک رهت خواهد ماند

یادگاری که پس از مرگ ز ما می‌ماند

زاهد از کبر پلنگ و به حیل روباه است

بنگریدش که در این ره به چه‌ها می‌ماند

کردمی صبر به درد تو ولیکن غم عشق

هرکجا ماند قدم صبر که را می‌ماند

ای خیالی چو دم از عشق زدی رسوا شو

گر تو رسوا نشوی عشق تو را می‌ماند

سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند

عجب نباشد اگر با من گدا ندهند

بیا که آنچه به رندان ره نشین دادند

به محرمان درِبار کبریا ندهند

چو می دهند زکات از کرم به مسکینان

مرا که از همه مسکینترم چرا ندهند

نمی زنیم دم از آب روی تا در عشق

ز گریه غایت مقصودِ ما به ما ندهند

گمان مبر که بپرسند از گناه کسی

نخست مژدهٔ عفو گناه تا ندهند

گهی که خوان عنایت کشد خیالی عشق

مرا بگیر نصیبی اگر تو را ندهند

سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نماید

چه لازم است مه من که شب ستاره نماید

چنین که نیست به جز پرده مانعی ز جمالت

امید هست که او نیز پاره پاره نماید

شبی کز ابروی شوخت میان گوشه نشینان

حکایتی گذرد ماه نو کناره نماید

گهی که راست کند قامت تو تیر بلا را

خرد که کار برآر است هیچکاره نماید

کسی ز راز دل و دیده کی خبر شود اینجا

مگر که اشک من این راز آشکاره نماید

نمود با دل سختش تصوّر تو خیالی

چو آبگینه که تیزی به سنگ خاره نماید

اشعار ناصر بخارایی؛ زیباترین غزلیات، قطعات و رباعیات این شاعر

شبی کآن ماه با ما خوش برآید

عجب نبود که روز غم سرآید

درآمد از در و شد خانه روشن

دگر با ما از این در می درآید

مرا تشویش اشک ای دیده بر شد

به کویش بعد از این تا کمتر آید

به آب دیده در دل تخم مهرش

همی کارم ولی با خون برآید

خیالی در فن شوخی محال است

که فرزندی چو او از مادر آید

اشعار غزل زیبا

صاحب روی نکو منصب دولت دارد

خاصّه خوبی که نشانی ز مروّت دارد

این همه لطف که در ناصیهٔ خورشید است

ذرّه‌ای نیست ز حسنی که جمالت دارد

گر کسی پیش بتی سجده کند عیب مکن

تو چه دانی که در این سجده چه نیّت دارد

دولت فقر که دیباچهٔ شاهنشاهی ست

بی دلی راست مسلّم که غنیمت دارد

گرچه در خورد نثار تو خیالی را هیچ

نیست در دست، غمی نیست چو همّت دارد

اشعار غزل زیبا

ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب می‌سازد

مرا در پیش مردم دم به دم بی‌آب می‌سازد

مگر دارد کمینی بر دل بیدار من چشمت

که هر ساعت به نازی خویش را در خواب می‌سازد

سبب رنج و غمت شد راحت و عیش مرا، بنگر

که چون بی‌خانمانی را خدا اسباب می‌سازد

صبا چون با سر زلف تو دست‌آویز می‌گردد

ز غم جمعی پریشان‌حال را در تاب می‌سازد

خیالی را که می‌سوزد از آن لب وعدهٔ بوسی

که بیمار تب هجر تو را عنّاب می‌سازد

صبا به تحفه نسیمی که دلگشای آرد

شمامه‌ای ست که ز آن جعد عطرسای آرد

اگر نه در پس زانوی محنت آرد سر

چگونه پیش برد دل به هرچه رای آرد

دل از لب تو به شکر است و آنچنان مجنون

که چشم داشت که حقّ نمک به جای آرد

وداع کز سر کوی تو درد سر بردیم

رسیم باز به خدمت اگر خدای آرد

طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمی‌کند

ورنه به جان بی‌دلان عشق چه‌ها نمی‌کند

هرچه در آن رضای تو نیست اگرچه طاعت است

جان به هوس نمی‌خرد دل به رضا نمی‌کند

وه که به جان دیگری غمزهٔ شوخِ تو ستم

می‌کند و رعایتِ خاطر ما نمی‌کند

گفتم اگر وفا کنی صرف تو باد عمر من

گفت برو که با کسی عمر وفا نمی‌کند

دوش سگ در توام گفت در عنایتی

باز کنم به روی تو، گفت، چرا نمی‌کند

هر نفس از زبان تو خواری خود به گوش خود

می‌شنود خیالی و غیر دعا نمی‌کند

طوطیِ عقلم که دعویّ تکلّم می‌کند

چون دهانت نقش می‌بندد سخن گم می‌کند

از فریب غمزه دانستم که عین مردمی‌ست

چشم مستت آنچه از شوخی به مردم می‌کند

گر ندارد از گُل روی تو رنگی از چه رو

غنچه از شادی به زیر لب تبسّم می‌کند

ساقیا زآن رو ز دوران شاکرم کاو عاقبت

خاک هستی مرا خشت سر خُم می‌کند

بی‌رخت آگه ز فریاد خیالی بلبل است

کاو ز شوق رویِ گل با خود ترنّم می‌کند

عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کرد

داغ سودای مرا فکر خطت افزون کرد

دیده را از قبل اشک هر آن راز که بود

به خیالت همه را دوش ز دل بیرون کرد

حلقه یی از شکن سلسلهٔ موی تو بود

زلف لیلی که به هر شیوه دلی مجنون کرد

دل بشد در طلب وصل و نشد معلومم

که چسان رفت در این راه و به آخر چون کرد

چنگ در پردهٔ عشّاق زد و راست نشد

عود سازی که در این دایره بی قانون کرد

هیچ کس خرده بر اشعار خیالی نگرفت

تا به وصف قد تو طبع خرد موزون کرد

غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد

چون نرگس دلجویت با ما نظری دارد

از حالِ دل ریشم تیر تو خبردار است

ز آن روی که او گه گه زاین ره گذری دارد

گویند شکر ذوقی دارد به مذاق امّا

نوش لب شیرینت ذوق دگری دارد

ای مه شب عیشم را بر هم مزن و پرهیز

از آه سحر خیزان کآخر اثری دارد

با ملک جهان میلی ز آن نیست خیالی را

کز عالم درویشی اندک خبری دارد

غزلیات آشفته شیرازی / گلچین شعر عاشقانه و غزل از این شاعر

عکس نوشته اشعار خیالی بخارایی

کس نیست که کار ما برآرد

کار همه را خدا برآرد

خاک رهش ای سرشگ گِل ساز

تا یار در جفا برآرد

ز آن پیش که آه سرد و اشکم

باران شود و هوا برآرد

باشد که هوای کوی جانان

از کوی هوس مرا برآرد

گر سر بنهد ز غم خیالی

شوق تو سر از کجا برآرد

کسی چو نیست که پیش تو عذر ما خواهد

تو در گذار که عذر تو را خدا خواهد

لبت خرید به بوسی مرا و جان طلبید

ضرور هر که خَرَد بنده آشنا خواهد

اگر چه هرچه ز من خواست می برد چشمت

هنوز تا دل بی رحم تو چه ها خواهد

به باد صبح بگو تا نسیم زلف تو را

به طالبی برساند که از هوا خواهد

کسی به کوی محبّت قدم تواند زد

که دست از همه وا دارد و تو را خواهد

بدین امید خیالی ملازم همه جاست

که جان دهد به هوای تو هرکجا خواهد

کسی را که رویت هوس می‌کند

کی اندیشه از روی کس می‌کند

کند زاهد انکار خوبان ولی

به عهد تو این کار بس می‌کند

تو را بارک الله چه زیبا رخی‌ست

که هرکس که بیند هوس می‌کند

دمی هم‌نفس شو که نقد حیات

فدای همان یک نفس می‌کند

به جان خیالی غمت عاقبت

بکرد آنچه آتش به خس می‌کند

کسی کآشفتهٔ سودای آن زنجیر مو آمد

به هرجا رفت چون مجنون نمون شهر و کو آمد

به باغ از نکهت زلفت شبی سنبل صلا درداد

صبا عمری در این سودا برفت و مشک‌بو آمد

به اشک این بود دی عهدم که ننهد پا به روی من

ز عین بیرهی عهدم دگر کرد و به رو آمد

مرا حاصل همین بس از سرشک خویش ای مردم

که بار دیگر آب رفتهٔ بختم به جو آمد

پس از چندین سخن رمزی ز می گفتم به مخموران

صراحی را ز گفتارم همی در دل فرو آمد

اگرچه رفت بر باطل خیالی حاصل عمرت

چه غم چون در دل شیدا خیال روی او آمد

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند

چگونه باز به روی تو دیده باز کند

چه جای سرو که شمشاد باغ جنّت را

نمی رسد که به قدّ تو پا دراز کند

مپوش دیده ز رویم که بخت برگردد

ز هر که بر رخ درویش در فراز کند

تویی که چشم تو را نیست رسم مردمی یی

به غیر از این که به اهل نیاز ناز کند

گمان مبر که به کامی رسد ز نوش لبت

دلی که از الم نیش احتراز کند

امید هست که در باغ جان خیالی را

هوای سرو بلند تو سرفراز کند

کسی کاو به جانان وصالی ندارد

ز جان بهره الاّ ملالی ندارد

غنیمت شمر وصل خورشید رویی

که خورشید حسنش زوالی ندارد

پریچهره یی را که نبود وفایی

اگر خود فرشته ست حالی ندارد

عجب چون نمانم … گُل

که دید آن رخ و انفعالی ندارد

به جز فکر تصویر موی میانش

خیالی به خاطر خیالی ندارد

غزلیات اسیری لاهیجی ( مجموعه شعرهای عاشقانه و شاهکار این شاعر بزرگ )

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد

کجا به حلقهٔ عشّاق سر فرو دارد

گدای میکده را حاصلی ز هستی نیست

به غیر دست که در گردن سبو دارد

دلا مراد دل خود ز غیر دوست مجو

که هرچه غایت مقصود توست او دارد

کسی به منزل مقصود بر طریق هوس

نمی رسد، مگر آن کس که جستجو دارد

مقرّر است که شایستهٔ نکویی نیست

کسی که بد کند و خویش را نکو دارد

کمینه خاکِ درِ خود شمر خیالی را

به شکر آنکه خدایت به آب رو دارد

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.