شعر شماره ۱۷ از مجموعه اشعار نیما یوشیج؛ ول کنید اسب مرا راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را …
شعر شماره ۱۷ از مجموعه اشعار نیما یوشیج را در روزانه بخوانید. نیما به زبان فارسی شکل نوینی بخشید و با استفاده از واژگان جدید و ترکیبهای بدیع، شعری خلاقانه و تازه خلق کرد که هنوز هم تأثیرگذار است.

شعر شماره ۱۷
ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.
رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
فکر می کردم در ره چه عبث
که ازین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگیرد
مشکلها آسان.
و جهان را داند
جای کین و کشتار
و خراب و خذلان.
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا
شده اش می سوزد.
از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم
بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ـــ ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون ـــ
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۶ از مجموعه اشعار نیما یوشیج؛ در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر …
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۵ از مجموعه اشعار نیما یوشیج؛ در پیش کومه ام در صحنه ی تمشک بیخود ببسته است
تفسیر این شعر

این شعر به نوعی توصیف سفر و تجربههای تلخ و ناگوار شاعر در دنیایی پر از جنگ و کشتار است. در ادامه، به زبان سادهتر و با توضیحات مناسب به بررسی آن میپردازیم:
▎بخش اول:
شاعر از دیگران میخواهد که اسبش را رها کنند و او را در سفرش تنها بگذارند. او احساس میکند که به خاطر خیالی سرکش و بیهدف به خانهای کشیده شده است. این نشاندهندهی ناامیدی و سردرگمی اوست.
▎بخش دوم:
شاعر دربارهی سرزمینهای دور صحبت میکند که در آنها هیچ شادی وجود ندارد و فقط جنگ و کشتار حاکم است. او توصیف میکند که در این سرزمینها، گلها در کنار جسدها رشد میکنند، که نشاندهندهی تضاد بین زیبایی و زشتی است.
▎بخش سوم:
شاعر به این فکر میکند که چرا باید در این بیابان خطرناک سفر کند. او به نظر میرسد که در ابتدا فکر میکرده که هر کسی میتواند از این مسیر عبور کند، اما اکنون متوجه شده که این کار بسیار دشوار است. او به مشکلاتی اشاره میکند که نمیتوانند به سادگی حل شوند.
▎بخش چهارم:
شاعر به بازگشتش به همان بیابان اشاره میکند و احساس میکند که هیچ فرصتی برای توقف ندارد. او از حس غارت و از دست دادن همه چیز صحبت میکند و متوجه میشود که دلش (احساسات و آرزوهایش) را در این راه گم کرده است.
▎بخش پنجم:
در نهایت، او به این نتیجه میرسد که دل فولادیش (استقامت و قدرتش) در دستان افرادی بداندیش افتاده است. او به خون برادرانش اشاره میکند که بیگناه در جنگها قربانی شدهاند و این موضوع باعث عذاب وجدان او میشود.
این شعر به نوعی نمایانگر احساسات عمیق شاعر دربارهی جنگ، کشتار و ناامیدی است. او از زیباییهایی صحبت میکند که در سایهی خشونت و درد وجود دارند و نشاندهندهی تضادهای زندگی انسانهاست. شاعر در نهایت احساس تنهایی و فقدان را تجربه میکند و دلش را در میان این همه درد گم کرده است.
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۴ از مجموعه اشعار نیما یوشیج؛ خشک آمد کشتگاه من درجوار کشت همسایه
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۳ از مجموعه اشعار نیما یوشیج؛ پا گرفته است زمانی است مدید …










