شعر شماره ۱۵ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای …
شعر شماره ۱۵ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد را در روزانه قرار دادهایم. فروغ فرخزاد با استفاده از زبان و فرمهای جدید، به ویژه شعر نیمایی و سپید، به بازتعریف شعر فارسی کمک کرد. او از قید و بندهای قالبهای کلاسیک فراتر رفت و با زبانی ساده و صریح، احساسات عمیق خود را بیان کرد. این نوآوری باعث شد تا شعر فارسی به سمت مدرنیته حرکت کند و فضایی جدید برای بیان اندیشهها و احساسات فراهم آورد. همچنین شعر شماره ۱۶ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ چرا توقف کنم،چرا؟ پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۱۵
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها
به یکدیگر
آن بام های بادبادک های بازیگوش
آن کوچه ها گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمک های
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جتجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه ء چوبی
بر رشته ء سست طناب رخت
بر گیسوان کاج های پیر
وو فکر می کردم به فردا ، آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز می شدی
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور
وطرح سرگردان پرواز کبوترها
در جام های رنگی شیشه
…فردا
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنهء خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدان های خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای ذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزهای هر سایه رازی داشت
هر جعبه ئ صندوقخانه ء سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر،
گویی جهانی بود
هرکس از تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمان بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع اکت و محجوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در ز ری قدمها پهن مشد ، کش میامد ، باتمام
لحظه های راه می آمخت
و چرخ می زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم
های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار باران بود که می ریخت ، که می ریخت
که میرخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ هایی
آبی رنگ
دستی که با یک گل از پشت دیوار صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر، بر این دست مشوش
مضطرب، ترسان
و عشق،
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم
ما با زبان ساده ء گل های قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه
می بردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ ، با پیغام های بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی
هستی
ناگاه
محصورمان می کرد
و ذبمان می کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مپل نباتاتی که در خورش می پوسند
از تابش خورشید، پوسند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهو خیابان های بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام …
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی
تفسیر این شعر

این شعر زیبا و عمیق از فرخزاد است و به یادآوری روزهای گذشته و حسرت بر آن روزها میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و توصیفاتی دقیق، احساسات خود را نسبت به گذشته و تغییرات زندگی بیان میکند. در ادامه، هر بخش را به زبان ساده توضیح میدهم:
بخش اول: یادآوری روزهای خوب
• آن روزها رفتند…: شاعر به یاد روزهای خوب و سالمی میافتد که گذشتهاند. او به آسمانهای زیبا، درختان پر از گیلاس و خانههای زیبا اشاره میکند.
• بامهای بادبادکهای بازیگوش: او به خاطرات کودکی و بازیهای شاد اشاره دارد.
بخش دوم: احساسات عمیق
• آوازهایم چون حبابی…: در آن روزها، احساساتش بسیار زنده و شاداب بودند. او با شادی به دنیا نگاه میکرد.
• چشمم به روی هرچه میلغزید…: او هر چیزی را با اشتیاق و علاقه مینگریست و گویی زندگی را با شیرینی نوش جان میکرد.
بخش سوم: روزهای برفی
• آن روزهای برفی خاموش…: شاعر به یاد روزهای برفی میافتد که از پشت شیشه به بیرون نگاه میکرده و زیبایی برف را تماشا میکرده است.
• فردا…: او به آینده و تغییراتی که در آن رخ خواهد داد فکر میکند.
بخش چهارم: حسرت بر گذشته
• گرمای کرسی خواب آور بود…: او به یاد دوران کودکیاش و آرامش آن زمان میافتد.
• در باغچه میگشتم افسرده: حالا او در باغچه قدم میزند و احساس غم و افسردگی دارد.
بخش پنجم: روزهای پر از راز
• آن روزهای خواب و بیداری…: شاعر به روزهایی اشاره دارد که هر گوشهای راز و زیبایی خاص خود را داشت.
• هرکس از تاریکی نمیترسید: او یادآوری میکند که در آن زمانها، ترس از تاریکی وجود نداشت و همه چیز زیبا بود.
بخش ششم: بازار و شادیها
• بازار در بوهای سرگردان شناور بود…: شاعر به بازار و شلوغی آن اشاره میکند که پر از عطرها و صداهای خوشایند بود.
• بازار باران بود که میریخت: باران نمادی از زندگی و تازگی است که در بازار جاری بود.
بخش هفتم: عشق و زیبایی
• آن روزهای آشنایی های محتاطانه…: او به عشقهای جوانی و احساسات لطیف اشاره میکند.
• عشق، که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد: عشق در آن زمانها بسیار خالص و معصومانه بود.
بخش هشتم: حسرت نهایی
• اکنون زنی تنهاست: شاعر به حالتی از تنهایی و افسردگی اشاره میکند. دختری که زمانی شاداب و سرزنده بود، اکنون به زنی تنها تبدیل شده است.
شعر به زیبایی حسرت بر روزهای گذشته، شادیهای کودکی، عشقهای معصومانه و تغییرات زندگی را بیان میکند. شاعر با تصاویری زیبا، احساسات عمیق خود را نسبت به گذشته و حال بیان کرده و نشان میدهد که چگونه زمان میتواند انسانها را تغییر دهد.
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۲ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ بیش از اینها ، آه ، آری بیش از اینها میتوان …
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۱ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ باد ما را با خود خواهد برد در شب کوچک من …










