اشعار قدسی مشهدی (گلچین غزلیات، رباعیات، مثنوی و اشعار زیبا)

اشعار قدسی مشهدی (گلچین غزلیات، رباعیات، مثنوی و اشعار زیبا)

اشعار قدسی مشهدی را در سایت ادبی روزانه قرار داده‌ایم. حاجی محمّدجان قدسی مشهدی مشهور به قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوان برجای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسید.

فهرست اشعار قدسی مشهدی

غزلیات

زود به کردم من بی‌صبر داغ خویش را

اول شب می‌کشد مفلس چراغ خویش را

گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباش

هیکل تن کرده‌ام چون لاله داغ خویش را

می‌گساران دیگر و خونابه‌نوشان دیگرند

بر حریفان زان نپیمایم ایاغ خویش را

حیرتی دارم که در فصل چنین دهقان وصل

بر تماشایی چرا در بسته باغ خویش را

خشک شد مغزم ز سودا غمزه ساقی کجاست

تا زخون خویش تر سازم دماغ خویش را

شام خطت گرفته ز صبح آفتاب را

زان روز خوش نمانده جهان خراب را

بر نام هیچ‌کس رقم روز خوش نبود

خواندیم هر دو رو ورق آفتاب را

بی‌غم نفس نمی‌کشم و جای عیب نیست

گر دردکش به لای برآرد شراب را

از سوختن منال چو بردی به غم پناه

نسپرده کس به شعله امانت کباب را

ساغر مدد ز باطن مینا طلب کند

صبح است پیر و پیش قدم آفتاب را

قدسی دلم خلل نپذیرد ز حادثات

نتوان خراب کرد سرای خراب را

بی‌حرز شعله نگذرد از پیش داغ ما

پروانه احتراز کند از چراغ ما

چون دیده دور شد از تو رنگ نگه پرید

تا رنگ می‌رسید شکست ایاغ ما

یک روزه عیش ما نشود محنت دو کون

عاجز بود زمانه ز برگ فراغ ما

در کوی عشق خضر به ما پی نمی‌برد

هر موی اگر شود قدمی در سراغ ما

امیدواری‌ام به خیال تو هم نماند

تا ریشه نهال خزان کرد باغ ما

بوی محبتی ز گل و لاله درنیافت

آشفته شد ز نکهت گلشن دماغ ما

قدسی کفایت است در اسباب عاشقی

رخسار زرد و دیده پرخون داغ ما

به پیامی که کند باد صبا یاد مرا

روم از دست ندانم که چه افتاد مرا

به کمند سر زلف تو گرفتار مباد

آنکه خواهد کند از قید تو آزاد مرا

دشمنی کر پی بیداد مرا یاد کند

به از آن دوست که هرگز نکند یاد مرا

دوش وقت سحر از حسرت گل مرغ چمن

ناله‌ای کرد که آورد به فریاد مرا

آن ستم کرد شب هجر که در روز وصال

نتوان کرد به صد عذر ستم شاد مرا

شاد از آنم به خرابی که چو ویران گردد

خانه چون گل نتوان ساختن آباد مرا

آنچنان دور فتادم ز خرابات که دوش

سبحه چون آبله از دست نیفتاد مرا

نکنم ترک نظربازی خوبان قدسی

به جز این شیوه نیاموخته استاد مرا

تا بود گریه کی آباد شود خانه ما؟

جغد را پای به گل رفته به ویرانه ما

ما از آن سوختگانیم که معمار ازل

طرح آتشکده برداشت ز کاشانه ما

عشق پیوسته به دنبال دلم می‌گردد

شعله آید به طلبکاری پروانه ما

جرم می خوردن ما نیست کم از طاعت کس

کار صد توبه کند گریه مستانه ما

چون تهی دیده که آرد به کسی روی نیاز

چشم بر چشم صراحی زده پیمانه ما

حرف دیوانه شنیدن ز خردمندی نیست

عاقلان گوش نکردند بر افسانه ما

چون سپندی که بود بر سر آتش قدسی

هرگز آرام نگیرد دل دیوانه ما

اگرچه خدمت مسجد نشد حواله ما

چراغ میکده روشن شد از پیاله ما

به سنگ خاره چه می‌کرد بازوی فرهاد

نمی‌گشود اگر راه تیشه ناله ما

ز عکس چهره ما زرد شد رقم ور نه

به آب زر ننویسد کسی رساله ما

چو کاسه‌ای که به آن می ز خم برون آرند

به می درون و برون شسته شد پیاله ما

حدیث مختصر اولی‌ست ور نه چون قدسی

هزار شرح فزون داشت هر مقاله ما

پژمردگی نبرد بهار از گیاه ما

چون لاله جزو تن شده بخت سیاه ما

روزی که نبود آینه حسن در نظر

در چشمخانه زنگ برآرد نگاه ما

ما صبح صادقیم و دم از مهر می‌زنیم

آیینه تیرگی نپذیرد ز آه ما

آن‌کس که پی به مزرع امید ما نبرد

گیرد مگر ز برق سراغ گیاه ما

آتش کشد زبانه چو شمع از زبان او

کلک فرشته گر بنویسد گناه ما

از دیده نر و دل روشن به راه عشق

افتد بر آب و آینه چون عکس راه ما

قدسی کفایت است در اثبات عاشقی

رخسار زرد و دیده گریان گواه ما

امشب سیه‌ترست ز شب‌های دیگرم

قدسی مگر شود مدد صبح آه ما

خوشدل کند خیال تو هجران‌کشیده را

آتش گل است دیده گلشن‌ندیده را

تا آب دیده خون نشود بر زمین مریز

در شیشه واگذار می نارسیده را

تسلیم شو که اجر شهادت نمی‌دهند

در کوی عشق کشته در خون تپیده را

بازآ که در فراق رخت نقش روز و شب

خال سفید و آب سیاه است دیده را

ذوق طرب کجا دل غمگین من کجا

لذت ز باده نیست لب خون مکیده را

بی‌درد گو بنال که سیماب اگر شود

خوبان نمی‌برند دل آرمیده را

ز نقش کینه چو پاک است لوح سینه ما

به دوستی که تو هم دل بشو ز کینه ما

ز خیره‌چشمی خود سوختم که یار امروز

هنوز در عراق است از نگاه دینه ما

ز اشتیاق خدنگ تو بعد مردن هم

شود نشانه تیر استخوان سینه ما

بلا بود دل آسوده درد عشق کجاست

که سنگ تازه کند عهد آبگینه ما

امید خوش‌دلی از ما مجوی ای همدم

که عشق داده به طوفان غم سفینه ما

توانگریم ز اسباب غم چنان قدسی

که روزگار بود مفلس از قرینه ما

از جا نبرد صحبت اهل هوس مرا

آتش نیم که تیز کند خار و خس مرا

آمیزشم چو جغد شگون نیست بر کسی

گو آشنای خویش مدان هیچ‌کس مرا

هنگام عرض حال ز چین جبین تو

در سینه چون حباب گره شد نفس مرا

بر من زمانه منت بال هما نهد

افتد به سر چو سایه بال مگس مرا

دنبال کاروان بلا عشق دم‌به‌دم

آواز می‌کند به زبان جرس مرا

ای عندلیب نیست مرا بر تو حسرتی

گلشن ترا مبارک و کنج قفس مرا

مطلب مشابه: بهترین اشعار وحشی بافقی در قالب قطعات (گلچین قطعات ناب)

مطلب مشابه: اشعار افسر کرمانی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و دیگر اشعار

غزلیات

تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش را

خود زدم آتش به دست خود گیاه خویش را

شکوه‌ای در دل گذشت از هجر او تیغم سزاست

هیچ‌کس چون خود نمی‌داند گناه خویش را

همچو خواب‌آلوده از کاروان افتاده دور

در تماشایش نظر گم کرده راه خویش را

می‌شود معلوم سوز سینه از دود جگر

همچو مشک آورده‌ام با خود گواه خویش را

گفتم از سوز درون رمزی و دل‌ها شد کباب

وای اگر می‌دادم از دل رخصت آه خویش را

نیست قدسی شام تنهایی جز او کس بر سرم

چون ندارم عزت بخت سیاه خویش را؟

ز رشک، باد صبا گرچه سوخت جان مرا

ولی ز برگ گل آراست آشیان مرا

مراست جذبه شوقی که هر کجا می‌رم

هما به کوی تو می‌آرد استخوان مرا

خوشم به گریه خونین که فرق نتوان کرد

به وقت چیدن گل، از گل آشیان مرا

هزار شکر از آن عقده جبین دارم

که گاه شکوه گره می‌زند زبان مرا

سری ز قصه عاشق برون نمی‌آرند

کسی چرا کند آغاز داستان مرا

چه گریه‌ها که کند بر بضاعت کم خویش

چو ابر یاد کند چشم خون‌فشان مرا

خوشم که تا ز سر کوی عافیت رفتم

کسی ندیده چو قدسی دگر نشان مرا

کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را

آورم شمع و بدست آرم دل پروانه را

بی لبت در پای گلبن بس که خالی مانده‌است

می‌کند بلبل خیال آشیان پیمانه را

کلبه ما بی‌سرانجامان چراغی گو مدار

ما نرنجانیم از خود خاطر پروانه را

گر ز چشمم بوی خون آید گناه دیده نیست

بر سر لخت جگر باشد بنا این خانه را

خامه تکلیف از بیگانه برنگرفته عشق

شانه محراب است در زلفت دل دیوانه را

درد دل قدسی مگو با مردمان چشم خویش

محرم این راز نتوان کرد هر بیگانه را

کی حرف ملامت شکند خاطر ما را؟

خصمی به چراغم نبود باد صبا را

در سایه دیوار خودم خفته غمی نیست

گر بر سر من سایه نیفتاد هما را

یا منع من از دیدن رویش منمایید

یا دیده گشایید و ببینید خدا را

گردیده بلا رام مبادا رمد از دل

زنهار به دردم مکن اظهار دوا را

یا رب ز چه از خرمن ما برنکند دود

برقی که بسوزد به دل خاک گیا را

بر چهره ز خوناب کسی رنگ نبیند

گر ناخن غیرت نخراشد دل ما را

احباب تسلی به خیال تو نگشتند

انصاف صلایی نزد این مشت گدا را

دلبستگی نماند به وارستگی مرا

وارستگی مباد ز دلبستگی مرا

آسودگی به شربت مرگم علاج کرد

دشمن طبیب گشت درین خستگی مرا

کردم ز عشق شکوه تلافی نمی‌شود

سوزند اگر به آتش وارستگی مرا

روزی که جامه بر قد احباب دوختند

عشقت قبول کرد به شایستگی مرا

ترسم ز نازکی شکند شیشه دلم

در بر کش ای نسیم به آهستگی مرا

قدسی روم طفیل حریفان به بزم او

هرگز نخواند یار به دانستگی مرا

فکند از نظری دیده حسود مرا

ز خویش کرده جدا آتشی چو دود مرا

غرور کعبه روانم دلیل بتکده شد

وگرنه تاب فراق حرم نبود مرا

روا مدار که گردد مزید خواهش غیر

نوازش ستمی کز تو چشم بود مرا

ز سیر گلشن وصلت چه طرف بربستم

به غیر از این که به دل حسرتی فزود مرا

ز رشک می‌زند امروز نشتر طعنم

کسی که دوش به عشق تو می‌ستود مرا

ز شکر عشق نبندم زبان که ایامی

ز دل به ناخن غم عقده‌ها گشود مرا

چه حاجت است تامل به قتل همچو منی

همان به است که بسمل کنند زود مرا

اسیر بخت سیاهم گذشت از آن قدسی

که زنگ از آینه دل توان زدود مرا

ز هجر کرد خبردار وصل یار مرا

صلای گشت خزان می‌دهد بهار مرا

سواد زلف بتان است نسخه بختم

سفیدبخت ندیده است روزگار مرا

ز عشق تا شدم آسوده زارتر گشتم

فزود نشئه این باده از خمار مرا

فغان که سوختم و آستین لطف کسی

نرفت آینه خاطر از غبار مرا

ز قدر مردمک چشم آفتاب شوم

به قدر ذره اگر بخشی اعتبار مرا

چو گفتمش ز چه بستی کمر به خونم گفت

کمر برای همین بسته روزگار مرا

نماند آرزویی در دلم که مردم چشم

به سعی گریه نیاورد در کنار مرا

مطلب مشابه: قصاید عطار نیشابوری؛ زیباترین قصاید گلچین شده عطار

مطلب مشابه: اشعار عمان سامانی؛ گلچین رباعیات، غزلیات و قصاید شاعر قدیمی

رباعیات

آنی تو که نیست در دعای تو ریا

وین حرف، نهفته نیست بر شاه و گدا

ای پیر جوان، تویی که در خانقهت

مقرون به اجابت است پیوسته دعا

گر دل نشود ز درد جانکاه جدا

خود را ز هوس کند به یک آه جدا

هر خوشه که مالیده شد از جور کفی

گردد به پفی دانه‌اش از کاه جدا

یا رب که فسانه مختصر کن ما را

خواب مستی ز سر به در کن ما را

ای پاکی مرد بی نگاه تو محال

صد خرده بگیر و یک نظر کن ما را

خواهی که کنی قبله سر کویت را

از خواهش کس، ترش مکن رویت را

با خلق، گشاده‌روی شو چون محراب

تا سجده برند طاق ابرویت را

افسرده مکن چو تیره‌روزان خود را

از آتش عشق، برفروزان خود را

جمعند موافقان و صحبت گرم است

ای شمع چه مرده‌ای، بسوزان خود را

بیهوده مشو برق گیاه فقرا

وز قهر مکَن چاه به راه فقرا

تو آتش خشم و فقرا خصم غضب

ای جمله غضب، حذر ز آه فقرا

گر یافته‌ای حقیقت عالم را

پیوند به اوست خاتم و آدم را

کس را به خیال که سرگشته مکن

بنمای باد نیر از دو عالم را

چون منصب عاشقی فلک داد مرا

شد دنیی و عقبی همه از یاد مرا

افتاده ز کار دو جهان است دلم

زان روز که کار با تو افتاد مرا

از بی‌هنری‌ست اینقدر داد مرا

کز قید هنر نکرد آزاد مرا

چون تیغ چه سان کنم نهان جوهر خویش؟

چون بخیه به روی کار افتاد مرا

گردون که به دیده خار افکند مرا

آتش به دل فگار افکند مرا

نی شمع به محفلی، نه گل در چمنی

بنگر به چه روزگار افکند مرا

آن گل که ز نکهتش بشد هوش مرا

چون خواند به باغ وصل خود دوش مرا

از بس که به خدمت ایستادم پیشش

رفتار چو سرو شد فراموش مرا

طبعی که بود حریص مر عصیان را

مایل باشد فزونی نقصان را

صاحب کالا قیمتش افزون گوید

هرچیز که دزد برده باشد آن را

رباعیات

هرچند خرد جلوه دهد سامان را

از جهل نجات کی دهد نادان را؟

نتوان به نعیم خلد باز آوردن

از رغبتِ جو، طبیعت حیوان را

مثنوی‌

چرا افسرده‌ای قدسی و دل‌گیر؟

نظر بگشای، کشمیرست، کشمیر!

تماشا کن که هنگام تماشاست

خریدار متاع عین، اینجاست

زند مرغ چمن هر سو منادی

که فصل گل، بود ایام شادی

سر دیوارش از گل رشک چین است

سر سبزی که می‌گویند، این است

به جای سبزه، در دامان کهسار

کشیده سرو، سر بر چرخ دوّار

نوایی بلبلش در چنگ دارد

که در یک پرده صد آهنگ دارد

درختانش ز بس دارند آزرم

چنارش ساق خود پوشیده از شرم

گلش را یک به یک می‌بردمی نام

زبان را گر بقا می‌بود در کام

اگر این است نزهت‌گاه کشمیر

هزاران جان فدای راه کشمیر!

چمن جوید زکات از کوهسارش

که باشد بر کمر نقد بهارش

سراسر کوه در سرو و صنوبر

درختان کرده خارا را مشجّر

لباس کوه، سامان دگر داشت

مشجّر ابره، خارا آستر داشت

ز بس سرو و صنوبر گشته انبوه

قیامت هست قایم بر سر کوه

ز نخل پایه پایه، بسته منبر

به گرد کوه چون بار صنوبر

شد از سرو و صنوبر ناپدیدار

لباس باغ در بر کرده کهسار

کسی از فیض بستانش چه گوید

کز آب تیغ کویش سرو روید

طریق حق به از رضوان که پوید؟

که در فردوس پاکشمیر گوید!

بود برجی به باغ شاهزاده

که با قردش بود گردون پیاده

نه برج است این به گردون سرکشیده

عروس ملک، گردن برکشیده

فضای عالم قدس از هوایش

قرار ربع مسکون از بنایش

فلک در سایه‌اش تا آرمیده

دگر روی حوادث را ندیده

نباشد عرش را افزون ز یک ساق

به یکتایی ازان این برج شد طاق

گلش چون از تجلی برفروزد

سپند آرد چراغ طور و سوزد

بهار صد چمن را درشکستند

که یک شاخ گل این جا نقش بستند

چنار از حسن بالادست خود شاد

که باشد زیر دستش سرو و شمشاد

نسیمش در بغل گیری چو کوشد

گلاب از غنچه چون فواره جوشد

ارم دارد درین گلشن تمنا

که در چشم تماشایی کند جا

دل مجنون شد از بیدش تسلی

که دارد بید مجنون، حسن لیلی

کبودی یاسمن را می‌فشارد

خیالش را که در بر تنگ دارد؟

بلند اختر ز سروش، سرفرازی

مدار سنبلش بر نافه‌سازی

فراغت را درین گلشن کمی نیست

غمی دیگر به غیر از بی‌غمی نیست

طریق مدح این گلشن ندانم

که در وصفش بود عاجز زبانم

بهاری این چنین، جای دگر کو؟

به قدر سیر این گلشن، نظر کو؟

متفرقات

ملامتگو چه می‌گردد ز پی مجنون شیدا را؟

نسازد هیچ عاقل تنگ بر دیوانه صحرا را

عنان به دست شتاب است تا درنگ ترا

کسی چون صلح نفهمد زبان جنگ ترا

آنکه کرد از داغ دل، روشن چراغ لاله را

بر دل من کاش می‌افزود داغ لاله را

گر ز دل آهم نمی‌خیزد نه از افسردگی‌ست

دود دل بر سر نمی‌باشد چراغ لاله را

کی رسد هرگز گزند از چشم بد، خوب مرا

کز فروغ حسن نتوان دید مطلوب مرا

شعله، پردازد حدیث شوق من با صد زبان

چون بسوزد غیر پیش یار، مکتوب مرا

مانع گریه نشد چشم مرا دیدن تو

تاب خورشید کجا خشک کند دریا را

پرده بر داغ کشم چون روم از شهر برون

بر دل لاله چرا تنگ کنم صحرا را

کی به سودای دلم سلسله مویی برخاست

که سر زلف تو بر هم نزد آن سودا را

غم عشق تو در هر جا که محکم می‌کند پا را

بود اول حکایت این که جان خالی کند جا را

به جای لاله و گل دیده پرخون برون جوشد

بت من بر زمین هرجا گذارد آن کف پا را

یکی از رتبه اعجاز عشق این است خوبان را

که طفلی می‌تواند کرد کار صد مسیحا را

همدرد زلیخا شده یعقوب وگرنه

کی این همه مهر است به فرزند، پدر را

چشم از مژه گو در کمرش پنجه مینداز

هرگز نکند شانه کسی موی کمر را

مست آن بزمم که خون دل شراب ناب اوست

مرغ آن باغم که پیکان غنچه سیراب اوست

تا اشک تو بر عارض پرنور فرو ریخت

از رشک گلت آب رخ حور فرو ریخت

باز دل پای‌بند دام کسی‌ست

روز و شب گوش بر پیام کسی‌ست

گو نفس بعد ازین ز سینه تنگ

پا برون نه، که این مقام کسی‌ست

هیچ‌کس نیست در جهان آزاد

هرکه را بنگری به دام کسی‌ست

بی غم چه گویمت که دلم چون در آتش است

لیلی به ناز رفته و مجنون در آتش است

پرویز گو بسوز که فرهاد را هنوز

نعل محبت از پی گلگون در آتش است

حسرت کشیم و آه دمادم متاع ماست

خون جگر نمک‌چش خوان وداع ماست

بر خوان هیچ‌کس جگر پاره‌پاره نیست

این لقمه وقف مایده اختراع ماست

منم که خون جگر، لاله‌زار باغ من است

جراحتی که ز مرهم فزوده داغ من است

به دست عشق چنان کرده‌ام پی خود گم

که گم شود پی آن کس که در سراغ من است

در دلم مهر تو بهر دگری جا گذاشت

در سرم آتش سودای تو سودا نگذاشت

با فسون سخنت دعوی اعجاز مسیح

بود حرفی لبت آن هم به مسیحا نگذاشت

آب یا رب ز که گیرد پس ازین ابر بهار

رشک چشم تر من، آب به دریا نگذاشت

مطلب مشابه: غزلیات محتشم کاشانی؛ مجموعه اشعار ناب و غزل از شاعر قدیمی

مطلب مشابه: غزلیات سنایی؛ مجموعه دلنشین و غزلیات ناب سنایی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.