اشعار ادیب صابر؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین مجموعه شعر

اشعار ادیب صابر؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین مجموعه شعر

اشعار ادیب صابر را در سایت ادبی روزانه گردآوری کرده‌ایم. شرف‌الادباء شهاب‌الدین ادیب صابر بن‌اسماعیل ترمذی شناخته شده به ادیب صابر شاعر ایرانی از ترمذ بود. او در زمان سلجوقیان می‌زیسته‌است. شهاب‌الدین در ترمذ ادب آموخت و شاعری آغاز کرد. سپس در جوانی به خراسان رفت و به فراگیری دانش پرداخت. پس از آن او در شهرهایی مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذراند. او در اشعارش خود را صابر و گاه ادیب خوانده‌است. ادیب مدتی به فراگیری ریاضی و فلسفه و مطالعه نظم شاعران عرب، زندگانی و معارف آنها، تاریخ ایرانیان و اعراب و شعر شاعران فارسی‌زبان پرداخت.

فهرست اشعار ادیب صابر

غزلیات

ساقی کمی قرین قدح کن شراب را

مطرب یکی به زخمه ادب کن رباب را

جام از قیاس آب و می از جنس آتش است

ساقی نثار مرکب آتش کن آب را

بفکن مرا به باده ای و مست و خراب کن

یکسو فکن حدیث جهان خراب را

عهد شباب دارم و جام شراب هست

عهد شباب زیبد جام شراب را

اندیشه چون سوال بود باده چون جواب

پیش از سوال ساخته دار این جواب را

از بهر آن که عمر همی بگذرد چو خواب

معزول کردم از عمل دیده، خواب را

چون عمر خوش نبود مگر با شراب و عشق

دل عشق را سپردم و تن مر شراب را

ساقی بده آن می مصفا را

آن راحت روح پیر و برنا را

خواهی که تنت صفای جان گیرد

از کف منه آن می مصفا را

ساقی بده آن قدح که در مستی

از هستی غم، فرج دهد ما را

آن می که به زنده کردن شادی

او ماند و بس دم مسیحا را

می هست کند نشاط ناگه را

می نسیت کند غم مفاجا را

امروز شراب نوش و شادی کن

بگذار حدیث دی و فردا را

گردن منه این سپهر سرکش را

تمکین مکن این جهان رعنا را

ساقی بده آن شراب گلگون را

کز گونه خجل کند طبر خون را

خواهی که رخ تو رنگ گل گیرد

از کف منه آن شراب گلگون را

ناخوش نتوان گذاشت بی باده

وقت خوش و ساعت همایون را

آن باده عقیق ناب را ماند

چونانکه پیاله، در مکنون را

یک قطره از او فدای هامون کن

تا لاله ستان کنیم هامون را

یک جرعه از او بریز در جیحون

تا گونه گل دهیم جیحون را

افسون غمند باده و مستی

بر لشکر غم گمار، افسون را

کاین صرف کند صروف گیتی را

وآن دفع کند بلای گردون را

باده سبب است عیش مردم را

لیلی غرض است عشق مجنون را

قانون قرار عشرت آمد می

ضایع مکن این قرار و قانون را

گر طالب مال و گنج افزونی

آراسته باش رنج افزون را

بی مال چه بد رسید موسی را

وز گنج چه نفع بود قارون را

دوش نبرده ست مرا هیچ خواب

خفتن عشاق نباشد صواب

چشم من ار خواب نیابد رواست

آب گرفته است در او جای خواب

گر شکر آمد لب شیرین یار

چونکه مرا تلخ فرستد جواب

در لب لعلش همه نوش است و قند

در سر زلفش همه پیچ است و تاب

بی رخ او نور نیابد قمر

بی لب او نوش نگردد شراب

باد چون بربود نقاب از رخش

دیده من (بر) فلک آفتاب

گر باده (با) مشافهه دوستان خوش است

جای چمانه بر چمن بوستان خوش است

گلهای بوستان چو رخ دوستان ماست

پس بوستان ما زرخ دوستان خوش است

گیتی جوان شد از سر و پیری گرفت می

مجلس به زیر سایه سرو جوان خوش است

هم ابر درفشان شد و هم باغ گلفشان

این گلفشان به صحبت این درفشان خوش است

گر جام می به دیده خوش آید شگفت نیست

در جام می لطافت جان است و جان خوش است

بلبل حکایت گل و مل خوش کند همی

او را زبهر این دو حکایت زبان خوش است

خوش دار دل به عشرت و شادی که در جهان

تا ما خوشیم و عشرت ما خوش جهان خوش است

چهره باغ زعفرانی گشت

گونه باده ارغوانی گشت

دوستان ترک بوستان گفتند

جشن نوروز مهرگانی گشت

گل خود روی روی پنهان کرد

بلبل از شاخ گل نهانی گشت

باغبان راه خانه پیش گرفت

پیشه زاغ باغبانی گشت

زنده کن عیش را به جام شراب

که شراب آب زندگانی گشت

مطلب مشابه: اشعار قاسم انوار؛ گلچین غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

غزلیات

عید خوبان را چو روی خویشتن آراسته است

راست پنداری ز رویش عید عیدی خواسته است

گر جمال عید، عالم را بیاراید رواست

عید را باری جمال روی او آراسته است

خاک راه از بوی زلفش پر نسیم عنبر است

چشم خلق از نور رویش بر مه ناکاسته است

فتنه ای از حسن او در تعبیه ره یافته است

نوحه ای از عشق او از عیدگه برخاسته است

سرو و باغ و باغبان از قامت او طیره اند

گویی او را باغبان مجد دین پیراسته است

سید مشرق که از بخشیده و انعام اوست

هر چه اندر مشرق و مغرب نعیم و خواسته است

زبس گل که در باغ ماوی گرفت

چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت

صبا نافه مشک تبت نداشت

جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندراست

که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

رخ سوسن سیم سیما ز نور

مثال کف دست موسی گرفت

سر نرگس تازه از زر و سیم

نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود

بنفشه مگر دین عیسی گرفت

به می ماند اندر عقیقین قدح

سرشکی که در لاله ماوی گرفت

قدح گیر یک چند و دنیا مگیر

که بدبخت شد هر که دنیی گرفت

چون زلف تو بی قرارم از عشقت

چون چشم تو با خمارم از عشقت

زان روی که برگ لاله را ماند

دل سوخته لاله وارم از عشقت

زان زلف چو روزگار شوریده

شوریده روزگارم از عشقت

بارم ندهی و من ز دلتنگی

با دیده اشکبارم از عشقت

تا خوار مرا چو خاک می داری

جز باد به کف ندارم از عشقت

بر سپهر نیکویی رویش چو مه خرمن زده است

آتش عشق آن مه خرمن زده در من زده است

نام من در عشق او گشته است خرمن سوخته

تا سر زلفش ز عنبر گرد مه خرمن زده است

کوته است از دامن عقل و صبوری دست من

تا مرا سودای آن مه دست در دامن زده است

عشق شورانگیز او زد راه دین و دل مرا

گرچه او را دوست خواندم زخم چون دشمن زده است

پیش تیر عشق او از صبر جوشن ساختم

روز صبرم تیره شد تا تیر بر جوشن زده است

دیده ام روشن به رویش بود و اکنون باد سرد

خاک نومیدی مرا در دیده روشن زده است

گرچه هر دم زان دل بی رحم او آهی زنم

رحم ناید در دلش گویی دل از آهن زده است

مطلب مشابه: اشعار مجیرالدین بیلقانی؛ مجموعه غزلیات، قطعات، رباعیات و ترکیبات زیبا

مقطعات

چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود

ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را

از وحشت فراق تو تلخ است روز من

اندازه جز خدای نداند فراق را

خیال تو یک ساعت از چشم من

نگردد چو مهر تو از دل جدا

نگشتی مرا چون خیالت تمام

گرت چون خیال تو بودی وفا

ز بخشندگان صحن عالم تهی شد

قضا مرگ بخشید بخشندگان را

چنان نحس شد دور گیتی که گویی

سعادت نمانده‌ست رخشندگان را

مویم سپید و نامه سیه ماند از گناه

جز عذر و توبه چاره ندانم گناه را

خواهم که عفو و رحمت و لطف تو ای خدا

در کار این سپید کند آن سیاه را

همه از عشق زندگانی خویش

دوست می داشتم جوانی را

پیری آمد و زو بتر به جهان

دشمنی نیست زندگانی را

اهل عطا کسی است که فضلی بود در او

نبود هر آن عطا که بدین کس دهی خطا

ناکس بود کسی که در او هیچ فضل نیست

ناکس بود کسی که به ناکس دهد عطا

هرکه سعی بد کند در حق خلق

همچو سعی خویش بدبیند دعا

همچنین فرمود ایزد در نبی

لیس للانسان الا ماسعی

چرا تفاخر جویی بر این و آن به لقب

چرا تکبر برزی بر این و آن به خطاب

گر از خطاب و لقب هیچ کس بزرگ شود

ربود گوی بزرگی جریده القاب

ننویسی جواب نامه من

نامه من نیرزدت به جواب

ای عجب فضل تو روا دارد

کز لب تشنه بار گیرد آب

جهانی منم بی نصیب از جهان

ز روی مثابت ز رای مصیب

که را داری اندر جهان جز مرا

جهانی ز مال جهان بی نصیب

رئیس و سید شرق و خراسان

جمال تو سعادت را سعادت

چو خواهی کت سعادت بیش گردد

همی کن مر سعادت را اعادت

همه شغل تو در علم است و در عدل

دو بینم یا اضافت یا افادت

زبان تو نعم گویی است کز جود

نگویی لا به جز لای شهادت

شگفتی نیست کز همت به محشر

ببخشی برگنه کاران عبادت

اگر فعل از ارادت حاصل آید

هنر فعل است و کلک تو ارادت

ز لفظ بکر تو زاید معانی

عجب باشد ز دوشیزه ولادت

تو داری در علو مدح معلا

معالی را چه باشد زین زیادت

بدین ذکر و بدین نظم و بدین نطق

چو من نایند اهل استفادت

مطلب مشابه: اشعار ظهیرالدین فاریابی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات

مقطعات

آرزومندی من خدمت و دیدار تو را

چون جفای فلک و محنت من بسیار است

تن من کز تو جدا ماند به نزد همه خلق

چون جهان پیش دل و چشم تو بی مقدار است

دلم از فرقت تو تنگ چو چشم مور است

عیشم از دوری تو تلخ چو زهرمار است

بدل خواب و خرد در دل و در دیده من

شب و روز از غم دیدار تو خون و خار است

گوشم از گوهر الفاظ تو تا محروم است

همچو الفاظ تو چشمم همه گوهر بار است

گرچه یادم نکنی هیچ فراموش نه ای

که مرا با تو و یاد تو فراوان کار است

روزگارت همه خوش باد که بی دیدن تو

روزگار و سر و کارم همه ناهموار است

رباعیات

با باغ گل و باده گلگون ما را

چون دید حسد نمود گردون ما را

گرماش ز باغ کرد بیرون ما را

سردابه گزید باید اکنون ما را

ساقی چو به من دهد می گلگون را

گلگون کنم از فروغ او جیحون را

چندان به جزع باده دهم هامون را

تا مست کنم زیر زمین قارون را

آخر برسد به صبح صادق شب ما

در برج شرف نور دهد کوکب ما

پر شکر شود پس از شکایت لب ما

تا زین ظفر نهند بر مرکب ما

ای روز تو را وثاق در منزل شب

بی زلف تو معزول بود عامل شب

تا روز مرا حل نکند مشکل شب

نالم ز دل تو هر شبی در دل شب

ای مایه هر لطافت ای در خوشاب

از هر سخنی چو آتش تیز متاب

گر آتش و آب خوانمت هست صواب

پاکیزه چو آتشی و بایسته چو آب

از غمزه تو تیر بلا پیکان یافت

وز نام تو نامه جفا عنوان یافت

در تو ز جفا هر چه فلک جست آن یافت

با دست حنا بسته وفا نتوان یافت

تا نرگس چشم تو زبونم کرده است

از باغ مراد دل برونم کرده است

چون پشت بنفشه سرنگونم کرده است

چون روی گل آلوده به خونم کرده است

از فرقت دلبر دل ناشادم هست

یادم نکند گرچه از او یادم هست

از یک دل او هزار بیدادم هست

فریاد کنم که جای فریادم هست

جانا لب و غمزه تو نوش و نیش است

زان روح به راحت است و زین دل ریش است

زان غمزه و لب که دلبریشان کیش است

هر چند که رنج هست راحت بیش است

دلبر که به کام دل سفر کرد و برفت

ما را لب و دیده خشک و تر کرد و برفت

دیدار عزیز را به یک عزم سفر

از دیده و جان عزیزتر کرد و برفت

چون گردش آسمان نکوخواه من است

دیدم رخ آن که بر زمین ماه من است

وصلش که به راه عشق همراه من است

تاثیر دعاهای سحرگاه من است

گیرم که تو را نعمت صد پرویز است

بر آخور تو دویست چون شبدیز است

تیزی مکن ار چه دولت تو تیز است

کاین گردش روزگار شور انگیز است

روز از رخ تو به روشنایی پیوست

شب تیرگی از زلف تو آورد به دست

زان کرد مرا عشق شب و روز تو مست

کز لشکر روز خود نمی دانم رست

ای بی تو نخفته من شبی خواب دوست

بی خوابی چشم من ز خوش خوابی توست

در چشم من از عشق تو بی خوابی رست

تا آب دو دیده خوابم از دیده بشست

برخاست دلم چو دوست عهدم بشکست

گفتم نشوم عاشق و بنشینم پست

ناگه برسید عشق آن نرگس مست

اندر دل برخاسته من بنشست

ترکیبات

شادم زدل که عاشق آن زلف دلکش است

از عشق عشق اوست که با دل مرا خوش است

زلفین او کشم که سر زلف او مرا

دلبند و دلفریب و دلارام و دلکش است

طوفان زآب خیزد و تا عاشقم بر او

از عشق در دلم همه طوفان آتش است

حسن و جمال و نقش و نگار و بت و بهار

گر دل برند نزد رخش جای هر شش است

کرده است ترکش از دل من تیر غمزگانش

از تیر جرم نیست جنایت ز ترکش است

گرچه زبهر فتنه دل دلربای من

ماه ستاره عارض و حور پری وش است

ندهم به نقش صورت او دل که در دلم

مهر امیر سید عالم منقش است

ترکیبات

جان در تنم به بند دو زلفش مقید است

و اندر تنش لطافت جان مجرد است

(هشیار آن کسی که بود مست جام او

آزاد آن کسی که به عشقش مقید است)

تا آب گل طراوت رخسار او ببرد

اشکم زعشق او چو گلاب مصعد است

تا از نظاره رخ رنگینش مفلسم

شب مونسم نظاره شعری و فرقد است

گر عارضش نظاره کنی صنع ایزدست

آن صنع ایزد آفت دین محمد است

بردند دل ز من رخ و زلفش که عهدشان

با یکدگر به بردن دلها موکد است

اسباب دلستانی و انواع دلبری

با آن رخ مورد و زلف معقد است

اقبال آسمانی و تایید ایزدی

با سید اجل کبیر موید است

مطلب مشابه: رباعیات شیخ بهایی / مجموعه دوبیتی ها و اشعار کوتاه شیخ بهایی

مطلب مشابه: اشعار کوتاه قطران تبریزی؛ مجموعه رباعیات و شعر کوتاه گلچین شده

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.