غزل شماره ۹۷ از غزلیات حافظ / تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج…

غزل شماره ۹۷ از غزلیات حافظ شیرازی، با مطلعِ «تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج…»، یکی از غزل‌های پرشور و عاشقانهٔ لسان‌الغیب است که در آن، شاعر با زبانی سرشار از تصاویر شاعرانه و تشبیهات بدیع، به ستایشِ بی‌نظیرِ معشوق و بی‌قراریِ بی‌درمانِ عاشق می‌پردازد. حافظ در این سروده، معشوق را چون «تاجی» بر سرِ همهٔ خوبان عالم نشانده و او را شایستهٔ «باج» و «خراج» از سوی تمام دلبران می‌داند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ زیباییِ مطلق معشوق، دردِ بی‌درمان عشق و نگاهِ عارفانهٔ حافظ به جمالِ یار خواهیم پرداخت. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان غزل شماره ۹۸ از غزلیات حافظ؛ اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباح را هم در روزانه بخوانید.

غزل شماره ۹۷ از غزلیات حافظ / تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج...

غزل زیبای حافظ شیرازی

تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج

سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج

دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش

به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج

بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز

سوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج

دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِر

لبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج

از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت

که از تو دردِ دل ای جان! نمی‌رسد به عِلاج

چرا همی شکنی جانِ من ز سنگ‌دلی؟

دلِ ضعیف که باشد، به نازکی چو زُجاج

لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان است

قدِ تو سرو و میان‌موی و بَر، به هیئت عاج

فِتاد در دلِ حافظ هوایِ چون تو شَهی

کمینه ذرهٔ خاکِ درِ تو بودی کاج

غزل شماره ۹۶ از غزلیات حافظ | دردِ ما را نیست درمان الغیاث با تفسیر

غزل شماره ۹۵ از غزلیات حافظ؛ مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت…

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از حافظ شیرازی، یکی از عالی‌ترین و پرشکوه‌ترین غزل‌های مدحی-عاشقانه‌ی اوست. حافظ در این شعر با لحنی ستایش‌آمیز و پرشور، از معشوقی سخن می‌گوید که بر سر خوبان جهان چون تاج است و همه دلبران باید به او باج دهند. او با تصاویری شگفت‌انگیز و سرشار از ایهام، زیبایی معشوق را در چشمان شوخ، زلف چین‌دار، روی روشن، دهان شهدآلود و لب قندین به تصویر می‌کشد. در میانه، از دردی بی‌درمان و سنگ‌دلی معشوق شکایت می‌کند و در پایان، به حافظ یادآوری می‌کند که هوای چنین شهریاری در دلش افتاده و خود را خاکِ کوی او می‌داند.

 فضای کلی غزل

غزل در فضایی ستایش‌آمیز و در عین حال عاشقانه‌ی عرفانی جریان دارد. حافظ:

– معشوق را چون تاجی بر سر همه خوبان معرفی می‌کند.

– زیبایی‌های او را با تصاویر جهان‌شمول (چین و ماچین، حبش و هند، مصر و خضر) به اوج می‌رساند.

– از درد بی‌درمان عشق و سنگ‌دلی معشوق شکوه می‌کند.

– خود را خاک کوی او می‌داند و از این خاکساری سربلند است.

این غزل را می‌توان در دو سطح «زمینی» (مدح معشوقی زمینی) و «عرفانی» (ستایش جمال حق) نیز تفسیر کرد.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج / سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج»

– تو که بر سر خوبان سرزمینی چون تاج می‌درخشی،

– شایسته است که همه دلبران به تو باج و خراج دهند (تسلیم تو شوند).

نکته: معشوق نه فقط یکی از خوبان، که بر سر همه‌ی آنان چون تاج است. «باج دادن» یعنی خراج و تسلیم شدن. این بیت، عظمت و برتری مطلق معشوق را نشان می‌دهد.

 بیت دوم:

«دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش / به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج»

– دو چشم شوخ و عشوه‌گر تو، خطا و حبش (سیاه‌پوستان و سرزمین‌های دور) را برهم زده است (از کار انداخته است).

– به چین زلف تو، ماچین (چین بزرگ) و هند خراج داده‌اند.

نکته: «خطا» (سرزمینی در چین) و «حبش» (اتیوپی) نماد سرزمین‌های دوردست هستند. حافظ می‌گوید نگاه معشوق چنان قدرتمند است که خطا و حبش را برهم زده است. همچنین به زلف چین‌دار او، ماچین و هند خراج می‌دهند. این تصاویر، قدرت و نفوذ جهانی معشوق را نشان می‌دهد.

 بیت سوم:

«بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز / سوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج»

– سپیدی روی تو، چون سپیدی رخسار روز روشن است.

– سیاهی زلف تو، ظلمت داج (تاریکی شب و غبار) است.

نکته: «عارض رخ روز» یعنی سپیدی و روشنی صورت روز. روی معشوق چون روز روشن است و زلفش چون شب تاریک. این تضاد نور و ظلمت، زیبایی دوگانه‌ی معشوق را نشان می‌دهد.

 بیت چهارم:

«دهانِ شهدِ تو داده رواج آبِ خِضر / لبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج»

– دهان شهدآلود تو، به آب خضر (آب حیات) رواج داده است (آن را معروف کرده است).

– لب قندین تو، از نبات مصر (نیشکر مصر) رواج و اعتبار را ربوده است.

نکته: دهان معشوق چون شهد است و آب خضر (آب حیات) را معروف کرده است. لب او از نبات مصر هم شیرین‌تر است. اینجا حافظ با اشاره به آب خضر (که در عرفان نماد حیات جاودان است) و نبات مصر (که به شیرینی معروف بود)، شیرینی و حیات‌بخشی معشوق را ستوده است.

 بیت پنجم:

«از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت / که از تو دردِ دل ای جان! نمی‌رسد به عِلاج»

– به حقیقت از این بیماری (عشق) شفا نخواهم یافت.

– زیرا درد دل از توست، ای جان من، و به درمان نمی‌رسد (درمان‌ناپذیر است).

نکته: عشق به معشوق، بیماری‌ست درمان‌ناپذیر. این درد از خود معشوق سرچشمه می‌گیرد و هیچ درمانی برای آن نیست. عاشق به این درمان‌ناپذیری افتخار می‌کند.

 بیت ششم:

«چرا همی شکنی جانِ من ز سنگ‌دلی؟ / دلِ ضعیف که باشد، به نازکی چو زُجاج»

– چرا از روی سنگ‌دلی، جان مرا می‌شکنی؟

– دلی که ضعیف است و به نازکی شیشه (زجاج) می‌ماند.

نکته: عاشق از سنگ‌دلی معشوق شکایت می‌کند. دل عاشق چون شیشه نازک است و با کوچک‌ترین بی‌مهری می‌شکند. این بیت، لطافت و شکنندگی عاشق را در برابر سنگ‌دلی معشوق نشان می‌دهد.

 بیت هفتم:

«لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان است / قدِ تو سرو و میان‌موی و بَر، به هیئت عاج»

– لب تو (چون) خضر است و دهانت (چون) آب حیات.

– قد تو چون سرو است و میان‌ات باریک چون مو و سینه‌ات چون عاج (سفید و صیقلی).

نکته: خضر (پیامبر جاودان) از آب حیات نوشید. لب معشوق چون خضر و دهانش چون آب حیات است. قامتش سرو است و میانش باریک و سینه‌اش سپید. این بیت، اوج زیبایی‌های معشوق را با تصاویر اسطوره‌ای و طبیعی به تصویر می‌کشد.

 بیت هشتم (مقطع):

«فِتاد در دلِ حافظ هوایِ چون تو شَهی / کمینه ذرهٔ خاکِ درِ تو بودی کاج»

– در دل حافظ، هوای (عشق) چنین شهریاری افتاد.

– (او خود را) کمترین ذره خاک در خانه‌ی تو می‌داند، کاش (که چنین بودی)!

نکته: حافظ می‌گوید عشق چنین معشوقی در دلش افتاده است. او خود را کوچک‌ترین ذره‌ی خاک در آستان معشوق می‌داند. «کاج» (کاش) بیانگر آرزوی رسیدن به این مقام است.

 خلاصه به زبان ساده

حافظ می‌گوید:

تو که بر سر همه خوبان چون تاجی، شایسته است که همه دلبران به تو باج دهند.

چشمان شوخ تو، خطا و حبش را برهم زده است. به چین زلف تو، ماچین و هند خراج داده‌اند.

روی روشن تو چون سپیدی روز است و زلف سیاه تو چون تاریکی شب.

دهان شهدآلود تو، آب خضر را رواج داده است. لب قندین تو، از نبات مصر شیرین‌تر است.

به حقیقت از این بیماری (عشق) شفا نخواهم یافت، زیرا درد دل از توست و درمان ندارد.

چرا با سنگ‌دلی جان مرا می‌شکنی؟ دلی که نازک‌تر از شیشه است؟

لب تو چون خضر است و دهانت آب حیات. قدت سرو و میان‌ات باریک و سینه‌ات چون عاج.

عشق چنین شهریاری در دل حافظ افتاده است. کاش ذره‌ای از خاک در خانه‌ات بودم.

غزل شماره ۹۴ از غزلیات حافظ شیرازی؛ زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت…

غزل شماره ۹۳ از غزلیات حافظ؛ چه لطف بود که ناگاه رَشحِه قَلَمَت…

 نکته پایانی

این غزل حافظ، یکی از شکوهمندترین مدح‌های عاشقانه در شعر فارسی است. حافظ در این شعر، با تصاویر جهان‌شمول (چین، هند، خطا، حبش، مصر، خضر)، عظمت و برتری معشوق را به نمایش می‌گذارد. او معشوق را نه فقط زیبا، که فرمانروایی بر همه خوبان معرفی می‌کند. در عین حال، از درمان‌ناپذیری عشق و سنگ‌دلی معشوق شکوه می‌کند، اما این شکوه نیز در فضای ستایش و شیدایی است. در پایان، حافظ خود را کوچک‌ترین ذره‌ی خاک کوی معشوق می‌داند و این خاکساری را افتخاری بزرگ می‌شمارد. این غزل را می‌توان سرود عشقِ بی‌پایان به جمالی ازلی دانست که در آن، عاشق با افتخار در برابر عظمت معشوق سر تعظیم فرود می‌آورد.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.