غزل شماره ۹۵ از غزلیات حافظ؛ مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت…
غزل شماره ۹۵ از غزلیات شمسالدین محمد حافظ شیرازی، با مطلعِ شورانگیز و مستانهٔ «مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت…»، یکی از عاشقانهترین و پرشورترین سرودههای لسانالغیب است. در این غزل، حافظ از مستیِ ناشی از نسیمِ گیسویِ معشوق، از جادوی نگاه او، و از بیاعتناییِ رندانه به زاهدانِ ظاهربین سخن میگوید. این سروده، جلوگاهِ هنرنماییِ حافظ در آفرینشِ تصاویرِ ناب عاشقانه و در هم آمیختنِ عشقِ زمینی با عرفانِ آسمانی است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ مستیِ عارفانه، فتنهٔ زلف معشوق و رندیِ حافظ در برابر زاهدانِ ریاکار خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان غزل شماره ۹۶ از غزلیات حافظ | دردِ ما را نیست درمان الغیاث با تفسیر را هم بخوانید.

غزل زیبای حافظ شیرازی
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت
سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخهای باشد ز لوحِ خالِ هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت
و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و بادِ صبا مِسکین دو سرگردانِ بیحاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت
غزل شماره ۹۴ از غزلیات حافظ شیرازی؛ زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت…
غزل شماره ۹۳ از غزلیات حافظ؛ چه لطف بود که ناگاه رَشحِه قَلَمَت…
تفسیر این شعر

این غزل از حافظ شیرازی، یکی از شورانگیزترین و بیپرواترین غزلهای عاشقانه-عرفانی اوست. حافظ در این شعر با زبانی سرشار از مستی، شیدایی و خرابی عشق، از معشوقی سخن میگوید که هر دم او را مست میکند و خراب میسازد. او آرزو میکند شبی بتواند شمع دیدهاش را در محراب ابروی معشوق روشن کند (به وصال برسد). «سواد لوح بینش» را عزیز میدارد تا نسخهای از خال هندوی معشوق در جان داشته باشد. اگر معشوق بخواهد جهان را بیاراید، باد صبا را میفرستد تا برقع از چهرهاش بردارد؛ و اگر بخواهد فنا برپا کند، یک برفشاندن زلفش، هزاران جان را میریزد. در پایان، حافظ را همتی است که از دنیا و آخرت چشم پوشیده و تنها خاک سر کوی معشوق را میطلبد.
فضای کلی غزل
این غزل از نمونههای کامل «مستی عرفانی» و «فنا در جمال معشوق» در شعر حافظ است. شاعر:
– خود را «مدام مست» و «خراب» از نسیم گیسو و فریب چشم معشوق میداند.
– آرزوی وصالی دارد که شمع دیده در محراب ابروی او روشن شود.
– خال معشوق را «لوح هندو» مینامد که نسخه جان اوست.
– دو چهره به معشوق میدهد: چهره جمال (که با برداشتن برقع، جهان را میآراید) و چهره جلال (که با برفشاندن زلف، فنا میآورد).
– خود و باد صبا را دو سرگردان بیحاصل معرفی میکند: او از افسون چشم معشوق مست، و باد صبا از بوی گیسوی او.
– در پایان، همت خود را چنان بلند میداند که از دنیا و آخرت چشم پوشیده و تنها خاک سر کوی معشوق را میخواهد.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت / خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت»
– همیشه و پیوسته، نسیم گیسوی مجعد و پیچ در پیچ تو مرا مست نگه میدارد.
– هر دم، فریب و نیرنگ چشم جادوی تو، مرا خراب و نابود میکند.
نکته: «نسیم جعد گیسو» یعنی بادی که از گیسوی پیچدرپیچ معشوق میوزد و عطر او را میپراکند. «چشم جادو» یعنی چشمی که جادوگرانه عاشق را میرباید. «مست» و «خراب» هر دو از حالات عاشق شیداست.
بیت دوم:
«پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن / که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت»
– پس از این همه شکیبایی و صبر، آیا شبی میتوانم (ای خدا) ببینم
– که شمع دیدگانم را در محراب ابروی تو روشن کنم؟ (به وصال تو رسم).
نکته: «محراب ابرو» تشبیه ابروی کمانی معشوق به محراب نماز. عاشق میخواهد شمع دیده خود را در آن محراب روشن کند – یعنی در برابر معشوق به نماز (و سجده عشق) بایستد و وصال یابد.
بیت سوم:
«سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم / که جان را نسخهای باشد ز لوحِ خالِ هندویت»
– من سواد (خط و نوشته) لوح بینش و بصیرت خود را به این جهت عزیز میدارم
– که جانی باشد نسخهای (رونویسیشده) از لوح خال هندوی تو.
نکته: «خال هندو» به خال سیاه بر روی معشوق اشاره دارد که در قدیم آن را به هندیان (سیاهپوست) تشبیه میکردند. «سواد لوح بینش» یعنی آنچه در لوح دل نوشته شده. حافظ میگوید دل و بصیرت خود را عزیز میدارم تنها به این دلیل که نسخهای از خال تو در آن نقش بسته است.
بیت چهارم:
«تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی / صبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت»
– اگر بخواهی که جهان را یکسره تا ابد بیارایی و زیبا کنی،
– به باد صبا بگو که لحظهای برقع (نقاب) را از چهره تو بردارد.
نکته: جمال معشوق چنان است که اگر یک لحظه برقع از چهره بردارد، جهان تا ابد آراسته میشود. این اشاره به حدیث قدسی «کنت کنزاً مخفیاً…» و تجلی جمال حق دارد.
بیت پنجم:
«و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی / برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت»
– و اگر بخواهی نظام فنا را بر عالم حاکم کنی و جهان را براندازی،
– یک بار زلف خود را برفشان تا از هر موی تو هزاران جان فرو ریزد (و جهان نابود شود).
نکته: در برابر چهره جمال (که جهان را میآراید)، چهره جلال و قهر معشوق (برافشانی زلف) فنا میآورد. این اشاره به دو صفت جمال و جلال حق دارد.
بیت ششم:
«من و بادِ صبا مِسکین دو سرگردانِ بیحاصل / من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت»
– من و باد صبا، دو سرگردان بیحاصل و درماندهایم:
– من از افسون و جادوی چشم تو مستم، و او از بوی گیسوی تو (سرگردان است).
نکته: باد صبا که پیامآور عاشقان است، خود نیز از بوی گیسوی معشوق مست و سرگردان است. این بیانگر قدرت بیپایان جذبه معشوق است.
بیت هفتم (مقطع):
«زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی / نیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت»
– چه همت بلندی است که حافظ دارد: از دنیا و آخرت،
– هیچ چیز در چشمش نمیآید، جز خاک سر کوی تو.
نکته: اوج عشق و رهایی از دوگانهها. حافظ نه دنیا را میخواهد، نه آخرت را؛ فقط «خاک سر کوی» معشوق را طلب دارد. این همان مقام «فارغ از بود و نبود» است که در شعر شهریار نیز دیده شد.
خلاصه به زبان ساده
حافظ میگوید:
نسیم گیسوی پیچدرپیچ تو همیشه مرا مست نگه میدارد. هر دم فریب چشم جادوی تو، مرا خراب میکند.
پس از این همه صبر، ای خدا، آیا شبی میتوانم شمع دیده خود را در محراب ابروی تو روشن کنم (به وصالت برسم)؟
سواد لوح بصیرت خود را از آن جهت عزیز میدارم که جانم نسخهای باشد از خال هندوی تو.
اگر بخواهی جهان را تا ابد بیارایی، به باد صبا بگو که لحظهای نقاب از چهره ات بردارد.
و اگر بخواهی نظام فنا را بر عالم حاکم کنی، یک بار زلف خود را برفشان تا از هر مویت هزاران جان فرو ریزد.
من و باد صبا، دو سرگردان بیحاصلایم: من از افسون چشم تو مستم، و او از بوی گیسوی تو.
چه همت بلندی است حافظ را! از دنیا و آخرت هیچ چیز در چشمش نمیآید، جز خاک سر کوی تو.
غزل شماره ۹۲ از غزلیات حافظ؛ میرِ من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت…
غزل شماره ۹۱ از غزلیات حافظ «میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت»
نکته پایانی
این غزل حافظ، خلاصه تمام عشق عرفانی اوست. در این غزل، حافظ هم «مست» است (از نسیم گیسو)، هم «خراب» (از فریب چشم)، هم آرزومند وصال (محراب ابرو)، هم فانی در جمال معشوق (لوح خال هندو)، هم گواه بر دو وجه جمال و جلال حق، و در نهایت، فارغ از دنیا و آخرت، تنها طالب «خاک سر کوی» معشوق. این همان عشقی است که از دوگانه «بود و نبود» فراتر رفته و تنها به «او» بسنده کرده است. بیت پایانی («نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت») از بلندپروازانهترین و شیداییترین ابیات حافظ است و نشان میدهد که «همت» عاشق از هر تعلق دنیوی و اخروی برتر است.










