غزل شماره ۱۰۷ از غزلیات سعدی؛ صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست با تفسیر

بررسی غزل شماره ۱۰۷ سعدی با مطلع «صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست». تفسیری بر این غزل که در آن، عشق به معشوق، همه هستی عاشق را تسخیر می‌کند و عید و بهار و باغ، تنها با یاد او معنا می‌یابند. 🌹

غزل شماره ۱۰۷ از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ شورانگیزِ «صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست…»، یکی از عاشقانه‌ترین و عرفانی‌ترین سروده‌های این شاعر بزرگ است که در آن، نسیم سحرگاهی، خاکِ آستانِ معشوق را به صحرا می‌برد و بوی خوشِ آن، بوستان را چون «عنبر سارا» (عنبر خالص و اعلا) معطر می‌سازد . سعدی در این غزل، با زبانی ساده و در عین حال شورانگیز، از تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابر معشوق سخن می‌گوید و با تصاویری از «پنجه نتوان کرد با بازوی دوست» و «پریشانیِ مویِ یار»، به ناتوانیِ عاشق در برابر قدرتِ عشق اشاره می‌کند . «عیدِ» عاشق، نه در تقویم و ماه نو، که در «ابروی دوست» است و «گویِ» دل او، در «چوگانِ» معشوق به بازی گرفته می‌شود. در این بخش، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درون‌مایهٔ تسلیمِ عاشقانه، جمال‌پرستیِ عارفانه، و نگاهِ سعدی به مقامِ «فنا در عشق» خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۰۷ از غزلیات سعدی؛ صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست با تفسیر

غزل شماره ۱۰۷

صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست

بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست

دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم

ور نسازد می‌بباید ساختن با خوی دوست

گر قبولم می‌کند مملوک خود می‌پرورد

ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست

هر که را خاطر به روی دوست رغبت می‌کند

بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست

دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست

روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست

هر کسی بی خویشتن جولان عشقی می‌کند

تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست

دشمنم را بد نمی‌خواهم که آن بدبخت را

این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست

هر کسی را دل به صحرایی و باغی می‌رود

هر کس از سویی به دررفتند و عاشق سوی دوست

کاش باری باغ و بستان را که تحسین می‌کنند

بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست

غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۱۰۶ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات سعدی

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از پرشورترین، عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های اوست. سعدی در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از بوی دوست، از خاک کوی دوست، از قبول و رد دوست، از پریشانی عاشق، از عید و ماه نو، و از عشق به دوست سخن می‌گوید. او می‌گوید که صبحدم، باد خاکی از کوی دوست به صحرا برد و بوی دوست، بوستان را پر از عنبر کرد. در پایان، به سعدی اشاره می‌کند که کاش در باغ و بستان، بلبلی چون سعدی یا گلی چون روی دوست بود.

 فضای کلی غزل

سعدی در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره می‌کند:

– بوی دوست – باد، خاکی از کوی دوست به صحرا برد و بوی دوست، بوستان را پر از عنبر کرد.

– قبول و رد دوست – اگر دوست با ما بسازد، دولتی عظیم است و اگر نسازد، باید با خوی دوست ساخت.

– قبول و راندن – اگر دوست قبول کند، مملوک خود می‌پرورد و اگر براند، پنجه با بازوی دوست نتوان کرد.

– پریشانی عاشق – هر که به روی دوست رغبت کند، باید پریشانی چون موی دوست ببرد.

– عید و ماه نو – دیگران را عید فرداست، اما ما را این دم است. روزه‌داران ماه نو می‌بینند و ما ابروی دوست.

– گوی دوست – هر کسی بی‌خویشتن جولان عشقی می‌کند تا به چوگان که درافتد گوی دوست.

– دشمن و دوست – دشمن را بد نمی‌خواهیم، زیرا همین عقوبت بس که دوست را همزانوی دوست ببیند.

– عاشق و باغ – هر کسی به صحرا و باغی می‌رود، اما عاشق به سوی دوست می‌رود.

– بلبل و گل – کاش در باغ و بستان، بلبلی چون سعدی یا گلی چون روی دوست بود.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست / بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست»

– صبحدم، باد خاکی از کوی دوست به صحرا برد،

– و بوستان از بوی دوست، پر از عنبر سارا (عنبر خالص) شد.

نکته: باد، خاک کوی دوست را به صحرا برد و بوی دوست، بوستان را پر از عنبر کرد.

 بیت دوم:

«دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم / ور نسازد می‌بباید ساختن با خوی دوست»

– اگر دوست با ما بسازد (موافقت کند)، دولتی عظیم است،

– و اگر نسازد، باید با خوی (اخلاق) دوست ساخت.

نکته: اگر دوست با ما موافقت کند، خوشبختی بزرگی است و اگر نکند، باید با اخلاق او کنار آمد.

غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۱۰۴ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات سعدی

 بیت سوم:

«گر قبولم می‌کند مملوک خود می‌پرورد / ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست»

– اگر دوست مرا قبول کند، مملوک خود می‌پرورد،

– و اگر براند، نمی‌توان با بازوی دوست پنجه زد.

نکته: اگر دوست قبول کند، ما را می‌پرورد و اگر براند، نمی‌توان با قدرت او مقابله کرد.

 بیت چهارم:

«هر که را خاطر به روی دوست رغبت می‌کند / بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست»

– هر که خاطرش به روی دوست رغبت می‌کند،

– باید پریشانی بسیاری چون موی دوست ببرد.

نکته: هر که به روی دوست رغبت کند، باید پریشانی چون موی دوست را تحمل کند.

 بیت پنجم:

«دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست / روزه‌داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست»

– اگر دیگران را عید فرداست، ما را همین دم است،

– روزه‌داران ماه نو را می‌بینند و ما ابروی دوست را.

نکته: عید ما همین دم است، زیرا ما ابروی دوست را می‌بینیم، نه ماه نو را.

 بیت ششم:

«هر کسی بی‌خویشتن جولان عشقی می‌کند / تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست»

– هر کسی بی‌خویشتن، جولان عشقی می‌کند،

– تا به چوگان که درافتد گوی دوست.

نکته: هر کسی در عشق جولان می‌کند تا گوی دوست، به چوگان که درافتد.

 بیت هفتم:

«دشمنم را بد نمی‌خواهم که آن بدبخت را / این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست»

– دشمنم را بد نمی‌خواهم، زیرا آن بدبخت را،

– همین عقوبت بس که دوست را همزانوی دوست ببیند.

نکته: دشمن را بد نمی‌خواهیم، زیرا همین عقوبت بس که دوست را با دوست دیگر ببیند.

 بیت هشتم:

«هر کسی را دل به صحرایی و باغی می‌رود / هر کس از سویی به دررفتند و عاشق سوی دوست»

– هر کسی را دل به صحرا و باغی می‌رود،

– هر کس از سویی به دررفتند و عاشق به سوی دوست.

نکته: هر کسی به صحرا و باغی می‌رود، اما عاشق به سوی دوست می‌رود.

 بیت نهم (مقطع):

«کاش باری باغ و بستان را که تحسین می‌کنند / بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست»

– کاش در باغ و بستان که تحسین می‌کنند،

– بلبلی چون سعدی یا گلی چون روی دوست بود.

نکته: سعدی آرزو می‌کند که در باغ و بستان، بلبلی چون او یا گلی چون روی دوست باشد.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. بوی دوست

باد، خاک کوی دوست را به صحرا برد و بوی دوست، بوستان را پر از عنبر کرد. این نشان از عطر و بوی خوش دوست دارد.

 ۲. قبول و رد دوست

اگر دوست با ما بسازد، دولتی عظیم است و اگر نسازد، باید با خوی دوست ساخت. این نشان از تسلیم در برابر دوست دارد.

 ۳. قبول و راندن

اگر دوست قبول کند، ما را می‌پرورد و اگر براند، نمی‌توان با قدرت او مقابله کرد. این نشان از قدرت بی‌پایان دوست دارد.

 ۴. پریشانی عاشق

هر که به روی دوست رغبت کند، باید پریشانی چون موی دوست را تحمل کند. این نشان از آشفتگی عاشق دارد.

 ۵. عید و ماه نو

عید ما همین دم است، زیرا ابروی دوست را می‌بینیم. این نشان از ارزش دیدار دوست دارد.

 ۶. گوی دوست

هر کسی در عشق جولان می‌کند تا گوی دوست، به چوگان که درافتد. این نشان از تسلیم در برابر عشق دارد.

 ۷. دشمن و دوست

دشمن را بد نمی‌خواهیم، زیرا همین عقوبت بس که دوست را با دوست دیگر ببیند. این نشان از حسادت عاشق دارد.

 ۸. عاشق و باغ

هر کسی به صحرا و باغ می‌رود، اما عاشق به سوی دوست می‌رود. این نشان از جهت‌گیری عاشق دارد.

 ۹. بلبل و گل

سعدی آرزو می‌کند که در باغ و بستان، بلبلی چون او یا گلی چون روی دوست باشد. این نشان از عشق او به دوست دارد.

 خلاصه به زبان ساده

سعدی می‌گوید:

صبحدم، باد خاکی از کوی دوست به صحرا برد و بوی دوست، بوستان را پر از عنبر کرد.

اگر دوست با ما بسازد، دولتی عظیم است و اگر نسازد، باید با خوی دوست ساخت.

اگر دوست مرا قبول کند، مملوک خود می‌پرورد و اگر براند، نمی‌توان با بازوی دوست پنجه زد.

هر که به روی دوست رغبت کند، باید پریشانی چون موی دوست ببرد.

اگر دیگران را عید فرداست، ما را همین دم است. روزه‌داران ماه نو می‌بینند و ما ابروی دوست را.

هر کسی بی‌خویشتن جولان عشقی می‌کند تا گوی دوست به چوگان که درافتد.

دشمنم را بد نمی‌خواهم، زیرا همین عقوبت بس که دوست را همزانوی دوست ببیند.

هر کسی به صحرا و باغی می‌رود، اما عاشق به سوی دوست می‌رود.

کاش در باغ و بستان که تحسین می‌کنند، بلبلی چون سعدی یا گلی چون روی دوست بود.

 نکته پایانی

این غزل سعدی، سرود عشق، تسلیم و امید به وصال است. سعدی در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از بوی دوست، از قبول و رد دوست، از پریشانی عاشق، از عید و ماه نو، و از عشق به دوست سخن می‌گوید. او می‌گوید که باد، خاک کوی دوست را به صحرا برد و بوی دوست، بوستان را پر از عنبر کرد. در پایان، به سعدی اشاره می‌کند که کاش در باغ و بستان، بلبلی چون سعدی یا گلی چون روی دوست بود. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر عاشقانه و عارفانه‌ی سعدی است که در آن، عشق و تسلیم و امید به وصال به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

غزلیات بیشتر از سعدی:غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۱۰۱ غزلیات سعدی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.