غزل شماره ۱۰۳ از دیوان شمس مولانا / دل و جان را در این حضرت بپالا
غزل شماره ۱۰۳ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ شورانگیزِ «دل و جان را در این حضرت بپالا…»، یکی از غزلهای پرشور و عارفانهی مولاناست که در آن، از پالایشِ دل و جان و رهایی از آلودگیهای نفسانی برای دستیابی به «حضرت» (مقامِ قربِ الهی و وصالِ معشوقِ ازلی) سخن به میان آمده است. «پالایش» در اینجا به معنای تصفیه و پالایشِ باطن از کدورتهایِ نفس و تعلقاتِ دنیوی است تا سالک، شایستهٔ «دیدارِ حضرت» (حضرتِ حق یا معشوقِ حقیقی) گردد. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ پالایشِ درون، رهایی از تعلقات، و نگاهِ عرفانیِ مولانا به مقامِ «صفایِ باطن» خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود.

غزل زیبای مولانا (شماره صد و سه)
دل و جان را در این حضرت بپالا
چو صافی شد رود صافی به بالا
اگر خواهی که ز آب صاف نوشی
لب خود را به هر دردی میالا
از این سیلاب درد او پاک ماند
که جانبازست و چست و بیمبالا
نپرد عقل جزوی زین عقیله
چو نبود عقل کل بر جزو لالا
نلرزد دست وقت زر شمردن
چو بازرگان بداند قدر کالا
چه گرگینست وگر خارست این حرص
کسی خود را بر این گرگین ممالا
چو شد ناسور بر گرگین چنین گر
طلی سازش به ذکر حق تعالا
اگر خواهی که این در باز گردد
سوی این در روان و بیملال آ
رها کن صدر و ناموس و تکبر
میان جان بجو صدر معلا
کلاه رفعت و تاج سلیمان
به هر کل کی رسد حاشا و کلا
خمش کردم سخن کوتاه خوشتر
که این ساعت نمیگنجد علالا
جواب آن غزل که گفت شاعر
بقایی شاء لیس هم ارتحالا
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۱۰۲ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۱۰۱ از دیوان شمس مولانا
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۱۰۰ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۹ از دیوان شمس مولانا
تفسیر این شعر

دل و جان را در این حضرت بپالا
چو صافی شد رود صافی به بالا
اگر خواهی که ز آب صاف نوشی
لب خود را به هر دردی میالا
از این سیلاب درد او پاک ماند
که جانبازست و چست و بیمبالا
نپرد عقل جزوی زین عقیله
چو نبود عقل کل بر جزو لالا
نلرزد دست وقت زر شمردن
چو بازرگان بداند قدر کالا
چه گرگینست وگر خارست این حرص
کسی خود را بر این گرگین ممالا
چو شد ناسور بر گرگین چنین گر
طلی سازش به ذکر حق تعالا
اگر خواهی که این در باز گردد
سوی این در روان و بیملال آ
رها کن صدر و ناموس و تکبر
میان جان بجو صدر معلا
کلاه رفعت و تاج سلیمان
به هر کل کی رسد حاشا و کلا
خمش کردم سخن کوتاه خوشتر
که این ساعت نمیگنجد علالا
جواب آن غزل که گفت شاعر
بقایی شاء لیس هم ارتحالا
تفسیر این شعر
این غزل از مولانا جلالالدین محمد بلخی، یکی از پرمضمونترین، عرفانیترین و تعلیمیترین سرودههای اوست. مولانا در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، به تهذیب نفس، پرهیز از آلودگیها، و رسیدن به مقامات عالی عرفانی اشاره میکند. او میگوید که دل و جان را باید در این حضرت (درگاه الهی) پالایش کرد و از هر آلودگی پرهیز نمود. او از عقل جزوی و عقل کل، از حرص و دنیا، و از صدر و ناموس سخن میگوید. در پایان، به کوتاهی سخن و پرهیز از حشو اشاره میکند.
فضای کلی غزل
مولانا در این غزل با لحنی تعلیمی و عرفانی، به چند نکته اشاره میکند:
– پالایش دل و جان – دل و جان را در درگاه الهی پالایش کن.
– پرهیز از آلودگی – لب خود را به هر دردی (آلودگی) میالا.
– پاکی از سیلاب درد – با جانبازی و چابکی، از آلودگیها پاک بمان.
– عقل جزوی و عقل کل – عقل جزوی نمیتواند به مقامات عالی برسد.
– پرهیز از حرص – خود را به حرص (گرگین) آلوده مکن.
– طلب صدر معلا – در میان جان، مقامات عالی را بجو.
– کوتاهی سخن – سخن کوتاه خوشتر است.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«دل و جان را در این حضرت بپالا / چو صافی شد رود صافی به بالا»
– دل و جان را در این حضرت (درگاه الهی) پالایش کن،
– وقتی صافی شد، به سوی بالا میرود.
نکته: پالایش دل و جان، انسان را به مقامات عالی میرساند.
بیت دوم:
«اگر خواهی که ز آب صاف نوشی / لب خود را به هر دردی میالا»
– اگر میخواهی از آب صاف (حقیقت) بنوشی،
– لب خود را به هر درد (آلودگی) میالا (آلوده مکن).
نکته: برای رسیدن به حقیقت، باید از آلودگیها پرهیز کرد.
بیت سوم:
«از این سیلاب درد او پاک ماند / که جانبازست و چست و بیمبالا»
– از این سیلاب درد، کسی پاک میماند،
– که جانباز (فداکار) و چست (چابک) و بیمبالا (بیپروا) است.
نکته: پاکی از آلودگیها، نیاز به جانبازی و چابکی دارد.
بیت چهارم:
«نپرد عقل جزوی زین عقیله / چو نبود عقل کل بر جزو لالا»
– عقل جزوی نمیتواند به این عقیله (گنجینهی عرفان) برسد،
– چون عقل کل بر جزو، غلبه ندارد.
نکته: عقل جزوی (عقل معمولی) نمیتواند به حقایق عرفانی دست یابد.
بیت پنجم:
«نلرزد دست وقت زر شمردن / چو بازرگان بداند قدر کالا»
– دست بازرگان وقتی زر (سکه) میشمارد، نمیلرزد،
– چون ارزش کالا را میداند.
نکته: کسی که ارزش حقیقی را میداند، در کارش تزلزل ندارد.
بیت ششم:
«چه گرگینست وگر خارست این حرص / کسی خود را بر این گرگین ممالا»
– این حرص، چه گرگین (چاه یا گرداب) باشد و چه خار،
– کسی خود را به این گرگین (آلودگی) آلوده نکند.
نکته: حرص، آلودگی و خطرناک است و باید از آن پرهیز کرد.
بیت هفتم:
«چو شد ناسور بر گرگین چنین گر / طلی سازش به ذکر حق تعالا»
– وقتی که ناسور (زخم) بر گرگین (حرص) شد،
– آن را با ذکر حق تعالی مداوا کن.
نکته: درمان حرص و آلودگی، ذکر خدا است.
بیت هشتم:
«اگر خواهی که این در باز گردد / سوی این در روان و بیملال آ»
– اگر میخواهی که این در (درگاه الهی) به رویت باز شود،
– با روان (جان) و بیملال (بیخستگی) به سوی این در بیا.
نکته: برای رسیدن به خدا، باید با جان و بیخستگی به درگاه او روی آورد.
بیت نهم:
«رها کن صدر و ناموس و تکبر / میان جان بجو صدر معلا»
– صدر (ریاست)، ناموس (آبرو) و تکبر را رها کن،
– در میان جان، صدر معلا (مقامات عالی) را بجو.
نکته: برای رسیدن به مقامات عالی، باید از ریاست و تکبر دست کشید.
بیت دهم:
«کلاه رفعت و تاج سلیمان / به هر کل کی رسد حاشا و کلا»
– کلاه رفعت (بلندی) و تاج سلیمان (پادشاهی)،
– به هر کسی نمیرسد، حاشا و کلا (هرگز)!
نکته: مقامات عالی، نصیب هر کسی نمیشود.
بیت یازدهم (مقطع):
«خمش کردم سخن کوتاه خوشتر / که این ساعت نمیگنجد علالا»
– خاموش کردم، زیرا سخن کوتاه خوشتر است،
– که این ساعت، علالا (فضولات سخن) نمیگنجد.
نکته: مولانا خاموش میشود و به کوتاهی و پرهیز از حشو تأکید میکند.
بیت دوازدهم (پایانی):
«جواب آن غزل که گفت شاعر / بقایی شاء لیس هم ارتحالا»
– جواب آن غزل که شاعر گفت،
– «بقایی شاء لیس هم ارتحالا» (بقا از آن اوست، نه ارتحال و مرگ).
نکته: بقا از آن خداست و مرگ، پایان نیست.
تحلیل عمیقتر
۱. پالایش دل و جان
مولانا تأکید میکند که دل و جان را باید در درگاه الهی پالایش کرد. پالایش، انسان را به مقامات عالی میرساند.
۲. پرهیز از آلودگی
برای رسیدن به حقیقت، باید از آلودگیها پرهیز کرد. لب خود را به هر دردی (آلودگی) میالا.
۳. عقل جزوی و عقل کل
عقل جزوی (عقل معمولی) نمیتواند به حقایق عرفانی دست یابد. تنها عقل کل (عقل الهی) میتواند به این مقامات برسد.
۴. پرهیز از حرص
حرص، آلودگی و خطرناک است. باید از آن پرهیز کرد و با ذکر خدا، آن را درمان نمود.
۵. طلب صدر معلا
برای رسیدن به مقامات عالی، باید از ریاست و تکبر دست کشید و در میان جان، صدر معلا را جست.
۶. کوتاهی سخن
مولانا به کوتاهی سخن و پرهیز از حشو تأکید میکند. سخن کوتاه خوشتر است.
خلاصه به زبان ساده
مولانا میگوید:
دل و جان را در درگاه الهی پالایش کن، تا به مقامات عالی برسی.
اگر میخواهی از آب صاف حقیقت بنوشی، لب خود را به هر آلودگی میالا.
از سیلاب درد، کسی پاک میماند که جانباز و چابک و بیپروا است.
عقل معمولی نمیتواند به حقایق عرفانی برسد.
بازرگان وقتی زر میشمارد، دستش نمیلرزد، چون ارزش کالا را میداند.
حرص، چه گرگین باشد و چه خار، آلودگی است. خود را به آن آلوده مکن.
وقتی حرص به زخم (ناسور) تبدیل شد، آن را با ذکر خدا درمان کن.
اگر میخواهی در الهی به رویت باز شود، با جان و بیخستگی به سوی آن بیا.
ریاست و تکبر را رها کن و در میان جان، مقامات عالی را بجو.
مقامات عالی، نصیب هر کسی نمیشود.
سخن کوتاه خوشتر است، بنابراین خاموش میکنم.
جواب آن غزل که شاعر گفت، این است که بقا از آن خداست و مرگ پایان نیست.
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۸ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۷ از دیوان شمس مولانا
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۶ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا
نکته پایانی
این غزل مولانا، سرود پالایش دل، پرهیز از آلودگی و رسیدن به مقامات عالی است. مولانا در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، به تهذیب نفس، پرهیز از آلودگیها، و رسیدن به مقامات عالی عرفانی اشاره میکند. او میگوید که دل و جان را باید پالایش کرد و از هر آلودگی پرهیز نمود. در پایان، به کوتاهی سخن و پرهیز از حشو اشاره میکند. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر تعلیمی و عرفانی مولانا است که در آن، تهذیب نفس و رسیدن به کمال به زیبایی به تصویر کشیده شده است.










