شعر در مورد جنگ؛ اشعار سنگین درباره جنگ (شهادت، مظلومیت و صلح)
شعر در مورد جنگ را در روزانه بخوانید. شعر در مورد جنگ معمولاً به موضوعاتی همچون ویرانی، شهادت، مظلومیت انسانها، و پیام صلح میپردازد. شاعران بزرگی چون مولانا، سعدی، و نویسندگان معاصر در وصف جنگ و پیامدهای آن اشعاری سرودهاند.

اشعار خاص درباره جنگ
اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
مرا با تو ای جان سر جنگ نیست
تو در جنگ آیی روم من به صلح
خدای جهان را جهان تنگ نیست
«رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟»
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد
گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد
هزار سیلاب خون، چو رود کارون، گذشت
مگو چه هنگامه بود! بگو چه بیداد شد…
وطن! چه سرها به خاک، فتاد تا کار تو
ز سر به سامان رسید، ز نو به بنیاد شد
ننگ است کمی درنگ تا پیروزی
از دست منه تفنگ تا پیروزی
دانی چه بُوَد پیام یاران شهید
این است که جنگ جنگ تا پیروزی
اگر پیل زوری و گر شیر جنگ
به نزدیک من صلح بهتر که جنگ
چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
دردهای من
درد مردم زمانه نیست
مردم زمانه است
به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
که بر جنگ
اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست
رفتید ولی به یاد ما می مانید
در خاطر سرخ لاله ها می مانید
سرباختگان راه عشق ای شهدا
ما رفتنی هستیم و شما می مانید
در گلشن عشق آب و تاب است شهید
شیرازه ی سرخ انقلاب است شهید
دارد چه اگر غروب خورشید، اما
تفسیر طلوع آفتاب است شهید
خوشا آنانکه جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتند و گفتیم از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند
مکتب ما مظهر داد است شهید
دل داده و جان باخته شاد است شهید
در ظرف کلام مینگنجد، هرگز
کوتاه سخن اصل جهاداست شهید
مطلب مشابه: جملات بزرگان در مورد جنگ؛ 50 سخن ارزشمند درباره جنگیدن
مطلب مشابه: کپشن جنگ با متن و جملات زیبا با کلمه جنگ

جنگه ولی بی ترکش
با آرامش ؛ بی ارتش
کی گفته جنگ تمومه
خواب و خوراک حرومه
تازه شروعِ کاره
موشک شده ماهواره!
بجای شیمیایی
فیلمهای سینمایی
بجای تانک و موشک
شبهه و تردید و شک
بجای جنگ و جدل
سی دی های مبتذل
شعرهای تامل برانگیز درباره جنگ
بجای جنگ و فریاد
اسلحه شد اعتیاد
میگن میخایم شاد باشیم
میخان که معتاد باشیم
حال و هوای تازه
نعشگی و خمیازه
خدا و دین غریب شد
دینداری هم عجیب شد
چفیه عار و ننگ شد
بد حجابی قشنگ شد
شهید شده فراموش
غیرتا گشته خاموش
اما ما ها بیداریم
از هرزگی بیزاریم
من ترا در همه ی اینه ها می بینم
روبرو، در خورشید
پشت سر، شب در ماه
من تو را تا جایی خواهم برد
که صدایی از جنگ
و خبرهایی کذایی از ماه
لحظه هامان را زایل نکند
من ترا از همه آفاق جهان خواهم برد
پس همسفر با منی
تک “درخت سپیدار” باغچه ی پدربزرگ
آخرین “فشنگ” سرباز خسته از جنگ
یا تکه “ابری” سیاه
که لک کرده دامان آبی آسمان را …
اسم های زیادی دارم
ولی تو بی هیچ نگرانی
مرا بارها صدا بزن!
تنهایی
شهرت من است
و این نام های کوچک!
اصلیت ام را پنهان نمی کند …
آرامشت مسریست
آنقدر که سرایت کرده است
به پیراهن سفیدت
بانو
لحظه ای بایست
مقابل باد
تا با اهتزاز پیراهنت
دنیا از جنگ بایستد
و این منم
مردی نیمه جان
در میانه جنگی نابرابر
تو با سلاح چشمانت
و من زخمی و بی سلاح
تسلیم… افتاده بر خاک
نمی ترسم از جنگ
یا زلزله ای که تهران را
در یک شب سیاه می بلعد!
نمی ترسم از احتمال برخورد شهاب سنگ
با زمینی که از یک لحظه به بعد
روی مدار مقرر نمی چرخد
نمی ترسم از تمام شدن توی خواب
یا آخرین لبخندم روی دیوار.
می ترسم این شعر آخری باشد که می نویسم!
گوشی را بردار …
وقتی دلم از دوری آغوش تو تنگ است
هر دکمه ی پیراهنت انگیزه جنگ است
مرد بودم کاش
سربازی که در جنگ های صلیبی
با تو اسیر شده باشد
ترانه هایی را که به یاد چشم های زنی می خواندی گوش می دادم
و هر وقت دلم می گرفت
دستی که پتو را از صورتم کنار می زد
دست تو بود
مرد بودم کاش
سربازی که در جنگ های صلیبی
با تو
اسیر شده ام.
هشیار به سگ ماند جز جنگ نمی داند
تو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی
تقریبا
همه کشورهایی که می شناسم
زخمِ جنگ به سینه دارند
همه جنگ ها؛
مدالِ مرگ!
تو اما؛
پلاک بی رقیب یک دفاع بمان . . .
هر بار که با دلم می جنگم
تو برنده می شوی،
جهان
جای خوبی
برای عاشقانه زیستن نیست
این حرف را اما
با هیچ گلوله ای نمی شود
در مغز این دل فرو کرد!
می میرد اما
باور نمی کند
مطلب مشابه: جملات در مورد صلح و دوستی + شعر در مورد سازش و دوری از جنگ
مطلب مشابه: متن در مورد صلح + جملات و سخنان بزرگان در مورد صلح کردن

عکس نوشته اشعار درباره جنگ
چقدر..،
چقدر جای من
در بین کتاب های تاریخ خالی ست
بس که؛
با چشم های تو جنگیده ام
از من کارهای سخت بخواه!
مثلا هوس توت فرنگی کن در چله ی زمستان!
برایم بهانه ای در قله ی قاف بتراش!
یا من را
به جنگ اژدها بفرست
اما هرگز نخواه
که دوستت نداشته باشم.
love is like war
easy to start
and difficult to end
عشق مثل جنگ میمونه
شروع کردنش خیلی آسونه
اما پایان دادنش سخته
«حمید آزاد شد، هویزه آزاد شد…»
نوشتهها جان گرفت، خطوط فریاد شد
خطوط، در چشم من، چو موج لغزنده بود
«هویزه آزاد شد، حمید آزاد شد…»
جوانی آنجا رسید، نهال دیروز ما
که سرو شد، قد کشید، که شاخ شمشاد شد
خطوط لغزنده بود، جوان چو آهن، چو کوه
گذشت مریخوار، خطوط پولاد شد…
هزار سیلاب خون، چو رود کارون، گذشت
مگو چه هنگامه بود! بگو چه بیداد شد…
وطن! چه سرها به خاک، فتاد تا کار تو
ز سر به سامان رسید، ز نو به بنیاد شد
خطوط با سایهها، نشست در اشک من
«حمید آزاد شد، هویزه آزاد شد…»
کمی
فقط اندکی
مرا دوست داشته باش
من با کمترینِ تو
به جنگ
تمام نفرت های دنیا می روم
مهربانی ات را با گل ها در میان بگذار
با سنگ ها
با رودی که می رود
با خنده کودکان عراقی
مهربانی ات را با جنگ در میان بگذار
صدای تو چشمه ای خواهد شد
و انسان را با انسان
آشتی خواهد داد.
تمام شعرهای جهان،
لب های قرمز زنان را سروده اند…
راستش را بخواهی
امروز، پیراهن قرمز یقه هفتی خریده ام
کارناوال جنگ براه خواهد افتاد!
و من،
می یابم ات
جنگ
تو را در قاب عکس کنج اتاق زیباتر کرده است و
من را در وزش سال های طولانی
مثل پنجره کوچکی مدام باز و بسته می کند
پشت سر هم
روی پیاده رو راه می روم و
خرده ریز فریادها
به ته کفش هایم می چسبد.
جنگجوی نا مهربان من !
کدامین دست
مرا
به پهنای نگاهت
محکوم کرده است
که تمام نمی شوی..؟
آغوش ات
تنها سرزمین من شد،
نگران نباش
جیبم را از بوسه هایت پر کرده ام
دیگر برایم فرقی نمی کند
جهنم
بهشت
یا میدان جنگ
باید تمام این جنگ را یک نفس بدوم
اینجا تمام تانک ها شبیه تو اند
تمام خاکریز ها
مسلسل ها
هواپیما ها
باید فرار کنم
می ترسم درنگ کنم
اسیر شوم
وقتی با هر شلیکِ دشمن
دلت بریزد
وقتی برای کشیدن هر ماشه
دستت بلرزد
برای جنگیدن دیر است
میان این همه جنگ،
میان این همه درد،
میلادت،
تولد ستاره ای ست که جهان را روشن کرده است.
با این همه جنگ،
با این همه درد،
چه زیباست جهان
عشق
راهیست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از …
من فکر میکنم
فقط عشق میتواند
پایان رنجها باشد

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم.
من هنوز
هم فکر میکنم
جنگی در کار نیست!
و دستهایِ تو جز برایِ نوازش از جیبهایت
بیرون نمیآیند!
وقتی دشمنت خانهزاد باشد
چگونه میتوانی
به چیزی جز جنگهایِ داخلی فکر کنی؟
چشمهایت را ببند
و به تصرف دستهایی فکر کن
که در جبههی بیپناهیشان
سنگر گرفته اند…










