تک بیت های شاهکار صائب تبریزی (50 شعر تک بیتی زیبا)
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه تک بیت های شاهکار صائب تبریزی را برای شما دوستان قرار دادهایم. میرزا محمدعلی صائب تبریزی اصفهانی بزرگترین غزلسرای سده یازدهم هجری و نامدارترین شاعر زمان صفویه بود. او در دربار صفوی به عنوان ملک الشعرایی رسید و به او شاه شاعر سبک هندی میگویند.

تک بیتی های شاهکار از صائب تبریزی
نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است
شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا
پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوست
شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا
میکند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات میگردد ز اسکندر جدا
از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است
چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟

میشوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
برگها را میکند فصل خزان از هم جدا
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من
میشود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
از متاع عاریت بر خود دکانی چیدهام
وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
چرخ سنگیندل ز من هر دم کند یاری جدا
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان
که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن
که وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا
ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد
که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا
چنین که همت ما را بلند ساختهاند
عجب که مطلب ما در جهان شود پیدا
من آن وحشی غزالم دامن صحرای امکان را
که میلرزم ز هر جانب غباری میشود پیدا
گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم
که صد دریای آتش از شراری میشود پیدا
دل عاشق ز گلگشت چمن آزردهتر گردد
که هر شاخ گلی دامی است مرغ رشته برپا را
هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد
به یوسف میتوان بخشید تقصیر زلیخا را
نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا میبرد ما را
به گلشن لذت ترک تماشا میبرد ما را
مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل
که دست از جان خود شستن به دریا میبرد ما را
چون گل ز ساده لوحی، در خواب ناز بودیم
اشک وداع شبنم بیدار کرد ما را
نخل ما را ثمری نیست به جز گرد ملال
طعمهٔ خاک شود هر که فشاند ما را
اگر غفلت نهان در سنگ خارا میکند ما را
جوانمردست درد عشق، پیدا میکند ما را
مطلب مشابه: قطعات کوتاه صائب تبریزی (گزیده 40 اشعار زیبای احساسی صائب)
مطلب مشابه: غزلیات صائب تبریزی (گزیده 30 شعر و غزل عاشقانه صائب شاعر نامدار)
تک بیت های عمیق از صائب تبریزی
ز چشم بد، خدا آن چشم میگون را نگه دارد!
که در هر گردشی مست تماشا میکند ما را
به ماه مصر ز یک پیرهن مضایقه کرد
چه چشمداشت دگر از وطن بود ما را؟

چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش
ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را
چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم
که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را
فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان
سرآمد عمر در فریاد بیفریادرس مارا
تا میتوان گرفتن، ای دلبران به گردن
در دست و پا مریزید، خون حلال ما را
که میآید به سر وقت دل ما جز پریشانی؟
که میپرسد بغیر از سیل، راه منزل ما را؟
ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهیدستی
توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را
کمان بیکار گردد چون هدف از پای بنشیند
نه از رحم است اگر بر پای دارد آسمان ما را
به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست
نبسته است کسی شاهراه دلها را
نسیم صبح از تاراج گلزار که میآید؟
که مرغان کاسهٔ دریوزه کردند آشیانها را
دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم
مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را
عشق در کار دل سرگشتهٔ ما عاجزست
بحر نتواند گشودن عقدهٔ گرداب را
طاعت زهاد را میبود اگر کیفیتی
مهر میزد بر دهن خمیازهٔ محراب را
ای گل که موج خندهات از سرگذشته است
آماده باش گریهٔ تلخ گلاب را
چشم دلسوزی مدار از همرهان روز سیاه
کز سکندر، خضر مینوشد نهانی آب را
عنان به دست فرومایگان مده زنهار
که در مصالح خود خرج میکنند ترا
طالعی کو که گشایم در گلزار ترا؟
مغرب بوسه کنم مشرق گفتار ترا
دست از جهان بشوی که اطفال حادثات
افشاندهاند میوهٔ این شاخ پست را
دنیا به اهل خویش ترحم نمیکند
آتش امان نمیدهد آتشپرست را
شبنم نکرد داغ دل لاله را علاج
نتوان به گریه شست خط سرنوشت را
به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف
به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را؟
ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
شکنجهای است فقیران بیبضاعت را
درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
کنارهگیر و غنیمت شمار عزلت را
در سر مستی گر از زانوی من بالین کنی
بوسه در لعل شراب آلود نگذارم ترا
از نگاه خشک، منع چشم من انصاف نیست
دست گل چیدن ندارم، خار دیوارم ترا
آنقدر همرهی از طالع خود میخواهم
که پر از بوسه کنم چاه زنخدان ترا!
مطلب مشابه: نگاهی بر زندگی صائب تبریزی شاعر معروف (بیوگرافی از تولد تا درگذشت و اشعار او)
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه صائب تبریزی؛ 30 شعر کوتاه و بلند فوق احساسی این شاعر

تک بیت های درخشان صائب تبریزی
خنده چون مینای می کم کن که چون خالی شدی
میگذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا
آنچنان کز خط سواد مردمان روشن شود
سرمه گویاتر کند چشم سخنگوی ترا
در گشاد کار خود مشکلگشایان عاجزند
شانه نتواند گشودن طرهٔ شمشاد را
یک ره ای آتش به فریاد سپند من برس
در گره تا چند بندم ناله و فریاد را؟
چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
دریا بغل گشاده به ساحل نهاد روی
دیگر کدام سیل گسسته است بند را؟
مِی، زیردستِ خود نکُند هوشمند را
پَروای سِیل نیست، زمینِ بلند را
یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است
به چه امید به بازار رساند خود را؟
هوشمندی که به هنگامهٔ مستان افتد
مصلحت نیست که هشیار نماید خود را
راه خوابیده رسانید به منزل خود را
نرساندی تو گرانجان به در دل خود را
نهان از پردههای چشم میگریم، نه آن شمعم
که سازم نقل مجلس، گریه مستانهٔ خود را
فرو خوردم ز غیرت گریهٔ مستانهٔ خود را
فشاندم در غبار خاطر خود، دانهٔ خود را
دربهاران، پوست بر تن پردهٔ بیگانگیست
یا بسوزان یا به می ده جبه و دستار را
چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجت است؟
کوته کن این بهانهٔ دنبالهدار را
از همان راهی که آمد: گُل، مسافر میشود
باغبان، بیهوده میبندد، دَرِ گُلزار را
چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
پروای باد نیست چراغ مزار را
ز دلسیاهی آب حیات میآید
که تشنه سر به بیابان دهد سکندر را
شکوه مهر خامشی میخواست گیرد از لبم
ریختم در شیشه باز این بادهٔ پرزور را
ریشهی نخلِ کهنسال، از جوان، افزونتَر است
بیشتر دلبستگی باشد به دنیا، پیر را
در دل آهن کند فریاد مظلومان اثر
ناله از زندانیان افزون بود زنجیر را
کشور دیوانگی امروز معمور از من است
من بپا دارم بنای خانهٔ زنجیر را
مطلب مشابه: اشعار ترکی صائب تبریزی؛ گزیده 20 شعر عاشقانه ترکی از این شاعر بزرگ
مطلب مشابه: شعر تک بیتی و دو بیتی صائب تبریزی با اشعار عرفانی و عاشقانه زیبا

از هایهای گریهٔ من، چون صدای آب
خواب غرور گشت گرانسنگ، ناز را
دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن
رخنهٔ زندان کند دلگیرتر محبوس را
دَوامِ عشق اگر خواهی، مَکُن با وصل، آمیزِش
که آبِ زندگی هم، میکُنَد خاموش، آتش را
این زمان، در زیرِ بارِ کوهِ مِنّت میروم
من؛ که: میدزدیدم از دستِ نوازش، دوش را
تک بیت های شاعر مشهور ایرانی
یا خم می یا سبو یا خشت یا پیمانه کن
بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را
پرواز من به بال و پر توست، زینهار
مشکن مرا که میشکنی بال خویش را
هر سر موی تو از غفلت به راهی میرود
جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را
کاش وقت آمدن واقف ز رفتن میشدم
تا چو نی در خاک میبستم میان خویش را
دل را حیات از نفس آرمیده است
بیماری نسیم دهد جان، چراغ را
به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل
زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را
خیرگی دارد ترا محروم ورنه گلرخان
همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را
این زمان بیبرگ و بارم ورنه از جوش ثمر
منت دست نوازش بود بر من سنگ را
کم نشد از گریهٔ مستانه، خواب غفلتم
سیل نتوانست کند از جای خود این سنگ را
با تهیچشمان چه سازد، نعمتِ روی زمین؟
سیری از خرمن نباشد، دیدهی غَربال را
بر جرم من ببخش که آوردهام شفیع
اشک ندامت و عرق انفعال را
دَه دَر شود گشاده، شود بسته چون دَری
انگشت، تَرجُمانِ زبان است، لال را
هرچند، حُسن را، خطر از چشمِ پاک، نیست
پنهان زِ آب و آینه کُن، آن جمال را
از کوه غم اگر چه دو تا گشته قامتم
نشکسته است آبله در زیر پا مرا
غافل مَشُو، که وقتشناسانِ نوبهار
چون لاله، بَر زمین ننهادند، جام را
در گردش آورید می لعلفام را
زین بیش خشک لب مپسندید جام را

دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پارهای است
رنگ برگ خویش باشد میوههای خام را
پای به خواب رفتهٔ کوه تحملم
نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
بوسه را در نامه میپیچد برای دیگران
آن که میدارد دریغ از عاشقان پیغام را
ازان چون موی آتش دیده یک دم نیست آرامم
که آتش طلعتان دارند نبض پیچ و تابم را
کسی به موی نیاویخته است خرمن گل
غم میان تو دارد به پیچ و تاب مرا
جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا
سواد شهر بود آیهٔ عذاب مرا










