انشا گفت و گوی ماه و ستاره؛ ۸ انشا جدید کامل برای پایه هشتم

انشا گفت و گوی ماه و ستاره را در روزانه قرار دادهایم. نوشتن انشا نیازمند تفکر عمیق و تحلیل موضوعات مختلف است. این فرآیند به فرد کمک میکند تا تواناییهای تفکر انتقادی خود را پرورش دهد و بتواند به صورت منطقی و مستدل به مسائل نگاه کند.
فهرست موضوعات این مطلب
انشای کوتاه درباره گفتگوی ماه و ستاره
شب آرام و مهتابی بود، به هر سوی آسمان نگاه می کردی هزاران ستاره به تو لبخند می زدند، ستارگانی که در کنار هم آسمان را به یک نقاشی با شکوه و زیبا تبدیل کرده بودند و ماه در میان هزاران ستاره کوچک همچون ملکه ای زیبا در حال خودنمایی بود.
با همه این زیبایی اما امشب ماه، مهتاب هر شب نبود. مدت ها بود به فکر رفته و از آن غرور و افتخار همیشگی اثری باقی نمانده بود. احساس عجیبی وجودش را در برگرفته بود، کمی اندوه، کمی تردید و کمی نگرانی.
بعد از مدت ها سکوت ناگهان ماه سر صحبت را با ستاره ای که با شادمانی در نزدیکی اش می درخشید باز کرد و با صدایی که حسرت در آن موج می زند گفت: “ستاره کوچک و درخشان! تو همیشه شادمان هستی و هیچ وقت از تب و تاب نمی افتی. با این که کوچک هستی اما گویا این مسئله اصلا برایت اهمیت ندارد. وقتی کنار من هستی آرزو نمی کنی کاش بزرگ تر و درخشان تر بودی؟”
ستاره کوچک که در چهره شادمانش تعجب دیده می شد پاسخ داد: “ماه زیبا! چقدر خوشحالم امشب با من گفتگو می کنی. من کوچک هستم اما بی اهمیت نیستم. می دانم انسان های زیادی روی زمین هستند که با دیدن نور من به وجد می آیند و آرام می شوند. حتی اگر اسم من را ندانند و یا من را بین ستاره های دیگر گم کنند، در هر حال من بخشی از زیبایی آسمان شب هستم. اما علت اندوه تو چیست؟”
ماه با صدای بلند آهی کشید و گفت: “من بزرگ و درخشان هستم، همه آدم ها چشم به من می دوزند و رویاپردازی می کنند اما در نهایت من فقط یک بازتاب دهنده نور هستم و نوری از خود ندارم اما خورشید و همه ستارگان دیگر از خود نور دارند. اگر خورشید نبود من یک جسم فضایی تاریک بودم و اصلا در آسمان دیده نمی شدم. کاش از خودم نوری داشتم. کاش مثل تو می درخشیدم.”
ستاره کمی مکث کرد، سپس با مهربانی پاسخ داد: “ماه زیبا! تا به حال به این فکر کرده ای که اگر نبودی آسمان شب زیبایی اش را از دست می داد. تو نور خورشید را می گیری و به زمین می رسانی. تو الهام بخش شاعران و نویسندگان هستی، تو پلی بین نور و تاریکی هستی و نقش مهمی در جهان ایفا می کنی. حتی اگر نورت از خورشید باشد این تو هستی که آسمان شب را زیبا می کنی نه خورشید.”
ماه با شنیدن سخنان ستاره کمی آرام شد اما هنوز تردیدی در درونش وجود داشت و گفت: “اما آیا این بازتاب کافی است؟ آیا نبودنم چیزی از دنیا کم می کند؟ آیا پدیده دیگری نمی تواند جای من را بگیرد؟”
ستاره با صدای محکم گفت: “ماه عزیز! هرگز هیچ وقت کسی نمی تواند جای تو را پر کند. تو نبودی بچه ها در تاریکی شب به کجا نگاه می کردند؟ تو نبودی شاعران با نگاه کردن به کدام پدیده شعر می گفتند؟ تو نبودی افراد تنها با نگاه کردن به چه چیزی در آسمان شب آرام می گرفتند؟ تو در طول هزاران هزار سال گذشته در دل مردم زمین جایگاه پیدا کرده ای، آن ها تو را دوست دارند نه فقط به عنوان یک جسم نورانی بلکه به خاطر ارزشی که به لحظه های خاص آن ها بخشیده ای. ”
ماه با لبخند پاسخ داد: “بله! درست می گویی. من هم نقش خودم را در این دنیای بزرگ دارم، حتی اگر نوری از خودم نداشته باشم اما آرامش بخش دل ها هستم و آسمان شب را با شکوه می سازم.”
ستاره چشمکی زد و گفت: “همین طور است. هیچ یک از ما بیهوده آفریده نشده ایم. دوست من!”
ماه و ستاره از آن شب به دوستان صمیمی یکدیگر تبدیل شدند و با شادمانی به درخشش در آسمان شب ادامه دادند.
مطلب مشابه: انشا درباره زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد؛ ۱۰ انشا بازآفرینی و ضرب المثل
مطلب مشابه: انشا برف با گلچین چند انشا زیبا با موضوع بارش برف زمستانی
گفتوگوی ماه و ستاره

شبی آرام و پرستاره بود. آسمان مثل پارچهای مخملی سیاه، پر از الماسهای ریز و درشت شده بود. ماه، کامل و درخشان، در میانهی آسمان نشسته بود و با نوری ملایم، همه چیز را زیر پای خود نقرهای میکرد. در گوشهای از آسمان، ستارهای کوچک اما پرنور، چشمک میزد و انگار چیزی در دل داشت که میخواست بگوید.
ستاره با صدایی ظریف و لرزان شروع کرد:
«ای ماه بزرگوار! تو هر شب اینقدر بزرگ و درخشان میآیی و همه به تو نگاه میکنند. مردم شعر برایت میسرایند، عاشقان زیر نور تو با هم قول و قرار میگذارند. من اما فقط یک نقطهی کوچک هستم. گاهی ابرها مرا میپوشانند، گاهی هم کسی اصلاً متوجهام نمیشود. چرا تو اینقدر مهم شدی و من اینقدر ناچیزم؟»
ماه لبخندی زد – البته اگر ماه بتواند لبخند بزند – و با صدایی آرام و گرم پاسخ داد:
«ای ستارهی عزیز! تو فکر میکنی بزرگی من، مرا خوشبختتر کرده است؟ من هر ماه فقط چند شب کامل میشوم و بعد کمکم کوچکتر میگردم تا جایی که کاملاً ناپدید میشوم. روزها باید در روشنایی خورشید پنهان شوم و هیچکس مرا نمیبیند. اما تو… تو همیشه آنجایی. حتی در تاریکترین شبها، حتی وقتی من نیستم، تو چشمک میزنی و راه را به گمشدگان نشان میدهی.»
ستاره با تعجب گفت:
«ولی مردم به من اسم نمیدهند. کهکشانها را به نام من نامگذاری نمیکنند. تو را “ماه” مینامند، “قمر” میخوانند، داستانهای عاشقانه دربارهات میسازند.»
ماه خندید و گفت:
«اسمها مهم نیستند، دوست کوچکم. مهم آن چیزی است که تو در دل شب برای دیگران انجام میدهی. دریانوردان قدیم با نگاه به تو و خواهران و برادرانت راه خانه را پیدا میکردند. شبانان در بیابان، با نور تو آرام میگرفتند. تو میلیونها خواهر و برادر داری که با هم آسمان را پر از امید میکنید. من تنها هستم. اگر من نباشم، شب تاریک میشود، اما اگر یکی از شما نباشد، هنوز هزاران ستارهی دیگر هست که آسمان را روشن نگه میدارند. تو بخشی از یک خانوادهی عظیم هستی، اما من همیشه تنها میدرخشم.»
ستاره لحظهای ساکت شد. بعد نورش کمی بیشتر شد و گفت:
«شاید حق با تو باشد. من همیشه فکر میکردم تنهایی تو، نوعی برتری است. اما حالا میفهمم که هر کدام از ما زیبایی خودمان را داریم. تو با نور آرام و بزرگت، شب را رمانتیک میکنی و من با چشمکزدنهایم، به آدمها میگویم که حتی در تاریکی هم امید هست.»
ماه گفت:
«دقیقاً همینطور است. ما مکمل یکدیگر هستیم. بدون ستارهها، من تنها یک دایرهی روشن در آسمان خالی خواهم بود. و بدون من، شاید شما کمتر دیده شوید. بیایید با هم بدرخشیم و شب را برای زمینیان زیباتر کنیم.»
ستاره با شادی چشمک زد و گفت:
«موافقم، دوست عزیز! از امشب، دیگر حسادت نمیکنم. فقط خوشحال میشوم که بخشی از این آسمان بزرگ هستم.»
و از آن شب به بعد، هرگاه ماه کامل میشد، ستارهها بیشتر چشمک میزدند، انگار میخواستند بگویند: «ما هم هستیم، ما هم زیباییم.» و زمینیان که به آسمان نگاه میکردند، احساس میکردند که ماه و ستارهها با هم حرف میزنند و به آنها میگویند: هر کسی در این جهان، نور و زیبایی خودش را دارد. کافی است آن را باور کند.
مطلب مشابه: انشا در مورد حمل یک قالب یخ بدون دستکش (انشا باری نگارش هشتم)
مطلب مشابه: انشا طنز در مورد طعم خورشت قورمه سبزی (۶ انشای پایه هشتم)
گفتوگوی ماه و ستاره برای پایه هشتم
در یک شب پاییزی خنک، آسمان مثل یک پردهی مخملی پر از جواهر بود. ماه، بزرگ و کامل، مثل یک بشقاب نقرهای در وسط آسمان میدرخشید و نورش را آرام بر زمین میپاشید. درختان، کوهها و رودخانهها همه زیر نور او برق میزدند. در کنار ماه، ستارهای کوچک اما بسیار درخشان، مثل یک الماس ریز، مدام چشمک میزد. انگار دلش پر بود از حرف.
ستاره با صدایی نرم و کنجکاو گفت:
«ای ماه زیبا! تو همیشه اینقدر آرام و باوقاری. نور تو همه جا را روشن میکند و مردم شبهایشان را با تو قشنگتر میکنند. اما من گاهی فکر میکنم که تو خسته نمیشوی؟ هر شب باید بیایی و تا صبح بدرخشی. من که گاهی ابرها مرا میپوشانند و میتوانم کمی استراحت کنم، اما تو همیشه باید دیده شوی.»
ماه با لبخندی مهربان (اگر ماه بتواند لبخند بزند) جواب داد:
«ای ستارهی کوچک و پرتلاش! خستگی من با خستگی تو فرق دارد. من نزدیک زمین هستم و نور خورشید را بازتاب میدهم. وظیفهام این است که شبهای زمین را روشن کنم تا مردم احساس تنهایی نکنند. اما گاهی دلم برای آزادی شما تنگ میشود. تو و خواهرانت میتوانید در عمق آسمان بچرخید، با کهکشانها سفر کنید و رازهای دورترین نقاط جهان را ببینید. من اما همیشه در یک مدار ثابت دور زمین میگردم.»
ستاره با شگفتی چشمک زد و گفت:
«واقعاً؟ من فکر میکردم تو خوشبختترینی! چون نزدیک زمینی و همه چیز را از نزدیک میبینی. بچهها به تو نگاه میکنند و آرزو میکنند، شاعران برایت شعر میگویند، حتی جشنهای بزرگ مثل عید را با تو حساب میکنند. من فقط یک نقطهی دور هستم که گاهی کسی به من توجه میکند.»
ماه گفت:
«تو اشتباه میکنی، دوست من. نزدیکی من به زمین، هم زیبایی دارد و هم سختی. جزر و مد دریا را من باعث میشوم، خواب حیوانات شبزی را تنظیم میکنم، اما گاهی هم ابرها مرا میپوشانند و مردم نگران میشوند. تو اما آزادتری. نور تو از خودت است، از آتش درونیات میآید. میلیونها سال است که میسوزی و نور میدهی بدون اینکه کسی مجبورت کند. تو نماد امید دوری، نماد آرزوهای بزرگ. وقتی ستارهی دنبالهدار میشوی، همه به تو نگاه میکنند و آرزو میکنند.»
ستاره لحظهای ساکت شد و بعد نورش را بیشتر کرد و گفت:
«حالا که فکر میکنم، راست میگویی. هر کدام از ما وظیفهی خودمان را داریم. تو نزدیک زمینی و مراقبش هستی، من دورم و به آدمها یادآوری میکنم که جهان چقدر بزرگ و پر از رمز و راز است. بدون تو شب تاریک و ترسناک میشود، بدون من هم آسمان خالی و بیامید به نظر میرسد.»
ماه با رضایت گفت:
«آفرین! ما با هم کامل میشویم. تو به من یاد میدهی که آزادی چقدر ارزشمند است و من به تو یاد میدهم که نزدیکی و مراقبت چقدر مهم است. بیایید امشب بیشتر بدرخشیم تا بچههایی که درس میخوانند یا بزرگترهایی که فکر میکنند، بدانند که هر جایی که هستند، ارزشمندند.»
ستاره با خوشحالی چند بار سریع چشمک زد و گفت:
«موافقم، ماه عزیز! از این به بعد، هر شب که تو میآیی، من و دوستانم بیشتر میدرخشیم تا با هم یک آسمان پر از نور و امید بسازیم.»
آن شب، ماه و ستارهها با هم چنان درخشیدند که زمین پر از آرامش شد. بچههای پایه هشتم که به آسمان نگاه میکردند، احساس کردند که ماه و ستاره دارند به آنها میگویند: هر کسی در جای خودش مهم است. کافی است وظیفهاش را خوب انجام دهد و به دیگران کمک کند. جهان ما همینطور زیبا میماند.
انشا با موضوع گفتوگوی ماه و ستاره
شبی زمستانی و سرد بود. آسمان صاف و پر از ستارههای ریز و درشت میدرخشید. ماه، امشب به شکل هلال باریک و زیبا، مثل یک ناخن نقرهای در آسمان آویخته بود و نور ملایمی به زمین میتاباند. برف روی کوهها و درختان را سفید و درخشان کرده بود. در نزدیکی ماه، یک ستارهی درخشان و بزرگ – که همه او را «ستارهی قطبی» مینامیدند – آرام و ثابت میدرخشید و انگار نگهبان آسمان بود.
ستارهی قطبی با صدایی جدی و آرام گفت:
«ای ماه مهربان! تو هر شب میآیی و میروی، شکلت عوض میشود و همه به تو نگاه میکنند. اما من همیشه در یک جا هستم، ثابت و بیحرکت. مسافران و دریانوردان با من راه شمال را پیدا میکنند. گاهی فکر میکنم زندگی من خیلی تکراری است. تو حداقل تغییر داری، حرکت داری، اما من سالهاست که همینجا ایستادهام.»
ماه با نوری نرم و دلگرمکننده جواب داد:
«ای ستارهی وفادار و ثابت! تو فکر میکنی ثابت بودن آسان است؟ تو نماد اطمینان و ایمنی هستی. در شبهای تاریک و طوفانی، وقتی ابرها مرا میپوشانند و من دیده نمیشوم، این تویی که راه را به گمشدگان نشان میدهی. مردم قرنها با تو جهتیابی کردهاند. بدون تو، خیلیها در بیابان یا دریا گم میشدند. من تغییر میکنم، اما این تغییر گاهی مرا ضعیف میکند. گاهی فقط یک هلال نازک هستم و نورم کم است.»
ستارهی قطبی کمی نورش را کم و زیاد کرد و گفت:
«راست میگویی. من همیشه فکر میکردم تو خوشبختتری چون همه دربارهات حرف میزنند، شعر میگویند و حتی تقویم را با تو تنظیم میکنند. اما حالا میفهمم که وظیفهی من هم خیلی مهم است. من مثل یک دوست قابل اعتماد هستم که هیچوقت جا نمیزنم.»
ماه خندید و گفت:
«دقیقاً! تو به آدمها یاد میدهی که در زندگی باید گاهی ثابت و قابل اعتماد باشیم. مثل یک دوست واقعی که همیشه در کنار دیگران است. من اما به آنها یاد میدهم که تغییر طبیعی است و هر مرحلهای از زندگی زیبایی خودش را دارد. وقتی هلال هستم، به آنها میگویم که حتی در روزهای سخت و کمنور، باز هم میتوان درخشید. وقتی کامل میشوم، جشن و شادی میآورم.»
ستارهی قطبی با رضایت گفت:
«حالا که با تو حرف زدم، احساس میکنم وظیفهام خیلی قشنگ است. من مثل یک فانوس ثابت در آسمانم که به همه جهت درست را نشان میدهم. تو هم با تغییرهایت، زندگی را هیجانانگیز میکنی.»
ماه گفت:
«ما با هم یک تیم عالی هستیم. تو ثبات میدهی و من تغییر. بیایید امشب بیشتر بدرخشیم تا بچههایی که زیر این آسمان سرد درس میخوانند یا به آینده فکر میکنند، بدانند که هم باید قابل اعتماد باشند و هم آمادهی تغییر.»
ستارهی قطبی با قدرت بیشتری درخشید و گفت:
«موافقم، ماه عزیز! از امشب، هر وقت هلال باشی، من بیشتر میدرخشم تا بگویم “نگران نباش، جهت درست همینجاست”.»
آن شب، هلال ماه و ستارهی قطبی با هم آسمان را روشن کردند. زمینیان که به بالا نگاه میکردند، احساس آرامش میکردند و با خود میگفتند: در زندگی، هم باید مثل ستاره ثابت و قابل اعتماد باشیم و هم مثل ماه، آمادهی تغییر و رشد. این راز زیبایی آسمان و زندگی است.
مطلب مشابه: انشا درباره فیل و فنجان؛ ۶ انشا کامل با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
مطلب مشابه: انشا در مورد باز فیلش یاد هندستون کرد؛ ۷ انشا کوتاه و بلند
انشا درباره صحبت میان ماه و ستاره

شبی بهاری و معطر بود. باد ملایم گلها را نوازش میکرد و عطر یاس و نرگس در هوا پیچیده بود. آسمان مثل یک گنبد آبی تیره، پر از ستارههای درخشان شده بود. ماه، امشب کامل و گرد، مثل یک چراغ بزرگ نقرهای در وسط آسمان آویزان بود و نورش را سخاوتمندانه بر باغها، رودخانهها و خانهها میریخت. در گوشهای از آسمان، یک ستارهی دنبالهدار با دمی بلند و درخشان، سریع از کنار ماه گذشت و انگار میخواست چیزی بگوید.
ستارهی دنبالهدار با صدایی پرهیجان و سریع گفت:
«ای ماه آرام و زیبا! تو همیشه اینجایی، ثابت و قابل پیشبینی. مردم میدانند کی کامل میشوی، کی هلال میشوی. اما من فقط گاهی میآیم، با سرعت زیاد عبور میکنم و همه به من نگاه میکنند و آرزو میکنند. فکر میکنی زندگی من بهتر است یا زندگی تو؟ من آزادم، سفر میکنم، اما خیلی زود ناپدید میشوم.»
ماه با نوری گرم و صبور جواب داد:
«ای ستارهی پرجنبوجوش و ماجراجو! تو درست میگویی، زندگی تو پر از هیجان است. تو از عمق فضا میآیی، از کنار سیارههای دیگر عبور میکنی و رازهای کیهان را با خودت میآوری. وقتی میآیی، همه زمین را روشن میکنی و آرزوهای بزرگ مردم را بیدار میکنی. اما این آزادی، هزینه دارد. تو خیلی زود میسوزی و ناپدید میشوی. من اما همیشه برمیگردم، همیشه بخشی از زندگی زمینیان هستم.»
ستارهی دنبالهدار کمی سرعتش را کم کرد و گفت:
«شاید حق با تو باشد. من همیشه حسرت ثبات تو را میخورم. تو هر ماه دوباره متولد میشوی، بزرگ میشوی و دوباره کامل میشوی. مردم با تو وقت نگه میدارند، جشن میگیرند، عاشق میشوند. من فقط یک لحظه مهمانم و بعد برای سالها یا قرنها غایبم.»
ماه گفت:
«هر کدام از ما زیبایی خودمان را داریم. تو نماد تغییر بزرگ و آرزوهای ناگهانی هستی. وقتی میآیی، به آدمها یادآوری میکنی که زندگی کوتاه است و باید آرزوهایشان را سریع دنبال کنند. من اما نماد چرخهی زندگیام؛ تولد، رشد، کامل شدن و دوباره شروع کردن. تو با سرعتت هیجان میآوری، من با آرامشم آرامش میدهم.»
ستارهی دنبالهدار دمش را بیشتر درخشاند و گفت:
«حالا که با تو حرف زدم، خوشحالم از اینکه اینقدر خاص هستم. من مثل یک پیامرسان کیهانیام که گاهی میآیم و خبرهای دور را میآورم. تو هم مثل یک مادر مهربان همیشه اینجایی و مراقب زمینی.»
ماه با رضایت گفت:
«دقیقاً! ما مکمل هم هستیم. تو لحظههای خاص را میسازی و من شبهای معمولی را زیبا میکنم. بیایید امشب با هم بدرخشیم تا بچههایی که به آسمان نگاه میکنند، بدانند که هم باید آرزوهای بزرگ داشته باشند و هم در زندگی روزمره آرامش و ثبات را قدر بدانند.»
ستارهی دنبالهدار با شادی دمش را تکان داد و گفت:
«موافقم، ماه عزیز! هر وقت دوباره برگشتم، بیشتر میدرخشم تا با تو یک نمایش زیبا بسازم.»
آن شب، ماه کامل و ستارهی دنبالهدار با هم آسمان را به یک جشن کیهانی تبدیل کردند. مردم روی زمین سرشان را بالا گرفتند، آرزو کردند و لبخند زدند. همه فهمیدند که در زندگی، هم لحظههای هیجانانگیز و گذرا ارزشمندند و هم روزهای آرام و تکراری. این راز هماهنگی ماه و ستارههاست که جهان را اینقدر قشنگ کرده است.
انشا ماه و ستاره
شبی تابستانی و گرم بود. آسمان مثل یک دریای سیاه و عمیق، پر از جزیرههای نورانی بود. ماه، امشب به شکل هلال اول ماه، مثل یک لبخند نازک و ظریف در آسمان ظاهر شده بود و نورش را آرام بر کوچهها، پشتبامها و باغها میپاشید. نسیم خنک میوزید و صدای جیرجیرکها از زمین بلند میشد. در بالای آسمان، یک خوشه ستارهای زیبا – که مردم آن را «هفتبرادران» یا «ثریا» مینامند – با هم میدرخشیدند و انگار با ماه حرف میزدند.
یکی از ستارههای خوشه، که کوچکتر اما پرنورتر بود، جلو آمد و گفت:
«ای ماه تنها و درخشان! تو همیشه تنها میآیی و تنها میدرخشی. هیچ دوست نزدیکی نداری که همیشه کنارت باشد. ما اما هفت تا هستیم، با هم هستیم، با هم سفر میکنیم و با هم نور میدهیم. گاهی حسرت تنهایی تو را میخورم، چون همه به تو نگاه میکنند، اما گاهی هم خوشحالم که خانوادهای بزرگ دارم.»
ماه با نوری مهربان و آرام پاسخ داد:
«ای ستارهی خوشهای عزیز! تو درست میگویی. من تنها هستم و هیچ خواهر یا برادری نزدیکم نیست. همیشه در یک مدار دور زمین میچرخم و فقط خورشید را از دور میبینم. اما این تنهایی به من اجازه میدهد که نورم را یکجا جمع کنم و زمین را خوب روشن کنم. شما اما با هم هستید، داستانهایتان با هم گره خورده است. مردم افسانههای قشنگ دربارهتان میسازند، شما را نشانهی باران و برکت میدانند.»
ستارهی کوچک خندید و گفت:
«راست میگویی! ما با هم قویتر هستیم. وقتی یکیمان کمنور میشود، بقیه بیشتر میدرخشیم. اما تو با تنهاییات، نماد عشق و رمانتیک هستی. عاشقان زیر نور تو با هم حرف میزنند، بچهها آرزو میکنند که تو را در آغوش بگیرند. ما خوشهای هستیم و با هم دیده میشویم، اما تو تک و یگانهای.»
ماه گفت:
«هر کدام زیبایی خودمان را داریم. تو و خواهرانت به آدمها یاد میدهید که دوستی و با هم بودن چقدر مهم است. مثل یک خانواده که در سختیها به هم کمک میکنند. من اما به آنها یاد میدهم که گاهی تنهایی هم قشنگ است؛ فرصتی برای فکر کردن، آرامش و درخشیدن با تمام وجود. بدون شما، آسمان من خالی و غمگین میشود، بدون من هم شاید شما کمتر دیده شوید.»
ستارهی خوشه با شادی نورش را بیشتر کرد و گفت:
«حالا فهمیدم! ما با هم آسمان را کامل میکنیم. تو با تنهایی پرشکوهت و ما با دوستیمان. بیایید امشب بیشتر بدرخشیم تا بچههایی که تابستان زیر آسمان خوابیدهاند، بدانند که هم دوستی مهم است و هم گاهی باید تنها بود و به خودت تکیه کنی.»
ماه با رضایت گفت:
«موافقم، دوستان کوچکم! از این به بعد، هر وقت هلال باشم، شما بیشتر چشمک بزنید تا با هم بگوییم: زندگی ترکیبی از تنهایی و با هم بودن است.»
آن شب، هلال ماه و خوشهی ثریا با هم چنان درخشیدند که آسمان پر از نور و داستان شد. مردم روی زمین به بالا نگاه کردند و احساس کردند که ماه و ستارهها دارند به آنها میگویند: در زندگی، هم دوستانت را عزیز بدار و هم گاهی از تنهاییات لذت ببر. این راز هماهنگی آسمان شب است که همیشه ما را آرام میکند.
مطلب مشابه: انشا نوع بازی های کودکان در روزگار گذشته و امروز (۵ انشا جدید)
مطلب مشابه: انشا مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه (۷ انشا جدید)










