انشا در مورد حمل یک قالب یخ بدون دستکش (انشا باری نگارش هشتم)

انشا در مورد حمل یک قالب یخ بدون دستکش را در سایت ادبی و هنری روزانه آماده کردهایم. انشا نه تنها یک ابزار آموزشی است، بلکه یک وسیله قدرتمند برای بیان خود، توسعه مهارتها و تأثیرگذاری بر دیگران به شمار میرود. با تمرین و تداوم در نوشتن انشا، افراد میتوانند به نویسندگان بهتری تبدیل شوند و تواناییهای خود را در زمینههای مختلف گسترش دهند.
فهرست موضوعات این مطلب
انشا کوتاه حمل یک قالب یخ بدون دستکش
عجب تابستان گرمي بود من , عمو و برادرم در راه شمال بودیم نگهان ماشين خراب شد. خب تو گرما تا بخواد ماشين درست شه كلي زمان نياز میبره . يخ داخل كلمن اب هم تموم شده بود از دور صداي يخ فروش به گوش ميرسيد ميگفت يخ , يخ دارم من يه هزاري برداشتم و رفتم به سمت آقاي يخ فروش و یک قالب یخ خریدم اما ظرفی همراه خودم نبرده بودم بنابر این يخ رو تو دستم گرفتم و به سمت ماشين حركت كردم
يخ داشت كم كم آب مي شد و شروع كرد با من حرف زدن از قضه تبديل شدنش به يخ گفت از كارخانه كوچكي در ان ساخت شده از آدما و كارگران زحمت كشي حرف ميزيد كه به چه زحمتي مشغول كارنند از ستاره كوچولو دختري كه يه پا نداره با مادرش صيح تا شب مشغول كار از غصه دلتنگی تمام افراد گفت بالاخره من به ماشينمون رسيدم دست هايم داشت بي حس می شد اما عجب حس خوبي بود و حالمو بهتر ميكرده
مطلب مشابه: انشا طنز در مورد طعم خورشت قورمه سبزی (۶ انشای پایه هشتم)
مطلب مشابه: انشا در مورد شب یلدا + تحقیق و مقاله در مورد بلندترین شب سال
انشا خاطره حمل یک قالب یخ بدون دستکش صفحه 62 نگارش هشتم

انشا حمل یک قالب یخ بدون دستکش : چند هفته پیش عروسی دختر خالم بود که وسط پذیرایی از مهمان ها یخ برای نوشیدنی ها تمام شد دایی محمد از من خواست هر چه زودتر به بازار بروم تا یخ تهیه کنم . برای اولین بار مسئولیت مهمی را بر عهده من گذاشته بودند و تمام تلاش خود را کردم تا به بهترین صورت و با کمال دقت آن را انجام دهم تا ابروی دختر خاله ام نرود و دایی محمد نیز از اینکه به من مسئولیتی داده است پشیمان نشود و با درست انجام دادن آن خوشحال شود.
هر چه زودتر به سمت بازار رفتم تا یخ را تهیه کنم اما به دلیل عجله زیاد دستکش برای حمل قالب یخ را فراموش کردم و مجبور شدم که بدون دستکش یخ ها را حمل کنم تا هر چه سریعتر به پیش دایی بروم اما به دلیل سرمای زیاد و یخ بودن قالب تمام دستم کبود و بی حس شده بود اما موفق شدم که یخ ها رو زود به مقصد برسانم.
و سربلند از انجام وظیفه ی خود شادمان باشم . با این که تا چند ساعت دستم احساس گز گز و بی حسی می کرد اما این برایم تجربه ای شد که دیگر هیچوقت قالب یخ را بدون دستکش حمل نکنم.
انشا در مورد حمل یک قالب یخ بدون دستکش
قرار بود فردا انشا درباره حمل یک قالب یخ بدون دستکش را ینویسم ناگهان نا خودآگاه یاد این خاطره افتادم آن روز ظرف یخ زده ی مادر را از داخل فریزر برداشتم، این ظرف را باید تا حیاط می بردم و آن جا یخ هایش را خالی می کردم، چند ثانیه ای از برداشتن ظرف نگذشته بود که سرما را با تمام وجودم حس کردم.
دست هایم به ظرف قدیمی و یخ زده ی مادر چسبیده بود و خاطره ی سرد ترین روز زمستان را به یادم می آورد، روزی که برف زیادی باریده بود و دست های بدون دستکش من در سوز و سرمای زمستان سرد و بی حس شده بود و انگشت های قرمز و متورم من توانی برای انجام کاری نداشتند.
سعی کردم دست هایم را از ظرف جدا کنم اما نتوانستم، به سرعت به حیاط دویدم و به کمک آرنج کمی شیر آب را باز کردم و دست ها و ظرف یخی که به دستم چسبیده بود را زیر آب گرفتم.
چند ثانیه بعد دست های قرمز و یخ زده ی من از ظرف جدا شد و یخ داخل ظرف نیز کمی تکان خورد و توانستم آن را دورن پارچ پر از آبی که روی ایوان قرار داشت بیندازم.
هنوز سرما را حس می کردم و انگشت هایم را به خوبی نمی توانستم تکان دهم، به خانه برگشتم و خود را به بخاری رساندم و دست هایم را روی گرمای بخاری گرفتم.
ذرات گرمی که از شعله ی بخاری جدا می شد خود را به دست هایم می رساند و سوز و سرمایی که در پوست و استخوان دست هایم نفوذ کرده بود را تسکین می داد، خوشبختانه پس از چند دقیقه دیگر خبری از آن همه سردی نبود حالا فقط انگشت هایم کمی قرمز بودند که می دانستم آن هم با گذشت زمان برطرف می شود.
چند دقیقه دیگر کنار بخاری ماندم تا کاملا گرم شوم و پس از آن ظرف خالی از یخ را برداشتم و پس از پر کردن آن با آب دوباره درون فریزر قرار دادم.
مطلب مشابه: انشا درباره فیل و فنجان؛ ۶ انشا کامل با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
مطلب مشابه: انشا در مورد باز فیلش یاد هندستون کرد؛ ۷ انشا کوتاه و بلند
انشا حمل یک قالب یخ بدون دستکش
چند روز پیش با دوستانمان جشنی را در مدرسه برگزار کردیم. کارمان را گروهی انجام میدادیم؛ هرکسی مسئول کار جداگانه ای بود و من هم مسئول حمل قالب بزرگ یخ! انقدر عجله داشتم که قالب یخ را بدون دستکش برداشتم.
اولش فقط سرمای معمولی آن را احساس می کردم اما مسیر طولانی حیاط مدرسه را که طی کردم، یخ آن قدر دستانم را سرد کرده بود که از عمق سرمای یخ، دستانم می سوختند! نه می توانستم به راحتی راه را ادامه دهم نه می توانستم یخ را ول کنم و به زمین بیندازمش.
خلاصه گرفتار شده بودم! قالب یخ را کمی با انگشتانم سمت ساعدم هل میدادم تا کمی سوزش انگشتان دستم آرام شود. برای اینکه سوزش دستم یادم برود هر از گاهی به دوستانم که مشغول کارهای دیگری بودند نگاه می کردم.
تا اینکه به سالن مدرسه رسیدم و قالب یخ را کمی شستیم ( تا بهداشتی تر باشد!) و درون ظرف بزرگ شربت آلبالو انداختیم. چه شربتی شود! بعد رفتم به آبدارخانه و انگشتانم را چند دقیقه روی گرمای شعله گاز گرفتم تا کمی آرام شود!
دوستانم هم مرا می دیدند و می خندیدند. من هم چاره ای جز خندیدن همراه آن ها نداشتم! خلاصه روز قشنگ و یخی ای در روز گرم بهاری داشتیم!
انشا حس و حال حمل یک قالب یخ بدون دستکش
خب طبیعی است که هر کسی با هر قدرتی وقتی یک قالب یخ را بدون دستکش حمل کند ، حتما دست او یخ می شود چون همیشه یخ گرما را به خود می گیرد و سرما پس می دهد و همین باعث می شود تا گرمای دست ما را بگیرد و سرما به دست ما بدهد.
همین موضوع در مورد یخ داخل یخچال خانه هم صدق می کند یعنی وقتی یخی را از فریزر با دست بدون دستکش خارج میکنیم قطعا دستان ما یخ می شود و حتی گاهی اگر یخ در لیوان باشد به دستانمان می چسبد.
پس حمل قالب یخ علاوه بر توانایی بلند کردن آن ، نیاز به تحمل سرما هم دارد یعنی باید بتوان یخی یخ را تحمل کرد و افرادی هم که در کارخانه های تولید یخ قالبی کار می کنند ، قالب یخ را با دستکش حمل می کنند.
حالا اگر کسی ببیند که فردی در زمستان در آب یخ رودخانه فرو می رود و خیلی راحت مثل اینکه در تابستان حمام کنیم ، آب به بدن خود می زند و یخ ها را به بدن خود می چسباند ، جای تعجب دارد و این کار را یک شخص ایرانی در اردبیل انجام داد که حتما در اخبار هم دیده اید. ولی در کل حمل یک قالب یخ بدون دستکش برای اکثر مردم غیر قابل تحمل است یا بهتر است بگوییم که تا حدی می تواند قابل تحمل باشد ، تا جایی که دست ها طاقت داشته باشند که سرمای قالب یخ را تحمل کنند.
همیشه من با دیدن قالب یخ به یاد مراسم های عروسی و ختم می افتم چون برای آماده کردن آب و شربت خنک برای میهمانان محبورند قالب یخ تهیه کنند چون یخ های موجود در یخچال جواب گوی این همه جمعیت نخواهد بود.
مطلب مشابه: انشا نوع بازی های کودکان در روزگار گذشته و امروز (۵ انشا جدید)
مطلب مشابه: انشا درباره ناخن؛ ۸ انشا کامل و جدید با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
انشا توصیف حمل یک قالب یخ بدون دستکش
این صحنهای که قصد توصیف کردن آن را دارم، هنوز برای خودم به راستی دردناک است. هر بار با به یاد آوردن آن، بر بیعدالتی دنیا، خشم میگیرم و از این که نتوانستم کاری برای پسرک کوچکی که قالب یخی را حمل میکرد انجام دهم، دلخور میشوم. این صحنه مربوط به پسرک کوچکی است که برای مغازه آبمیوه فروشی کار میکرد و من او را در حین حمل قالب یخ تماشا کردم.
بدنه : پسرک در حالی که قالب یخ بزرگی به شکل مکعب مستطیل را در دستانش گرفته بود، از کوچهای در سمت راست پیچید. لباسهایش کهنه و کلاه رنگ و رو رفتهای بر سر داشت. کفشهایش از حالت اصلی خود درآمده و کج و وارفته بودند. اما از همه غم انگیزتر دو دست کوچک و نحیفش بود که قالب یخ بزرگی را حمل میکردند.
عجیب بود که نه دستهای پسرک با دستکشی پوشانده شده بود و نه قالب یخ روپوشی داشت! اگر هم نمیتوانستم حدس بزنم که چه رنجی را از حمل قالب یخ با دستهای بدون پوشش خود میکشد، این از حالت چهره و شکل راه رفتنش کاملا هویدا بود.
پسرک آرام آرام قدم برمیداشت. به نظر میرسید که هم سنگینی یخ و هم سوز انجماد آن، آزارش میداد. چند بار دیدم که دستانش را زیر بار سرمای یخ، کمی جا به جا کرد. انگشتانش از شدت سرما به یخ چسبیده بود و به سختی آنها را از بدنه یخ جدا میکرد.
نتیجه : در نهایت به مغازه آبمیوه فروشی رسید و یخ را در جای خود گذاشت. کمر راست کرد و دستانش را که از سرما قرمز شده بود، به هم سایید و با حرارت نفس خود، سعی به گرم کردن آنها داشت. از خود پرسیدم چرا پسرک حتی دستکشی به دست نداشت تا با آزار کمتری یخها را حمل کند و یا چرا حتی یک تکه پارچه میان یخ و دستهای او، استفاده نشده بود؟!
انشا حمل یک قالب یخ بدون دستکش با مقدمه بدنه و نتیجه

برای خنک شدن دوغ های سر سفره ، به سراغ قالب های یخ می روم.همین که چشمم به چهارگوش های سفید براق می افتد،شیطنتم گل می کند تا بین مسیر آشپزخانه تا سفره ی پهن شده ی توی حیاط ، با آن ها بازی کنم .
بدنه : یکی از آن ها را بر می دارم. هر 6 بعدش را خوب لمس می کنم. از خنکی آن ها لذت می برم و آن را تند تند از این دستم به آن یکی می فرستم تا وقتی که آب شود.خاطرات درس و مدرسه برایم تداعی می شود.تکالیف مدرسه ما را هی این ور و آن ور می کنند تا وقتی که چهارشنبه شود و ما آب شویم. بعد آن هم به صورت کنترل از راه دور ما را مجبور می کنند تا برویم توی فریزر و آخر هفته را با فکر تکالیف شنبه یخ ببندیم و کاملا آماده آماده باشیم ، آماده برای زجر و عذابی دوباره .
یکی دیگر از یخ ها را بر میدارم و این بار آن را به نوک زبانم نزدیک می کنم و لیسش می زنم.مزه برف های زمستان را می دهد.بوی ماهی ، سبزی ، نخودفرنگی و هویج را هم می دهد. درست مثل ما محصل ها که ریاضی و شیمی و فیزیک و عربی می خوانیم، از هر کدام دو سه کلمه و فرمولی بلدیم اما مدتی که آن ها را نمی خوانیم ، بویشان از بین می رود و ما می مانیم بدون هیچ اثری از دروس مدرسه .
همانطور که دارم با تکه های یخ خودم را سرگرم می کنم ، صدای مادرم را از توی حیاط می شنوم که می گوید : “چیکار میکنی! زود باش دیگه” . درست مثل معلم های مدرسه. آن ها ظاهرا بنّای آینده کشور هستند و می خواهند ما دانش آموزان را برای آینده فرد مفید به بار بیاورند ولی وجدانا ، آیا این کار با فیزیک و شیمی و کنکور و … شدنی است؟ اصلا فرصتی برای تفکر و اندیشه برای دانش آموزان هست؟ همه وقت ما با تست و تمرین و فکر کنکور و آزمون تیزهوشان پرشده است.ذهن ما تحمل ورود خلاقیت را ندارد.بله ، نسل ما این است .
نتیجه گیری : سه سوته یخ های ناقص شده را به داخل سینک پرتاب می کنم و خود را با تنها قالب یخ باقی مانده به سر سفره می رسانم. در همین حال ، فکرهایی را هم که در این مدت می کردم را با ناراحتی و نا امیدی از سرم انداختم بیرون و به فکر آینده ای نامعلوم به سر سفره رفتم.
مطلب مشابه: انشا مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه (۷ انشا جدید)
مطلب مشابه: انشا باران؛ 16 انشا در مورد روز بارانی و توصیف باران










