انشا صحبت های نیمکت مدرسه ( ۱۰ نگارش برای تمامی پایهها )

انشا صحبت های نیمکت مدرسه در روزانه آماده شده است. نوشتن انشا نیازمند تفکر عمیق و تحلیل موضوعات مختلف است. این فرآیند به فرد کمک میکند تا تواناییهای تفکر انتقادی خود را پرورش دهد و بتواند به صورت منطقی و مستدل به مسائل نگاه کند.
فهرست موضوعات این مطلب
انشا درباره از زبان نیمکت با دانش آموزان حرف بزنید
من یکی از نیمکت های کلاس درس هستم که در ردیف اول قرار دارم، وقتی شما دانش آموزان وارد کلاس می شوید یکی یکی شما را نگاه می کنم و به هیاهو و سر و صدایتان گوش می دهم.
من چند سال است که در این مدرسه هستم و دانش آموزان زیادی را دیده ام، شما دانش آموزان خیلی با هم فرق دارید بعضی از شما درس خوان و بعضی دیگر فقط دنبال شیطنت هستید و به درس اهمیت نمی دهید که بعضی وقت ها چوبش را من می خورم و به خاطر حواس پرتی شما معلم محکم روی سرم می کوبد.
بعضی از شما دانش آموزان خیلی به تمیز ماندن من اهمیت می دهید و همیشه مواظبم هستید تا آسیب نبینم ولی بعضی دیگر با مداد و خودکار تنم را خط خطی و سیاه می کنید و برایتان مهم نیست که من از این کار خیلی بدم می آید.
گاهی اوقات هم پیش می آید که با کتاب و دفتر یا دستتان بر روی تنم می کوبید که حسابی درد دارد اما من نمی توانم چیزی بگویم و به شما اعتراض کنم.
وقت امتحانات که می شود با استرس وارد کلاس می شوید و تا پایان امتحانات اوضاع همین است و وقتی امتحانتان را خراب می کنید سر به روی شانه ی من می گذارید و می فهمم که در دل می گویید کاش بیش تر درس می خواندم.
تابستان که از راه می رسد همه جا سوت و کور است و من دلم خیلی برایتان تنگ می شود اما می دانم که پاییز دانش آموزان جدیدی را خواهم دید و با آن ها آشنا خواهم شد، پس تا آن موقع چاره ای جز انتظار ندارم و با آمدن پاییز باز هم سر و صدای شما در مدرسه و کلاس می پیچد.
در آخر از شما خواهش می کنم که به من احترام بگذارید و به سالم ماندنم اهمیت بدهید تا من بتوانم سال های سال دانش آموزان جدید را در آغوش خودم جا بدهم و آن ها هم مثل شما هر سال یک پله بالاتر بروند و به موفقیت نزدیک تر شوند، چون تنها آرزوی من این است که موفقیت تک تک شما را ببینم و شاهد این باشم که با هم بودن ما به ثمر و نتیجه برسد و تک تک شما آدم های موفقی شوید.
مطلب مشابه: انشا در مورد عشق شوری در نهاد ما نهاد (6 انشا با مقدمه، بدنه و نتیجه)
مطلب مشابه: انشا در مورد ورزش و سلامتی / ۷ انشا فواید و اهمیت ورزش
انشا از زبان میز و نیمکت مدرسه با توصیف ادبی

شاید باورتان نشود . ولی آنقدر که ما از بچه های مدرسه خاطره داریم، آن ها از ما ندارند. ما میز و نیمکت ها مثل دوربین فیلم برداری لحظه به لحظه ی دانش آموزان را در تار و پودمان حفظ کرده ایم. حتی وقتی بزرگ تر می شوند و به دانشگاه می روند، در آن جا هم به شکل جدید تر یا هر فرم دیگری در کنارشان هستیم.
در گذشته های نه چندان دور ما را از چوب می ساختند. تمام اجزای ما با میخ های کوچک و بزرگ به هم متصل می شد. گاهی که بچه ها شیطنت می کردند، روی ما می پریدند و میز به میز همدیگر را دنبال می کردند. یا به میخ و اجسام نوک تیز روی ما شکل هایی را می کشیدند. با اینکه تحمل این کارها برای مان سخت بود، اما با صبوری تحمل می کردیم. چون می دانستیم چند ماه بعد مدرسه ها تعطیل می شود و ما دوباره تنها می شویم.
تنهایی برای میز و نیمکت ها خیلی سخت است. فرق هم نمی کند ، از ورق آهن ساخته شده باشی، یا مثل هم نسل های ما، از چوب و میخ های بزرگ و کوچک. ما از بچه هایی که به مدرسه می آیند معنی می گیریم. اگرنه فقط یک تکه چوب یا آهن هستیم. بدترین خاطره ای که ممکن است یک میز و نیمکت داشته باشد ، پیری و فرسودگی است. آن زمان که پاهای ما، یا به قول بازرس مدرسه، پایه های ما لق و زهوار در رفته شده اند. نمی خواهم بگویم بچه ها هم در فرسودگی و پیری ما نقش دارند ، اما اگر فقط کمی با ملایمت رفتار کنند عمر بیشتری خواهیم داشت. میز و نیمکت ها صبورترین وسایل مدرسه ها هستند.
آن ها به همین قانع اند که بچه ها دوست شان داشته باشند. افسوس که دیگر خیلی ها میز و نیمکت های چوبی را فراموش کرده اند. اما تا وقتی که حتی یک میز و نیمکت چوبی در کلاس های درس وجود دارد، ما زنده ایم و به یادتان خواهیم بود. شما هم ما را فراموش نکنید. من به نمایندگی از تمام میز و نیمکت های مرحوم به شما توصیه می کنم به نسل بعد ازما هم احترام بگذارید.
آن ها اگر چه مثل ما حافظه ای قوی برای به خاطر سپردن شما ندارند، اما همان کاری را انجام می دهند که ما انجام می دادیم. امیدوارم هر وقت به یاد ما افتادید، لبخند بزنید و به خوبی از ما یاد کنید. دوست دار شما، میز و نیمکتی که دیگر نیستند.
انشا درباره از زبان نیمکت با دانشآموزان حرف بزنید
مقدمه:
سلام بچهها! من نیمکت چوبی قدیمی این کلاس هستم. سالهای زیادی است که شاهد رفت و آمد دانشآموزان زیادی بودهام. هر سال، نسلی جدید میآید و میرود و خاطرات جدیدی را بر روی من حک میکند.
بدنه:
من از تمام شادیها، غمها، خندهها و گریههای شما باخبرم. من شاهد تلاشها و کوششهایتان برای یادگیری بودهام و به موفقیتهایتان افتخار میکنم. من همچنین شاهد شیطنتها و بازیگوشیهایتان بودهام و از ته دل به شما خندیدهام.
من رازهای زیادی را در دل خود دارم. رازهایی از دلواپسیهایتان قبل از امتحان، از عشقتان به معلم و از آرزوهای بزرگتان برای آینده. من همه این رازها را در اعماق وجودم حفظ میکنم و هرگز به کسی نمیگویم.
من دوست صمیمی شما هستم. من همیشه در کنارتان هستم، چه زمانی که با جدیت درس میخوانید و چه زمانی که با شور و اشتیاق بازی میکنید. من سنگ صبور شما هستم و همیشه آماده شنیدن حرفهایتان هستم.
از شما میخواهم که از من مراقبت کنید. من خانه دوم شما هستم و دوست دارم تا ابد در کنار شما باشم. روی من خط ننویسید، مرا با پا لگد نزنید و روی من زباله نریزید. به یاد داشته باشید که من هم مثل شما احساس دارم و دوست دارم در محیطی تمیز و سالم زندگی کنم.
نتیجه گیری:
امیدوارم که روزی به آرزوهایتان برسید و انسانهای موفقی در جامعه شوید. من به شما ایمان دارم و میدانم که میتوانید به هر چه که میخواهید برسید.
مطلب مشابه: انشا درباره سعدی؛ 6 انشا زیبا درباره شاعر نامی ایرانی سعدی شیرازی
مطلب مشابه: انشا در مورد عینک مادر بزرگ؛ ۸ انشا کوتاه و بلند مقاطع مختلف
زمزمههای چوب کهنه
آخرین زنگ مدرسه که به صدا درآمد، ذرات غبار در نور نارنجیِ غروب، آرام میرقصیدند. پنجرهها نیمهباز ماندند تا شاید نسیم خنک، داغی یک روز بلندِ بدونِ تهویه را از دل کلاس بیرون ببرد. صندلیها بر هم ریخته، چند تا مداد شکسته و تهمدادی زیر نیمکتها پهن بود و گچی نصفه روی تخته سیاه، انگار حرف ناتمامی را رها کرده بود.
اما لحظهای که کلاس خلوت شد، یک صدا از ته کلاس بلند شد؛ صدایی خش دار و آرام، مثل پچپچ پدربزرگها.
این نیمکت قدیمی بود که حرف میزد: «آه… باز هم یک روز گذشت.»
نیمکت کناری که تازه بود و خط و خش کمتری داشت، با شیطنت پرسید: «باز از خستگی ناله میکنی؟ آخر تو که جایی نمیروی.»
نیمکت کهنه خندید: «ای ساده! مگر برای رفتن، پا لازم است؟ من با پشت منِ چوبیام، دنیا را سفر کردهام.»
نیمکت کناری با تعجب پرسید: «چطور؟»
نیمکت پیر آهی کشید و گفت: «دیشب، پسری که ترس از امتحان داشت، گونهاش را روی من گذاشت و اشک ریخت. پیکرِ نمناکش به من چسبید. من ترس را فهمیدم. امروز صبح، دختری که به مسابقه ریاضی رفته بود و برگشته، دفترچه جایزهاش را روی من باز کرد. لبخندش تا استخوان چوبی من نفوذ کرد. من شادی را چشیدم. تو میگویی من جایی نمیروم؟ هر روز هزاران نفر از روی من رد میشوند، روی من تکیه میدهند، خاطراتشان را در سکوت من قایم میکنند. من به قلب انسانها سفر میکنم، آن هم بدون یک قدم برداشتن.»
نیمکت جدید ساکت شد. داشت به حرفهای رفیق کهنهاش فکر میکرد. بعد آرام گفت: «راست میگویی. من هم امروز عاشقانهای دیدم که پسری روی لبه من، با مداد بنفش، برای دختر همکلاسیاش نوشت و دوباره پاک کرد. من هنوز گرمایِ پاککردنِ آن عشقِ نافرجام را روی تن چوبیام حس میکنم.»
در همین هنگام، نیمکت گوشه کلاس که یک دستش شکسته بود و با سیم بسته شده بود، با صدای زمخت و شکستهای گفت: «بچهها، ما سه چیز را خوب میفهمیم: خستگی مچهایی که روی ما مینویسند، سنگینی کلههایی که موقع زنگ تفریح روی ما دراز میکشند، و خالی بودن دستهایی که روزهای امتحان روی ما میلغزند.»
سکوت عجیبی بین نیمکتها پیچید. بعد نیمکت کهنه وسط حیاط خودش را به کُری زد و گفت: «برای همین است که من از هیچ خط و خش روی تنم ناراحت نیستم. هر فرورفتگی، یک جمله نانوشته است. هر خراش، یک خاطره است. هر سیاهی، یک تست غلط است که پشت آن کلی تجربه نشسته.»
دیگر صدایی از کلاس بلند نشد. خورشید کاملاً پشت دبیرستان پنهان شده بود. نفیر پرستوها هم آرام گرفته بود. نیمکتها به خواب عمیقی فرو رفتند تا فردا دوباره صبح زود، پشت دانشآموزان گرم شود، بازوهایشان را بگیرد، خستگی کتابهای سنگین را تحمل کند و بیآنکه کسی صدایشان را بشنود، در خلوت خود، دنیایی از قصهها را رد و بدل کنند.
نتیجهگیری: ما همیشه فکر میکنیم نیمکتهای مدرسه فقط تکههای چوبی بیروحی هستند، اما اگر گوش جان بسپاریم، میفهمیم آنها خاموشترین و صبورترین شنوندگانِ لحظههای ناب کودکی و نوجوانی ما هستند. هر نیمکت، یک کتاب نانوشته از جنس اشک و لبخند است.
شورای نیمکتهای آزاد
ساعت یک و نیم بعدازظهر بود. درِ کلاس ریاضی با یک «هِیف» سنگین بسته شد و نفَسها توی قفسه سینه آرام گرفت. صندلیها که یک ربع بود بیصاحب مانده بودند، اول با خمیازههای چوبی، بعد با خرخرهای ریز و بعد با غُرولندهای صریح، کمکم به جان هم افتادند.
نیمکت اول، آن همیشه تمیز و مرتب، با ناز و کرشمه گفت: «وای خدای من! باز هم محمود سه ساعت نشست روی من. بوی عرق ورزش که نمیدهد، بوی ماهیدودی میدهد! تا کی باید این رژیم عجیب را تحمل کنم؟»
نیمکت ردیف چهارم که پر از جای خودکار و شکلکهای خندان بود، خندید: «تو بوی ماهی داری شکایت؟ بیا ببین کارِ من. دیروز امیرحسین و علی پاهایشان را گذاشتند روی من و شروع کردند به بحث فوتبال. یکی میگفت مسی بهتر است، یکی رونالدو. بحث که بالا گرفت، بعد ناگهان علی یک لگد محکم به پای من زد. من غش کردم، یادم رفت چوبم!»
نیمکت ته کلاس که یک پایهاش لق بود و با کتابی قطور زیر آن تنظیم شده بود، با صدای لرزانی گفت: «شماها غر میزنید؟ من را ببینید. سی دقیقه زنگ نخورده، یک نفر از ته کلاس جواب نداد، معلم که عصبانی شد، آمد همین جا و با کف دست کوبید روی من. از ترس دو تکه شدم. خیال کرد معلم پدرم است!»
در همین لحظه، نیمکت ردیف دوم که تا عمق جان رنگ و رو رفته بود، آرام گفت: «بچهها، ساکت باشید. بگذارید ماجرای امروز صبح را برایتان بگویم.」
همه نیمکتها سکوت کردند. نیمکت رنگورفته ادامه داد: «ساعت هفت و نیم صبح، یک دختر جدید آمد. ترس از صورتش میبارید. روی من نشست. کف دستش را باز کرد و روی من گذاشت. دستش داغ بود. مدام زیر لب زمزمه میکرد: «خدایا کمکم کن دوست پیدا کنم.»»
نیمکت کناری پرسید: «خب؟ چی شد؟»
نیمکت رنگورفته لبخندی چوبی زد: «نیم ساعت بعد، دختر کناری یک مداد رنگی قرمز برداشت و روی کاغذش نوشت: «سلام! من سارا هستم. چی دوست داری تو کلاست بشی؟» برگه را داد به دختر جدید. دخترک آنقدر ذوق کرد که روی من بالا و پایین پرید. راستش مفصلهایم درد گرفت، اما چه لذتی داشت!»
همه نیمکتها خندیدند. اما ناگهان درِ کلاس باز شد. همه مثل آدم برفی که آب شود، ساکت و خشک شدند. ناظم مدرسه وارد شد تا ببیند چراغها خاموش است یا نه. نگاهی به کلاس انداخت. درِ شیشهای را بست و رفت.
نیمکت کهنه با خرخری گفت: «باز هم نزدیک بود لو برویم.»
نیمکت حیاط البته که از لای پنجره حرفها را شنیده بود، فریاد زد: «هی! شما که تو کلاس غر میزنید، بیایید جای ما را ببینید. ما صبح تا شب زیر آفتاب کباب میشویم. تازه بچهها موقع زنگ تفریح قالب شکلات آبشده را میگذارند روی من، بعد یک لقمه نان میگذارند رویش و میگویند ساندویچ خرما! خرمای من!»
سروصدای نیمکتها دوباره بلند شد. هرکسی داشت از بدبختی خودش میگفت. یک نیمکت میگفت صبح زود خیسه چون شبنم نشسته رویش. یکی میگفت زیرش آدامس خشک شده. یکی میگفت خوره چوب آزارش میدهد. یکی میگفت آنقدر جاگذاری شده درش که نماز شبش ترک نشده!
تا اینکه نیمکت شکسته کنار پنجره با صلابت گفت: «بس است! شما ناسپاسترین نیمکتهای عالم هستید. مگر ما برای چه ساخته شدهایم؟ برای اینکه بچهها از صبح تا شب به ما تکیه کنند، روی ما بنویسند، روی ما بخوابند، از زیر ما نمره بدهند به هم، روی ما گریه و خنده کنند. اگر خراشی بر تن ماست، یعنی دوستی بر قلب ما نشسته است. اگر لکهای بر صورت ماست، یعنی شادی بر روح ما نشسته است. اگر پایی روی ما کوبید، یعنی شور و هیجان در کلاس موج میزند. اگر هیچکدام نبود، ما یک تخته چوب خشک و بیروح بودیم در انباری. خوشا به حال ما که زندگی را با پوست و گوشت و استخوان چوبیمان لمس میکنیم.»
نیمکتها یکباره سکوت کردند. بعد یکییکی توی دل خودشان زمزمه کردند: «راست میگوید… مگر ما بدون این بچهها چه ارزشی داریم؟»
زنگ بعدازظهر به صدا درآمد. بوی کاهگل و باران از حیاط بلند شد. نیمکتها صف کشیدند توی دل تاریکی و با آرامشی عمیق به خواب رفتند؛ خوابی پر از مداد رنگی، خمیر ساندویچ، کفشهای ژولیده، کیفهای سنگین، خندههای بیصدای زنگ تفریح و گاهی قطرات اشکی که دزدکی میچکید روی جان چوبیشان.
نتیجهگیری:
اگر روزی وارد کلاس خالی شدید و برای لحظهای جای خالی معلم را نشسته بودید، گوش کنید. شاید صدای خرخر نیمکتها را بشنوید که با هم درباره ما حرف میزنند؛ نه از روی کینه، که از روی مهر و خاطرهای که ما روی چوبشان حک کردهایم. ما گمان میکنیم در مدرسه درس میخوانیم، اما راستش، نیمکتها بیشتر از ما از زندگی یاد گرفتهاند.
مطلب مشابه: انشا در مورد ستاره شب / ۱۰ انشا جدید با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
مطلب مشابه: انشا در مورد چرا روزه می گیریم؛ 4 انشا جدید درباره ماه رمضان و روزه داری
شبنشینی نیمکتهای پیر

نیمهشب بود. حیاط مدرسه در مهتاب غرق شده بود. باد ملایمی با خودش بوی یاس و دفترهای کهنه میآورد. درِ کلاسها قفل بود اما پنجرهها نیمهباز. نیمکتها بیدار بودند. این وقت شب، کسی نبود که حرفشان را بشنود، مگر دیوارهای ترکخورده و درخت چنار کهنسال حیاط.
در کلاس اول، نیمکتی که چند روز پیش از کارگاه نجاری آمده بود، با تعجب به اطراف نگاه میکرد. چوب تازهاش هنوز بوی صنوبر میداد. آرام پرسید: «اینجا کجاست؟ این همه خط و خطوط روی من چیست؟»
نیمکت گوشه کلاس که از شدت قدمت رنگش به قهوهای سوخته زده بود، خندید: «تازهوارد عزیز، خوش آمدی. آن خطوط فقراتی هستند که دانشآموزان روی تنم نوشتهاند. بعضی عاشقانه بود، بعضی نفرین به ریاضی، بعضی نقاشی یک خانه با یک آفتاب و یک درخت.»
نیمکت تازهوارد با وحشت گفت: «آسیب نمیبینم؟»
نیمکت پیر پاسخ داد: «چرا. اما هر خراش یک یادگار است. نگاه کن زیر تنم. آنجا سوراخی هست که با مداد تراشیده شده. مال سال ۱۳۷۲. دانشآموزی به نام فرهاد هر روز پای چپش را میگذاشت روی آن نقطه و با مداد روی آن یک ضربدر میکشید. روز آخر سال گفت: «من که ریاضی را نمیفهمم، حداقل میخواهم چیزی از من روی این نیمکت بماند.»»
نیمکت دیگر که کسی تا حالا صدایش را نشنیده بود، از ته کلاس غرش کرد: «وای بر من! من قصههایی دارم که اگر بگویم، چوبتان میسوزد. یک بار معلم ریاضی کتابش را چنان محکم روی من کوبید که دو تا از دکمههای پیراهنم پرید. و چه دکمههایی! از جنس استخوان!»
نیمکت کناری با خنده گفت: «این که چیزی نیست. من روزی سه بار زیر بارِ کیفِ سنگینِ پسری به نام بهروز کمر خم میشوم. او همه کتابهایش را حتی کتابی که هیچوقت باز نمیکند، هر روز با خودش میآورد و میگذارد روی من. انگار من کوه اورست هستم و او دارد تجهیزات حمل میکند!»
صدا از کلاس دوم هم بلند شد. نیمکت قدیمی آن کلاس که تهاش کنده بود و با میخ و سیم بسته شده بود، با صدایی شبیه ناله گفت: «شما از کمر درد و کتک کتاب میگویید؟ من از اشک حرف میزنم. امروز صبح دختری را دیدم که نتیجه کنکور آزمایشی اش را گرفته بود. خیلی خوشحال بود. یک لحظه بیاختیار در آغوشم گرفت. اشک شوقش روی تنم چکید. آن اشک از تمام جوهرهایی که تا حالا روی من ریخته، برایم عزیزتر بود.»
نیمکت حیاط، همان نیمکت سنگی زیر درخت چنار، که هیچوقت توی کلاس نبود اما همیشه در حرفها بود، با صدای بم خود گفت: «بچهها! بگذارید حقیقت را بگویم. شما نیمکتهای کلاس، عشق و دردو غم را از نزدیک میبینید. اما من نیمکت حیاط، جدایی را خوب میفهمم. آخرین روز مدرسه، دوستی که سه سال کنار هم نشستهاند، میآیند روی من مینشینند و قول ملاقات میدهند. بعضی از آن قولها هرگز عملی نمیشود. من آن قولهای شکسته را در دلم نگه میدارم. سنگم، اما از غصه ترک میخورم.»
نیمکت کتابخانه که کسی تا حالا ندیده بودش حرف بزند، آرام گفت: «من از سکوت حرف میزنم. آنهایی که به کتابخانه میآیند، معمولاً توی خودشان هستند. یک بار دختری آمد که موهایش بوی نارگیل میداد. ساعتها نشست روی من و شعر حافظ میخواند. گاهی که به مصراع قشنگی میرسید، مداد را برمیداشت و زیرش خط میکشید. من از آن خطها زیاد دارم. برایم کافی است.»
سکوت عجیبی فضا را پر کرد. نیمکت اول کلاس سوم که جاگذاری شده بود و رویش پوست انداخته بودند، با نفسی عمیق گفت: «شاید روزی برسد که چوبمان پوسیده شود، میخهایمان زنگ بزند، یا کارگاه نجاری ما را تکهتکه کند و تبدیل به قفسه کند یا حتی آتش بزند. اما آن جوهرهایی که درون چوبمان نفوذ کرده، آن اشکها که به عمق الیافمان چکیده، آن لبخندها که گرمایشان را هنوز حس میکنیم، هیچکس نمیتواند از ما بگیرد.»
نیمکت تازهوارد دیگر نمیترسید. با مهربانی گفت: «حالا میفهمم. خوشحالم که به جمع شما آمدم.»
یکی از نیمکتها شروع کرد به زمزمه کردن آهنگ قدیمیای که سالها پیش دانشآموزی با سوت زدن رویش مینواخت. یکی دیگر صدای خرخر باد را تقلید کرد. نیمکت حیاط هم با سنگهای رویش، ریتمی آرام ساخت.
تا اینکه صدای اذان صبح از مسجد محل بلند شد. پرندهها شروع کردند به جیکجیک. خروس همسایه یک بار بانگ زد. نیمکتها یکی یکی خاموش شدند. چشمان چوبیشان را بستند تا پندارند خواباند. اما در دلشان، تمام قصهها را نگه داشتند.
صبح که شد، دانشآموزان آمدند بدون اینکه بدانند شب گذشته چه همهمهای در مدرسه بوده. اما نیمکت پیر کلاس اول زیر لب گفت: «ای کاش یک روزی بفهمند که ما فقط وسیله نیستیم، ما حافظه مدرسهایم، ما تاریخ نفسکشیدهایم.»
نتیجهگیری:
هر نیمکتی قصهای دارد. اگر روزی در کلاس خالی نشستید و سکوت را شکستید، بدانید که آن سکوت پر از هزاران جملۀ ناگفته است. شاید نیمکتها زبان ندارند، اما خطهای روی تنشان، گویاتر از هر زبانی، تاریخ عشق و امید و شکست و تلاش نسلها را روایت میکند.
اعترافهای نیمکت ردیف آخر
ساعت دو نیمهشب. مدرسه نفسهای آخر شب را میکشید. مهتاب از پنجرههای شکسته حیاط خلوت، میریخت روی زمین موزاییکی. کلاسها خالی بود، اما در یکی از کلاسهای قدیمیِ طبقه دوم، چراغی روشن بود. نه، چراغ که نه… درخشش چشمهای یک نیمکت بود که بیدار مانده بود.
نیمکت ردیف آخر. همان که هیچکس دوست ندارد روی آن بنشیند. همان که معلمها از ته کلاس نگاهش میکنند با نگاهی که میگوید: «آه، تو که هیچی نمیشوی.» اما امشب، این نیمکت حرفهایی داشت.
نیمکت کناری که چند سالی از عمرش میگذشت، پچپچ کرد: «باز هم بیداری؟ مگر تو خواب نداری؟»
نیمکت ردیف آخر آهی کشید که اگر چوب بود، از عمق دوازده لایه لاک میآمد: «خواب؟ من سالهاست خواب ندیدهام. آخرین کسی که روی من نشست، سه سال پیش بود. پسری به نام رضا. او همیشه ساکت بود، هیچکس نفهمید چه فکری توی سرش میگذشت. حتی من که تمام روز گرمای پشتش را تحمل میکردم، چیزی از او نمیفهمیدم. فقط یک روز، در زنگ تفریح که همه رفته بودند، سریع توی دفترچهاش چیزی نوشت و زیر نیمکت من قایم کرد. هرگز برنگشت تا آن را بردارد. از آن روز، من یک رازدارم.»
نیمکت کناری با شیفتگی پرسید: «چی نوشته بود؟»
نیمکت ردیف آخر آرام گفت: ««من هستم. حتی اگر کسی نبیندم.» از آن روز، دیگر هیچکس روی من ننشست. گاهی معلمها کیفهای اضافه را میگذارند روی من، یا جارو برقی را تکیه میدهند به پشتم. اما من دیگر انتظار ندارم. من نیمکت ردیف آخر شدهام؛ یعنی کسی که همه فراموشش کردهاند.»
در همین لحظه، نیمکت ردیف اول که لاکخورده و براق بود، با صدایی مغرور گفت: «ببینید! من هر روز جایم پر است. نرگس، آن دختر زرنگ کلاس، همیشه روی من مینشیند. دفترش را میگذارد روی من و با خطی مثل چاپ، تکالیفش را مینویسد. معلم که سوال میپرسد، اول من را نگاه میکند. چقدر خوشحالم!»
نیمکت ردیف دوم که کمی کنده شده بود، با لحنی کنایهآمیز گفت: «نکنه نرگس دیروز خمیر بازی را گذاشت روی تو و درش را نبست و تمام خمیر ریخت روی دامنش؟ تقصیر تو بود؟»
نیمکت ردیف اول عصبانی شد: «اتفاق بود! نمیشود کنترل کرد!»
نیمکت ردیف آخر خندید. خندهای خشک و ترکخورده: «میبینید؟ همه شما ناراحتیهای کوچک دارید. من اما هیچ ناراحتی ندارم، چون هیچکس مرا نمیبیند. آیا این بدبختی است یا رهایی؟»
نیمکت ته کلاس، همان که یک پایه نداشت و به دیوار تکیه داده بودند، حرفش را قطع کرد: «پسرجان، تو بدبختترین نیستی. من را ببین. من آن قدر بیکار ماندهام که خانواده مورچهها زیر پایم لانه کردهاند. صبح که میآیند، مجبور میشوم پاهایم را بلند کنم تا زیر دست و پا نروند. تو باز رازی داری، من اما هیچ ندارم. فقط خالییی.»
صدای خنده و گریه از لابهلای حرفهایشان بلند شد. اما ناگهان، دری باز شد. نه، کسی نیامد. باد بود که در را کوبید. اما با باد، ورقهای زردی از دفتری قدیمی وارد کلاس شد و روی نیمکت ردیف آخر نشست. روی برگه نوشته بود: «خداحافظ مدرسه. خاطراتم را به تو میسپارم.»
نیمکت ردیف آخر با انگشتان چوبیاش برگه را گرفت و خواند. زیر آن نوشته بود: «نشستن در ردیف آخر یعنی از همه زودتر در را میبینی که باز میشود. یعنی میدانی فرار چه طعمی دارد. اما من هیچوقت فرار نکردم. ماندم تا تمام شوم.» امضا: رضا. همان پسر سه سال پیش.
تمام نیمکتها سکوت کردند. نیمکت ردیف اول دیگر غرور نداشت. نیمکت ردیف دوم دیگر کنایه نمیزد. نیمکت ته کلاس گریه کرد (اگر چوب گریه کند). و نیمکت ردیف آخر… آه کشید و گفت: «پس من تنها نبودم. کسی بود که بودنم را دید، حتی اگر هیچکس دیگر ندید.»
باد برگه را از دست نیمکت ربود و از پنجره بیرون برد. ماه پشت ابر بود. کلاس تاریک شد. اما نیمکت ردیف آخر برای اولین بار حس کرد که چوبش از درون میدرخشد. نه از ماه، که از همان جمله کسی که نوشته بود: «من هستم. حتی اگر کسی نبیندم.»
حالا نوبت خود نیمکت بود که بگوید. نفس عمیقی کشید و برای خودش زمزمه کرد: «من نیمکت ردیف آخر هستم. شاید کسی روی من ننشیند، شاید کسی مرا نبوسد، شاید تنم ترک خورده باشد و پایم لق. اما من هستم. حتی اگر کسی نبیندم. من شاهد سکوتها، شاهد فرارها، شاهد دلهایی که هیچکس به آنها سر نزد، هستم. بودن من، معنای بودن مدرسه است. مدرسه فقط جای درس نیست. مدرسه جایی است که حتی نیمکتهای ردیف آخر هم یک نفر را دارند: کسی که به آنها تکیه نکرد، اما از کنارشان رد نشد.»
صبح شد. خورشید از پنجره زد تو صورت نیمکت ردیف آخر. کلاس باز شد. دختری با موهای جمع شده وارد شد. به ته کلاس نگاه کرد. نگاهی به نیمکت ردیف آخر انداخت. یک لحظه مکث کرد. بعد رفت و روی صندلی ردیف سوم نشست. اما قبلش، یک خرگوش کاغذی صورتی را گذاشت روی نیمکت ردیف آخر، زیر لب گفت: «برای تو که تنهایی.»
نیمکت ردیف آخر دیگر نخندید. گریه کرد. گریهای که چوب را نرم میکند.
نتیجهگیری: مدرسه فقط کلاس و تخته و معلم نیست. مدرسه یعنی حتی نیمکتی که هیچکس رویش نمینشیند، باز هم بخشی از خاطرههاست. شاید در زندگی، همه ما یک روز نیمکت ردیف آخر میشویم. اما مهم این است که بدانیم حتی در سکوت و تنهایی، کسی هست که ما را ببیند. حتی اگر یک خرگوش کاغذی صورتی باشد که روی قلب چوبی ما مینشیند.
مطلب مشابه: انشا در مورد شیوه ی دید و بازدیدهای نوروزی در گذشته و امروز
مطلب مشابه: انشا گسترش محتوا شخصیت خواهر / ۷ انشا با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
مجمع عمومی نیمکتهای خسته

ساعت یازده شب بود. نگهبان مدرسه چراغها را خاموش کرد و رفت توی اتاقکش تا چای بخورد. نیمکتها منتظر همین لحظه بودند. یکدفعه از هر کلاسی صدا بلند شد. نیمکت کلاس دوم که پیرترین بود، زنگ کوچکی را که از گِلهای خشک شده درست کرده بود به صدا درآورد.
«بسمالله الرحمن الرحیم. جلسه مجمع عمومی نیمکتهای خسته رسماً آغاز شد.»
همه نیمکتها کف زدند. یعنی به همدیگر کوبیدند. صدای «دُبَک دُبَک» تمام راهرو را پر کرد.
نایب رئیس، نیمکت حیاط که از سنگ بود و خیلی باوقار حرف میزد، گفت: «دستور جلسه امروز: یک – شکایت از شلوارهای تنگ و جیبهای دکمهدار. دو – اعتراض به خمیر بازی نرم و چسبناک. سه – درد دل با آدامسهای زیر نیمکتی. چهار – تعیین تکلیف نیمکتهای تازهنفس.»
نیمکت کلاس اول با عجله دستش را بلند کرد: «اجازه؟ من اول بگویم. امروز پسری به نام سهیل روی من نشست. خوب نشست، نه، افتاد! انگار کیسه سیبزمینی بود. بعد هم شروع کرد به نقاشی کشیدن روی من. با خودکار قرمز دائمی! من الان مثل تخته سیاه هلوکلاستر شدم!»
نیمکت کلاس پنجم که از شدت خطهای جوهر سیاه شده بود، گفت: «تو خط داری شکایت؟ نگاه کن به این تن من. این فقط خط نیست، تاریخ است. یک روز معلم تاریخ گفت هرکس میداند جنگ جهانی دوم چند سال طول کشید، جواب را روی نیمکت بنویسد. من شدم صورتجلسه!»
خنده بلند شد. نیمکت کلاس سوم که یک گوشهاش سوخته بود (ظاهراً یک بار شمع روشن کرده بودند رویش و یادشان رفته بود خاموش کنند)، با ناراحتی گفت: «اصلاً بچهها، بعضی بچه ها فکر میکنند ما کاغذ هستیم یا تابلو اعلانات. یکی روی من نوشت: «این نیمکت مال امیرحسین است». نفر بعد آمد خط زد نوشت: «مال مبینا». بعد نفر دیگر آمد خط زد نوشت: «مال هیچکس نیست، سریال ساخت». من الان نه نیمکت امیرحسینم، نه مبینا. من نیمکت هیچکس و سریال ساخت!»
نیمکت ردیف آخر که هرگز کسی رویش نمینشست، با صدای گرفتهای گفت: «کاش من هم یکی از این مشکلات را داشتم. من تنها ناراحتیام عنکبوت است که زیرم لانه کرده. هر شب میآید میگوید: «نگران نباش، من حداقل با تو حرف میزنم.»»
نیمکت کناری دلداریاش داد: «ناراحت نباش رفیق. درسهای سخت همین ردیف آخر مینشینند. شاید فردا یک دانشآموز تازه بیاید و تو صاحبدار بشوی.»
در همین موقع، نیمکتی که در کارگاه نجاری تازه ساخته شده بود و اولین روزش در مدرسه بود، با ترس گفت: «ببخشید… همه شما ترک دارید، خط دارید، جای خودکار دارید، حتی یکی شمع روشن کرده روی شما. من که هیچی ندارم. میترسم قبولم نکنید تو جمعتان…»
نیمکت پیر کلاس دوم مکثی کرد و گفت: «ننه جان! ما به تو افتخار میکنیم. تو یک برگ سفیدی. بگذار این بچهها روی تو بنویسند. بگذار گاهی گریه کنند روی تو. بگذار پایشان را بکوبند رویت. بگذار کیف سنگین کتاب را بگذارند روی سرت. هر خطی که روی تو میافتد، یک قصه است. هر جای خشکی که باز میشود، یک خاطره است. تو الان نوزادی. اما بزرگ که شدی، پر از رمز و راز میشوی.»
نیمکت تازه وارد گریه کرد (با چوب تازه، گریه آسان است، زود خیس میشود). همه نیمکتها به احترامش یک دقیقه سکوت کردند. سکوت که تمام شد، نیمکت کتابخانه که همیشه ساکت بود، با جدیت گفت: «پیشنهاد میکنم از فردا، هر نیمکتی که دانشآموز رویش شعر خوبی نوشت، یک جایزه بگیرد.»
نیمکت کلاس چهارم با شوخی گفت: «چه جایزهای؟ یک لایه رنگ نو؟»
نیمکت کتابخانه گفت: «نه. یک آدامس زیر نیمکتیِ مخصوص که هرکس خواست بچسباند، از قبل اجازه بگیرد!»
همه خندیدند. اتاق نگهبان هم صدا باز شد: «هه؟ کی اینجا میخنده؟» نیمکتها یکباره خشکشان زد. نگهبان که دید خبری نیست، برگشت توی اتاقک.
نایب رئیس زمزمه کرد: «بریم سراغ دستور جلسه آخر. تکلیف نیمکت شکسته کلاس سوم چه میشود؟ یک پایهاش کنده شده و با نوارچسب بسته شده. خودش خجالت میکند بیاید جلسه.»
نیمکت شکسته از پشت در، صدایش را بلند کرد: «من اینجام… خجالت نمیکشم. من پاهایم درد میکند. دیروز یک پسری که دوست داشت شبیه رونالدو شود، از روی من پرید و پام خرد شد. من قربون جاهطلبیاش بروم! حالا چسب زخم چوبی به پام زدهاند. ولی باز هم نماز شبم ترک نمیشود!»
نیمکت قطار، نیمکت قدیمی که در راهرو افتاده بود و دیگر کسی ازش استفاده نمیکرد، با صلابت گفت: «من پیشنهاد میکنم یک یادبود برای همه نیمکتهای فرسوده بسازیم. یک لوح تقدیر با این مضمون: «ما درس نخواندیم، اما خیلی چیزها یاد گرفتیم. یاد گرفتیم تحمل کنیم، یاد گرفتیم سکوت کنیم، یاد گرفتیم حتی وقتی رویمان را خط میزنند، باز هم صاف بایستیم.»»
سکوت سنگینی فضا را پر کرد. نفهمیدند کی شد، ولی یکییکی داشتند گریه میکردند. حتی نیمکت سنگی حیاط. حتی نیمکت تازهوارد. حتی نیمکت شکسته. چوب و سنگ و آهن، همه گریه میکردند.
پرندههای صبح زودخوان، نخستین آوازشان را سر دادند. نیمکت پیر کلاس دوم زنگش را زد: «مجمع عمومی به پایان رسید. از همه شما متشکرم. امیدوارم فردا صبح، صبورتر از دیروز باشید. و یادتان نرود: ما نیمکت هستیم، یعنی شانهای برای نشستن، جایی برای رؤیا دیدن، تختهای برای نوشتن قصههای کوچک زندگی.»
دیگر حرفی نبود. صبح شد. دانشآموزان پر جنب و جوش وارد کلاسها شدند. هیچکس نمیدانست نیمکتها شب قبل چه انقلابی کرده بودند. فقط یکی از بچهها وقتی خواست روی نیمکت کلاس پنجم «زنده باد پرسپولیس» بنویسد، دید قبلاً یک چیزی با خط بچگانه روی آن نوشته شده: «ما نیمکتیم، من هم دوست دارم. هر کی روی من ننوشته بود، بیا یک نقاشی بکش. دوستت دارم. امضا: نیمکت کلاس پنجم.»
دانشآموز یک لحظه فکر کرد که شخصی شوخی کرده. اما بعد، با خودکارش زیرش نوشت: «نقاشی کشیدم. یک گل. برای تو که همیشه صبوری. دوستت دارم. امضا: پسر کلاس پنجم.»
و آن روز، برای اولین بار، نیمکت کلاس پنجم احساس کرد چوبش از خوشحالی نرم شده است.
نتیجهگیری: گاهی فکر میکنیم نیمکتها فقط چند تکه چوب بیجانند. اما اگر روزی در کلاس تنها بمانی و گوش کنی، شعارهایی میشناسی که هیچگاه در کتاب درسی ننوشتهاند: «من تحمل میکنم، پس هستم.» نیمکتها به ما یاد میدهند که حتی در سختترین شرایط، باز هم میشود صاف ایستاد، باز هم میشود شانه داد، باز هم میشود دوست داشت. اگر یک روز به کلاس خالی رفتی، با نرمی روی نیمکت بنشین. شاید او هم روزی، جایی، از تو برای کسی گفته باشد: «روزی یک پسر مهربان روی من نشست و با من مهربان بود. من هنوز گرمای مهربانیاش را فراموش نکردهام.»
مطلب مشابه: انشا در مورد وزش شدید باد | ۱۰ انشای ادبی از صفحه ۵۳ نگارش هشتم










