حکایتِ ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجه کنیزک از مثنوی معنوی مولانا
حکایتِ ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجه کنیزک از مثنوی معنوی مولانا را در روزانه قرار دادهایم. عشق یکی از مفاهیم مرکزی در آثار مولانا است. حکایت های او معمولاً حول محور عشق الهی و ارتباط انسان با خداوند میچرخد. این عشق نه تنها به عنوان یک احساس بلکه به عنوان یک نیروی تحولآفرین معرفی میشود.

حکایت
شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پابرهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی محراب شد
سجدهگاه از اشکِ شه پُر آب شد
چون به خویش آمد ز غَرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
کای کمینه بخشِشَت مُلک جهان
من چه گویم چون تو میدانی نهان
ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه
لیک گفتی گرچه میدانم سِرَت
زود هم پیدا کُنَش بر ظاهرت
چون برآورد از میانِ جان خروش
اندر آمد بحرِ بخشایش به جوش
در میان گریه خوابش دَر رُبود
دید در خواب او که پیری رو نمود
گفت ای شه مژده، حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا، ز ماست
چونکه آید او حکیمی حاذقست
صادقش دان کو امین و صادقست
در علاجَش سِحرِ مطلق را ببین
در مزاجش قدرتِ حق را ببین
چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق اخترسوز شد
بود اندر منظره شه مُنتظر
تا ببیند آنچه بنمودند سِر
دید شخصی کاملی پُر مایهای
آفتابی درمیانِ سایهای
میرسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکلِ خیال
نیستوش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان
آن خیالاتی که دام اولیاست
عکسِ مهرویانِ بُستانِ خداست
آن خیالی که شه اندر خواب دید
در رخ مهمان همی آمد پدید
شه به جای حاجبان فا پیش رفت
پیش آن مهمانِ غیبِ خویش رفت
هر دو بحری آشنا آموخته
هر دو جان بیدوختن بردوخته
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
ای مرا تو مصطفی من چو عُمَر
از برای خدمتت بندم کمر
مطلب مشابه: حکایتِ طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند از گلستان سعدی
مطلب مشابه: حکایتِ عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور از مثنوی معنوی مولانا
نثر و پیام این حکایت
حکایت دربارهی پادشاهی است که در جستجوی حکیمان و دانایانی میگردد تا مشکلاتش را حل کنند. او به مسجد میرود و در آنجا با تمام وجود به دعا و نیایش میپردازد. اشکهای او سجدهگاه را پر از آب میکند و در حالی که غرق در اندیشه و ناامیدی است، به یاد خداوند میافتد و دعا میکند.
پس از دعا، او در خواب میبیند که پیرمردی به او مژده میدهد که حاجاتش برآورده خواهد شد و اگر فردا کسی به او مراجعه کند، آن شخص حکیمی دانا و صادق خواهد بود. این حکیم میتواند مشکلات او را حل کند.
روز بعد، پادشاه منتظر آن حکیم است و وقتی او را میبیند، متوجه میشود که او شخصی کامل و با فضیلت است. پادشاه از او درخواست کمک میکند و به او میگوید که او را چون عمر برای خدمت خود آماده کرده است.
پیام این حکایت این است که در مواقع سختی و ناامیدی، باید به خداوند روی آورد و از او یاری خواست، زیرا او همیشه در کنار بندگانش است و راه حلهایی برای مشکلاتشان دارد. همچنین این حکایت نشاندهنده اهمیت وجود حکمت و دانش در زندگی انسانهاست.
مطلب مشابه: حکایتِ بشنو این نی چون شکایت میکند از مثنوی معنوی مولانا
مطلب مشابه: حکایتِ ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود از گلستان سعدی + نثر ساده
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










