حکایتِ بشنو این نی چون شکایت می‌کند از مثنوی معنوی مولانا

حکایتِ بشنو این نی چون شکایت می‌کند از مثنوی معنوی مولانا را در روزانه بخوانید. حکایت‌های مولانا معمولاً حاوی درس‌های اخلاقی و معنوی هستند. او با استفاده از داستان‌ها و تمثیل‌ها، مفاهیم عمیق انسانی و روحانی را به مخاطب منتقل می‌کند. این حکایت‌ها می‌توانند به عنوان راهنمایی برای زندگی بهتر و رسیدن به کمال انسانی عمل کنند.

حکایتِ بشنو این نی چون شکایت می‌کند از مثنوی معنوی مولانا

حکایت

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نِیِستان تا مرا بُبریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش

باز جوید روزگارِ وصل خویش

من به هر جمعیّتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظّن خود شد یار من

از درون من نجُست اسرار من

سرِّ من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دیدِ جان دستور نیست

آتش است این بانگِ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر میْ فتاد

نی حریف هر که از یاری بُرید

پرده‌هااَش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تَریاقی که دید

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیثِ راهِ پُر خون می‌کند

قصّه‌های عشقِ مجنون می‌کند

محرم این هوش جُز بی‌هوش نیست

مر زبان را مُشتری جز گوش نیست

در غمِ ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حالِ پُخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسّلام

بندْ بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد‌ قسمتِ یک روزه‌ای

کوزه‌ٔ چشم حریصان پُر نشد

تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیبْ کُلّی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیبِ جمله علّت‌های ما

ای دوای نَخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشقْ جانِ طور آمد عاشقا!

طور مست و “خَرَّ مُوسیٰ‏ صَعِقا”

با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا

چون که گُل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سَرگذشت

جمله معشوق است و عاشق پَرده‌ای

زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌ پَرْ وایِ او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نورِ یارم پیش و پس

عشق خواهد کاین سخن بیرون بود

آینه غمّاز نبود چون بود

آینه‌ت دانی چرا غمّاز نیست

زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست

مطلب مشابه: حکایتِ ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود از گلستان سعدی + نثر ساده

نثر ساده و پیام این حکایت

بشنو، این نی چگونه شکایت می‌کند و از جدایی‌ها می‌گوید. از زمانی که مرا از نِیستان بریده‌اند، مردان و زنان در ناله من شنیده‌اند.

من می‌خواهم از فراق و جدایی‌ام بگویم تا درد اشتیاقم را بیان کنم. هر کسی که از اصل خود دور مانده، به دنبال وصل و نزدیکی به آن اصلش می‌گردد.

من در هر جمعی ناله کرده‌ام و با خوش‌حالان و بدحالان هم‌صدا شده‌ام. هر کسی به فراخور فکر خود، دوست من شده است، اما هیچ‌کس از درون من اسرار من را جستجو نکرده است.

راز من از ناله‌های من دور نیست، اما چشم و گوش‌ها آن نور را نمی‌بینند. تن و جان از یکدیگر جدا نیستند، اما کسی نمی‌تواند جان را ببیند.

این صدای نی آتش است و نه باد. هر کس که این آتش را ندارد، بی‌خبر است. آتش عشق است که در نی وجود دارد و جوشش عشق است که در می‌جوشد.

نی رفیق هر کسی است که از یاری بریده باشد و پرده‌های او را پاره می‌کند. نی داستان‌های عشق و دلدادگی را روایت می‌کند.

فقط بی‌هوش‌ها می‌توانند این راز را درک کنند و زبان فقط برای شنیدن است. در غم ما روزها بی‌خبر گذشتند و روزها با سوز همراه شدند.

اگر روزها رفتند، تو نگران نباش، تو بمان که مانند تو پاک نیست. هر که جز آب زندگی‌اش سیراب شد، روزش دیر می‌گذرد.

هیچ خامی حال پخته را درک نمی‌کند، پس باید سخن را کوتاه کرد. ای پسر، بندها را بشکن و آزاد باش. چرا باید به بندهای طلا و نقره بچسبی؟

اگر در کوزه‌ای دریا بریزی، چه مقدار جا خواهد شد؟ چشم حریصان هیچ وقت پر نمی‌شود تا زمانی که صدف قانع نشود.

هر کسی که لباس عشق بر تن کرد، از حرص و عیب پاک می‌شود. شاد باش ای عشق خوشایند ما! ای طبیب همه دردهای ما!

ای تو داروی غرور و ناموس ما! عشق جسم خاکی ما را به آسمان برد و کوه‌ها به رقص آمدند.

عشق جان کوه طور شد! اگر با لب دمساز خود جفت شویم، مثل نی، همه چیز را خواهیم گفت.

هر کسی که از هم‌زبانی جدا شود، بی‌زبان می‌شود حتی اگر صد نوا داشته باشد. وقتی گل برود و گلستان بمیرد، دیگر صدای بلبل را نمی‌شنوی.

همه معشوق هستند و عاشق پرده‌ای دارند. معشوق زنده است و عاشق مرده است. اگر عشق به معشوق اهمیت ندهد، مانند پرنده‌ای بدون پر خواهد ماند.

من چگونه می‌توانم هوشیار باشم وقتی نور یارم نیست؟ عشق می‌خواهد که این سخن بیان شود. آینه غمّاز نیست چون زنگار ندارد.

پیام حکایت

پیام این حکایت این است که عشق و ارتباط با اصل وجودی خود (خدا یا حقیقت) باعث روشنایی و آگاهی انسان می‌شود. جدایی از این اصل موجب درد و رنج است و انسان باید به دنبال وصل و نزدیکی به آن باشد. عشق واقعی انسان را از بندها آزاد کرده و او را به کمال می‌رساند.

مطلب مشابه: حکایتِ یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب از گلستان سعدی

مطلب مشابه: حکایتِ پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد از گلستان سعدی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.