حکایتِ ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود از گلستان سعدی + نثر ساده
حکایتِ ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود از گلستان سعدی را در روزانه آماده کردهایم. پیامهای سعدی فراتر از مرزهای فرهنگی ایران رفته و در کشورهای مختلف مورد توجه قرار گرفتهاند. آثار او به زبانهای مختلف ترجمه شده و تأثیر زیادی بر ادبیات جهان داشته است.

حکایت
ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی، باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند بِه که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ.
اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ
لاَعْظَمُ عِندَاللهِ قَدْرَاً وَ مَنْزِلا
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری، به ابلهی فربه:
اسبِ تازی و گر ضعیف بود
همچنان از طویله ای خر به
پدر بخندید و ارکانِ دولت پسندیدند و برادران بهجان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نِهالی
باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملِک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود، گفت:
آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی میکند
روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردانِ کاری بینداخت چون پیشِ پدر آمد زمینِ خدمت ببوسید و گفت:
ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغرمیان به کار آید
روزِ میدان، نه گاوِ پرواری
آوردهاند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و بهیکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند مَلِک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدِ خویش کرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد، پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بیهنران جای ایشان بگیرند.
کس نیاید به زیرِ سایهٔ بوم
ور همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بهواجب بداد. پس هر یکی را از اطرافِ بلاد حِصّه معین کرد، تا فتنه بنشست و نزاع برخاست، که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیمنانی گر خورد مردِ خدا
بذلِ درویشان کند نیمی دگر
ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بندِ اقلیمی دگر
مطلب مشابه: حکایتِ یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب از گلستان سعدی
مطلب مشابه: حکایتِ پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد از گلستان سعدی
تحلیل این حکایت
▎نثر ساده حکایت
روزی ملکزادهای بود که قدش کوتاه و ظاهری حقیر داشت، در حالی که برادرانش قدبلند و زیبا بودند. پدرش به او با کراهت و تحقیر نگاه میکرد. این پسر با هوش و درک خود گفت: “ای پدر، من که کوتاه و خردمند هستم بهتر از برادران نادان و بلندقد شما هستم. نه هر کس که قدش بلند است، ارزشش بیشتر است.”
او به این نکته اشاره کرد که یک گوسفند تمیز بهتر از یک فیل مرده است. او همچنین گفت که کوچکترین کوهها در زمین، در نظر خداوند بزرگتر از سایر کوهها هستند.
این ملکزاده به یاد آورد که یک لاغر دانا به یک فرد چاق نادان میگوید: “اسب تازی حتی اگر ضعیف باشد، بهتر از خر چاقی است که در طویله نگهداری میشود.”
پدرش به این سخنان خندید و دیگران هم او را تحسین کردند. اما برادرانش ناراحت شدند و به او حسادت کردند.
روزی در جنگی سخت، وقتی لشکر دشمن به میدان آمد، این پسر اولین کسی بود که جلو رفت و گفت: “من کسی نیستم که در جنگ از پشت بگریزم؛ من کسی هستم که حتی اگر در خاک و خون بیفتم، سرم را بالا نگه میدارم.”
او با شجاعت به دشمن حمله کرد و تعدادی از آنها را شکست داد. وقتی به نزد پدرش برگشت، زمین را بوسید و گفت: “ای پدر، تو مرا حقیر دانستی، اما بدان که بزرگی هنر به ظاهر نیست. اسب لاغر در میدان جنگ بهتر از گاو پرواری است.”
با وجود اینکه سپاه دشمن بسیار بود و یاران او کم بودند، او به رزمندگان گفت: “یا بجنگید یا لباس زنان بپوشید!” این سخنان باعث شد که رزمندگان شجاعت بیشتری پیدا کنند و به دشمن حمله کردند. آن روز آنها پیروز شدند و پدرش او را بسیار مورد محبت قرار داد و او را ولیعهد خود کرد.
برادرانش حسادت کردند و تصمیم گرفتند زهر در غذای او بریزند. خواهرش از دور متوجه شد و به او هشدار داد. او از خوردن غذا دست کشید و گفت: “محال است هنرمندان بمیرند و بیهنران جای آنها را بگیرند.”
پدرش از این موضوع مطلع شد و برادرانش را احضار کرد و تنبیه کرد. سپس برای هر یک از آنها حیطهای مشخص کرد تا از فتنه جلوگیری کند.
پیام حکایت
پیام این حکایت این است که ارزش افراد تنها به ظاهرشان نیست. خرد، هنر و شجاعت مهمتر از قد و قامت هستند. همچنین حسادت و کینهورزی میتواند به نابودی منجر شود، در حالی که محبت و حمایت از یکدیگر میتواند باعث موفقیت و پیشرفت شود.
مطلب مشابه: معنی ضرب المثل طاقچه بالا گذاشتن + حکایت جالب
مطلب مشابه: معنی ضرب المثل دزد نادان می زند کاهدان (با انشا و حکایتی زیبا)










