قصه بچگانه با موضوع گریه کردن / داستان های آموزنده برای بچههای نق نقو

گریه، زبانِ طبیعیِ کودکان است؛ اما گاهی این زبان، به عادتی تبدیل میشود که نه تنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه کودک را از بیانِ واقعیِ نیازهایش دور میسازد. در این بخش از سایت، مجموعهای از قصه بچگانه با موضوع گریه کردن و داستانهای آموزنده برای بچههای نقنقو را گردآوری کردهایم تا با این قصهها، به کودکان یادآوری کنیم که «حرف زدن، از نقنق کردن، قشنگتر است» و «با گریه، همهچیز به دست نمیآید؛ گاهی یک لبخند، کارگشاتر است». این داستانها را برای کودکانتان بخوانید و با آنها دربارهٔ راههای درستِ بیانِ احساسات، گفتگو کنید.
فهرست موضوعات این مطلب
خرسک بهانه گیر
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. درمیان جنگل انبوهی، یک کلبه کوچک و قشنگ بود که درختان بسیار بلند و سرسبزی دراطرافش روئیده بود. گلهای زیبا وبوته های وحشی هم به این منظره جالب، جلوه بیشتری میدادند.
اما خانه به این قشنگی مال کی بود؟
حتماً تعجب میکنید اگر بدانید که این کلبه دوست داشتنی مال سه خرس بود!
چون شنیدهاید که خرسها در غار زندگی میکنند و بلد نیستند خانههای قشنگ بسازند! ولی خوب، خرسهای داستان ما استثنایی هستند.
خانه این خانواده خرسی از هر جهت شبیه خانه آدمهاست!در و پنجره دارد. پنجرهایش پرده دارد. دیوارهایش ساعت و تابلوی نقاشی دارد و خلاصه خیلی راحت و باسلیقه درست شده.
حتی آنها غذای خود را هم پشت میز میخورند، آنهم توی کاسه و بشقاب و با قاشق و چنگال!
خوب ببینیم خرس کوچولوچه مشکلی دارد و چرا سر و صدا راه انداخته:
– آی من هم صندلی می خوام! یالا، چرا شما صندلی داشته باشید و من نداشته باشم! منکه اینجوری دستم به غذا نمی رسه!
بابا خرس با خونسردی جواب داد:
– خیلی خوب بچه جان، اینکه گریه و زاری نداره. بیا روی صندلی من بنشین. اینقدر هم سر و صدا راه نیانداز!
خرس کوچولو بعضی وقتها خیلی بهانه گیر و بداخلاق میشد وهی نق میزد.
هرچی بهش میدادند ایراد میگرفت و مرتب پدر و مادرش را اذیت میکرد.
– باز چی شده پسرجان! چرا دوباره گریه میکنی؟ ما که به توصندلی به این خوبی دادیم!
– آخه کمه! توی کاسه من یه خورده غذا بیشتر نیست. یالامن بیشتر می خوام. این خیلی کمه!
مادر خرس بهانه گیر نگاهی به توی کاسه او انداخت و گفت:
– عزیز دلم، ملوس من! تو اینو بخور، اگه کم بود بازهم برات غذا میکشم تا هرچی دلت خواست بخوری و سیر بشی.
ولی خرسک لوس راضی نشد که نشد!
او آنقدر غر زد و نق نق کرد تا مادرش قابلمه غذا را آورد وکاسه او را پر کرد.
حالا خرسک خوش و خوشحال از اینکه یک کاسه پر از غذای خوشمزه داره، شروع به خوردن کرد. ولی باز دست از کارهایش برنمی داشت وهی روی صندلی بالا و پائین میپرید و شیطنت میکرد.
تا اینکه ناگهان:
– آخ! آخ! آی پام آی دستم …
خرسک شیطون آنقدر روی صندلی جست و خیز کرد تا بالاخره صندلی شکست و او محکم افتاد کف اتاق. خرسک شروع کرد به گریه کردن.
پدرومادرش او را نصیحت کردندودستی به سرو گوشش کشیدندو عاقبت آرام گرفت.
خلاصه اینکه خرسک شیطون نمیگذاشت آب خوش از گلوی پدر و مادرش پائین برود و هر روز و ساعت یکجوراوقات آنها را تلخ میکرد.
مثلاً یک روز که«خرسک» و پدر و مادرش برای گردش و هواخوری در جنگل قدم میزدند، تا او دید که بابا خرس و مادر خرس مشغول حرف زدن هستند و حواسشان به او نیست، بدون اینکه از آنها اجازه بگیرد، تنهایی رفت سراغ کندوی عسلی که در وسط جنگل بود. خرسک رفت و رفت تا به آنجا رسید. از درخت بالا رفت و دستش را توی کندو کرد تا عسلهای خوشمزه نوش جان کند. ولی میدانید چه به روزگارش آمد؟
یکمرتبه چند هزار زنبور درشت و قرمز درحالیکه از این فضولی خرسک عصبانی شده بودند به او حمله کردند و شروع کردند به نیش زدن تن و بدنش.
خرسک بیچاره خودش را از درخت پائین انداخت و شروع کرد بهدویدن وفرار. ولی مگر زنبورها دستبرداربودند؟ همینطور دنبالاو میآمدند و نیشش میزدند. خرسک هم کهگیج و دستپاچه شده بود، راه را گم کرد و هرچه میرفت پدر و مادرش را پیدا نمیکرد. تا اینکه عاقبت یک کلاغ به بابا خرس و مادر خرس خبر داد و آنها را بهجایی که خرسک ایستاده بود و گریه میکرد، آورد.
بابا خرس و مادر خرسدست خرسک را گرفتند و او را به خانه آوردند.آنها از کلاغ تشکر کردند و پنجره را هم خوب بستند که یکوقت زنبورها دوباره هوس نکنند خرسک کوچولو را نیش بزنند. بعد به خرسک گفتند:
– بچه جان، هروقت خواستی کاری بکنی، اول باید از ما اجازه بگیری واِلّا ممکنه بلایی بر سرت بیاد. حالا بیا بنشین تا کمی عسل بخوری.
بعد یک پیش بند زرد قشنگ به جلوی سینهاش بستند تا موقع غذا خوردن، خودش را کثیف نکند. آنوقت مادرخرس یک شیشه عسل آورد و جلوی خرسک گذاشت.
خرسک بیچاره که مزه نیش زنبورها را هنوز حس میکرد، اول میترسید از عسل بخورد! میترسید تا دستش را توی شیشه عسل کند، یکمرتبه زنبورها به سر و کولش بریزند!
مادر خرس و بابا خرس هم یواشکی میخندیدند و با هم حرف میزدند. خلاصه وقتیکه خرسک متوجه شد خطری در کار نیست، شروع کرد به خوردن عسلهاو تمام شیشه را نوش جان کرد.
حالا موقع خواب شده بود. آقا خرسک چشماش میسوخت و خوابش گرفته بود. آخه از صبح مشغول شیطونی و جست و خیز بود و حسابی خسته شده بود.
مادر و پدرش دست اورا گرفتند و به رختخوابش بردند تا بخوابد. ولی خرسک بداخلاق، موقع خواب هم دست بردار نبود وایراد میگرفت و اذیت میکرد!
– چرا تشک من نرم نیست؟ یالّا من اینو نمی خوام. اصلاً رنگش رو هم دوست ندارم!
بابا خرس و مادر خرس نگاهی به هم انداختند. بازبهانه گیری خرسک شروع شده بود.بابا خرس به زنش گفت:
– اصلاً تقصیر شماست که این بچه اینقدر لوس و نق نقوشده! مادرخرس درحالیکه بامشت به تشک میکوبید، به خرسک گفت:
– ببین چقدر نرمه. چرا بیخود بهانه میگیری؟ تو باید پسر خوب و حرف شنو و خوش اخلاقی باشی تا ما دوستت داشته باشیم.راحت بخواب تا جای نیش زنبورها هم خوب بشه.
بالاخره خرسک دست از شیطنت برداشت و روی تشک خوابید. مادرش قدری دوا روی نیش زنبورها مالید و لحاف را کشید روی خرسک.
-بچه بداخلاق اصلاً به درد نمیخوره! بیا پسرم. بگیر بخواب.
چند دقیقه بعد خروپف خرسک رفت به هوا!
بعد از یکروزتمام اذیت و شیطانی او، سرانجام پدر و مادرش نفس راحتی کشیدند. آنها امیدوار بودند که فردا و روزهای بعد دیگرخرسک پسرخوبی شود و بداخلاقی و بهانه گیری را کنار بگذارد.
بچهها، آیا فکر میکنید«خرسک» تصمیم گرفته بود از فردا بچه خوب و حرف شنویی شود و دیگر اذیت نکند؟
مطالب مرتبط: قصه بچگانه برای بچه های شلوغ | قصه کودکانه برای بچه های خجالتی
دُرنا کوچولو گریه نکن!

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. کنار دریاچهای قشنگ و آبی، پرندههای زیادی زندگی میکردند. در میان این پرندهها مرغ دریایی کوچولویی بود به اسم «دُرنا». دُرنا کوچولو آنقدر دریاچه را دوست داشت که ساعتها مینشست به آن نگاه میکرد. گاهی هم میرفت و کنار آب، بازی میکرد. دُرنا پرواز کردن روی دریاچه را هم خیلی دوست داشت.
یک روز کنار آب با بقیهی دوستانش مشغول بازی بود. از یک لاکپشت کوچولو حرفی شنید که خیلی ناراحت شد. لاکپشت درحالیکه غرغر میکرد از کنار دُرنا رد شد و گفت: «اگر خورشید همینطور بتابد خیلی زود آب دریاچه خشک میشود و ما باید همه ازاینجا برویم.»
دُرنا کوچولو وقتی حرفهای لاکپشت را شنید از تعجب ساکت ماند و اخمهایش را درهم کرد و گفت: «خورشید دیگر نتاب! دریاچهی قشنگ من خشک میشود دیگر نتاب!»
دُرنا کوچولو ناراحت و عصبانی رفت روی تختهسنگی نشست و شروع کرد به گریه کردن. های های گریه میکرد. همه از این کار دُرنا خیلی تعجب کرده بودند. چون او پرندهی کوچولو و خندهرویی بود.
مادر دُرنا جلو آمد و گفت: «چرا گریه میکنی؟ از چه ناراحتی؟»
دُرنا گفت: «از خورشید! آنقدر میتابد که دریاچهی قشنگ من خشک میشود.»
مادر دُرنا بالهای بزرگ و قشنگش را تکان داد و گفت: «نه عزیزم، تو اشتباه میکنی، اگر خورشید بتابد آب دریاچه خشک نمیشود.»
دُرنا کوچولو گفت: «ولی لاکپشت میگفت خشک میشود.»
مادر درنا گفت: «شماها هر دو هنوز خیلی کوچولو هستید و چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیرید. بهتر است هر موقع که چیزی را نمیدانستی بهجای گریه کردن و اخم کردن، از بزرگترها سؤال کنی.»
دُرنا کوچولو اشکهایش را پاک کرد و گفت: «مادر جان، راستیراستی آب دریاچه خشک نمیشود؟»
مادرِ دُرنا گفت: «اگر خورشید به دریاچه بتابد آب دریاچه بخار میشود و به اسمان میرود. به آسمان نگاه کن، میبینی؟»
دُرنا کوچولو اشکهایش را خوب پاک کرد و به آسمان نگاه کرد. آنجا پر بود از ابرهای سفید و قشنگ.
دُرنا گفت: «یک عالمه ابر میبینم.»
مادر گفت: «وقتی ابرها در آسمان جمع میشوند، میدانی چه میشود؟»
درنا با خوشحالی گفت: «خوب معلوم است باران میبارد.»
مادر گفت: «و قطرههای باران میریزند توی دریاچه، آب دریاچه بازهم زیاد میشود.»
دُرنا خندید و گفت: «من خیلی اشتباه میکردم.»
بعد با صدای بلند گفت: «خورشید خانم مهربان، من دیگر عصبانی نیستم! بیخودی هم گریه نمیکنم.»
بعد پرواز کرد و رفت کنار دریاچه نشست
لاکپشت کوچولو هنوز از گرما مینالید و غرغر میکرد. درنا گفت: «لاکپشت کوچولو، از خورشید عصبانی نباش. به ابرها نگاه کن. وقتی باران ببارد همهجا خنک میشود و دریاچه هم پر آب میشود. حالا برو کمی آبتنی کن تا خنک بشوی»
لاکپشت کوچولو به آسمان نگاه کرد و گفت: «راست میگویی، میخواهد باران ببارد.»
بعد هم یواشیواش رفت توی آب. اولین قطرهی باران که افتاد روی بال دُرنا کوچولو، او شروع کرد به خندیدن. خورشید خانم هم از پشت ابرها به خندهی دُرنا نگاه میکرد و خوشحال بود.
……
ابر نقنقو و باران یادگیری

در یک آسمان آبی و روشن، یک ابر کوچک به اسم «نقنقو» زندگی میکرد. نقنقو از همه چیز نق میزد. از اینکه هوا خیلی گرم است نق میزد، از اینکه باد نمیوزد نق میزد، از اینکه ابرهای دیگر بزرگتر از او هستند نق میزد، از اینکه بارانش به اندازهٔ باران ابرهای دیگر نیست نق میزد. هر روز صبح که از خواب بیدار میشد، اول کاری که میکرد این بود که بگوید: «آه! باز هم یک روز دیگر! حتماً باز هم هیچ اتفاق خوبی نمیافتد!» بقیهٔ ابرها از دست نقنقو خسته شده بودند. آنها هر بار که نقنقو شروع میکرد به نق زدن، با ناراحتی دور میشدند و میگفتند: «این ابر، هیچ وقت راضی نیست! هر چه به او بدهی، باز هم نق میزند.»
یک روز، خورشید که از بالا همه چیز را میدید، به نقنقو گفت: «ای ابر کوچولو! چرا اینقدر نق میزنی؟ مگر نمیبینی که چه دنیای قشنگی داری؟ تو میتوانی باران بباری و زمین را سیراب کنی، میتوانی سایه بدهی به کسانی که خستهاند، میتوانی با باد سفر کنی و دنیا را ببینی. اما تو فقط نق میزنی و شکایت میکنی.» نقنقو با ناراحتی گفت: «اما من کوچکم و بارانم کم است! ابرهای بزرگ، بارانهای بزرگی میبارند و همه آنها را تحسین میکنند. اما من، هیچ کس مرا نمیبیند.» خورشید با مهربانی گفت: «نقنقو جان، بزرگ بودن در اندازه نیست، در تأثیر است. تو نمیدانی که یک گل کوچک و تشنه، منتظر یک قطره از توست. تو نمیدانی که یک کودک خسته، به یک سایهٔ کوچک از تو نیاز دارد. به جای نق زدن، برو و به دنبال کسانی بگرد که به تو نیاز دارند. آن وقت میبینی که چقدر ارزشمند هستی.»
نقنقو که حرف خورشید را باور نمیکرد، با ناراحتی از آنجا دور شد. اما در راه، یک گل کوچک و پژمرده را دید که زیر آفتاب سوزان داشت خشک میشد. دلش سوخت. با خودش گفت: «خب، حالا که اینجا هستم، یک قطره به این گل میدهم تا دیگر نق نزند که تشنه است!» و یک قطره باران نرم و سبک روی گل چکاند. گل جان گرفت و با خوشحالی گفت: «ممنونم ابر کوچولو! تو مرا نجات دادی!» نقنقو که از این حرف تعجب کرده بود، گفت: «من؟ اما من فقط یک قطره باران به تو دادم!» گل گفت: «همین یک قطره، برای من تمام دنیا بود. تو تشنگی مرا رفع کردی و به من زندگی دادی.» نقنقو لبخندی زد و برای اولین بار، حس کرد که مفید است.
روز بعد، نقنقو یک کودک خسته را دید که زیر آفتاب نشسته بود و عرق میریخت. دلش سوخت و روی او سایه انداخت. کودک با خوشحالی گفت: «چه سایهٔ قشنگی! چه کسی این سایه را برای من فرستاده؟» نقنقو با خوشحالی گفت: «من! من نقنقو هستم!» کودک با ذوق گفت: «ممنونم ابر نقنقو! تو خیلی مهربانی!» نقنقو که از این حرف ذوقزده شده بود، تصمیم گرفت هر روز به جای نق زدن، به دنبال کسانی بگردد که به او نیاز دارند. او به گلهای تشنه باران میداد، به کودکان خسته سایه میداد، به زمینهای خشک آب میداد. کمکم همهٔ موجودات زمین، نقنقو را شناختند و او را دوست داشتند. ابرهای بزرگ هم که از تغییر او شگفتزده شده بودند، به او گفتند: «نقنقو! تو از همهٔ ما بزرگتری! چون با همان جثهٔ کوچکت، کارهای بزرگی میکنی.» نقنقو فهمید که نق زدن، هیچ مشکلی را حل نمیکند. فقط وقتش را تلف میکند و دیگران را از خودش دور میکند. اما وقتی به جای نق زدن، به دیگران کمک کند، هم خودش خوشحال میشود و هم دیگران.
از آن روز، نقنقو دیگر نق نمیزد. هر وقت که دلتنگ میشد یا احساس میکرد چیزی کم دارد، به جای نق زدن، به دنبال کسی میگشت که به کمکش نیاز دارد. و هر بار که به کسی کمک میکرد، لبخند بر لبش مینشست و فراموش میکرد که چرا نق میزد. و به همهٔ ابرهای کوچک آسمان یاد داد که نق زدن، فقط زمان را تلف میکند، اما کمک به دیگران، هم زندگی را شیرینتر میکند و هم دل را پر از آرامش.
مطالب مرتبط: قصه بچگانه برای غلبه بر اضطراب | قصه های قدیمی پادشاهان
جوجهتیغی که از همه چیز نق میزد

در یک جنگل بزرگ و سرسبز، جوجهتیغی به اسم «تیغتیغو» زندگی میکرد. تیغتیغو از همه چیز نق میزد. از اینکه صبح زود بیدار میشد نق میزد، از اینکه غذاهایش را دوست نداشت نق میزد، از اینکه بازیهایش سخت بود نق میزد، از اینکه دوستانش با او بازی نمیکردند نق میزد. هر روز که از خواب بیدار میشد، اول کاری که میکرد این بود که با ناراحتی بگوید: «آه! باز هم یک روز پر از سختی! من که نمیتوانم از پس این همه کار بربیایم!» مادر تیغتیغو که از دست پسرش خسته شده بود، یک روز به او گفت: «پسرم، نق زدن هیچ مشکلی را حل نمیکند. به جای اینکه نق بزنی، سعی کن راهی برای حل مشکل پیدا کنی.» تیغتیغو با ناراحتی گفت: «اما من نمیتوانم! همه چیز خیلی سخت است!»
یک روز، تیغتیغو در جنگل قدم میزد که یک خرگوش کوچک را دید که توی یک بوته گیر کرده بود و نمیتوانست بیرون بیاید. خرگوش با ناراحتی گفت: «کمک! کمک! من گیر کردهام!» تیغتیغو که دلش برای خرگوش سوخت، با خودش فکر کرد که چطور میتواند کمک کند. اول خواست نق بزند که «من که نمیتوانم کمکی کنم!»، اما یاد حرف مادرش افتاد. به جای نق زدن، با دقت به بوته نگاه کرد. دید که تیغهای خودش میتوانند بوته را کنار بزنند. با احتیاط، تیغهایش را باز کرد و بوته را کنار زد. خرگوش با خوشحالی بیرون پرید و گفت: «ممنونم تیغتیغو! تو مرا نجات دادی!» تیغتیغو که از این حرف تعجب کرده بود، گفت: «من؟ اما من فقط تیغهایم را باز کردم!» خرگوش گفت: «همین کار تو، مرا نجات داد. تو با تیغهایت، بوته را کنار زدی و من آزاد شدم.»
تیغتیغو لبخند زد و برای اولین بار، حس کرد که مفید است. از آن روز، هر وقت مشکلی پیش میآمد، به جای نق زدن، سعی میکرد راهی برای حل آن پیدا کند. یک روز، یک پرندهٔ کوچک از لانه افتاده بود و نمیتوانست پرواز کند. تیغتیغو به جای نق زدن که «من که نمیتوانم پرواز کنم!»، با دقت پرنده را روی تیغهایش گذاشت و به بالای درخت برد. پرنده با خوشحالی گفت: «ممنونم تیغتیغو! تو بهترین دوست دنیایی!» روز دیگر، یک مورچه بار سنگینی را حمل میکرد و خسته شده بود. تیغتیغو به جای نق زدن که «من که نمیتوانم بار سنگین حمل کنم!»، با دقت بار مورچه را برداشت و به مقصد رساند. مورچه با خوشحالی گفت: «ممنونم تیغتیغو! تو خیلی قوی هستی!»
کمکم، تیغتیغو فهمید که نق زدن، هیچ کمکی به او نمیکند. فقط وقتش را تلف میکند و دیگران را از خودش دور میکند. اما وقتی به جای نق زدن، به فکر حل مشکل میافتاد، هم خودش خوشحال میشد و هم دیگران. دوستانش که از تغییر او شگفتزده شده بودند، به او گفتند: «تیغتیغو! تو دیگر آن جوجهتیغی نقنقوی سابق نیستی! تو یک جوجهتیغی مهربان و مفید شدهای!» تیغتیغو لبخند زد و گفت: «من فهمیدم که نق زدن، فقط من را ناراحت میکند. اما کمک کردن به دیگران، هم من را خوشحال میکند و هم دیگران را.» از آن روز، تیغتیغو دیگر نق نمیزد. هر وقت که دلتنگ میشد یا احساس میکرد مشکلی دارد، به جای نق زدن، به دنبال راهحل میگشت. و هر بار که راهحلی پیدا میکرد، لبخند بر لبش مینشست و فراموش میکرد که چرا نق میزد. و به همهٔ جوجهتیغیهای جنگل یاد داد که نق زدن، هیچ وقت جواب نمیدهد. اما تلاش برای حل مشکل، همیشه جواب میدهد.
ماهی نقنقو و برکهٔ آرامش
در یک برکهٔ بزرگ و زیبا، ماهی کوچکی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد. نقنقو از همه چیز نق میزد. از اینکه آب برکه خنک نیست نق میزد، از اینکه ماهیهای دیگر با او بازی نمیکنند نق میزد، از اینکه غذای کمی دارد نق میزد، از اینکه حوصلهاش سر رفته است نق میزد. هر روز صبح که بیدار میشد، اول کاری که میکرد این بود که با ناراحتی بگوید: «آه! باز هم یک روز دیگر توی این برکهٔ کسلکننده! هیچ اتفاق جالبی نمیافتد!» ماهیهای دیگر از دست نقنقو خسته شده بودند و از او دوری میکردند.
یک روز، یک لاکپشت پیر و دانا که سالها در برکه زندگی کرده بود، به نقنقو گفت: «ای ماهی کوچولو! چرا اینقدر نق میزنی؟ مگر نمیبینی که برکه چه قدر قشنگ است؟ آبش زلال، گیاهانش سرسبز، و ماهیهای دیگر با هم بازی میکنند. اما تو فقط نق میزنی و شکایت میکنی.» نقنقو با ناراحتی گفت: «اما اینجا خیلی کسلکننده است! هیچ اتفاق جدیدی نمیافتد! من میخواهم به جای دیگری بروم!» لاکپشت با مهربانی گفت: «نقنقو جان، برکه جای قشنگی است، اما تو نمیتوانی زیباییهایش را ببینی چون فقط به نقهایت فکر میکنی. اگر کمی به اطرافت نگاه کنی، میبینی که چقدر چیزهای قشنگ وجود دارد. به جای نق زدن، سعی کن از چیزهای کوچک لذت ببری.»
نقنقو که حرف لاکپشت را باور نمیکرد، با ناراحتی از آنجا دور شد. اما در راه، یک گیاه آبی کوچک را دید که داشت از دل آب بیرون میآمد و رشد میکرد. با دقت به آن نگاه کرد و دید که چقدر زیبا و ظریف است. با خودش گفت: «چه گیاه قشنگی! من تا حالا به آن توجه نکرده بودم.» یک ماهی قرمز کوچک از کنارش رد شد و با خوشحالی به او سلام کرد. نقنقو جواب سلامش را داد و با او حرف زد. کمکم دید که برکه پر از چیزهای قشنگ است: گیاهان زیبا، ماهیهای رنگارنگ، نور خورشید که از سطح آب میتابد، و سکوت آرامشبخشی که همه جا را فرا گرفته است.
نقنقو فهمید که نق زدن، فقط او را از دیدن زیباییها دور میکند. به جای نق زدن، تصمیم گرفت از هر لحظهٔ برکه لذت ببرد. با ماهیهای دیگر بازی کرد، گیاهان را نگاه کرد و از آرامش برکه لذت برد. کمکم ماهیهای دیگر هم به او نزدیک شدند و با او دوست شدند. آنها به نقنقو گفتند: «نقنقو! تو دیگر آن ماهی نقنقوی سابق نیستی! تو یک ماهی شاد و مهربان شدهای!» نقنقو لبخند زد و گفت: «من فهمیدم که نق زدن، فقط من را ناراحت میکند. اما وقتی به جای نق زدن، به زیباییهای اطرافم نگاه میکنم، خوشحال میشوم.» از آن روز، نقنقو دیگر نق نمیزد. هر وقت که دلتنگ میشد، به جای نق زدن، به اطرافش نگاه میکرد و زیباییهای برکه را میدید. و هر بار که زیباییها را میدید، لبخند بر لبش مینشست و فراموش میکرد که چرا نق میزد. و به همهٔ ماهیهای برکه یاد داد که نق زدن، هیچ وقت جواب نمیدهد. اما لذت بردن از لحظهها، همیشه جواب میدهد.
موش نقنقو و انبار بزرگ

در یک انبار بزرگ و پر از دانه، موشی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد. نقنقو از همه چیز نق میزد. از اینکه دانهها سفت هستند نق میزد، از اینکه انبار تاریک است نق میزد، از اینکه موشهای دیگر با او بازی نمیکنند نق میزد، از اینکه همیشه باید کار کند نق میزد. هر روز که بیدار میشد، اول کاری که میکرد این بود که بگوید: «آه! باز هم یک روز پر از کار! من که خسته شدهام!» موشهای دیگر از دست نقنقو خسته شده بودند و از او دوری میکردند.
یک روز، موش پیر و دانای انبار به نقنقو گفت: «ای موش کوچولو! چرا اینقدر نق میزنی؟ مگر نمیبینی که این انبار چه قدر پر از نعمت است؟ دانههای فراوان، جای گرم و امن، و موشهای دیگر که با هم کار میکنند. اما تو فقط نق میزنی و شکایت میکنی.» نقنقو با ناراحتی گفت: «اما من از کار کردن خسته شدهام! همیشه باید دانه جمع کنم و هیچ وقت بازی نمیکنم!» موش پیر با مهربانی گفت: «نقنقو جان، کار کردن فقط برای جمع کردن دانه نیست. کار کردن به ما هدف میدهد، به ما احساس مفید بودن میدهد. اگر کمی به کارت با دید دیگری نگاه کنی، میبینی که چقدر لذتبخش است. به جای نق زدن، سعی کن از کار کردن لذت ببری.»
نقنقو که حرف موش پیر را باور نمیکرد، با ناراحتی از آنجا دور شد. اما در راه، یک موش کوچک را دید که با ذوق و شوق دانهها را جمع میکرد و آواز میخواند. نقنقو با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چطور میتوانی با این حال خوش کار کنی؟» موش کوچک با خوشحالی گفت: «چون من کار کردن را دوست دارم! هر دانهای که جمع میکنم، یعنی یک روز بدون گرسنگی. هر دانهای که جمع میکنم، یعنی یک شب آرام. کار کردن برای من، یک بازی قشنگ است!» نقنقو که از این حرف شگفتزده شده بود، تصمیم گرفت با دید جدیدی به کارش نگاه کند. شروع کرد به جمع کردن دانهها، اما این بار با شوق و انرژی. دید که هر دانه، یک گنج کوچک است که میتواند به او و دیگران کمک کند. کار کردن، دیگر برایش خستهکننده نبود، بلکه یک بازی هیجانانگیز شده بود.
کمکم، نقنقو فهمید که نق زدن، فقط کار را برایش سختتر میکند. به جای نق زدن، تصمیم گرفت از کار کردن لذت ببرد و به دیگران کمک کند. موشهای دیگر که از تغییر او شگفتزده شده بودند، به او گفتند: «نقنقو! تو دیگر آن موش نقنقوی سابق نیستی! تو یک موش پرانرژی و مفید شدهای!» نقنقو لبخند زد و گفت: «من فهمیدم که نق زدن، فقط من را خسته میکند. اما وقتی به جای نق زدن، از کارم لذت میبرم، هم خوشحال میشوم و هم به دیگران کمک میکنم.» از آن روز، نقنقو دیگر نق نمیزد و به همهٔ موشهای انبار یاد داد که نق زدن، هیچ وقت جواب نمیدهد. اما لذت بردن از کار، همیشه جواب میدهد.
خرس نقنقو و بهار تازه
در یک لانهٔ بزرگ و گرم، خرسی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد که از همه چیز نق میزد. از سرما نق میزد، از گرسنگی نق میزد، از اینکه باید بخوابد نق میزد، از اینکه هیچ کاری نمیتواند بکند نق میزد. مادرش هر چه به او گفت که زمستان وقت خواب است، نقنقو باز هم نق میزد. تا اینکه یک روز، مادرش به او گفت: «نقنقو جان، نق زدن هیچ کمکی به تو نمیکند. به جای نق زدن، سعی کن از این استراحت لذت ببری و برای بهار انرژی جمع کنی.»
نقنقو حرف مادرش را گوش نکرد و تمام زمستان را با نق زدن گذراند. بهار که شد، از لانه بیرون آمد. دید که همهٔ حیوانات با انرژی و شادی مشغول بازی هستند، اما او خسته و بیحال بود. یک خرگوش به او گفت: «نقنقو! چرا اینقدر خسته هستی؟ ما تمام زمستان را استراحت کردیم و حالا پر از انرژی هستیم.» نقنقو فهمید که نق زدن در زمستان، انرژی او را گرفته است. از آن بهار، تصمیم گرفت به جای نق زدن، از هر فصلی لذت ببرد و به همه یاد داد که نق زدن، انرژی را میگیرد، اما پذیرش، انرژی میدهد.
گنجشک نقنقو و آواز شادی
در یک باغ بزرگ، گنجشکی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد که از همه چیز نق میزد. از آب و هوا نق میزد، از غذای کمی که داشت نق میزد، از پرندههای دیگر که صدایشان بلند بود نق میزد. یک روز، بلبل پیر باغ به او گفت: «نقنقو جان، به جای نق زدن، یک آواز بخوان. آواز خواندن، دل را آرام میکند.» نقنقو با ناراحتی گفت: «اما صدای من قشنگ نیست!» بلبل گفت: «هر پرندهای یک آواز خاص دارد. تو هم آواز خودت را پیدا کن.» نقنقو شروع کرد به تمرین آواز خواندن. اول سخت بود، اما کمکم آوازش را پیدا کرد. آوازی که از دلش برمیخاست و پر از احساس بود. پرندههای دیگر با شنیدن آوازش، دورش جمع شدند و گفتند: «چه آواز قشنگی! چرا تا حالا نمیخواندی؟» نقنقو فهمید که نق زدن، فقط او را از استعدادهایش دور میکند. از آن روز، به جای نق زدن، آواز میخواند و به همه یاد داد که نق زدن، صدای درون را خاموش میکند، اما آواز خواندن، آن را زنده میکند.
مطالب مرتبط: داستان بچگانه شنگول و منگول | قصه کودکانه ایرانی برای خواب
فیل نقنقو و عطسههای بزرگ

در یک دشت بزرگ و وسیع، فیل کوچکی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد. نقنقو از همه چیز نق میزد. از اینکه غذایش خوشمزه نیست نق میزد، از اینکه باید برای آب رفتن راه دوری برود نق میزد، از اینکه دوستانش با او بازی نمیکنند نق میزد، از اینکه همیشه باید بزرگترها حرفش را گوش کنند نق میزد. هر روز صبح که بیدار میشد، اول کاری که میکرد این بود که با ناراحتی بگوید: «آه! باز هم یک روز دیگر! من که از این زندگی خسته شدهام! هیچ کس به من اهمیت نمیدهد!» بقیهٔ فیلها از دست نقنقو خسته شده بودند. مادر نقنقو هر چه به او میگفت که نق زدن فایده ندارد، باز هم نق میزد.
یک روز، نقنقو داشت توی دشت راه میرفت و نق میزد که چقدر گرد و غبار زیاد است. ناگهان، یک عطسهٔ بزرگ کرد. عطسهاش آنقدر بلند بود که همهٔ حیوانات دشت ترسیدند و به او نگاه کردند. نقنقو که از این همه توجه خجالت کشیده بود، با ناراحتی گفت: «ببینید! حتی عطسههای من هم دردسرساز است!» یک زرافهٔ پیر که از دور نگاه میکرد، به نقنقو نزدیک شد و با مهربانی گفت: «نقنقو جان، عطسهات خیلی بلند بود! میدانی که میتوانی از این عطسه برای کمک به دیگران استفاده کنی؟» نقنقو با تعجب گفت: «عطسه؟ کمک به دیگران؟ یعنی چی؟» زرافه لبخندی زد و گفت: «بیا با من بیا تا بهت نشان بدهم.»
زرافه نقنقو را به کنار یک رودخانه برد. آنجا، یک بزغاله کوچک در گل و لای گیر کرده بود و نمیتوانست بیرون بیاید. بزغاله با ناراحتی میگفت: «کمک! کمک! من گیر کردهام!» زرافه به نقنقو گفت: «حالا یک عطسهٔ بزرگ بکن و بزغاله را از گل بیرون بکش.» نقنقو که از این ایده تعجب کرده بود، نفس عمیقی کشید و یک عطسهٔ بزرگ کرد. باد شدیدی که از خرطومش بیرون آمد، گل و لای را کنار زد و بزغاله از آن بیرون پرید. بزغاله با خوشحالی گفت: «ممنونم فیل بزرگ! تو مرا نجات دادی!» نقنقو که از این حرف ذوقزده شده بود، گفت: «من؟ اما من فقط یک عطسه کردم!» بزغاله گفت: «همین عطسه، من را نجات داد! تو خیلی قدرتمندی!»
نقنقو لبخند زد و برای اولین بار، حس کرد که مفید است. از آن روز، هر وقت مشکلی پیش میآمد، به جای نق زدن، سعی میکرد از عطسههای بزرگش برای کمک به دیگران استفاده کند. یک روز، یک پرندهٔ کوچک از لانه افتاده بود و نمیتوانست پرواز کند. نقنقو با یک عطسهٔ ملایم، پرنده را به بالای درخت رساند. یک روز دیگر، یک گوسفند از گله جدا شده بود و نمیتوانست راه خانه را پیدا کند. نقنقو با یک عطسه، گرد و غبار را کنار زد و راه را به گوسفند نشان داد. کمکم همهٔ حیوانات دشت، نقنقو را میشناختند و او را دوست داشتند. آنها به نقنقو میگفتند: «تو بهترین فیل دنیایی! عطسههایت جادویی هستند!»
نقنقو فهمید که نق زدن، هیچ مشکلی را حل نمیکند. فقط وقتش را تلف میکند و دیگران را از خودش دور میکند. اما وقتی به جای نق زدن، از تواناییهایش برای کمک به دیگران استفاده میکند، هم خودش خوشحال میشود و هم دیگران. از آن روز، نقنقو دیگر نق نمیزد. هر وقت که دلتنگ میشد یا احساس میکرد مشکلی دارد، به جای نق زدن، به دنبال کسی میگشت که به کمکش نیاز دارد. و هر بار که به کسی کمک میکرد، لبخند بر لبش مینشست و فراموش میکرد که چرا نق میزد. و به همهٔ فیلهای دشت یاد داد که نق زدن، هیچ وقت جواب نمیدهد. اما استفاده از تواناییها برای کمک به دیگران، همیشه جواب میدهد.
کرم شبتاب نقنقو و تاریکی روشن
در یک شب تاریک و پرستاره، یک کرم شبتاب کوچک به اسم «نقنقو» زندگی میکرد. نقنقو از همه چیز نق میزد. از اینکه نور کمی دارد نق میزد، از اینکه نمیتواند مثل ستارهها بدرخشد نق میزد، از اینکه بقیهٔ کرمهای شبتاب از او دوری میکنند نق میزد، از اینکه شبها خیلی تاریک است نق میزد. هر شب که بیدار میشد، اول کاری که میکرد این بود که بگوید: «آه! باز هم یک شب تاریک دیگر! من که نور کافی ندارم و هیچ کس مرا نمیبیند!» بقیهٔ کرمهای شبتاب از دست نقنقو خسته شده بودند و از او دوری میکردند.
یک شب، یک جغد پیر و دانا که روی درختی نشسته بود، به نقنقو گفت: «ای کرم شبتاب کوچولو! چرا اینقدر نق میزنی؟ مگر نمیبینی که حتی کوچکترین نور هم میتواند در تاریکی مفید باشد؟ تو نور داری، هرچند کم. اما همین نور کم، میتواند راه را به کسی که گم شده نشان بدهد.» نقنقو با ناراحتی گفت: «اما نور من خیلی کم است! هیچ کس مرا نمیبیند!» جغد با مهربانی گفت: «نقنقو جان، گاهی یک نور کوچک، برای کسی که در تاریکی مطلق است، مثل یک ستاره است. به جای نق زدن، برو و ببین کسی نیست که به نور تو نیاز داشته باشد.»
نقنقو که حرف جغد را باور نمیکرد، با ناراحتی از آنجا دور شد. اما در راه، یک جوجهتیغی کوچک را دید که گم شده بود و در تاریکی میگشت و گریه میکرد. جوجهتیغی میگفت: «کاش یک نور کوچک بود که راه را به من نشان بدهد!» نقنقو که دلش برای جوجهتیغی سوخت، با خودش گفت: «خب، حالا که اینجا هستم، یک نور کوچک به او میدهم تا راهش را پیدا کند.» و با تمام وجودش شروع کرد به درخشیدن. نور کوچک و ضعیفش در دل تاریکی، مانند یک چراغ کوچک میدرخشید. جوجهتیغی با خوشحالی گفت: «یک نور! یک نور کوچک! ممنونم کرم شبتاب! تو راه را به من نشان دادی!» نقنقو که از این حرف تعجب کرده بود، گفت: «من؟ اما من فقط یک نور کوچک دارم!» جوجهتیغی گفت: «همین نور کوچک، برای من تمام دنیا بود. تو در تاریکی، راه را به من نشان دادی.»
نقنقو لبخند زد و برای اولین بار، حس کرد که مفید است. از آن شب، هر وقت کسی در تاریکی گم میشد، نقنقو با نور کوچکش راه را به او نشان میداد. یک شب، یک خرگوش کوچک از لانهاش دور شده بود و نمیتوانست راه خانه را پیدا کند. نقنقو با نور کوچکش، راه را به او نشان داد. یک شب دیگر، یک جوجهاردک از مادرش جدا شده بود و در تاریکی گریه میکرد. نقنقو با نور کوچکش، او را به مادرش رساند. کمکم همهٔ حیوانات جنگل، نقنقو را میشناختند و او را دوست داشتند. آنها به نقنقو میگفتند: «تو بهترین کرم شبتاب دنیایی! نور کوچکت، بزرگترین نور جنگل است!» نقنقو فهمید که نق زدن، هیچ مشکلی را حل نمیکند. فقط وقتش را تلف میکند و دیگران را از خودش دور میکند. اما وقتی به جای نق زدن، از نور کوچکش برای کمک به دیگران استفاده میکند، هم خودش خوشحال میشود و هم دیگران.
از آن روز، نقنقو دیگر نق نمیزد. هر وقت که دلتنگ میشد یا احساس میکرد نور کمی دارد، به جای نق زدن، به دنبال کسی میگشت که به نورش نیاز دارد. و هر بار که به کسی کمک میکرد، لبخند بر لبش مینشست و فراموش میکرد که چرا نق میزد. و به همهٔ کرمهای شبتاب جنگل یاد داد که نق زدن، هیچ وقت جواب نمیدهد. اما استفاده از نور کوچک برای کمک به دیگران، همیشه جواب میدهد.
خرس قطبی نقنقو و یخهای آبشده
در سرزمینی سرد و پر از برف، یک خرس قطبی کوچک به اسم «نقنقو» زندگی میکرد. نقنقو از همه چیز نق میزد. از اینکه هوا خیلی سرد است نق میزد، از اینکه ماهیها کوچک هستند نق میزد، از اینکه باید برای پیدا کردن غذا راه دوری برود نق میزد، از اینکه دوستانش با او بازی نمیکنند نق میزد. هر روز که بیدار میشد، اول کاری که میکرد این بود که بگوید: «آه! باز هم یک روز سرد دیگر! من که از این زندگی یخی خسته شدهام!» بقیهٔ خرسهای قطبی از دست نقنقو خسته شده بودند و از او دوری میکردند.
یک روز، یک نهنگ پیر و مهربان که از زیر آب بیرون آمده بود، به نقنقو گفت: «ای خرس کوچولو! چرا اینقدر نق میزنی؟ مگر نمیبینی که این سرزمین چه قدر قشنگ است؟ برفهای سفید، آسمان آبی، و شفقهای قطبی که شبها میدرخشند. اما تو فقط نق میزنی و شکایت میکنی.» نقنقو با ناراحتی گفت: «اما اینجا خیلی سرد است! هیچ چیز قشنگ نیست! همه چیز یخ زده است!» نهنگ با مهربانی گفت: «نقنقو جان، زیبایی در نگاه توست. اگر کمی به اطرافت نگاه کنی، میبینی که چقدر چیزهای قشنگ وجود دارد. به جای نق زدن، سعی کن از زیباییهای این سرزمین لذت ببری.»
نقنقو که حرف نهنگ را باور نمیکرد، با ناراحتی از آنجا دور شد. اما در راه، یک شفق قطبی بزرگ و رنگارنگ را دید که در آسمان میدرخشید. با تعجب به آن نگاه کرد و گفت: «چه قشنگ! من تا حالا به آن توجه نکرده بودم.» یک پنگوئن کوچک از کنارش رد شد و با خوشحالی به او گفت: «سلام! چه روز قشنگی! شفق را دیدی؟» نقنقو با خوشحالی جواب سلامش را داد و با او حرف زد. کمکم دید که سرزمین قطبی پر از چیزهای قشنگ است: برفهای نرم، یخهای درخشان، شفقهای رنگارنگ و حیوانات مهربان.
نقنقو فهمید که نق زدن، فقط او را از دیدن زیباییها دور میکند. به جای نق زدن، تصمیم گرفت از هر لحظهٔ زندگی در سرزمین قطبی لذت ببرد. با پنگوئنها بازی کرد، به شفقهای قطبی نگاه کرد و از آرامش برف لذت برد. کمکم خرسهای دیگر هم به او نزدیک شدند و با او دوست شدند. آنها به نقنقو گفتند: «نقنقو! تو دیگر آن خرس نقنقوی سابق نیستی! تو یک خرس شاد و مهربان شدهای!» نقنقو لبخند زد و گفت: «من فهمیدم که نق زدن، فقط من را ناراحت میکند. اما وقتی به جای نق زدن، به زیباییهای اطرافم نگاه میکنم، خوشحال میشوم.» از آن روز، نقنقو دیگر نق نمیزد و به همهٔ خرسهای قطبی یاد داد که نق زدن، هیچ وقت جواب نمیدهد. اما لذت بردن از لحظهها، همیشه جواب میدهد.
آهوی نقنقو و چشمهٔ آرامش
در یک دشت سبز و زیبا، آهوی کوچکی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد. نقنقو از همه چیز نق میزد. از اینکه چمنها خشک هستند نق میزد، از اینکه آب چشمه شیرین نیست نق میزد، از اینکه باید برای پیدا کردن غذا بدود نق میزد، از اینکه دوستانش با او بازی نمیکنند نق میزد. یک روز، یک گوزن پیر و دانا به او گفت: «نقنقو جان، به جای نق زدن، بیا و از چشمهٔ آرامش آب بنوش. این چشمه، هر کس از آن بنوشد، آرام میشود و نقهایش را فراموش میکند.» نقنقو به طرف چشمه رفت و از آن آب نوشید. با خودش گفت: «این آب طعم آرامش دارد!» از آن روز، هر وقت نق میزد، به یاد چشمه میافتاد و آرام میشد.
گورخر نقنقو و خطوط سیاه و سفید
در یک ساوانای بزرگ، گورخری به اسم «نقنقو» زندگی میکرد که از خطوط سیاه و سفیدش نق میزد. از اینکه خطوطش مرتب نیستند نق میزد، از اینکه رنگش مثل بقیه نیست نق میزد، از اینکه همه به او نگاه میکنند نق میزد. یک روز، یک شیر پیر به او گفت: «نقنقو جان، به جای نق زدن، به خطوطت افتخار کن. این خطوط، تو را از بقیه متمایز میکنند و به تو هویت میدهند.» نقنقو که حرف شیر را شنید، به خطوطش نگاه کرد و دید که هر کدام، یک نقش منحصر به فرد دارند. فهمید که نق زدن، فقط او را از خودش دور میکند، اما پذیرش، او را به خودش نزدیکتر میکند.
طاووس نقنقو و پرهای رنگارنگ
در یک باغ بزرگ، طاووسی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد که از پرهای رنگارنگش نق میزد. از اینکه پرهایش خیلی بلند هستند نق میزد، از اینکه باید از آنها مراقبت کند نق میزد، از اینکه همه به او نگاه میکنند نق میزد. یک روز، یک بلبل کوچک به او گفت: «نقنقو جان، به جای نق زدن، پرهایت را به دیگران نشان بده و از زیباییشان لذت ببر.» نقنقو پرهایش را باز کرد و دید که چقدر قشنگ هستند. فهمید که نق زدن، فقط او را از زیباییهایش دور میکند، اما نمایش آنها، او را به دیگران نزدیکتر میکند.
سنجاب نقنقو و گردوهای گمشده

در یک جنگل پاییزی، سنجابی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد که از گردوهایش نق میزد. از اینکه گردوها را پیدا نمیکند نق میزد، از اینکه گردوها کوچک هستند نق میزد، از اینکه باید برای آنها تلاش کند نق میزد. یک روز، یک جغد پیر به او گفت: «نقنقو جان، به جای نق زدن، یک گردو بکار و با عشق به آن رسیدگی کن. آن وقت میبینی که چه درختی رشد میکند.» نقنقو یک گردو کاشت و هر روز به آن آب داد. بهار که شد، یک درخت گردوی کوچک از آن رشد کرد. نقنقو فهمید که نق زدن، هیچ چیزی را عوض نمیکند، اما تلاش و صبر، همه چیز را عوض میکند.
لاکپشت نقنقو و مسابقهٔ بزرگ
در یک جنگل بزرگ، لاکپشتی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد که از کندی خودش نق میزد. از اینکه نمیتواند سریع بدود نق میزد، از اینکه همیشه آخر است نق میزد، از اینکه هیچ کس با او مسابقه نمیدهد نق میزد. یک روز، یک خرگوش تندرو به او گفت: «نقنقو جان، به جای نق زدن، بیا با هم یک مسابقه بدهیم. تو با صبر و آرامش و من با سرعت.» نقنقو قبول کرد. در مسابقه، خرگوش با سرعت از او جلو زد، اما خسته شد و خوابید. نقنقو با صبر و آرامش به خط پایان رسید و برنده شد. فهمید که نق زدن، فقط او را از تلاش دور میکند، اما صبر، او را به پیروزی میرساند.
جغد نقنقو و سکوت شب
در یک جنگل تاریک، جغدی به اسم «نقنقو» زندگی میکرد که از سکوت شب نق میزد. از اینکه شبها خیلی ساکت هستند نق میزد، از اینکه هیچ کس با او حرف نمیزند نق میزد، از اینکه باید بیدار بماند نق میزد. یک شب، یک ستارهٔ درخشان در آسمان به او گفت: «نقنقو جان، به جای نق زدن، به سکوت شب گوش کن. سکوت، پر از حرفهای ناگفته است.» نقنقو گوش کرد و صدای باد، صدای برگها و صدای دورافتادهٔ رودخانه را شنید. فهمید که نق زدن، فقط او را از شنیدن محروم میکند، اما سکوت، پر از زیباترین صداهاست.
مطالب مرتبط: قصه های بچگانه قدیمی | داستان بچگانه با موضوع بستنی
این قصهها برای چه سنی مناسباند؟
پاسخ: ۳ تا ۹ سال.
هدف از قصههای گریه چیست؟
پاسخ: آموزش مدیریت احساسات و پذیرش غم.
یک نمونه قصه برای این موضوع چیست؟
پاسخ: «ابر کوچولو که بارانش را قایم کرده بود.»










