قصه بچگانه با موضوع امام رضا؛ ۸ داستان مذهبی کوتاه امام هشتم

قصه بچگانه با موضوع امام رضا؛ ۸ داستان مذهبی کوتاه امام هشتم

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه بچگانه با موضوع امام رضا (ع) را برای شما دوستان و عزیزان آماده کرده‌ایم. خواندن قصه برای کودکان می‌تواند تجربه‌ای مشترک و دلپذیر بین والدین و فرزندان باشد. این فعالیت می‌تواند پیوند عاطفی را تقویت کند و حس امنیت و محبت را در کودکان افزایش دهد.

ضامن آهو

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود.

در کوه‌های سرسبز نزدیک طوس، یک آهوی قشنگ با بچه‌های کوچولوش زندگی می‌کرد. هر روز آهو مامان می‌رفت علف تازه می‌خورد و شیر می‌آورد برای بچه‌هاش.

یه روز بد، آهو مامان توی دام یک شکارچی افتاد! شکارچی خیلی خوشحال شد و گفت: «حالا تو مال منی، می‌برمت خونه!»

آهو خیلی ناراحت شد و با اشک گفت: «آقا شکارچی، بچه‌های کوچولوم گرسنه‌ان، تنها موندن. اجازه بده برم بهشون شیر بدم، قول می‌دم برگردم!»

شکارچی خندید و گفت: «آهوها که قول نگه نمی‌دارن! کی ضامن تو می‌شه؟»

در همین لحظه، یک آقایی مهربون با لباس سبز و صورت نورانی از راه رسید. همه بهش احترام می‌گذاشتن. اون آقا امام رضا (علیه‌السلام) بود، که خیلی مهربون و دوست‌دار حیوانات بود.

امام رضا دست نوازش روی سر آهو کشید و به شکارچی فرمود: «من ضامن این آهو می‌شم. بذار بره پیش بچه‌هاش، حتما برمی‌گرده.»

شکارچی اول تعجب کرد، اما وقتی دید این آقا چقدر مهربونه، قبول کرد.

آهو مامان سریع رفت پیش بچه‌هاش، بهشون شیر داد و همه ماجرا رو براشون تعریف کرد. بعد هم فوری برگشت پیش امام رضا و شکارچی.

شکارچی وقتی دید آهو واقعاً برگشته، خیلی تعجب کرد و اشک تو چشاش جمع شد. پرسید: «شما کی هستین که حتی حیوانات به قولشون وفادارن؟»

امام رضا لبخند زد و فرمود: «من رضا هستم، بنده خدا.»

شکارچی فهمید این آقا امام مهربونیه و گفت: «دیگه این آهو رو آزاد می‌کنم، چون شما ضامنش شدین!»

از اون روز به بعد، به امام رضا می‌گن **ضامن آهو**، چون خیلی مهربونن و به همه کمک می‌کنن، حتی به حیوانات کوچولو.

بچه‌های گلم، امام رضا به ما یاد می‌دن که با همه مهربون باشیم، به قولمون وفادار باشیم و به حیوانات هم محبت کنیم.

حالا برید یه نقاشی از امام رضا و آهو بکشید و رنگ کنید!

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نه گفتن؛ ۸ داستان کوتاه آموزنده بچگانه

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع امام علی؛ داستان های آموزنده از شجاعت آن حضرت

داستان کودکانه امام رضا (ع) درباره اسراف

داستان کودکانه امام رضا (ع) درباره اسراف

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

روزی امام رضا (ع ) و یارانش در باغی مشغول چیدن میوه بودند.

بعد از چیدن میوه امام و یارانش زیر سایه درخت در کنار نهر پر آبی نشستند و امام کنار نهر آب نشست و مشتی آب به صورتش زد؛ اما ناگهان اخم هایش درهم رفت. سیب نیم خورده را از آب گرفت و به آن نگاه کرد و فرمود:

این میوه را چه کسی خورده است؟

یکی از یاران امام خجالت زده گفت :من میوه را خورده ام.

امام گفت:«چرا اسراف می کنید؟ مگر نمی دانید که خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد؟»

بچه های عزیزم از این داستان کوتاه نتیجه می گیریم که اسراف کار بدی است و هرگز امامان ما اسراف نمی کردند.

داستان کودکانه گنجشک کوچولو و امام رضا (ع)

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

روزی از روزها امام رضا (ع ) با یکی از یاران خود به نام سلیمان در باغی نشسته بودند و میوه می خوردند.

ناگهان گنجشکی از شاخه یکی از درختان پرید و دور سر امام رضا گشت ، چند بار جیک جیک کرد و در هوا بال بال می زد.

سلیمان می خواست گنجشک را دور کند امام امام با دست اشاره کرد که کار نکند.

امام گفت:«می دانی چه می گوید؟»

سلیمان لبخندی زد و گفت:«حتماً از آمدن ما ترسیده».

امام بلند شد و گفت:عجله کن سلیمان ، بچه های او در خطر هستند.یک مار سمی به جوجه های این گنجشک حمله کرده است.

سلیمان تعجب کرد اما سریع بلند شد وهمراه امام به طرف لانه گنجشک رفت ، وقتی به آنجا رسید ماری را دید که از دیوار بالا می رفت و زبانش را تکان می داد و دو گنجشک بالای سر مار می چرخیدند و تلاش می کردند به مار نوک بزنند.

سلیمان چوبی برداشت و مار را از لانه گنجشک ها دور کرد و گنجشک ها را از خطر نجات داد.

امام و سلیمان به جای اولیه خود برگشتند و نشستند و دو گنجشک چند بار دور آنها چرخیده و سپس به لانه خود رفتند . امام به سلیمان گفت :آنها آمده اند تا تشکر کنند.

بعد از امام پرسید:«شما چطور فهمیدید که گنجشک چه می گوید».

امام تبسمی کرد و گفت:خداوند توانایی دانستن زبان حیوانات را به امامان عطا کرده است.

بچه های خوبم ،شما هم مانند امام رضا (ع ) مهربان باشید و هرگاه کسی یا حیوانی نیاز به کمک داشت ، به او کمک کنید.

در آخر تولد امام رضا را به همه شما کودکان عزیز تبریک می گوییم و امیدواریم با خواندن این داستان ها بیشتر با امام مهربانی ها امام رضا آشنا شده باشید.

مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع خدا (داستان های خدایی زیبا)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)

بچه‌های مهربون و امام رضا

بچه‌های مهربون و امام رضا

یکی بود، یکی نبود، در شهر زیبای مشهد، نزدیک حرم امام رضا (علیه‌السلام)، چند تا بچه شیطون و مهربون زندگی می‌کردن. اسمشون علی، فاطمه و حسین بود. هر روز بعد از مدرسه، می‌رفتن حیاط حرم بازی می‌کردن و به گنبد طلایی نگاه می‌کردن.

یه روز بارونی، بچه‌ها دیدن یه پسربچه کوچولو زیر بارون گریه می‌کنه. لباساش خیس بود و می‌لرزید. علی گفت: «بیا بریم کمکش کنیم!» فاطمه یه چتر آورد و حسین هم دستمال برای پاک کردن اشکاش.

پرسیدن: «چرا گریه می‌کنی؟» پسربچه گفت: «گم شدم، مامانم رو پیدا نمی‌کنم و خیلی ترسیدم.»

بچه‌ها دستش رو گرفتن و بردنش پیش نگهبان حرم. اما در راه، یه آقایی مهربون با صورت نورانی بهشون لبخند زد و گفت: «بچه‌های خوب، کار خیلی قشنگی کردین. همیشه به دیگران کمک کنین.» بچه‌ها فهمیدن این آقا امام رضاست که در خواب یا به شکل معجزه بهشون ظاهر شده!

بالاخره مامان پسربچه رو پیدا کردن و خیلی خوشحال شدن. از اون روز، علی، فاطمه و حسین همیشه به بچه‌های دیگه کمک می‌کردن و می‌گفتن: «امام رضا مهربونه و به ما یاد داده مهربونی کنیم.»

بچه‌های عزیزم، امام رضا به ما می‌گن که با همه، حتی غریبه‌ها، مهربون باشیم و کمک کنیم. شما هم مثل این بچه‌ها باشید!

حالا یه نقاشی از بچه‌ها و امام رضا بکشید و به دوستاتون نشون بدید!

کودک بیمار و دست مهربون امام رضا

کودک بیمار و دست مهربون امام رضا

یکی بود، یکی نبود، در یک روستای کوچولو نزدیک شهر مقدس مشهد، یک پسربچه به اسم محمد زندگی می‌کرد. محمد خیلی شیطون و بازیگوش بود، اما یه روز مریض شد و تب خیلی بالایی کرد. مامان و باباش خیلی نگران شدن و همه دکترها رو آوردن، اما حال محمد بهتر نمی‌شد. پسربچه دیگه نمی‌تونست بازی کنه و همیشه تو تختخواب بود.

مامان محمد هر شب گریه می‌کرد و به امام رضا (علیه‌السلام) التماس می‌کرد: «یا امام رضا! کمک کن به بچه‌ام، تو که مهربونی و شفا می‌دی!»

یه شب، محمد خواب دید که یک آقایی مهربون با لباس سبز و صورت نورانی اومد کنار تختش. اون آقا دستش رو روی پیشونی محمد کشید و فرمود: «کوچولو، نترس، من امام رضام، خدا بهت شفا می‌ده.» دست امام خیلی گرم و مهربون بود و محمد احساس کرد همه دردش داره می‌ره.

صبح که شد، محمد از خواب پرید و دید تبش کاملاً قطع شده! بلند شد و شروع کرد به دویدن و بازی کردن. مامان و باباش تعجب کردن و اشک شادی ریختن. همه فهمیدن که این معجزه امام رضاست.

از اون روز، محمد همیشه می‌گفت: «امام رضا دوستمه و به مریض‌ها شفا می‌ده.»

بچه‌های گلم، امام رضا به همه کمک می‌کنن، مخصوصاً به بچه‌ها. اگر مریض شدین، ازشون بخواین کمک کنن و همیشه به خدا شکر کنین.

حالا شما هم یه نقاشی از امام رضا که دستش رو روی سر بچه می‌کشه بکشید و خوشحال شین!

مطلب مشابه: داستان های امام رضا؛ مجموعه ۱۲ قصه و داستان آموزنده امام هشتم

مطلب مشابه: قصه های بچگانه زیبا { ۱۱ داستان جذاب برای کودکان با هر سنی }

امام رضا و باران مهربونی

امام رضا و باران مهربونی

امام رضا و باران مهربونی

یکی بود، یکی نبود، در یک روستای خشک و تشنه نزدیک مشهد، مردم خیلی ناراحت بودن. چند ماه بود که بارون نمی‌بارید. زمین‌ها خشک شده بود، رودخونه‌ها خالی، و بچه‌ها نمی‌تونستن بازی کنن چون همه جا گرد و خاک بود.

یه دختربچه کوچولو به اسم زهرا، هر روز می‌رفت کنار حرم امام رضا (علیه‌السلام) و با اشک می‌گفت: «یا امام رضا! ما تشنه‌ایم، بارون بده به ما، تو که مهربونی!»

یه روز، همه مردم روستا جمع شدن و رفتن زیارت امام رضا. زهرا هم دست مامانش رو گرفته بود و دعا می‌کرد. ناگهان، یک آقایی مهربون با صورت نورانی به زهرا لبخند زد و فرمود: «کوچولو، خدا بارون می‌فرسته، شکر کنین و مهربون باشین با هم.» زهرا فهمید این آقا امام رضاست!

همون لحظه، ابرها جمع شدن و بارون نم نم شروع شد به باریدن. همه خوشحال شدن و رقصیدن زیر بارون. زمین‌ها سبز شد، گل‌ها شکفته شدن، و بچه‌ها خندیدن.

از اون روز، مردم می‌دونستن که امام رضا به دعای بچه‌های پاک کمک می‌کنه و مهربونیش مثل بارونه که همه رو سیراب می‌کنه.

بچه‌های عزیز، امام رضا به ما یاد می‌دن که همیشه دعا کنیم، شکر خدا رو بکنیم و با دیگران مهربون باشیم.

حالا شما هم یه نقاشی از بارون و امام رضا بکشید و زیرش بنویسید “یا امام رضا!”

مطلب مشابه: قصه های اسلامی برای کودکان؛ ۱۰ داستان مذهبی کودکانه اسلامی

مطلب مشابه: داستان های حضرت سلیمان (10 داستان و قصه زیبای مذهبی)

امام رضا و بچه فقیر مهربون

امام رضا و بچه فقیر مهربون

یکی بود، یکی نبود، در شهر طوس، یه بچه کوچولو به اسم احمد زندگی می‌کرد. احمد و مامانش خیلی فقیر بودن. لباسای کهنه داشتن و گاهی شام درست حسابی هم نمی‌تونستن بخورن. احمد همیشه غمگین بود و می‌گفت: «کاش یه کم پول داشتیم تا نون و میوه بخریم.»

یه روز، احمد رفت کنار خیابون نشست و با خودش بازی می‌کرد. ناگهان یک آقایی مهربون با لباس سبز و صورت پر از نور اومد پیشش. اون آقا امام رضا (علیه‌السلام) بود! امام دست نوازش روی سر احمد کشید و پرسید: «کوچولو، چرا ناراحتی؟»

احمد همه چی رو گفت و گریه کرد. امام لبخند زد و یه کیسه پر از سکه طلا بهش داد و فرمود: «این رو ببر پیش مامانت، اما یادت باشه همیشه به فقیرتر از خودت کمک کنی و شکر خدا رو بکنی.»

احمد خوشحال دوید خونه و کیسه رو به مامانش داد. از اون روز، زندگیشون بهتر شد و احمد همیشه به بچه‌های فقیرتر کمک می‌کرد، چون یادش بود امام رضا چقدر مهربونه و به همه، مخصوصاً فقرا، کمک می‌کنه.

بچه‌های نازنین، امام رضا به ما یاد می‌دن که به فقرا و نیازمندان کمک کنیم و دستشون رو بگیریم. شما هم مثل احمد، مهربون باشین!

حالا یه نقاشی از امام رضا که به بچه فقیر کمک می‌کنه بکشید و رنگ کنید!

امام رضا و پروانه کوچولو

امام رضا و پروانه کوچولو

یکی بود، یکی نبود، در باغ‌های زیبا و پرگل نزدیک حرم امام رضا (علیه‌السلام)، یک پروانه کوچولوی رنگارنگ زندگی می‌کرد. این پروانه هر روز از این گل به اون گل می‌رفت و شهد می‌خورد، اما یه روز بالش آسیب دید و دیگه نمی‌تونست خوب پرواز کنه. خیلی ناراحت شد و روی یک برگ نشست و گریه کرد.

ناگهان، یک آقایی مهربون با صورت نورانی و لباس سبز اومد کنارش. اون آقا امام رضا بود! امام دست مهربونشون رو نزدیک پروانه آورد و فرمود: «کوچولو، چرا گریه می‌کنی؟ خدا بهت کمک می‌کنه.»

پروانه همه چی رو گفت. امام لبخند زد و با نوازش دستشون، بال پروانه رو خوب کرد. پروانه خوشحال شد و شروع کرد به پرواز کردن دور سر امام و آواز خوندن.

از اون روز، پروانه کوچولو همیشه دور حرم امام رضا می‌چرخید و به همه پروانه‌های دیگه می‌گفت: «امام رضا خیلی مهربونه و به همه موجودات کوچولو کمک می‌کنه!»

بچه‌های عزیزم، امام رضا به ما یاد می‌دن که به همه چیزهای خدا، حتی حشره‌های کوچیک، مهربونی کنیم و مراقبشون باشیم.

حالا شما هم یه نقاشی از پروانه و امام رضا بکشید و رنگ‌های قشنگ بهش بدید!

مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره امام زمان (6 داستان کوتاه و زیبای مذهبی برای کودکان)

مطلب مشابه: داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ]

داستان و زندگینامه امام رضا از تولد تا شهادت برای کودکان به زبان ساده

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون زیر گمبد کبود هیچکس نبود

بچه ها جونم روز روزگاری در شهر زیبای مدینه در تاریخ یازدهم ذی القعده سال 148 هجری قمری امام کاظم (ع) به همراه همسرشون نجمه صاحب فرزند پسری به نام علی بن موسی شدند و بعد ها نام و لقب ایشان به رضا تغییر یافت و از ایشان به عنوان علی بن موسی الرضا نیز یاد کرند. بچه ها امام رضا در طول دوران کودکی علوم و معارف دینی خود را از پدر بزرگوارشان یعنی امام کاظم (ع) آموختند و از همان دوران کودکی به دلیل اخلاق فوق العاده و هوش و کمال عقلی خود در بین مردم بسیار مورد توجه قرار گرفتند و دوران کودکی ایشان مصادف با حکومت خلفای عباسی در آن زمان بود.

به مرور با گذشت زمام امام رضا (ع) با فردی به نام سبیکه ازدواج کردند و از او صاحب فرزندی به نام جواد شدند و بعدها فرزند ایشان به عنوان نهمین امام شیعیان پس از امام رضا (ع) انتخاب شد.

البته سبیکه تنها ازدواج ایشان نبود و امام رضا (ع) در سال 202 هجری مجدد با دختر مأمون عباسی به نام ام حبیبه (یا ام حبیب) ازدواج کردند و هدف مأمون نیز از این ازدواج نفوذ بیشتر و دستیابی به اطلاعات و برنامه‌های امام رضا (ع) بود.

سرانجام امام رضا (ع) پس از شهادت و فوت پدر خود یعنی امام موسی کاظم (ع) در سال 183 هجری قمری به امامت مسلمانان رسیدند و ایشان در دوره امامت خود امور بسیاری را جهت منفعت مردم انجام داد. مدت امامت امام رضا (ع) 20 سال بود که با مخالفت‌های شدیدی روبرو شد و سرانجام با مخالفت هارون الرشید امامت ایشان به 10 سال تغییر کرد. سپس محمد امین امامت او را مدتی حدود 5 سال بیان کرد. پس از امین نیز مامون امامت امام رضا را 5 سال اعلام نمود.

امام رضا (ع) در طول امامت خود در مورد مسائل مختلفی مثل: صحبت و گفت گو با علمای دیگر و نشان دادن جایگاه حقانیت شیعه، ترویج علم و دانش در بین مردم، نقل و گسترش احادیث به ویژه «حدیث سلسله الذهب»، مبارزه با انحرافات و فرقه های انحرافی، قبول ولایتعهدی مأمون و هجرت به مرو برای گسترش آموزه های دینی، گسترش تشیع علوی و افزایش جایگاه شیعه نیز پرداختند.

اما در خصوص شهادت ایشان اطلاعات گوناگونی ارائه شده که نشان دهنده شهادت دقیق ایشان نیست. شهادت امام هشتم را در روز جمعه یا روز دوشنبه آخر ماه صفر، یا روز هفدهم ماه صفر، یا بیست و یکم ماه رمضان، یا هجدهم جمادی الاولی، یا بیست و سوم ذی القعده، یا آخر آن، که در سال 202 یا 203 یا 206 قمری اتفاق افتاده است. کلینی شهادت و فوت ایشان را در ماه صفر سال 203 قمری در سن 55 سالگی امام می‌داند. بنابراین می توان گفت که ایشان سرانجام در سال ۲۰۳ قمری بر اثر مسمومیت با سمّی که مأمون عباسی به او خورانده بود، به شهادت رسیدند و در شهر طوس (مشهد کنونی) به خاک سپرده شدند و سالانه هزاران هزار مسلمان به منظور زیارت ایشان به این شهر سفر می‌کنند.

درواقع مأمون برای حفظ حکومت خود و ترس از گسترش نفوذ علویان، امام رضا (ع) را به ولیعهدی برگزید و سپس با مسموم کردن ایشان از طریق انگور آلوده به زهر، آن حضرت را به شهادت رساند.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.