قصه های بچگانه با موضوع خدا (داستان های خدایی زیبا)

قصه های بچگانه با موضوع خدا را در روزانه برای شما والدین عزیز قرار دادهایم. شما میتوانید این داستانهای قرآنی دربارهی پیامبران مانند حضرت صالح، حضرت سلیمان، حضرت آدم و حوا، داستان سوره فیل، و داستان پیامبر و کودکان را برای فرزندان خود خوانده و آنها را خداوند یگانه آشنا کنید. این داستانها به صورت مذهبی و آموزنده هستند و به مفاهیم الهی برای کودکان میپردازند.
فهرست موضوعات این مطلب
قصه کودکانه خدا کجاست؟
بابا امروز راهی مسافرت شد، سحر هم برای اینکه با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر میگردین؟”
بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه.”
مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت.”
سحر از مامانش پرسید: ” خدا میخواد همراه بابا بره؟! مامان مگه خدا کجاست؟!”
مامان گفت: ” خدا همه جا هست دخترم، جایی نمیره.”
سحر پرسید: ” یعنی خدا پیش من هم هست؟ پس کو؟”
مامان جواب داد: ” خدا رو که با چشمای قشنگت نمیتونی ببینی.”
سحر با تعجب گفت: ” پس از کجا بدونم خدا هست؟”
مامان با لبخند جواب داد: ” دور و برت رو نگاه کن. حتما متوجه میشی که خدا هم هست.”
سحر با هیجان گفت: ” مامان جون! پس من میرم دنبال خدا بگردم.” و بعد هم سری تکون داد و رفت تو مزرعه کنار خونه که به جنگل چسبیده بود، تا خدا رو پیدا کنه…
خانم مرغه با جوجههاش مشغول خوردن دونه بود که سحر از راه رسید و پرسید: ” خانم مرغه! تو میدونی خدا همه جا هست، یعنی چی؟”
خانم مرغه گفت: ” قُد قُد قُدا، نمیدونم سحر جون.”
سحر گفت: ” تو حالا خدا رو دیدی؟”
خانم مرغه گفت: ” قُد قُد قُدا، من؟ نه ندیدم.!!!بیا با هم بگردیم، شاید بقیه حیوانهای مزرعه خدا رو دیده باشند.”
سحر و خانم مرغه توی مزرعه رفتند تا رسیدند پیش بُزی تُپلی و سحر از اون پرسید: ” بُزی تُپلی تو میدونی خدا کجاست؟”
بزی تُپلی گفت: ” من نمیدونم خدا کجاست.!! شاید اسب سفید بدونه، بیایین بریم پیشش.”
سحر و خانم مرغه و بزی تُپلی رفتند پیش اسب سفید و سحر پرسید: ” اسب سفید مهربون! تو میدونی خدا کجاست؟”
اسب سفید گفت: ” دختر کوچولو! من نمیدونم، ولی شاید خرس مهربون بتونه کمکتون کنه تا خدا رو پیدا کنید.”
سحر و خانم مرغه و بُزی تُپلی و اسب سفید با هم راه افتادند به سمت جنگل تا برسند پیش خرس مهربون.رفتند و رفتند تا رسیدند به جنگل و خرس مهربون رو دیدند که از ماهیگیری برگشته بود. سحر پرسید: ” خرسی جون! ما دنبال خدا میگردیم، تو میدونی خدا کجاست؟”
خرسی گفت: ” من نمیدونم، اما خورشید خانم هر روز از اون دور دورا مییاد بیرون و همه جا رو روشن میکنه اون باید بدونه. بیایین همگی با هم بریم پیش خورشید خانم.”
سحر و خانم مرغه و بُزی تُپلی و اسب سفید و خرسی مهربون رفتند پیش خورشید.
سحر پرسید: ” خورشید خانم تو که از اون بالا همه جا رو میبینی میتونی به ما بگی خدا کجاست؟”
خورشید خانم گفت: ” مگه چی شده؟”
خانم مرغه گفت: ” نمیدونیم ولی هر چی میگردیم خدا رو پیدا نمیکنیم، دوست داریم ببینیمش.”
خورشید یک نگاهی به اطرافش کرد و گفت: ” بچهها من از این بالا یک چیزهایی میبینم، بچهها همه با هم داد زدند: ” آخ جون، چی میبینی؟ خوب نگاه کن، شاید خدا باشه.”
خورشید به چپ نگاه کرد و گفت: ” جنگل رو میبینم که پر از درختهای قشنگ هست، دشت رو میبینم که یه عالمه گلهای رنگارنگ داره، یک دریاچه هم میبینم که ماهیهای زیادی توی اون شنا میکنند.” بعد خورشید به راست نگاه کرد و گفت: ” تازه مزرعه رو میبینم که کشاورز داره اونجا کار میکنه” به بالا نگه کرد و گفت: ” باد رو هم میبینم که داره ابرها رو جابجا میکنه.” بچهها گفتند: ” پس خدا چی؟!!”
خرسی گفت: ” اگر خدا نباشه که خیلی بد میشه.”
خورشید خانم به خرسی گفت: ” مگه این زنبورها نیستند که از توی دشت برای تو عسل جمع میکنن تا وقتی صبح پا میشی واسه صبحانه بخوری!”
خرسی گفت: ” آره درسته.”
خورشید گفت : ” اون عسلها رو خدا به تو هدیه داده تا هر روز بخوری.”
اسب سفید گفت: ” من که عسل نمیخورم، پس خدا به من چی داده که بودنش را بفهمم؟”
خورشید خانم گفت: ” اسب سفید مگه تو هر روز صبح تا غروب توی چمنزار بازی نمیکنی؟”
اسب سفید گفت: ” خوب چرا.!”
خورشید خانم گفت: ” اینهمه چمن و علف تازه رو خدا هر روز به تو هدیه میده.”
اسب کوچولو گفت: ” ای وای! راست میگی، اصلا حواسم نبود.”
بُزی تپلی با ناراحتی پرسید: ” منکه عسل نمیخورم، یعنی خدا به من چیزی نداده!”
خورشید خانم با خنده گفت: ” بُزی تپلی! اون علفهای تر و تازه و خوشمزه توی چمنزارو کی به تو داده!”
بُزی با خوشحالی گفت: ” اصلا حواسم نبود، عجب خدای خوبی! به من هم هدیه داده.”
خانم مرغه گفت: ” تقُد قُد قُدا… پس هدیه من کو؟!”
خورشید خانم گفت: ” خانم مرغی اون جوجههای قشنگ که خیلی دوستشون داری از کجا اومدن؟”
خانم مرغی گفت: ” یعنی اونها یک روزی سر از تخم بیرون آوردند رو خدا به من داده؟”
خورشید خانم گفت: ” بله خانم مرغی، همه اونها هدیه خدا هستند که باید خوب مراغبشون باشی.”
سحر توی فکر بود و چیزی نمیگفت تا اینکه خرسی گفت: ” سحر خانم! شما از خدا چی گرفتی؟ خدا رو تونستی ببینی؟!”
سحر گفت: ” خدا به من هم هدیه داده، هم پدر و مادر خیلی خوبی دارم، هم غذا میخورم تا بزرگ بشم، هم از نور خورشید استفاده میکنم، هم توی پارک بازی میکنم، تازه خوراکیهای خوشمزه هم میخورم.”
خورشید خانم گفت: ” پس سحر هم هر روز کلی هدیه از خدا میگیره، حالا فهمیدین خدا کجاست؟”
همه با خوشحالی گفتند: ” خدا پیش منه، خدا پیش منه…”
خورشید خانم لبخندی زد و گفت: ” درست فهمیدین، خدا پیش تک تک شماها هست، یعنی خدا همه جا هست.”بعد همه با صدای بلند فریاد زدند:
” خدای مهربون! دوستت داریم.”
مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره اعتماد به نفس؛ ۱۱ داستان آموزنده کودکانه
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)
داستان کودکانه «مثل خدا مهربان باش»

وقتی قرآن خواندن پدربزرگ تمام میشود من قرآن را از او میگیرم، آن را میبوسم و سرجایش میگذارم. من این کار را خیلی دوست دارم. پدربزرگ و من همیشه با دستهای تمیز قرآن را به دست میگیریم.
یک روز بعد از اینکه پدربزرگ قرآن خواند، آن را به من داد تا سرجایش بگذارم. حسین با توپ توی اتاق آمد و مرا دید که قرآن را میبوسم. توپ را روی زمین انداخت و خواست قرآن را از من بگیرد.
من گفتم: با دستهای کثیف نباید به قرآن دست بزنی. اما حسین شروع کرد به گریه کردن. بعد با دست کثیف اشکهایش را پاک کرد. حالا صورتش هم چرک و کثیف شده بود. حسین گریه میکرد و میخواست که قرآن را به او بدهم. پدربزرگ به اتاق آمد و گفت: چی شده؟
گفتم: حسین میخواست با دستهای کثیف و نشسته قرآن را بگیرد، من هم به او ندادم. پدربزرگ حسین را بغل گرفت و او را به دستشویی برد. دست و صورتش را با آب صابون شست. بعد به اتاق آمد و گفت: حالا که دست و صورتش را شسته قرآن را به او بده.
من قرآن را به حسین دادم. او فقط قرآن را بوسید و خندید. پدربزرگ به سر من دست کشید و گفت: خدا خیلی مهربان است. تو هم باید مهربان باشی. من حسین را بوسیدم و دوتایی با هم قرآن را سرجایش گذاشتیم.
دوستی با پروانهها
حسام، پسر کوچولوی قصه ما توی این باغ، لابه لای گل ها می دوید و پروانه ها را دنبال می کرد. هر وقت پروانه زیبایی می دید و خوشش می آمد آرام به طرف او می رفت تا شکارش کند. بعضی از پروانه ها که سریعتر و زرنگتر بودند، از دستش فرار می کردند، اما بعضی از آنها که نمی توانستند فرار کنند، به چنگش می افتادند.
حسام، وقتی پروانه ها را می گرفت، آنها را در یک قوطی شیشه ای زندانی می کرد. یک روز چند پروانه زیبا گرفته بود و داخل قوطی انداخته بود، قصد داشت که پروانه ها را خشک کند و لای کتابش بگذارد و به همکلاسی هایش نشان بدهد.
پروانه ها ترسیده بودند، خود را به در و دیوار قوطی شیشه ای می زدند تا شاید راه فراری پیدا کنند. حسام همین طور که قوطی شیشه ای را در دست گرفته بود و به پروانه ها نگاه می کرد خوابش برد.
در خواب دید که خودش هم یک پروانه شده است و پسر بچه ای او را به دست گرفته و اذیت می کند. تمام بدنش درد می کرد و هر چه فریاد و التماس می کرد کسی صدایش را نمی شنید.
بعد پسر بچه، حسام را ما بین ورق های کتابش گذاشت و کتاب را محکم بست و فشار داد. دست و پای حسام که حالا تبدیل به یک پروانه نازک و ظریف شده بود، ترق ترق صدا می داد و می شکست و حسام هم همین طور پشت سر هم جیغ بلند می کشید.
ناگهان از صدای فریاد خودش از خواب پرید و تا متوجه شد که تمام این ها خواب بوده است دست به آسمان بلند کرد و از خدا تشکر کرد. ناگهان به یاد پروانه هایی افتاد که در داخل قوطی شیشه ای، زندانی شده بودند … !
بعد، قوطی پروانه ها را به باغ برد، در قوطی را باز کرد و پروانه ها را آزاد کرد. پروانه ها خیلی خوشحال شدند و از قوطی بیرون پریدند و شروع به پرواز کردند. حسام فریاد زد؛ پروانه های قشنگ مرا ببخشید که شما را اذیت می کردم. قول می دهم این کار زشت را هرگز تکرار نکنم.
مطلب مشابه: قصه های اسلامی برای کودکان؛ ۱۰ داستان مذهبی کودکانه اسلامی
مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک
یاد خدا در مقابل دشمن

هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جنگ (محارب و بنی انمار) میرفت، سپاه اسلام دستور حضرت توقف کرد. پیامبر برای قضای حاجت دور از لشگریان به گوشه ای رفت. در همان حال باران شروع به آمدن کرد و همانند سیل آب جاری و راه برگشت بین پیامبر و لشگر فاصله شد.
حضرت در زیر درختی نشست، در این هنگام (حویرث بن الحارث) حضرت را مشاهده نمود و به یارانش گفت: این مرد محمد است که از یارانش دور افتاده، خدا مرا بکشد اگر او را نکشم!
بطرف حضرت آمد و شمشیر کشید و حمله کرد و گفت: چه کسی میتواند ترا از دست من نجات دهد؟ فرمود: خدا و در زیر لب این دعا را خواندند، خداوندا مرا از شر حویرث از هر طریقی تو میخواهی برهان )
همینکه حویرث خواست شمشیر فرود آورد، فرشته ای بر کتف او زد و به زمین افتاد و شمشیر از دستش رها شد و پیامبر آن را برداشت و فرمود: چه کسی ترا از دست من رهائی میبخشد؟ گفت: هیچکس، فرمود: ایمان بیاور تا شمشیرت را بدهم! عرض کرد: ایمان نمیآورم ولی پیمان میبندم که با تو و پیروانت جنگ نکنم و کسی را علیه تو کمک ننمایم.
پیامبر شمشیر را به او داد؛ و حویرث گفت: سوگند که تو از من بهتری.
شوریده دل
سعدی گوید: یک شب از آغاز تا انجام، همراه کاروانی حرکت میکردم. سحرگاه کنار جنگلی رسیدیم و در آنجا خوابیدیم. در این سفر شوریده دلی (مجذوب حق شده) همراه ما بود، نعره از دل برکشید و سر به بیابان زد، و یک نفس به راز و نیاز پرداخت.
هنگامی که روز شد به او گفتم: این چه حالتی بود که دیشب پیدا کردی؟ در پاسخ گفت: بلبلان را بر روی درخت و کبکها را بر روی کوه، قورباغهها را در میان آب و حیوانات مختلف را در میان جنگل دیدم، همه مینالیدند، فکر کردم که از جوانمردی دور است که همه در تسبیح باشند و من در خواب غفلت.
سوال فقراء از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
تعدادی از فقراء مدینه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: ثروتمندان کارهای خیر مانند آزاد کردن بندگان، صدقه دادن، حج به جای آوردن و… انجام میدهند که ما قادر بر انجام آنها نیستیم (و در نتیجه اجر ایشان بیش از ما میباشد.)
پیامبر فرمودند: کسیکه صد مرتبه الله اکبر بگوید، بیش از ثواب آزاد کردن صد بنده برایش ثبت میشود.
کسیکه صد مرتبه (سبحان الله) بگوید، بهتر از حج بر او پاداش نوشته میشود.
کسیکه صد مرتبه (الحمد الله) بگوید، بهتر از دادن صد اسب با تجهیزات کامل در راه خدا میباشد.
کسیکه صد مرتبه ذکر (لا اله الا الله) بگوید، بهترین مردم در روز قیامت است!!
ثروتمندان مدینه که این خبر را شنیدند، آنها نیز به دستورات عمل کردند.
فقراء مجدداً نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: ثروتمندان هم به دستور شما عمل نمودند! فرمود: این لطف و فضل خداوندست، به هر کس بخواهد عطاء میکند.
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه خواب شبانه (داستان های خواب آور دلنشین)
مطلب مشابه: قصه کودکانه زیبا و آموزنده مناسب برای کودک 3 تا 7 ساله
یاد محبوب در نعمت

خداوند ایوب پیامبر رانعمتهای بسیار داد تا جائی که نوشتهاند: پانصد جفت گاو نر برای شخم زمینهای زراعتی داشت و صدها بنده زر خرید خانواده دار داشت که کارهای زراعتی او را مینمودند.
شترهای بارکش او را سه هزار و گله گوسفند او را هفت هزار نوشتهاند. همچنین خداوند سلامتی و نعمت و اولاد بیشمار به او عطا فرمود: و در همه حال حامد حق بود و حتی در دو کار که اطاعت حق در آن بود سختترین را انتخاب میکرد و عمل مینمود. اما با همه توصیفات که در شرح حال ایوب علیه السلام نوشتهاند، بدون آنکه گناهی از او سر زده باشد برای بالا رفتن مقام و درجاتش مورد امتحان قرار گرفت تا جائیکه همه نعمتها را خداوند از او گرفت و بدنش هم به مرضی که نمیتوانست مداوا کند مبتلا شد.
با همه سنگینی بلاء هیچگاه یاد خدای و حمد و ستایش او را ترک نمیکرد، تا اینکه شیطان وسوسه خود را در ذهن عیال او انداخت و زن شروع به شکایت از وضع ناهنجار کرد و گفت: همه ما را ترک کردند و هیچ نداریم. ایوب علیه السلام فرمود: هشتاد سال نعمتهای الهی به ما رسید، حال به هفت سال بلاء نباید به خداوند اعتراض کرد؟ و باید یاد او در هم حال بود!
آنقدر زن اعتراض و اشکال کرد و طرحهائی غیر معقول داد تا ایوب ناراحت شود!! فرمود (از پیش من دور شو که دیگر تو را نبینم).
چون زن رفت ایوب خود را تنها و بی پرستار دید و سجده الهی کرد و به مناجات خدای پرداخت و خداوند دعای ذاکر و حامد خود را مستجاب کرد، و همه نعمتها را دوباره به او عطا کرد!
زن ایوب پیش خود فکر کرد او مرا از پیش خود رانده، صلاح نیست او را تنها بگذارم، چون پرستاری ندارد، از گرسنگی تلف میشود.
چون به جایگاه ایوب بیامد اثری از ایوب ندید، فقط جوانی را مشاهده کرد، شروع به گریه کرد، جوان گفت: چرا گریه میکنی؟ شوهر پیری داشتم آمدم او را نیافتم. اگر او را ببینی میشناسی؟ گفت: آری، چون به جوان خوب نگریست دید شباهت به شوهرش دارد، آن جوان گفت: من همان ایوب هستم.
نفیسه
سیده نفیسه دختر حسن بن زید (بن امام حسن مجتبی علیه السلام) با فرزند بافضل و ورع امام جعفر صادق علیه السلام بنام اسحاق موتمن ازدواج کرد، او از زنان نادره زمان و اعصار و از نظر بندگی و یاد حق ممتاز بوده است.
زینب برادر زاده سیده نفیسه گوید: چهل سال عمهام را خدمت کردم، در این مدت ندیدم شبی را بخوابد یا روزی را افطار نماید. روزی گفتم: خوب است با خود مدارا کنید؟! فرمود: چگونه مدارا کنم که گردنه هائی در برزخ و قیامت در پیش دارم و از آن عبور نتوان کرد مگر رستگاران!
او ثروت داشت و به خاطر خدا آنرا به زمین گیران و بیماران و درماندگان انفاق مینمود.
سی مرتبه به حج مشرف شد که بیشتر سفرها پیاده به خانه خدا رفت. از مدینه برای زیارت قبر حضرت ابراهیم به اتفاق همسرش به فلسطین و از آنجا به مصر رفتند.
مردم مصر در خواست کردند در آنجا بمانند. قبول کردند او در خانه خود قبری کنده بود و پیوسته مشغول عبادت و یاد خدا بود. گویند هزاران مرتبه ختم قرآن در قبر نمود، خداوند چون میبیند بنده ای یادش میکند، طبق روایت قدسی – حق او را میان بندگانش یاد میکند و عزیز و مکرم میدارد.
در همسایگی نفیسه یهودی بود که دخترش نابینا بود. از آب وضوی او بینا شد، و به همین سبب بسیاری از یهودیان مصر مسلمان شدند.
وقتی با حالت روزه با خواندن سوره مبارکه انعام آیه (لهم دارالسلام عند ربهم) را میخواند، دعوت الهی را لبیک گفت. شوهرش خواست جنازه را به مدینه ببرد مردم مصر خواستند در مصر دفن شود او قبول نکرد. شب پیامبر صلی الله علیه و آله را به خواب دید که فرمود: با اهل مصر در مورد دفن نفیسه مخالفت مکن که خدا به برکت او رحمت را بر مردم مصر نازل میفرماید
مطلب مشابه: قصه کودکانه شاهنامه (10 داستان معروف شاهنامه برای کودکان)
مطلب مشابه: داستان های مذهبی کوتاه؛ مجموعه حکایت و قصه های مذهبی آموزنده
چطوری خدا رو ببینیم؟
سارا ار وقتی با خانم مرغی و بُزی تُپلی و اسب سفید و آقا خرسی دنبال خدا گشته بود و فهمیده بود که خدا همه جا هست، حالا دلش میخواست خدا رو ببینه و به اون بگه که خیلی دوستش داره و توی همه دفترهاش هم این رو بنویسه.
تا اینکه یه روز سارا پیش بابا رفت و کنارش نشست و پرسید: “بابای مهربونم! خدا رو چطوری باید ببینم؟!” بابا با خنده یه نگاه به سارا انداخت و از توی کُمدش یه بادکنک برداشت و اون رو پُر از باد کرد و از سارا پرسید: “سارا جون! هوای داخل بادکنک چه شکلیه؟” سارا گفت: “نمیدونم، تا حالا ندیدمش.!!”
بابا گفت: “دخترم حالا اگه دوست داری هوا رو ببینی باید بادکنک رو بترکونیم.” سارا که خیلی دنبال جواب سوالش بود، با حالت سردرگمی و تعجب یه سوزن برداشت و بادکنک رو ترکوند.
بچهها به نظر شما چه اتفاقی افتاد؟!
هوایی که سارا موقع ترکیدن بادکنک دید، چه شکلی بود؟!
اصلا مگه میشه باد رو ببینیم؟!
بابا گفت: “خدا هم همین طوره، پیش ما هست، اما نمیتونیم اون رو ببینیم.”
چند روز بعد…
سارا که هنوز توی فکر بود، رفت توی آشپزخانه پیش مامانش و از اون در مورد خدا پرسید:
“مامان چطوری خدایی که دوستش دارم رو ببینیم؟” مامان داشت ماکارونی درست میکرد و بوی غذا همهی آشپزخونه رو پُر کرده بود.
مامان از سارا پرسید: “دخترم بوی خوب ماکارونی که از قابلمه داره میاد رو حس میکنی؟! دور و بر قابلمه رو میبینی؟!”
سارا خندید و گفت: “مامان مگه میشه بوی خوب غذا یا بوی سوختگی رو دید؟! بو که دیدنی نیست.!!”
مامان گفت: “نه دختر گلم، شما درست میگی اصلا بو رو نمیشه دید، خدا هم همین طوره همه جا هست اما دیده نمیشه. درست مثل بوی خوب غذا که الان تمام خونه را پُر کرده اما نمیشه اون را ببینیم.” یکی از روزهای سرد زمستون برادر کوچک سارا سرما خورده بود، همگی با هم رفتند پیش دایی سارا که دکتره. دایی سارا برادر اون رو معاینه کرد و مشغول احوال پرسی با سارا شد. دایی پرسید: ” سارای عزیز! چه چیز جدیدی یاد گرفتی؟”
سارا گفت: ” دایی جون! دوست دارم خدا رو ببینم، اما نمیدونم چطوری؟”
دایی با کنجکاوی گفت: ” چه جالب! حتما جواب سوالت رو پیدا کردی، به من هم بگو.” سارا گفت: “باشه دایی جون، شما هم اگه بتونید به من کمک کنید خیلی خوب میشه.” دایی کمی فکر کرد و گفت:” سارا! گلوی برادرت درد میکنه، درسته؟”
سارا گفت: “بله”
دایی گفت: ” سارا جون! کنار اتاق معاینه بیمار یه میز هست، برو و توی یک ورقه تصویر گلو درد برادرت رو برای من بکش!!”
سارا گفت: ” دایی آخه من گلو درد رو چطوری نقاشی کنم؟!” دایی گفت: “باید بیشتر فکر کنی! به نظرم این نقاشی میتونه به جواب سوالت در مورد خدا خیلی کمک کنه.”
سارا که خیلی کنجکاو شده بود رفت و مشغول فکر کردن شد تا نقاشی که دایی گفته بود رو بکشه. یه کمی که گذشت پیش دایی اومد و گفت: “دایی خوبم! فکر کنم خدا هم مثل دردِ گلو باشه، درد رو نمیتونم ببینم و نقاشی کنم، اما میدونم که هست.” دایی پرسید: “دیگه چه چیزهایی رو نمیشه دید، اما میدونی که هست؟!!”
بچههای خوب و مهربون
حالا شما هم بیائید توی کشیدن نقاشی به سارا کمک کنید.یه نقاشی بکشید و هوایی که نفس میکشید رو نشون بدید.
بچههای نازنین!
نقاشی رو کشیدید؟! شما هم به سوال سارا فکر کردید؟!
خدا رو چطوری ببینیم؟! اصلا مگه میشه خدا رو دید؟!
سارا از اینکه فهمیده بود خدا رو چطوری ببینه خیلی خوشحال بود.
” درسته! خدا رو باید از نشونههاش شناخت و با دقت توی نعمتهاش دید…”
مطلب مشابه: قصه کودکانه جالب و جدید ( 10 داستان برای کودک خردسال )










