بریدههایی از کتاب گوهر شب چراغ اثر ظفر سالاری (داستان های کوتاه جالب)
بریدههایی از کتاب گوهر شب چراغ را در روزانه آماده کردهایم. کتاب گوهر شب چراغ نوشتهٔ مظفر سالاری است. انتشارات کتابستان معرفت این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این اثر، برگهایی از زندگی حاج شیخ غلامرضا یزدی را بهصورت داستانهایِ کوتاهِ مستند دربر دارد. از وی کراماتی همچون طیالارض، تصرف در اشیا، اطلاع از آینده و آگاهی از مافیالضمیرِ دیگران نقل شده است.

معرفی کتاب گوهر شب چراغ نوشته مظفر سالاری
ژانر: رمان تاریخی-عاشقانه با محوریت سیره و زندگی حضرت عبدالعظیم حسنی (ع)
ناشر: نشر کتابستان معرفت (چاپ اول: ۱۳۹۰)
تعداد صفحات: حدود ۴۰۰ صفحه (بسته به ویراست متفاوت است)
جوایز: برندهٔ جایزهٔ جلال آلاحمد (۱۳۹۰) و کتاب سال جمهوری اسلامی ایران
خلاصه داستان (بدون اسپویلر مهم)
داستان در قرن سوم هجری و در شهر ری (جنوب تهران امروزی) اتفاق میافتد؛ زمانی که فشار خلفای عباسی بر علویان و شیعیان به اوج خود رسیده و امام هادی (ع) تحت نظر شدید در سامرا به سر میبرند.
شخصیت اصلی رمان، جوانی به نام «عبدالعظیم» است (که همان حضرت عبدالعظیم حسنی است، اما نویسنده در بخش زیادی از کتاب از ذکر صریح نام و نسب او پرهیز میکند تا خواننده خودش به تدریج پی ببرد). او که از خاندان پاک رسول خدا (ص) است، برای حفظ جان خود و خانوادهاش ناچار به مخفی زندگی کردن است، اما دلش میخواهد مردم را با معارف اهل بیت آشنا کند.
در این میان، عشق پاک و عفیفانهای بین عبدالعظیم و دختری به نام «گوهر» (ملقب به شبچراغ به خاطر روشنایی و زیبایی باطنش) شکل میگیرد. داستان با ظرافت، فراز و نشیبهای این عشق را در دل فشارهای سیاسی، خطر جاسوسان خلیفه، و سختیهای زندگی مخفی یک سادات علوی روایت میکند.
نویسنده خیلی زیبا نشان میدهد که چگونه میشود در سختترین شرایط تاریخی، عاشقانهای پاک، پر از حیا و ایثار داشت و در عین حال به وظیفهٔ دینی و اجتماعی خود هم عمل کرد.
ویژگیهای برجسته کتاب
– تاریخ را خیلی دقیق و مستند روایت کرده (مظفر سالاری خودش اهل ری و محقق تاریخ محلی است).
– عشق در این رمان کاملاً پاک و عفیف است؛ هیچگونه صحنهٔ غیراخلاقی یا حتی نزدیک به آن ندارد.
– زبان روان و شیرین دارد؛ حتی نوجوانان هم راحت میخوانند.
– شخصیتپردازی قوی (بهخصوص شخصیت گوهر که یکی از دوستداشتنیترین شخصیتهای زن ادبیات معاصر ایران شده).
– پایانبندی بسیار لطیف و تأثیرگذار دارد که خیلیها را به گریه میاندازد.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
– علاقهمندان به رمان تاریخی-مذهبی
– کسانی که «بامداد خمار»، «چراغها را من خاموش میکنم» یا «دا» را دوست داشتهاند
– نوجوانان و جوانانی که دنبال عشق پاک و عفیف در قالب داستان هستند
– کسانی که میخواهند با زندگی حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) و حال و هوای شهرری در قرن سوم آشنا شوند
اگر تا به حال نخواندهاید، خیلی پیشنهاد میکنم. یکی از معدود رمانهای ایرانی است که هم جوایز معتبر برده، هم چندین بار تجدید چاپ شده و هم واقعاً دل آدم را میبرد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کافکا در ساحل اثر هاروکی موراکامی (رمان خواندنی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بامداد خمار (رمان عاشقانه درباره عشق قدیمی)
جملاتی از این کتاب
درس میخوانم که آدم شوم، دلم نرم شود، تربیت شوم، تسلیم خدا باشم، دست افتاده و گرفتار را بگیرم، نه اینکه درس بخوانم برای درس. درس میخوانم که توحیدم کامل شود، نه اینکه درس برایم بشود هدف و بت.»
امام رضا (ع) همهجا هست. از دور هم میشود محضر آقا سلام داد. آقا زائر زیاد دارد، نوکر کم دارد. من میروم نوکری حضرت را بکنم.
اگر با خدا معامله کردید، خرابش نکنید. حیله و تقلب در کار نباشد. کسی که با خدا معامله میکند باید خیالش راحت باشد که ضرر نمیکند.
یک روز پرسیدم: «از اینهمه نماز خواندن خسته نمیشوید؟» گفت: «اگر از میدان میرچخماق تا فلکه، سکههای طلا ریخته باشد و تو مشغول قدم زدن باشی و کیسهای دستت باشد، سعی نمیکنی تمام سکههای طلای سر راهت را برداری؟» گفتم: «همه را جمع میکنم.» گفت: «تنها سرمایهٔ ما، عمر کوتاهمان است. باید از لحظهلحظهاش برای تقرب به خدا و اندوختن ثواب استفاده کنیم. دنیا جای تلاش است. آخرت را گذاشتهاند برای استراحت.»
«تنها سرمایهٔ ما، عمر کوتاهمان است. باید از لحظهلحظهاش برای تقرب به خدا و اندوختن ثواب استفاده کنیم. دنیا جای تلاش است. آخرت را گذاشتهاند برای استراحت.»
تازه تو فقیر نیستی. کسی که به سیدالشهدا خدمت میکند، ارباب است.

دکترها تعجب میکنند که هنوز زندهام! عمر دست خداست! آن روز دکتر به من گفت: «چون سینهات خونریزی دارد، نباید حرف بزنی.» همان شب، چهار منبر یکساعته رفتم. آن دکتر، سیوشش سال است که مرحوم شده و من هنوز زندهام! وقتی ائمه اینطور هوایم را دارند، چرا من تا جان در بدن دارم و نفس میکشم، خدمت نکنم!
هرکس با خدا معامله کند، بیشتر از آنچه فکر کند، گیرش میآید
دو چیز از شما میخواهم: اول، وظیفهام را بشناسم؛ دوم، به وظیفهام عمل کنم.
فرزند! حرفی نزن که ناشکری باشد! برو در را باز کن. شاید آدم گرفتاری باشد و خدا مقدر کرده که گره کارش را به دست ما باز کند و ثوابی ببریم. شاید همین کار خیر، سبب نجاتمان در آخرت شود. نعمتی است که خدا چنین فرصتی در اختیارمان میگذارد.
هرکس با خدا معامله کند، بیشتر از آنچه فکر کند، گیرش میآید.»
خوب بود و خوبیاش را مخفی میکرد، گرچه خوبی از وجودش تراوش داشت. در برابر خدا، خودی نمیدید که خودش را بگیرد و در پی خودنمایی باشد. مردم را دوست داشت و خویش را خدمتگزارشان میدانست. به همه خیر میرساند و چیزی از کسی نمیخواست.
جوانان قدر یکدیگر را بدانید! خوب درس بخوانید. ما دکتر و مهندس باایمان میخواهیم تا این مملکت پیشرفت کند و محتاج بیگانه نباشد.
داشتم از زندگی تازهام لذت میبردم که گرفتار سودا شدم. التهاب پوست از دستهایم شروع شد و به گردن و بدنم رسید. اگر زیلوی حجره را میتکاندم یا جارو میزدم، تنم به خارش میافتاد. انگشتان و پلکهایم ورم میکرد و میخارید و بیخ چشمهایم میسوخت. بردباری زیادی به خرج میدادم که در مجلس درس و مباحثه، خودم را نخارانم. گاهی تاولها عفونت میکرد و لباسم آلوده میشد. طلبهها به گمان اینکه سودا واگیردار است از من دوری میکردند
امام رضا (ع) همهجا هست. از دور هم میشود محضر آقا سلام داد. آقا زائر زیاد دارد، نوکر کم دارد. من میروم نوکری حضرت را بکنم.
«من فقط دو نفر را در عمرم دیدم که خالی از هوای نفس بودند. یکی مرحوم حاج شیخ حسین زاهد در تهران و دیگری مرحوم حاج شیخ غلامرضا در یزد، اما همت عالی مرحوم حاج شیخ غلامرضا را هیچکس ندارد!» آیتالله حاج شیخ مرتضی حائری
«فقیر و ندار نیست. زاهدانه زندگی میکند. دلش بندِ مال دنیا نیست، وگرنه پول مثل قناتی که از زیر خانهاش میگذرد، به دستش میآید و میرود.»
نفسش که جا آمد، دوباره دراز کشید. صدای در خانه آمد. حلقه بر در میکوبیدند. ناراحت شدم. مردم وقت نمیشناسند. حالا وقت در زدن است؟ نمیگذارند استراحت کنید. نشست و انگشت روی دماغ گذاشت. فرزند! حرفی نزن که ناشکری باشد! برو در را باز کن. شاید آدم گرفتاری باشد و خدا مقدر کرده که گره کارش را به دست ما باز کند و ثوابی ببریم. شاید همین کار خیر، سبب نجاتمان در آخرت شود. نعمتی است که خدا چنین فرصتی در اختیارمان میگذارد.
آقاجان! نگذارید بیراهه بروم. دستم را بگیرید. بگذارید در دریای توحید شما غوطهای بخورم. دو چیز از شما میخواهم: اول، وظیفهام را بشناسم؛ دوم، به وظیفهام عمل کنم. آقاجان!
من از نوجوانی این نوع زندگی را آموختهام. فقرا وقتی میبینند من مثل آنها زندگی میکنم، تسکین پیدا میکنند. پولدارها هم میفهمند که ارزش انسان به تجملات و ریختوپاش نیست.
افسار الاغ را از دست شیخ حسین گرفت و ایستاد. سر الاغ را رو به آبادی چرخاند. افسار را تکان داد و نُچنُچ کرد. الاغ راه افتاد. برمیگردیم حاج شیخ حسین. شیخ حسین دوید و افسار را گرفت و همراهی کرد. چی شد آقا؟ میروید عروسی؟ میرویم عروسی. شیطان داشت گولم میزد. ته دلم را که وارسی کردم، دیدم قهر کردهام و دارم از انجام وظیفهام فرار میکنم. حالا میروم تا مشت بزنم تو چشم شیطان!
خوش به حالت ماهی! داری از رودخانه میروی به دریا. قدر نعمت را بدان!
با دستمال اشکش را پاک کرد. خدا آخرت را گذاشته برای استراحت.
از من دوری میکردند. اگر چشمهایم میسوخت و پلکهایم ورم میکرد، اسپرزه را در آب تمیز میریختم و آرام حرارت میدادم. لعابدار که میشد، روی پلکهایم میکشیدم. سماق را در گلاب میخیساندم و صاف میکردم و در چشمم میچکاندم. خارش دست و گردن و بدنم که شدت میگرفت، در حجرهام را از پشت میبستم و پرده را میانداختم و به بدنم سرکه یا گلیسیرین و نشاسته میمالیدم. پس از آنکه خارش و التهاب پوستم آرام میگرفت، بقچهام را برمیداشتم و به حمام میرفتم. در حمام خودم را با مخلوط سدر و ماست میشستم
یک روز روی منبر گفتم هرکس فلان عمل صالح را انجام دهد، خدا به او حوریهای میدهد. یکی که میدانستم آدم درستی نیست، صدا بلند کرد که حاج شیخ! ما یکی کممان است. گفتم بگذار همین یکی را بدهند، بعد ناز کن. حکایت حال خودم است. بگذار خودم از پل صراط بگذرم، چشم!
«دردم از یار است و درمان نیز هم / دل فدای او شد و جان نیز هم.»
من از قضا با دیدن طلبههایی که در گوشهوکنار صحنها و رواقهای حرم، دوبهدو، مباحثه میکردند، به طلبگی علاقهمند شدم. زائران میآمدند و میرفتند و طلبهها، انگار در این عالم نباشند، زمانی آرام و زمانی با دادوقال، مباحثهشان را میکردند. در اطراف حرم رضوی چند مدرسه بود. گاهی پس از زیارت به این مدرسهها سر میزدم. از نوع زندگی طلبهها در مدرسه خوشم میآمد. ساده و سالم زندگی میکردند و با هم دوست و صمیمی بودند. شوخی میکردند و فارغ از هیاهوی دنیا میخندیدند. درس میخواندند، مباحثه میکردند و نان و کشکی میخوردند. با بهانه و بیبهانه، سفرهای میانداختند و در آش یا آبگوشت یا اشکنهٔ کمرمقی با هم شریک میشدند
هم درس میخوانم هم به شما کمک میکنم. کشاورز باسواد بهتر است یا کشاورز بیسواد؟ آدمِ کشاورز همیشه کنار زمینش است. زمین، آدم را زمین نمیزند. طلبه که بشوی و مزهٔ کتاب و درس را بچشی، میآیی و اصرار میکنی که میخواهم بروم اصفهان، میخواهم بروم نجف. آنوقت همیشه در راهی و در غربت. من و مادرت هم باید فراق بکشیم و امیدوار باشیم که بلکه قبل از مرگمان یک بار دیگر تو را ببینیم. همتت خوب است، اما بُنیه و مزاجت ضعیف است. آدمهایی مثل تو خیلی خود را زجر میدهند. بدن ضعیف که بخواهد همت قوی را همراهی کند، مصیبتی میشود برای خودش!
روزی از طلبهها شنیدم که برخی برای فرار از مجازات یا برای رسیدن به خواستههایشان، در حرم، بست مینشینند. من هم همان کار را کردم. به پدرم گفتم: «میروم بست بنشینم.» گفت: «مگر صدراعظمی که بروی بست بنشینی؟! حالا چه شده که هوس بست نشستن به سرت زده؟» گفتم: «خودتان بهتر میدانید! اگر نظرتان عوض شد، بفرستید دنبالم.» خندید و کدو را به من داد. خواب دیدهای خیر باشد! من که خم به ابرو نمیآورم. این یکی دو ماه، وقت استراحت کشاورز جماعت است. برادرت حسن هست و به من کمک میکند. هر وقت از بست نشستن خسته شدی، دست از پا درازتر برگرد و بیا!
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب هنر معلمی اثر جانی یانگ (درباره تعامل با دانش آموزان)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کوه دوم اثر دیوید بروکس (در جستجوی یک زندگی اخلاقی)

حاج شیخ کنار گاراژ از الاغش پیاده شد. بازاریها دورش را گرفتند. شیخ حسین و شیخ علی پیش آمدند. پولی را که توی پاکت بود، تحویل دادند. یکی از بازاریها با دلخوری گفت: «حضرت آقا! شما جان طلب کنید! اشاره کنید تا ما دکان و خانهمان را بفروشیم و پولش را تقدیم کنیم. این کارها یعنی چه! گرو گذاشتن کتاب، دیگر چه صیغهای است؟»
تازه تو فقیر نیستی. کسی که به سیدالشهدا خدمت میکند، ارباب است.
بگذارید در دریای توحید شما غوطهای بخورم. دو چیز از شما میخواهم: اول، وظیفهام را بشناسم؛ دوم، به وظیفهام عمل کنم
از حمام که برمیگشتم، پودر پوست هندوانه و عناب و تخم کاسنی و تخم خرفه را که از عطاری دم حرم میگرفتم، با ماست مخلوط میکردم و روی بدنم میکشیدم. روز اولی که به حمام عمومی رفتم و در رختکن، پیراهنم را درآوردم، حمامی با توپوتشر به من نزدیک شد. دستش را برای زدن بالا برد و فریاد زد: «زود لباست را تنت کن و گورت را گم کن! به جایی دست نزن! اگر یک بار دیگر اینجا بیایی، سرت را میشکنم.»
هر روز لحاف و تشکم را از حجره بیرون میبرد و توی آفتاب میانداخت. لباسهایم را میشست. آبی را که میخوردم میجوشاند. میگذاشت خنک شود، توی سبو میریخت و کنارم میگذاشت. شبها که تبم بالا میرفت، از آبانبار، آب خنک میآورد. تویش نمک و آب پیاز میریخت و پاشویهام میکرد. به من آبلیمو و شیرخشت میداد و خودش برگ نعنا میجوید تا حصبه نگیرد.
هفتهٔ سوم بیماری، جوری حالم بد شد که از زندگی بیزار شدم. حالا دیگر شیخ غلامرضا شب تا صبح کنار بسترم بیدار مینشست. پیهسوز را لب طاقچه میگذاشت و مطالعه میکرد. یک چشمش به من بود. زبان و گلویم که خشک میشد آبم میداد. گاهی که از شدت تب، نفسم به شماره میافتاد پاشویهام میکرد و دستمال خیس روی پیشانیام میگذاشت. شکمدرد شدیدی داشتم. اسهال امانم را میبرید. همهٔ بدنم خستهوکوفته بود. انگار توی هاون کوبیده بودنم. گردن، کمر، سر و پیشانیام درد میکرد. دهانم تلخ بود. تبم که بالا میرفت، خوندماغ میشدم. شیخ غلامرضا از شکم خودش میزد و برایم غذا آماده میکرد، اما نمیتوانستم بخورم. بیاشتها بودم. لقمه را در دهان، مثل گِل کوزهگری میچرخاندم، اما نمیتوانستم قورت دهم
یک روز چنان حالم خراب شد که به رفیقِ یزدیِ باوفایم گفتم: «قلم و کاغذی بیاور تا دو خط وصیت بنویسم.» نزدیک مغرب بود. از تب میسوختم. نفسم بالا نمیآمد. سینهام گرفته و سنگین بود. خودم را در حال احتضار میدیدم. مطمئن بودم که کارم تمام است. به سماور و کتابهای روی طاقچه، و عبا و قبا و عمامهام، که آویزان بود، نگاه میکردم. شک نداشتم که دیگر نمیتوانم از آنها استفاده کنم. شیخ غلامرضا قلم و کاغذی به دستم داد. دستهایم میلرزید. سرگیجه داشتم. نمیتوانستم افکار پریشانم را متمرکز کنم. بهتزده بودم. نتوانستم بنویسم. گریهام گرفت. حلالم کن رفیق! غمی سنگین به جانم چنگ انداخته بود. نمیخواستم چنان غریبانه بمیرم
ابراهیم ناراحت بود. حاج شیخ خندید و گفت: «میخواهی بگویم چرا ناراحتی؟ خانهٔ شما یک اتاق کوچک دارد. خیلی دلت میخواست جای خوابی به من میدادی، ولی نه جایش را دارید و نه
حاج شیخ دست کرد و بقچهاش را که هنوز چند کاه به آن چسبیده بود، از طاقچه برداشت. امام رضا (ع) همهجا هست. از دور هم میشود محضر آقا سلام داد. آقا زائر زیاد دارد، نوکر کم دارد. من میروم نوکری حضرت را بکنم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب استخوان خوک و دست های جذامی (دومین رمان مصطفی مستور)
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب بر باد رفته اثر مارگارت میچل (رمان عاشقانه تاریخی)










