بریده‌هایی از کتاب آناکارنینا اثر لئو تولستوی (شاهکار ادبیات کلاسیک)

بریده‌هایی از کتاب آناکارنینا را در روزانه قرار داده‌ایم. رمان آنا کارنینا نوشته‌ی لئو تولستوی یکی از شاهکارهای ادبیات کلاسیک جهان است که به دلیل عمق روان‌شناختی، پیچیدگی شخصیت‌پردازی و بررسی مسائل اجتماعی و اخلاقی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این رمان که در سال ۱۸۷۸ منتشر شد، نه‌ تنها در زمان خود تأثیر عمیقی بر ادبیات و جامعه گذاشت، بلکه همچنان به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین آثار ادبی تاریخ شناخته می‌شود.

بریده‌هایی از کتاب آناکارنینا اثر لئو تولستوی (شاهکار ادبیات کلاسیک)

تاثیر و اهمیت این رمان شاهکار

بررسی روابط انسانی و عشق:

آنا کارنینا به شکلی واقع‌گرایانه و چندلایه به موضوع عشق، خیانت و تناقضات احساسی می‌پردازد. رابطه‌ی آنا با ورونسکی و تأثیر آن بر زندگی خانوادگی‌اش، نشان‌دهنده‌ی تعارض میان خواسته‌های فردی و انتظارات اجتماعی است.

نقد جامعه‌ی اشرافی:

تولستوی در این رمان جامعه‌ی اشرافی روسیه‌ی قرن نوزدهم را به تصویر می‌کشد و با ظرافت به انتقاد از ریاکاری، سطحی‌نگری و ارزش‌های پوچ این طبقه می‌پردازد.

تحلیل روان‌شناختی شخصیت‌ها:

یکی از نقاط قوت رمان، پرداخت عمیق به درون‌مایه‌ی شخصیت‌هاست. آنا به‌عنوان یک زن مستقل و در عین حال گرفتار فشارهای اجتماعی، و لوین به‌عنوان شخصیتی که در جست‌وجوی معنا و حقیقت زندگی است، نمونه‌هایی از این عمق هستند.

طرح مسائل فلسفی و اخلاقی:

رمان پرسش‌های بنیادینی درباره‌ی زندگی، مرگ، ایمان و هدف وجود مطرح می‌کند که از طریق تجربه‌های شخصیت‌ها، به‌ویژه لوین، به خواننده منتقل می‌شود.

تأثیر رمان:

آنا کارنینا الهام‌بخش نویسندگان بسیاری بوده و به‌عنوان یکی از اولین رمان‌هایی شناخته می‌شود که به شکلی مدرن و واقع‌گرایانه به روان انسان پرداخته است. این اثر بر جنبش رئالیسم و رمان‌نویسی مدرن تأثیر گذاشت.

سینما و هنر:

این رمان بارها مورد اقتباس قرار گرفته و در قالب فیلم، تئاتر و سریال بازآفرینی شده است که نشان‌دهنده‌ی جذابیت و تطبیق‌پذیری داستان آن است.

فرهنگ و جامعه:

شخصیت آنا به نمادی از زنی تبدیل شده که در برابر هنجارهای اجتماعی ایستادگی می‌کند، هرچند این ایستادگی به بهای گزافی برای او تمام می‌شود.

به طور خلاصه، آنا کارنینا به دلیل توانایی‌اش در به تصویر کشیدن پیچیدگی‌های زندگی انسان و ارائه‌ی دیدگاهی عمیق به مسائل اجتماعی و اخلاقی، اثری جاودانه است که همچنان خوانندگان را در سراسر جهان به فکر و تأمل وا می‌دارد.

داستان

آنا کرنینا رمانی پیچیده در هشت قسمت، با بیشتر از دوازده شخصیت اصلی، در بیش از ۸۰۰ صفحه و به‌طور معمول دوجلدی است. محتوای داستان به خیانت، ایمان، خانواده، ازدواج، جامعۀ اشرافی روسیه، آرزو و زندگی روستایی و شهری می‌پردازد. طرح اصلی داستان حول یک رابطۀ خارج از ازدواج بین آنا و افسر خوش قیافهٔ سواره نظام، کنت الکسی کیریلوویچ ورونسکی گسترش می‌یابد که در محافل اجتماعیِ سن پترزبورگ رسوایی به بار می‌آورد و دو جوانِ عاشق به اجبار در جستجوی خوشبختی به ایتالیا می‌گریزند. پس از بازگشت آنها به روسیه، زندگی آن‌ها از هم دورتر می‌شود.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب رستاخیز اثر لئو تولستوی (رمان با داستان غم انگیز)

جملاتی از رمان آناکارنینا

چرا ریشه‌کن‌کردن گذشته این‌قدر مشکل است؟ بله اما من می‌توانم سعی کنم که به فکرش نباشم؛ باید این کار را بکنم.»

خانواده‌های خوشبخت شبیه همند؛ اما گرفتاری‌های یک خانواده بداقبال، خاص خودش است.

و جایی که عشق تمام شود نفرت شروع می‌شود.

دالی محجوبانه جمله‌ای از کتاب مقدس را برای او نقل کرد: «به آنانی که از شما نفرت دارند، احسان کنید…» «آنان را که از شما نفرت دارند دوست بدارید. اما نمی‌توانید کسی را دوست بدارید که از او نفرت دارید.

هیچ وضعی نیست که راه گریزی نداشته باشد

جملاتی از رمان آناکارنینا

ما خلق شده‌ایم تا زجر بکشیم و همه‌مان این را می‌دانیم و سعی می‌کنیم وسایلی اختراع کنیم تا خودمان را گول بزنیم

«هر قلبی اسرار خودش را دارد.»

«من هر چیزی را که از پدرانم از راه عرق جبین‌ریختن به من رسیده باشد را باارزش قلمداد می‌کنم؛ اشراف یعنی ما نه آن‌هایی که زیر سایه صاحبان قدرت زندگی می‌کنند و خودشان را به کوچک‌ترین مبلغی می‌فروشند.»

«و این‌طور می‌شود که آدم‌ها به خودشان شلیک می‌کنند… برای فرار از حقارت.»

قلب تو سرشار از خوبی و خلوص است.» آنا گفت: «هر قلبی اسرار خودش را دارد.»

«ما در ده سعی می‌کنیم غذا را تا جایی که ممکن است تند بخوریم تا بتوانیم به کارهایمان برسیم و حال در اینجا من و شما داریم سعی می‌کنیم تا جایی که ممکن است شام‌خوردنمان طولانی بشود…» «البته تمام هدف تمدن این است که هر چیزی را به سرچشمه لذت تبدیل کند.»

چرا ریشه‌کن‌کردن گذشته این‌قدر مشکل است؟

«در این دنیا نمی‌شود به چیزی دلخوش بود.»

با این‌حال می‌بایست تا زمان فرارسیدن مرگ به‌نحوی زندگی کند.

زندگی برای روح، به‌خاطر خدا. من چیزی کشف نکرده‌ام. فقط چشم‌هایم را باز کرده‌ام. آن قدرتی را شناخته‌ام که نه‌تنها در گذشته به من جان داده است بلکه حالا هم به من زندگی می‌دهد. من از نادانی نجات پیدا کرده‌ام و حق متعال را شناخته‌ام.

«البته تمام هدف تمدن این است که هر چیزی را به سرچشمه لذت تبدیل کند.»

هیچ وضعی وجود ندارد که آدمی نتواند خود را به آن عادت دهد

اگر نمی‌دانستم که انسان باید برای خدا زندگی کند نه به‌خاطر نیازهای خودش، آن‌وقت چه وضعی داشتم و چه جور زندگی می‌کردم؟

نزدیک بود گریه کند؛ دو دختر خندان گذشتند. با خود گفت: «نمی‌دانم چطور می‌توانند بخندند! به احتمال قوی، از عشق، خبر ندارند که چه چیز وحشتناک و مصیبت‌باری است…

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب پدر سرگی نوشته لئو تولستوی (با داستانی جذاب و گیرا)

جملاتی از رمان آناکارنینا

لوین که بیشتر عمرش را در روستا زندگی کرده بود و با اهالی آنجا الفت داشت و با وجود کار کشاورزی که می‌کرد در همه چیز پاسخ این پرسش‌ها را جست‌وجو می‌کرد و پیوسته از خود می‌پرسید: «من چه هستم؟ کجا هستم؟ و چرا هستم؟» و ادامه می‌داد: «من هم خاک می‌شوم و اثری از وجود باقی نمی‌ماند.»

آبلونسکی گفت: «بگذار این‌طوری برایت بگویم. فرض کن ازدواج کرده‌ای و همسرت را هم دوست داری، اما مجذوب زن دیگری می‌شوی…» لوین حرفش را قطع کرد: «من واقعاً این موضوع را درک نمی‌کنم. چطور می‌شود که من شامم را بخورم بعد یکراست به نانوایی بروم و نان بدزدم.» «خب چه ایرادی دارد، گاهی یک نان بوی خوبی دارد و تو نمی‌توانی مقاومت کنی.»

شکیبایی بی‌حدوحصرش در برابر مردم که ریشه در آگاهی از نقایص خود داشت و آزادی‌خواهی فطری که در خونش بود باعث می‌شد که در برخورد با همه آدم‌ها یکسان رفتار کند و از سوی دیگر او به کارش علاقه داشت و همین امر کمکش می‌کرد تا هیچ‌وقت خسته نشود و اشتباه نکند.

بدترین دقایق وقتی بود که خوشحال از تئاتر برگشت اما همسرش را در اتاق نشیمن و اتاق مطالعه ندید، در نهایت او را در اتاق خوابش با آن نامه شوم که همه چیز را افشا می‌کرد یافت.

می‌گفتم در هیچ وضعی نمی‌توان زندگی را بدون نکبت و بدبختی تصور کرد و همه ما خلق شده‌ایم تا زجر بکشیم و همه‌مان این را می‌دانیم و سعی می‌کنیم وسایلی اختراع کنیم تا خودمان را گول بزنیم؛ ولی وقتی آدمی حقیقت را متوجه شد و دانست آن‌وقت باید چه‌کار کند؟»

«من معتقدم که حقوق‌های بالای امروزی دلیل روشن خط‌مشی ناسالم اقتصادی دستگاه اداری است.»

هیچ کس از وضع و روزگار خود راضى نیست

اما همه کَس از عقل و خِرد خود رضایت دارد…!

آدم‌ها وقتی سرنوشت و خطاهاشان آن‌ها را در شرایطی پرهیزناپذیر قرار می‌دهد، هرقدر هم این شرایط نادرست و ناراحت‌کننده باشد، از زندگی‌شان برداشتی کلی دارند که باعث می‌شود موقعیت‌شان به‌نظرشان مفید و محترمانه جلوه کند. این آدم‌ها با هدف دفاع از دیدگاه‌شان، به‌طور غریزی به محیط‌ها و آدم‌هایی رو می‌آورند که برداشت‌شان را از زندگی به‌طور کلی و مکان‌شان را در این نوع زندگی تأیید می‌کنند.

برای او مانند آراگو، خدا فرضیه‌ای بود که در زندگی نیازی به او احساس نمی‌کرد. چه اهمیتی داشت که دنیا چه‌گونه به‌وجود آمده و از کجا آغاز شده، حالا چه مطابق گفته‌های موسی باشد و چه نظریه‌های داروین. داروینیسم که برای رفقایش اهمیت زیادی داشت، برای او جز بازی‌هایی فکری، درست مانند آفرینش دنیا در شش روز، چیز دیگری نبود.

زندان‌ها نمی‌توانند آسودگی‌مان را تأمین کنند، چون زندانی‌ها برای ابد آن‌جا نمی‌مانند و سرانجام روزی رهاشان می‌کنند. برعکس در چنین جاهایی میزان فساد را در آن‌ها به بالاترین درجه افزایش می‌دهند، یا درواقع به‌میزان خطر می‌افزایند.

دیمیتری مانند مردهای دیگر دارای دو شخصیت کاملا متضاد بود: شخصیتی پیرو موازین اخلاقی که باعث خشنودی خودش و دیگران می‌شد و شخصیتی غریزی و حیوانی که آماده بود برای لذت‌جویی دنیایی را به‌هم بریزد و یا فدا کن.

درست نیست بگوییم یک نفر خوش‌نیت یا هوشمند است و دیگری بدجنس یا خنگ. بااین‌همه به این صورت درباره‌شان قضاوت می‌کنیم. این کار غلط است. آدم‌ها شبیه رودخانه‌ها هستند: همگی از یک عنصر ساخته شده‌اند، اما گاهی باریک یا پهن هستند، گل‌آلود یا زلال، سرد یا ولرم. آدم‌ها هم این‌گونه‌اند. هر کس بذر همهٔ ویژگی‌های انسانی را در خودش دارد و گاه این سوی سرشتش را نشان می‌دهد و گاه سوی دیگر را، حتا خیلی وقت‌ها هم ضمن حفظ سرشت واقعی‌اش، کاملا متفاوت با آن‌چه هست به‌نظر می‌رسد.

جملاتی از رمان آناکارنینا

تنها عده ی کمی از مردم هستند که به خدا نیازمندند، چون جز خدا همه چیز دارند. اما بیشتر مردم به این دلیل به خدا نیاز دارند که جز او هیچ کسی را ندارند. به عبارت بهتر، بیشتر مردم از سر ترس به خدا ایمان دارند و به ندرت کسی را می‌توان یافت که از صمیم دل و با عشق خدا را بپرستد.

ایوان ایلیچ احساس می‌کرد علت آن همه درد کشنده این است که درون حفره ی تنگ و تاریکی فرو می‌رود. ولی نمی‌توانست به طور کامل داخل آن شود. به آن حفره ی بی انتها سقوط می‌کرد و از دور درخشش نوری رای می‌دید. خود را در حالتی حس می‌کرد شبیه وقتی که در قطار نشسته ای و تصور می‌کنی پیش می‌روی ، اما ناگهان می‌فهمی که در جهت عکس حرکت می‌کنی و آنگاه سمت و سوی واقعی را در می‌یابی.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ اثر لئو تولستوی (رمان با داستان جالب)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.