بریده‌هایی از کتاب پدر سرگی نوشته لئو تولستوی (با داستانی جذاب و گیرا)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم بریده‌هایی از کتاب شاهکار پدر سرگی را برای شما دوستان قرار دهیم. در ادامه هم این کتاب را به شما دوستان معرفی خواهیم کرد و هم بریده‌هایی از آن را برای شما عزیزان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

بریده‌هایی از کتاب پدر سرگی نوشته لئو تولستوی (با داستانی جذاب و گیرا)

خلاصه داستان رمان پدر سرگی

داستان زندگی شاهزاده استپان کاساتسکی، جوانی با استعداد و امید، به دلیل خیانت نامزدش، کنتس ماری کورتکوا به تزار نیکولای اول به طرز ناگواری تغییر می‌کند. او تصمیم می‌گیرد به یک راهب تبدیل شود و زندگی عزلت‌نشینی را برمی‌گزیند.

در این مسیر، با چالش‌ها و وسوسه‌های زیادی روبرو می‌شود، از جمله ملاقات با زنی مطلقه به نام ماکوفکینا که او را به تغییر وادار می‌کند. با گذر زمان، شهرت او به عنوان یک قدیس و شفا دهنده زیاد می‌شود، اما او همچنان در رسیدن به ایمان واقعی دچار تردید است.

پس از مواجهه با یک دختر جوان و ترک صومعه، به دنبال پاشنکا، زنی که سال‌ها پیش به او آسیب رسانده بود، می‌رود. در نهایت، او به سیبری می‌رسد و به عنوان کارگر در یک مزرعه مشغول به کار می‌شود، جایی که به آموزش کودکان و کار در باغ‌ها می‌پردازد. این داستان از اوج امید تا تنهایی و رستگاری او را روایت می‌کند.

داستان «پدر سرگی» به خواننده این امکان را می‌دهد که در مورد زندگی و انتخاب‌های خود تأمل کند.

بریده و جملاتی از کتاب بابا سرگی

هر قدر به عقیدهٔ مردم کمتر اهمیت می‌داد وجود خدا را در خود نیرومندتر احساس می‌کرد.

این‌جور زندگی برای من فقط مایهٔ ملال است. من چیزی می خواهم که زندگی را زیرو رو کند.

«من از یمن دوستی تو خود را شناختم و دانستم که بهتر از آنم که گمان می‌کردم.»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب رستاخیز اثر لئو تولستوی (رمان با داستان غم انگیز)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ اثر لئو تولستوی (رمان با داستان جالب)

بریده و جملاتی از کتاب بابا سرگی

پاشنکا برای خدا زندگی می کند، به این خیال که برای مردم زنده است. بله، یک کار نیک، یک پیاله آب که بی‌طمع پاداش به تشنه‌ای داده شود ارجمندتر از همهٔ کارهای خوبی است که من در راه مردم کرده‌ام. از خود پرسید: «آیا به‌راستی ذره‌ای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟» و جوابش این بود:«بله، بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرت‌خواهی و شهوت نام در چشم مردم پوشیده و آلوده شده بود. بله، برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من از این پس به جست‌وجوی خدا خواهم رفت.»

چرا این دنیا را با این همه زیبایی آفریده‌ای و بهره‌گیری از آن‌ها را گناه قرار داده‌ای و بندگانت را به پرهیز از آن‌ها سفارش کرده‌ای؟ چرا وسوسه را برای ما آفریده‌ای؟ وسوسه! ولی آیا همین وسوسه نیست که من می‌خواهم از شادی‌ها و لذت‌های زندگی بگریزم و برای آخرت توشه‌ای به جایی بفرستم که شاید موهوم باشد؟

بله، یک کار نیک، یک پیاله آب که بی‌طمع پاداش به تشنه‌ای داده شود ارجمندتر از همهٔ کارهای خوبی است که من در راه مردم کرده‌ام. از خود پرسید: «آیا به‌راستی ذره‌ای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟» و جوابش این بود:«بله، بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرت‌خواهی و شهوت نام در چشم مردم پوشیده و آلوده شده بود. بله، برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من از این پس به جست‌وجوی خدا خواهم رفت.»

انگشتی به جانبش تکان داده، و از او دورشوان گفته بود: «می‌دانید که من از همه‌چیز خبر دارم، منتها بعضی چیزها هست که نمی‌خواهم بدانم.» و به قلبش آشاره‌کنان افزوده بود: «ولی همه‌چیز این جا ثبت می‌شود.»

زندگی‌اش همه محنت بود، اما نه به سبب روزه داشتن و دعا خواندن. این‌ها زحمتی نداشت. مشقت اصلی مبارزهٔ باطنی بود، مبارزه با خود، به‌طوری که هیچ انتظار نداشت که کار تا به این اندازه دشوار باشد. رنج او از دو منبع بود. یکی شک و دیگری شهوت، و این دو دشمن همیشه باهم بر او می‌تاختند. او گمان می‌کرد که این دو باهم رابطه‌ای ندارند و دو دشمن مجزایند. حال آن‌که یکی بودند. همین که بر شک چیره می‌شد آتش شهوت نیز خاموش می‌گردید. اما او خیال می‌کرد که این دو بلا از دو شیطان جداست و جداجدابا آن‌ها می‌جنگید.

اگر می‌توانست به مردم خدمتی بکند یا مشکلی را با راهنمایی برای‌شان آسان سازد یا ستیزه‌جویانی را آشتی دهد هرگز سپاسی نمی‌دید زیرا جایی ماندنی نمی‌شد و به‌تدریج خدا در او تجلی می‌کرد.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب هیچ وقت دروغ نگو اثر فریدا مک فادن (رمان با داستان جذاب)

بریده و جملاتی از کتاب بابا سرگی

چشمان عاشق البته نابیناست

سر تکان داد و در دل گفت: «نه، این درست نیست. این‌ها همه فریب است. مردم را می‌توان فریب داد اما خود و خدا را ممکن نیست. من کجا و روحانیت آسمانی کجا! من یک آدمک مضحک درخور ترحم بیش نیستم!»

به‌نظرش می‌رسید هنگامی نیز که به سبب تسلیم به گناه از خود نفرت می‌داشت پاک و از منی آزاد بود، وزمانی که سرباز پیرمستی را که از او صدقه می خواست پذیرفت، یا وقتی بستر خود را به زنی داد که به قصد فریفتن او آمده بود دلش از عشق سرشار بوده است. اما حالا؟ آیا حالا کسی را دوست داشت؟ آیا سوفیا ایوانونا را دوست داشت؟ پدر سراپیون را دوست داشت؟ آیا نسبت به همهٔ این کسانی که امروز به دیدنش آمده بودند، نسبت به این جوان دانشمند، که او چنین فاضلانه با او بحث کرده بود تا درجهٔ فضل خود را به او نشان دهد که تا او بداند که تلاش روحانی او را از فرزانگی بازنداشته است، نسبت به این‌ها همه به‌راستی عشق در دل داشت؟ عشق آن‌ها به او برایش خوشایند بود، به آن احتیاج داشت، اما خود نسبت به آن‌ها چنین احساسی در دل نداشت. دلش از عشق خالی بود. از افتادگی و آزادگی و پاکی نیز دور بود.

«خدایا، یعنی آن‌چه در کتاب زندگی قدیسان نوشته است حقیقت دارد؟ آیا به راستی شیطان برای اغوای انسان به گناه به‌صورت زنی درمی‌آید؟ بله، صدای زنی است، و چه صدای نرم و وآزرمگین و چه دلنشین! وای!» و تفی بر زمین انداخت تا شیطان را از خود دفع کند.

پنداری شیطان بود که در گوشش گفت: «بله، بستری که خانهٔ تنهایی است گوری بیش نیست. این‌ها همه دروغ است!»

بیش ازاندازه دلباخته بود و چشمان عاشق البته نابیناست و به همین سبب متوجه آن‌چه تقریباً همهٔ شهر می‌دانستند نشد و آن این بود که نامزد او یک سال پیش معشوقهٔ تزار بوده است.

به روشنی می‌دید که خشم هیچ مشکلی را حل نمی‌کند بلکه همه کار را مشکل‌تر می‌سازد.

چه مقدار از کارهای من برای خداست و چه مقدار برای بندگان؟» این سوالی بود که پیوسته او را عذاب می‌داد و او آن را بی‌جواب می‌گذاشت و نه به آن سبب که جوابی برای آن نداشت بلکه به آن سبب که نمی‌خواست خود را با این جواب روبه رو یابد.

بزرگ پدر می‌گفت همان‌گونه که خوراک برای ادامهٔ زندگی مادی لازم است، ادامهٔ زندگی روحانی هم بی‌غذای روحانی ممکن نیست و این غذای روحانی همان دعاست

«نمی‌دانم چرا باید روزی چندبار به دعاهای واحدی گوش دهم. فقط می‌دانم که باید گوش داد و چون می‌دانم که باید گوش داد از گوش دادن به آن‌ها احساس شادی می‌کنم.»

همان‌گونه که در هنگ نه‌تنها افسری نمونه بود بلکه بیش از آن‌چه از او خواسته می‌شد می‌کرد و حدود کمال را وسعت می‌بخشید، در کسوت رهبانی نیز می‌کوشید کامل، و نه‌فقط در عمل بلکه در نیت نیز پاک و پرهیزکار و فروتن و مطیع و مهربان باشد.

همیشه هدفی دیگر نیز داشت که آن را دنبال می‌کرد و این هدف، هر قدر هم ناچیز بود، او تمام توان خود را صرف رسیدن به ان می‌کرد و برای ان زنده بود تابه آن دست یابد.

اما دقایقی می‌رسید که آن‌چه او را زنده می‌داشت و به زندگی‌اش معنایی می‌بخشید ناگهان به چشمش تیره می‌آمد. البته اعتقادش را به آن از دست نمی‌داد ولی دیگر آن را عیان نمی‌دید. نمی‌توانست یقینی را که می‌خواست در خود فراخواند و خاطراتش، و هیهات، پشیمانی از پیش گرفتن این راه بر دلش می‌تاخت.

همین ضرورت اطاعتِ محض از بزرگ پدر هر گونه تردید را در دل او از میان می‌برد. اگر این اطاعت کامل نبود یکنواختی و طول مراسم نماز، و اختلال صلح داخلی صومعه که حاصل دیدار بازدیدکنندگان بود، یا نقایص اخلاقی راهبان، همه اسباب رنج او و ناگواری زندگی‌اش می‌شد

بریده و جملاتی از کتاب بابا سرگی

این تحول از اوان کودکی دراو صورت می‌پذیرفت و هر چند به اشکال بسیار گوناگون تظاهر می‌کرد، در حقیقت یکی بیش نبود. به این معنا که سودایی شعله‌ورش می‌داشت که در هر کاری که در زندگی پیش می‌گرفت موفق شود و به‌کمال. می‌خواست به هر قیمت شده تحسین و تعجب همه را برانگیزد. مثلاً در درس های دانشکده یا تمرین‌های نظامی به‌قدری جدیت می‌کرد که همه به او آفرین گویند و نمونه‌اش بشمارند. وقتی به یک هدف می‌رسید هدف دیگری برمی‌گزید.

«من تازه در این لحظه نورانی‌ترین سعادتی را که ممکن است نصیب مردی بشود درمی‌یابم.» و با لبخند آزرم افزود: «و این شمایید، شمایید که این سعادت را نصیب من کرده‌اید.»

به این معنا که سودایی شعله‌ورش می‌داشت که در هر کاری که در زندگی پیش می‌گرفت موفق شود و به‌کمال. می‌خواست به هر قیمت شده تحسین و تعجب همه را برانگیزد

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب همه می‌میرند اثر سیمون دو بووار (رمان جالب این نویسنده)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب نازنین نوشته فیودور داستایفسکی (کتاب فلسفی جالب)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.