بریدههایی از کتاب رستاخیز اثر لئو تولستوی (رمان با داستان غم انگیز)
ادبیات روسیه چنان غنی است که میشود از همه نویسندگان آن نوشت و تعریف کرد. یکی از این نویسندگان که قطعا شما عزیزان با او آشنا هستند، لئو تولستوی بزرگ است. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم جملات، بریده و خلاصه داستان یکی از شاهکارهای او یعنی رستاخیز را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

خلاصه داستان رمان رستاخیز
رستاخیز داستان شیرین و دلنشینی دارد و تولستوی آن را در میانسالی و دوران پختگی خود نوشته است. در رستاخیز جوانی اصیلزاده و اشرافی، عاشق ندیمهٔ زیبا و جوان عمههایش میشود و دامن وی را لکهدار میکند.
ندیمهٔ جوان به عالم فساد و فحشا سقوط میکند و سالهای متمادی برای تأمین معاش خود، به خودفروشی میپردازد تا اینکه قتلی صورت میگیرد و ندیمهٔ معصوم به عنوان متهم درجه اول در دادگاه حاضر میشود.
جوان اصیلزاده که ده سال قبل دامن دختر جوان را لکهدار کرده است، جزو هیئت منصفه است. جوان اصیلزاده وقتی در دادگاه زن جوان را ملاقات کرده و از سرنوشت شوم و دردناک وی آگاه میشود، میفهمد که به دلیل یک لحظه کامجویی او چگونه دختر بیگناهی به مغاک انحطاط و تیرگی سقوط کرده است.
در همین لحظه روح او دچار تحول و تغییر میشود و برای جبران گناه خود به پا میخیزد ولی آیا میتواند آب رفته را دوباره به جوی باز گرداند و سعادت ازدسترفتهٔ دختر جوان و نگونبخت را به او بازگرداند.
بریده و جملاتی از رمان رستاخیز
هریک از ما بهطور حتم کاری را که میکند، مفید و مهم بهشمار میآورد. بنابراین هر آدمی در هر وضعیتی که باشد، از زندگی اجتماعیاش برداشتی دارد که به او اجازه میدهد فعالیتش را مهم و مفید بپندارد.

در ژرفای وجودش میدانست که داشتن وجدانی ناپاک، فطرتی پست و کار بیرحمانهاش نهتنها حق داوری دربارهٔ دیگران را از او میگیرد، بلکه حتا حق ندارد به چهرهٔ آنها نگاه کند، این وضعیت به او اجازه نمیداد از این پس خود را جوانی شرافتمند، سرشار از نجابت و جوانمردی بداند. بااینهمه، برای ادامهدادن به این زندگی ننگآور و لذتجویانه، تنها یک راه وجود داشت: از یادبردن این ماجرا.
نوشتن خاطرات، بازی کودکانه نیست، بلکه گفتوشنودی است، با خودم، با خود درونی واقعیام
«انسانها شبیه رودخانهاند. همگی از یک عنصر ساخته شدهاند، اما گاهی باریک میشوند، گاه سریع، گاه آرام و گاه پهناور، زلال یا گلآلود، سرد یا ولرم. آدمها اینگونهاند. هریک جرثومهٔ کیفیتها و ویژگیهای انسانی را در خود دارد، گاه یک روی سکهٔ سرشتش و گاه روی دیگر، گاهی هم هردو با حفظ طبیعت ضدونقیض واقعیاش به شکلی کاملا متفاوت با آنچه هست، جلوهگر میشوند.»
درست نیست بگوییم یک نفر خوشنیت یا هوشمند است و دیگری بدجنس یا خنگ. بااینهمه به این صورت دربارهشان قضاوت میکنیم. این کار غلط است. آدمها شبیه رودخانهها هستند: همگی از یک عنصر ساخته شدهاند، اما گاهی باریک یا پهن هستند، گلآلود یا زلال، سرد یا ولرم. آدمها هم اینگونهاند. هر کس بذر همهٔ ویژگیهای انسانی را در خودش دارد و گاه این سوی سرشتش را نشان میدهد و گاه سوی دیگر را، حتا خیلی وقتها هم ضمن حفظ سرشت واقعیاش، کاملا متفاوت با آنچه هست بهنظر میرسد.
«باید همه را بخشید، بارها و بارها این بخشش را انجام داد، چون هیچ آدمی وجود ندارد که مرتکب خطا نشده باشد و درنتیجه مجاز نیست خطاکار دیگری را تنبیه یا اصلاح کند.»
فقر و زندان با یکدیگر همزادند
دیمیتری مانند مردهای دیگر دارای دو شخصیت کاملا متضاد بود: شخصیتی پیرو موازین اخلاقی که باعث خشنودی خودش و دیگران میشد و شخصیتی غریزی و حیوانی که آماده بود برای لذتجویی دنیایی را بههم بریزد و یا فدا کن
نباید خودمان را بهدست احساسهای شخصیمان بسپاریم که به هرجا دلشان میخواهد ببرندمان.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کشتن مرغ مینا اثر هارپر لی (رمان درباره بی عدالتی و تبعیض)

یکی از فکرهای باطلی که از همه شناختهتر است و کموبیش در همه کس یافت میشود، این است که همه گمان میکنند هر فردی دارای خصلتهایی مشخص و قطعی است: آدمهایی خوبند و آدمهایی بد، تیزهوش یا خنگ و احمق، پرشور و شوق یا بیتفاوت و بیاحساس و از این قبیل. آدمها اینگونه ساخته نشدهاند.
زندانها نمیتوانند آسودگیمان را تأمین کنند، چون زندانیها برای ابد آنجا نمیمانند و سرانجام روزی رهاشان میکنند. برعکس در چنین جاهایی میزان فساد را در آنها به بالاترین درجه افزایش میدهند، یا درواقع بهمیزان خطر میافزایند.
«بارها کوشیدهای خودت را به سرحد کمال برسانی، آدم بهتری بشوی اما موفق نشدهای.» این صدای آن عامل وسوسهکننده در وجودش بود که میگفت: «چه فایده دارد باز هم امتحان کنی؟ تو تنها کسی نیستی که به این مشکل دچاری، همهٔ مردم دنیا مثل تو گرفتارش هستند. زندگی است دیگر، چه میشود کرد؟»
«این کار چه فایدهای دارد؟» ــ اجرای عدالت. ــ انگار عدالت در تصمیمگیریهای دادگاهها نقشی دارد. ــ پس نقشش چیست؟ ــ دفاع از منافع طبقهٔ ممتاز. بهنظر من دادگاهها جز وسیلهای اداری برای محافظت از نظم موجود که حامی منافع طبقهٔ خاصی از اجتماع است، چیز دیگری نیستند.
«وقتی خوی حیوانی به آدم دست میدهد، نفرتانگیز میشود، اما هنگامیکه پاک و خالص میشوی، از فراز زندگی نجیبانهات میتوانی به آن خو پی ببری و تحقیرش کنی. چه پیروز شوی و چه شکست بخوری، همان آدمی که بودهای باقی میمانی. موقعی که این خوی حیوانی در پس ظواهری مثلا شاعرانه یا ستایش زیبایی پنهان میشود و از تو میخواهد تسلیمش شوی، به آن تقدس میبخشی و بیآنکه خوب را از بد تشخیص دهی از آن پیروی میکنی. آنوقت است که وحشتناک میشود.»
برای او مانند آراگو، خدا فرضیهای بود که در زندگی نیازی به او احساس نمیکرد. چه اهمیتی داشت که دنیا چهگونه بهوجود آمده و از کجا آغاز شده، حالا چه مطابق گفتههای موسی باشد و چه نظریههای داروین. داروینیسم که برای رفقایش اهمیت زیادی داشت، برای او جز بازیهایی فکری، درست مانند آفرینش دنیا در شش روز، چیز دیگری نبود.
«چون از او متنفر بودم، رفتن به سیبری را به زندگیکردن با او ترجیح میدادم.»
بهنظر من دادگاهها جز وسیلهای اداری برای محافظت از نظم موجود که حامی منافع طبقهٔ خاصی از اجتماع است، چیز دیگری نیستند.
تلاش برای درککردن همهٔ این آدمها که ازنظر سرشت بسیار با هم متفاوت بودند و به زندان افتاده بودند، حال آنکه کسان دیگری بودند شبیه اینها که آزادانه زندگی میکردند و حتا با قضاوتهاشان گروه اول را زندانی میکردند، دشوار بود.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب یادداشت های زیرزمینی اثر داستایفسکی Notes from Underground
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ اثر لئو تولستوی (رمان با داستان جالب)

«هیچوقت درصدد برنمیآییم شرایطی که افراد را به ارتکاب چنین کارهایی وامیدارند ازبین ببریم. برعکس مؤسسههایی را که چنین افرادی را بهوجود میآورند تقویت میکنیم. این مؤسسهها کدامها هستند؟ کارخانهها، کارگاهها، رستورانها، میخانهها، عشرتکدهها که همه با آنها آشنایی داریم. نهتنها این مؤسسهها را نابود نمیکنیم، بلکه ضروریشان میدانیم، از آنها حمایت میکنیم و مراقب هستیم بهخوبی به کارشان ادامه دهند.
رییس زندان سرش داد زد: «بلند شو بایست.» پیرمرد بدون کوچکترین حرکتی، لبخند تحقیرآمیزی زد و گفت: «نوکرهایت جلو پایت بلند میشوند. من نوکرت نیستم.» بعد به پیشانی رییس اشاره کرد و افزود: «اما تو مهر نوکری را روی پیشانیات داری.»
این واقعیت را هم بهخوبی میدانست که فرانسه و انگلیسی و آلمانی را بدون لهجه حرفزدن، پیراهنها و لباسهایی از پارچههای لطیف و گرانقیمت پوشیدن، کراواتها و دکمهسردستهایش را از بهترین مغازهها خریدن، بههیچوجه دلیل معتبری برای تأیید برتریاش نسبت به دیگران بهشمار نمیآید.
خیلی خوب میتوانست نشان دهد که نظام کنونی پذیرفتنی نیست و وظیفه هر کسی مبارزه با آن است و برقرارکردن نظامی سیاسی و اقتصادی بهجای آن. نظامی که به شخصیت آدمها اجازهٔ رشد و تحولی آزادانه بدهد.
دیمیتری زیاد کتاب میخواند، اما بیرویه. او درهم و برهمبودن مطالعاتش را به عدم تواناییاش برای یافتن راهحل مورد جستوجو نسبت میداد.
بهیاد جملهای از تورو، نویسندهٔ امریکایی افتاد که گفته بود در کشوری که بردهداری آزاد است و قانون هم از آن پشتیبانی میکند، تنها جایی که برای زندگیکردن برای آدمی شرافتمند مناسب است، زندان است.
آدمها وقتی سرنوشت و خطاهاشان آنها را در شرایطی پرهیزناپذیر قرار میدهد، هرقدر هم این شرایط نادرست و ناراحتکننده باشد، از زندگیشان برداشتی کلی دارند که باعث میشود موقعیتشان بهنظرشان مفید و محترمانه جلوه کند. این آدمها با هدف دفاع از دیدگاهشان، بهطور غریزی به محیطها و آدمهایی رو میآورند که برداشتشان را از زندگی بهطور کلی و مکانشان را در این نوع زندگی تأیید میکنند.
اگر ما پا به این جهان گذاشتهایم، بنا به ارادهٔ کسی و با هدفهای خاصی بوده است. باری ما تصمیم گرفتهایم بنا به آنچه خوشبختی به ما حکم میکند زندگی کنیم. درنتیجه طبیعی است که مانند کارگری که از صاحب کار اطاعت نمیکند، ناراحت باشیم. خواستهٔ پروردگار در این دستورها گنجانده شده، فقط پس از بهانجامرساندنشان ملکوت آسمانها روی زمین حکمفرما میشود. و آدمها به بالاترین درجه از خوشبختی میرسند. «ملکوت آسمانها و حقیقتش را بجویید، بقیهٔ چیزها بهعنوان مازاد بهشما داده خواهند شد.» باری ما در جستوجوی آن مازاد هستیم و بهظاهر نمییابیمش. پس رسالت من در زندگی جستن آن است. وقتی یکی بهپایان

تنها نقش دادگاهها نگهداشتن جامعه در وضعیت کنونی است. برای این کار حتا آنهایی را هم که به مراحل بالای اخلاقی و روشنفکری رسیدهاند و میخواهند تحولی در جامعه ایجاد کنند، بهعنوان مجرمان سیاسی تعقیب و به زندان میاندازند.
اگر ما آدمهای ثروتمند که هیچچیز کموکسر نداریم و تحصیلکردهایم، به نابودکردن ریشههای فساد که این جوانک را به اینجا کشانده میپرداختیم، چنین ماجرایی پیش نمیآمد، ولی ما با محکومکردنش به حساب خودمان میخواهیم به همهچیز سروصورت بدهیم! چه وحشتناک است. آدم نمیداند اینجا حماقت بیشتر حاکم است یا بیرحمی. اما بهنظر من هردو به آخرین حد ممکن بهکار گرفته میشوند.»
مطلب مشابه: متن آموزنده و سخنان لئو تولستوی + جملات پر مغز و پر مفهوم از نویسنده بزرگ تولستوی










