بریده‌هایی از کتاب یادداشت های زیرزمینی اثر داستایفسکی Notes from Underground

بریده‌هایی از کتاب یادداشت های زیرزمینی

داستایفسکی اسطوره ادبیات است. نویسنده بزرگی که هر چه نوشته شاهکار بوده. یکی از بهترین آثار او که لایق بیشتر توجه‌هاست، یادداشت‌های زیر زمینی نام دارد. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم صمن معرفی این کتاب بریده و جملاتی را نیز از آن برای شما دوستان قرار دهیم. در ادامه با ما ابشید.

داستان رمان یادداشت های زیر زمینی درباره چیست؟

داستان رمان یادداشت های زیر زمینی درباره چیست؟

یادداشت‌های زیرزمینی رمانی اثر نویسندهٔ سرشناس روس، فیودور داستایفسکی است.این رمان به عنوان اولین رمان اگزیستانسیالیسم شناخته می شود.

بر یادداشت‌های زیرزمینی تفسیرهای زیادی نوشته شده است. داستایوفسکی در این رمان یک شخصیت نمادین خلق می کند.

مرد زیرزمینی قهرمان نیست. او برای رسیدن به ایده‌ها و آرمان‌هایش ناتوان است. او سرشار از تناقض و به‌عنوان فردی تحقیر شده در اجتماع شخصیت‌پردازی شده‌است. او به درون خود می‌رود تا خودش را بیابد. در این اثر ما دیگر با اشرف مخلوقات رو به رو نیستیم.

انسان به دنبال ارضای امیالش است و بس هرچند این امیال ویرانگر باشند. مرد زیرزمینی با انکار مداوم خود سعی در نفی همه چیز دارد. او تعلق به دنیایی که در آن زندگی می کند ندارد. یک پوچی مطلق که نشان از خودآگاهی دارد. دنیا هم او را نمی بیند. اسم داستان نیز بر همین اساس است.

فئودورداستایوفسکی یادداشت‌های زیرزمینی را سال 1864 نوشت. در چهل سالگی بعد از گذراندن تمام مشکلات مثل بیماری، زندان، فقر، تبعید و…

بریده و جملاتی از این رمان سنگین

اما می‌دانی در واقع خواستم چیست؟ که همهٔ شما به درک بروید، همین! دلم آرامش می‌خواهد.

نبودِ فهمِ درست زاییدهٔ چیزی نیست جز فقدان رفتار نیک.

در نومیدی است که آتشی‌ترین لذت‌ها شکل می‌گیرند،

شاید انسان فقط عاشق حالِ خوب نباشد. شاید به رنج بردن هم به همین اندازه عشق بورزد. شاید رنج بردن به همان اندازهٔ حالِ خوب برایش سود داشته باشد. چرا که انسان گاهی به رنج کشیدن بی‌اندازه عشق می‌ورزد، تا سرحد شوریدگی، و این خود حقیقتی است.

آه، آقایان گرامی، چگونه ارادهٔ آدمی می‌تواند از آنِ او باشد وقتی جدول و حساب ریاضی در کار است و حساب دو دوتا چهارتا حاکم؟ دو دوتا حتی بدون ارادهٔ من هم می‌شود چهارتا. گویی ارادهٔ آدمی همین بوده است.

و این فرزانگان از کجا آورده‌اند این حرف را که بشر محتاج خواستنی طبیعی و پرهیزگارانه است؟ چه چیز باعث شد چنین تصور کنند که احتیاج بشر بنا بر ضرورت خواستنی منطقی و سودمند است؟ بشر تنها به خواستنی مستقل احتیاج دارد، قیمت این استقلال هر چه می‌خواهد باشد و مقصدش هر کجا. خب، و این خواستن، فقط شیطان می‌داند…

همهٔ دنیا به درک واصل شود یا من چایم را ننوشم؟ من می‌گویم بگذار دنیا به درک واصل شود اما من باید همیشه چایم را بنوشم.

هیچ می‌دانی که آدم می‌تواند به‌عمد و از سر عشق دیگری را شکنجه کند؟

اگر کسر شأن‌تان است که به من توجه کنید، من هم مقابل‌تان به تملق و تضرع سر فرود نمی‌آورم. زیرزمینم را دارم.

… این پایان یادِ تو روی زمین است؛ بر گورِ دیگران، فرزندان، پدر ها، همسرها، گاهی گذری می‌کنند اما برای تو نه اشکی، نه آهی، نه دعایی و هیچ‌کسی، هیچ‌کس در تمام دنیا هرگز سراغت نخواهد آمد؛ نامت از صفحهٔ زمین پاک می‌شود، گویی که هرگز وجود نداشته‌ای، انگار هیچ‌وقت به دنیا نیامده‌ای!

خاطرتان راحت. آدم ته دلش سختش است که باور کند رنج می‌کشد، ریشخندی در دل خارخار می‌کند، اما با همهٔ این‌ها زجر می‌کشم، با حقیقت و اخلاص؛ حسادت می‌ورزم، عصبانی می‌شوم… و همهٔ این‌ها از ملال است آقایان، همه از ملال است؛ در هم شکستن از سکون.

تراژدی ـ کمدیِ ایده‌هاست

مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب شب های روشن اثر داستایوفسکی با جملات ناب از این رمان

مطلب مشابه: جملاتی از کتاب فلسفه تنهایی اثر لارس اسونسن (درباره تنهایی و شناخت خود)

image

از این‌ها گذشته برایم اهمیتی ندارد اگر هیچ‌چیز از حرف‌هایم نفهمی!

همین حالا حاضرم تمام دنیا را به یک کوپِک بفروشم ولی آزار نبینم.

عشقِ اولِ ازدواج زود می‌گذرد، درست است، اما بعد عشقی از راه می‌رسد که حتی بهتر است. روح زن‌وشوهر به هم نزدیک می‌شود؛ در مورد تمام کارهای‌شان با هم تصمیم می‌گیرند، هیچ رازی را از هم پنهان نمی‌کنند و هنگامی که بچه از راه می‌رسد دیگر تمام اوقات، حتی سخت‌ترین آن، شبیه به خوشبختی است؛ فقط باید عاشق بود و شهامت داشت.

«هر جایی که عشق نباشد معنایی هم نیست.

رنج، برای مثال، جایی در نمایش‌های مفرح ندارد، این را خوب می‌دانم. در کاخی کریستالی که حتی نمی‌شود فکرش را هم کرد، رنج همان تردید است، انکار است، و کاخی کریستالی که بتوان در آن تردید داشت به چه کار می‌آید؟ و بااین‌حال، اطمینان دارم که انسان هرگز رنج واقعی را مردود نخواهد دانست، یعنی تخریب و آشوب را. رنج ــ تنها علتِ آگاهی است.

شاید فکر می‌کنید آقایان که بنده دیوانه‌ام. اجازه بفرمایید نظرم را عرض کنم. موافقم، بشر اغلب حیوانی است خلاق، محکوم به تلاشی آگاهانه برای رسیدن به یک هدف و مشغول کردن خویش با هنر مهندسی ــ یعنی تا ابد و بی‌وقفه ساختنِ جاده‌ای برای خویش که دست‌کم راه به جایی ببرد اما گاه ممکن است بخواهد کنار بکشد، درست به این دلیل که ناگزیر از گشودنِ این جاده است و شاید هم به این علت که (هر چند این چهرهٔ مبتکر به طور عموم احمق است) هنوز گاهی به نظرش می‌رسد این جاده کمابیش همیشه بالاخره راه به جایی می‌برد، و اصل قضیه این نیست که کجا می‌رود بلکه این است که فقط باید برود، و این‌که کودکِ باتربیت، بی‌توجه به هنر مهندسی، تسلیم بی‌عملیِ مخرب نخواهد شد؛ بی‌عملی‌ای که به اذعان همه‌کس مادر تمام خباثت‌هاست.

ببینید، اگر به جای کاخ مرغدانی‌ای باشد و یک‌دفعه باران بگیرد، شاید برای این‌که خیس نشوم در مرغدانی پناه بگیرم، اما باز مرغدانی را کاخ نمی‌نامم تا فقط بابت محافظت در برابر باران قدردانی کرده باشم. می‌خندید، حتی می‌گویید که در چنین شرایطی دیگر چه فرقی می‌کند مرغدانی باشد یا عمارتی بزرگ. بله، درست است اگر منظورمان از زندگی فقط این می‌بود که خیس نشویم.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب شجاعت مطلوب نبودن” برای تغییر زندگی و رسیدن به شادی

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب آخرین روز یک محکوم” اثر شاهکار ویکتور هوگو

سفبلقبالتعهن scaled 1

وقتی ارباب‌رجوع برای پی‌گیری شکایت‌شان سراغ میز من می‌آمدند، برای‌شان دندان‌قروچه می‌کردم و هنگامی که موفق می‌شدم کسی را دلخور کنم لذتی بی‌پایان می‌بردم.

اما به‌درستی فهمیده بود که من مردی نفرت‌انگیزم و، بیش از هر چیز دیگری، ناتوان از عشق ورزیدن به او.

بازوانش را به سویم گشود… این‌جا، قلب من نیز از جا کنده شد.

چه‌طور می‌شود قلب شوهری از زنش روی برگرداند وقتی که او را با بچه‌ای در آغوشش ببیند! بچهٔ سرخ‌روی کپلِ نازنازی که توی بغل مادرش ولو شده؛ با دست‌وپای گوشتالو و ناخن‌های بی‌نهایت تمیز و کوچک؛ آن‌قدر کوچک که مسخره است و چشم‌هایی که هنوز هیچی‌نشده به نظر می‌رسد همه‌چیز را درک می‌کنند. پستانت را می‌مکد و با دست کوچکش به آن چنگ می‌زند، بازی می‌کند. پدرش سر می‌رسد، از پستانت کنار می‌کشد و سرش را به عقب خم می‌کند، پدرش را نگاه می‌کند و می‌خندد گویی که واقعاً خنده‌دار است و بعد دوباره، دوباره شروع به مکیدن می‌کند. یا این‌که یک‌دفعه پستان مادرش را گاز می‌گیرد، اگر دندان‌هایش درآمده باشد، و از گوشهٔ چشم نگاهش می‌کند که “ببین چه‌طور گازت گرفتم!” تمام خوشبختی همین نیست، وقتی هر سه با هم‌اند، شوهر، زن و بچه؟

و کی می‌شود که غم‌ و غصه‌ای نباشد؟

«به‌خدا که حسودی‌ام می‌شد. چه‌طور می‌شود مرد دیگری را ببوسد؟ یا غریبه‌ای را بیش‌تر از پدرش دوست داشته باشد؟ تصورش هم دردناک است. البته که این حرفِ بی‌ربطی است. البته، بالاخره همه سر عقل می‌آیند. اما به گمانم قبل از فرستادنش به خانهٔ شوهر، خودم را از شدت نگرانی بیچاره می‌کردم؛ خواستگارها را یکی پس از دیگری رد می‌کردم. اما آخرش به مردی می‌سپردمش که خودش دوست می‌داشت. برای پدرها همیشه مردی که خودِ دختر عاشقش شده باشد بدترین شوهر به نظر می‌رسد. همیشه همین‌طوری است. به همین دلیل آسیب زیادی به خانواده‌ها وارد می‌شود.»

جز کتاب خواندن پناهی نداشتم ــ یعنی این‌که در اطرافم هیچ‌چیزِ قابل‌احترامی نبود که به سمتش کشیده شوم.

با خود می‌گفتم «گیرم که صورتم زیبا نیست، اما باید به جبران این کاستی، شریف، گویا و مهم‌تر از همه به‌غایت هوشمند باشد.»

با خودم فکر می‌کردم، «چرا هیچ‌کس جز من دلش نمی‌خواهد با نفرت نگاهش کنند؟»

چو جانِ فروخفته‌ات در گناه به سوزِ سخن برکشیدم به راه تو آکنده از درد و رنج و تَعب زدی چنگ بر دست و نفرین به لب به دیوی که در بندت آورده بود به یادی که چوبت زند تاروپود چو می‌گفتی‌ام قصه درد خویش بپوشیدی از من رخِ زرد خویش به دستانِ لرزان، به وحشت، به خشم فرورفتی از شرم در آب چشم همان‌سان که بودی پریشان و مات همان‌سان هراسان ز هست و حیات

خوب یا بد، این‌که گاهی چیزی را بشکنیم خیلی هم مطلوب است. راستش را بخواهید، موضع من در این میان نه جانب رنج کشیدن است و نه حالِ خوب. موضع من… هواوهوسِ خودم است و این‌که به هنگام لزوم برایم تضمین شود.

منطق چه می‌داند؟ منطق فقط آن‌چه را توانسته بیاموزد می‌داند، (برخی چیزها را شاید هرگز یاد نگیرد؛ گفتنش دردی را دوا نمی‌کند، اما چرا نباید آن را گفت؟)

ــ چون هر چه باشد بالاخره روزی انسان‌ها قوانینِ آن‌چه را ارادهٔ آزاد خویش می‌نامیم کشف خواهند کرد ــ

اما سعی کنید کورکورانه خود را به دست احساسات بسپرید. بدون استدلال، بدون علتی اصلی، آگاهی را کنار بزنید و دست‌کم برای مدتی نفرت پیشه کنید یا عاشقی، فقط برای این‌که دست‌به‌سینه ننشینید.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بلندی‌های بادگیر نوشته امیلی برونته (رمان معروف صده 1800)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب دروغگویی روی مبل اثر اروین یالوم؛ کتابی روان‌درمانی و اگزیستانسیالیستی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.