بریدههایی از “کتاب آخرین روز یک محکوم” اثر شاهکار ویکتور هوگو
ویکتور هوگو اسطوره ادبیات فرانسه است. کسی که رمان بینوایان را نوشته و نام خود را در دل تاریخ ادبیات جاودانه کرد. اما او شاهکار دیگری نیز دارد، شاهکار تکرارنشدنی به نام آخرین روز یک محکوم. ما در این بخش از سایت ادبی روزانه ضمن معرفی کامل این کتاب، بریده و جملاتی از آن را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با روزانه بمانید.

این کتاب درباره چیست؟
ای آقایانی که در مرکز تالار مجلس نشستهاید، ای آقایانی که جایتان در بخشهای انتهایی مجلس است، بخش اعظمی از مردم دارند رنج میکشند. شما جمهوریخواه باشید یا سلطنتطلب فرقی نمیکند، مردم رنج میکشند. واقعیت این است. مردم گرسنهاند، مردم از سرما به خود میلرزند و فقر آنها را به فراخورِ جنسیتشان به سمت جنایت یا فحشا هدایت میکند. به مردم رحم کنید. دلتان به حال ملتی که پسرانش به زندان و دخترانش روانهٔ فاحشهخانهها میشوند، بسوزد.
بریده هایی از شاهگار ویکتور هوگو
مدعیالعموم پیری که در آن جامهٔ بلند سرخرنگ موهایش سفید شده و همهٔ عمر نانش را در خون مجرمان خیسانده و خورده بود ناگهان چهرهٔ انسانی دلسوز به خود گرفته و خداوند را گواهِ بر خشم و ناراحتیاش از گیوتین میگرفت.
چرا که باید بگویم از میان بحرانهای اجتماعی، اعدام سیاسی، منفورترین، فجیعترین و مسمومترینِ اعدامهاست و ریشهکن کردن آن بیش از دیگر اعدامها، حیاتی و واجب است.

افسوس! در تمام دنیا فقط یک نفر را عمیقاً دوست داشته باشی، با تمام وجودت به او عشق بورزی، روبهروی تو نشسته باشد، تو را ببیند و نگاهت کند، با تو حرف بزند و به سؤالاتت پاسخ دهد اما تو را نشناسد! دردناک است.
آرام شدهام. همهچیز تمام شده. کاملاً تمام شده. اضطراب و تشویشی که به واسطهٔ ملاقات مدیر زندان در من به وجود آمده بود از بین رفته است. چرا که اعتراف میکنم تا الآن هنوز امیدوار بودم. اما خدا را شکر، حالا دیگر هیچ امیدی ندارم.
آیا متوجه نیستید که همهٔ اعدامهایی را که «اعدام در ملأعام» مینامید، به شکل مخفیانه اجرا میشوند؟ نمیبینید که چهطور خودتان را از چشم مردم پنهان کردهاید؟ نمیفهمید که در حقیقت از کاری که انجام میدهید میترسید و خجالت میکشید؟ نمیبینید که با چه لکنت مضحکی عبارت عدالت را بیاموزید را مدام تکرار میکنید؟ که در نهایت این شمایید که متزلزل شدهاید؟ ممنوع شدهاید، نگراناید و در محق بودنِ خود تردید دارید؟ متوجه نیستید که ظن وبدگمانیِ عمومی اطراف شما را فراگرفته و طبق روال معمول مدام سر میبُرید درحالیکه از آنچه انجام میدهید، هیچ نمیدانید؟
در گذشته ساختمان جامعه بر سه ستون اصلی استوار بود: کشیش، پادشاه و جلاد.
ما آمدهایم که بگوییم مجازاتِ مرگ تنها عمارتی است که هیچ انقلابی آن را ویران نمیکند، که بسیار اندکاند انقلابهایی که تشنهٔ خون انسان نیستند، زیرا آنها اتفاق میافتند تا جامعه را از شاخهها و علفهای زاید تهی کنند و اعدام یکی از داسهایی است که انقلاب نمیتواند بهراحتی خود را از آن محروم کند.
از میان بحرانهای اجتماعی، اعدام سیاسی، منفورترین، فجیعترین و مسمومترینِ اعدامهاست و ریشهکن کردن آن بیش از دیگر اعدامها، حیاتی و واجب است.
کلود گفت «حرفِ خاصی ندارم. بااینحال میخواهم بگویم من دزدی کردهام و یک نفر را هم کشتهام. من دزد و قاتلم، قبول. اما چرا دزدی کردهام؟ چرا کشتهام؟ آقایان قضات! آیا هرگز این دو سؤال را از خود کردهاید؟»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بلندیهای بادگیر نوشته امیلی برونته (رمان معروف صده 1800)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ (رمان با داستانی زیبا)

خونِ روی دستهای خود را شستن خوب است اما بهتر آن است که بتوانیم مانع جاری شدن آن خون شویم.
مسئله همین سرها هستند. سرهای مردم این سرزمین را مانند زمین زراعت شخم بزنید، آنها را آمادهٔ بذرافشانی کنید، آبیاریشان کنید، بر آنها نور بتابانید، محصول این زراعت اخلاق خواهد بود، اخلاق را به کار گیرید. آن وقت خواهید دید که دیگر نیازی نیست این سرها را از بدن جدا کنید.
معمولاً زمانی که فاجعهای شخصی و یا عمومی بر سرمان آوار میشود، اگر در ویرانهها و جزئیات مانده از آن آوار بهخوبی جستوجو کنیم، ساختار و استخوانبندیِ آن فاجعه هر چه که باشد، همیشه درخواهیم یافت که بنای آن فاجعه کورکورانه توسط شخصی میانمایه و خیرهسر ساخته شده که به آنچه انجام میدهد ایمان داشته و خود را میستاید. دنیا پُر است از این افرادِ خیرهسر و حقیر که سرنوشت و زندگی انسانهای دیگر را نابود میکنند اما خود را مشیت الهی میدانند.
کوچولوی بیچارهٔ من! پدرت را خواهند کشت. پدری که تو را آنقدر دوست داشت
آه که زندان چه چیز شرمآوری است! زهری در آن است که همهچیز را آلوده میکند. همهچیز در آن میپژمرد، حتی ترانهٔ دخترکی پانزدهساله! اگر پرندهای در زندان به سراغتان بیاید، زیر بالَش گلآلود خواهد بود و اگر گلی در زندان بچینید و آن را ببویید میبینید که بوی گند میدهد.
درخواست لغو اعدام از سوی ما به خاطر بیچارههایی بود که شما میتوانستید به واسطهٔ مدرسه و کارگاه، آنها را به انسانهایی خوب، اخلاقگرا و مفید بدل کنید. اما مثل یک عضو اضافی و باری سنگین و بیفایده، گاهی روانهٔ دخمههای شلوغ و خفهٔ زندان تولون کردید و گاهی به سیاهچالههای ساکت و خالی کلامار فرستادید و پس از آنکه آزادیشان را دزدیدید آنها را از حق حیات نیز محروم کردید.
جامعه میان مفهوم مجازات که بالاتر از او، و مفهوم انتقام که پایینتر از اوست، قرار دارد. نه بزرگی مجازات و نه کوچکیِ انتقام، هیچکدام شایستهٔ اجتماع نیست. جامعه نباید «برای انتقام، مجازات کند،» بلکه باید با هدف بهبود بخشیدن، اصلاح کند.
مثلاً هنگامی که میگویند شیرهٔ انگور ریخته کف جاده، یعنی خون روی زمین ریخته است. عروسی کردن با زن بیوه، یعنی به دار آویخته شدن، در این اصطلاح طناب چوبهٔ دار، زنِ بیوهشدهٔ همهٔ بهدارآویختهشدگان است. یا مثلاً سرِ یک سارق دارای دو عنوان است: وقتی هنوز روی تن است و توان اندیشه و استدلال و ترغیب به جرم درآن است، آن را دانشسرا میخوانند و وقتی جلاد آن را از تن جدا میکند، به آن کُندهٔ درخت میگویند.
فکر میکردم خداوند مهربان میبایست کمی به حال من دلسوزی کند و دستکم پرندهٔ کوچکی را برایم بفرستد که روی پشتبام روبهرو برایم آواز بخواند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب رویای نیمهشب نوشته مظفر سالاری (داستان قشنگ ایرانی و پُر فروش)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب هیچ وقت دروغ نگو اثر فریدا مک فادن (رمان با داستان جذاب)

پس وکیل چه میگفت؟ اعمال شاقه! آه بله، مرگ صدبار بهتر از آن مجازات است! داربست گیوتین بسیار بهتر از زندانی است که آنها در آن نگهداری میشوند، نیستیِ محض بسیار بهتر از دوزخ، و گردن زیر تیغهٔ گیوتین نهادن بسیار بهتر از آن قلادههای آهنین است! محکومین به اعمال شاقه! آه خداوند عادل!
از من یک مادر، همسر و یک فرزند بهجا خواهد ماند. یک دختر سهسالهٔ شیرین و شکننده با پوستی صورتیرنگ، چشمان درشت سیاه و موهای بلوطی. آخرینبار که دیدمش دو سال و یک ماه سن داشت. به این ترتیب بعد از مرگم سه زن، بدون پسر، بدون همسر و بدون پدر خواهند شد. به لطف قانون، سه زن، هر یک به گونهای یتیم، هر یک به گونهای بیوه خواهد شد. من مجازات خودم را میپذیرم اما آن بیگناهان مگر چه کردهاند؟ اما مگر برای کسی اهمیتی هم دارد؟ حیثیت و آبروی آنها هم به باد خواهد رفت، زندگی آنها هم تباه خواهد شد. این است عدالت.
در مستعمرات فرانسه، در ازای هر بردهای که به اعدام محکوم میشود، غرامتی معادل هزار فرانک به صاحب برده پرداخت میشود.
جهل، بهتر از آگاهیِ زیانبار است.
قانونگذاران! درایت شما تنها در این است که همهٔ وقت خود را به برگزاری کنفرانسها و سخنرانی دربارهٔ موضوعاتِ کهنه و پیشپاافتادهای بگذرانید که حتی برای آموزگاران مدارسِ شهرستانهای پرت و دورافتاده هم مضحک و مسخرهاند. شما خیال میکنید محکوم کردن نمایشنامههای مدرن به رواج دادن فسقوفجور، زنا، پدرکشی، فرزندکشی و مسموم کردن، کاری سودمند است درحالیکه با این روش تنها به مردم ثابت میکنید که آنقدر بیسوادید که قهرمانان نمایشنامههایی مثل فِدر، ادیپ، مدهآ، و رودوگون را بههیچوجه نمیشناسید. از نظر شما ضرورت این است که سخنرانان سیاسی این سرزمین، سه روز تمام دربارهٔ بودجه، به نفع کورنِی و راسین و بر علیه فلان شخص چانه بزنند و جدل کنند و در همین اثنا هر کدامشان در اشتباهات دستوری از دیگری سبقت بگیرد و همه تا خرخره در اشتباه و غلط فروبروند. بله، همهٔ اینها مهماند اما ما فکر میکنیم به مسائلی مهمتر از اینها هم میتوان پرداخت.
آیا خودتان حقیقتاً باور دارید که گردن زدنِ رقتانگیزِ یک انسان بدبخت، در خلوتترین و پرتافتادهترین گوشهٔ بولواری خارج از شهر، در بر دارندهٔ عبرتی است؟ حتی اگر اعدام در میدان گرِو و در روز روشن را بپذیریم، اعدامهای مخفیانهٔ سنژاک بههیچوجه قابلقبول نیستند. چه کسی باور میکند که شما برای درس عبرت دادن به دیگران این کار را انجام میدهید؟ عبرت برای چه کسی؟ درختهای خیابان؟
جامعه باید انتقامش را از محکوم بگیرد و او را مجازات کند؟ هیچکدام معنایی ندارد. زیرا انتقام مسئلهای شخصی و مجازات تنها مختص خداوند است. جامعه میان مفهوم مجازات که بالاتر از او، و مفهوم انتقام که پایینتر از اوست، قرار دارد. نه بزرگی مجازات و نه کوچکیِ انتقام، هیچکدام شایستهٔ اجتماع نیست. جامعه نباید «برای انتقام، مجازات کند،» بلکه باید با هدف بهبود بخشیدن، اصلاح کند.

آدم بهمحض آنکه به یکی از این زنجیرها بسته شود، تبدیل میشود به تکهای از آن تمامیتِ مخوف که ریسمان مینامندش و در حکم یک انسان واحد حرکت کرده و جابهجا میشود. در این نقطه، عقل و خرد بهتمامی از انسان دور میشود، چرا که آن قلادههای آهنین عقل را به مرگ محکوم کردهاند. انسانِ گرفتار در آن غُلوزنجیر دیگر چیزی نیست جز حیوانی که دیگر حق ندارد به چیزی نیاز یا میلی داشته باشد، مگر در ساعات مقرر
نمایشِ مجازات اعدام نتیجه و اثری را که شما از آن انتظار دارید، در بر ندارد. اعدام نهتنها اخلاق را به مردم نمیآموزد بلکه آنها را مأیوس و دلسرد میکند، هرگونه حساسیتی را در مردم از بین میبرد و آنها را از تمام فضایل انسانی خالی میکند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب همه میمیرند اثر سیمون دو بووار (رمان جالب این نویسنده)










