بریدههایی از کتاب هیچ وقت دروغ نگو اثر فریدا مک فادن (رمان با داستان جذاب)
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریدههایی از کتاب هیچ وقت دروغ نگو را برای شما دوستان قرار دادهایم. این کتاب خودیاری با قلم بسیار زیبا و عالی یکی از پر فروشترینهای چند سال اخیر است. در ادامه با ما باشید تا این کتاب را بهتر باشید.

این کتاب درباره چیست؟
داستان دربارۀ تریشیا و ایتن زوج جوانی است که بهتازگی ازدواج کردهاند و به دنبال خانه هستند. مشاور املاکشان آدرس خانهای را به آنها داده است که در منطقهای دورافتاده قرار دارد و روز قرار آنها هوا برفی میشود و پیداکردن آن سخت. ایتن که خانهای دنج و دورافتاده میخواست از تصمیمش پشیمان شده بود که چشم هر دو به خانه میافتد. از نظر ایتن خانه از آنچه در وبسایت دیده بودند بهتر بود اما تریشیا با دیدن خانه احساسی شبیه به ترس داشت.
بخشهایی بسیار مهم از کتاب هیچ وقت دروغ نگو
حالت چطوره؟ بیمصرفترین عبارت دوکلمهای در دنیای ارتباطات. هیچکدام از کسانی که این را میپرسند نمیخواهند جوابش را بدانند و هیچکدام از کسانی که جوابش را میدهند حقیقت را نمیگویند.
هر انسانی اگر به اندازهٔ کافی تحت فشار قرار بگیرد، قادر به انجام دادن کارهای وحشتناک است

تنها راهی که دو نفر بتونن یه راز رو نگه دارن اینه که یکی از اونها بمیره.»
اگه همیشه به همدیگه کمک کنیم، هیچکسی به شانس احتیاج نداره.»
مادرم همیشه میگه اگه فرصت در خونهت رو نزد، خودت یه در بساز.
میگه شادی نتیجهٔ چیزی که میگیریم نیست، نتیجهٔ چیزیه که میبخشیم.
هیچوقت نباید به کسی بگویند «دوستت دارم»، مگر آنکه واقعاً همین احساس را داشته باشند.
وقتی به من لبخند زد، از دست رفتم.
«اگه از معلمهات باهوشتر باشی، خیلیهاشون ازت خوششون نمیآد.»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سفر روح اثر مایکل نیوتون درباره زندگی پس از مرگ
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی (خلاصه این رمان جالب این نویسنده)

دروغگوها بیقرارند. لحن صدا یا نحوهٔ صحبت کردنشان تغییر میکند. دروغگوها بیشازحد اطلاعات میدهند و جزئیات زیادی را میگویند تا خودشان یا دیگران را در مورد حرفی که میزنند متقاعد کنند.
یک روزی میگوید که من را دوست دارد… از صورتش میتوانم این را بخوانم. نمیدانم کِی، ولی بالاخره یک روزی میگوید.
گلوریا اولین نفری نیست که در موقعیتهای مختلف میگوید من زیادی لاغر و استخوانی هستم. مثل یک اسکلت. نمیدانم چطور ممکن است یک نفر فکر کند وضعیت بدنی من به او ربط دارد. حتی در حد جواب دادن به حرفش هم برای نظرش احترامی قائل نمیشوم.
«مرد فوقالعادهای بود! دوستداشتنی و باهوش بود و از تمام نقصهام چشمپوشی میکرد. نه، ازشون چشمپوشی نمیکرد… ازشون خوشش میاومد. من رو با همهٔ نقصهام دوست داشت.»
انزوا لزوماً خطرناک نیست.
«ادرین!» لبخندی با دیدن من روی صورتش نقش میبندد، هر چند هنوز موبایلش را کنار نگذاشته است. «حالت چطوره؟» حالت چطوره؟ بیمصرفترین عبارت دوکلمهای در دنیای ارتباطات. هیچکدام از کسانی که این را میپرسند نمیخواهند جوابش را بدانند و هیچکدام از کسانی که جوابش را میدهند حقیقت را نمیگویند. «خوبم پیج.»
چطور ممکن است یک نفر فکر کند وضعیت بدنی من به او ربط دارد. حتی در حد جواب دادن به حرفش هم برای نظرش احترامی قائل نمیشوم.

انسانها با رد شدن راحت کنار نمیآیند. زمانی که نیاکانمان شکارچی و غارتگر بودند، برایشان تبعید شدن از قبیله با حکم مرگ فرقی نداشت. برای همین، رد شدن برای انسان بسیار دردناک است.
از دیدگاه تکاملی، زنها از نظر تولیدمثل از مردها باارزشترند. بههرحال، ما هر بار فقط یک بار میتوانیم باردار شویم، درحالیکه مردها میتوانند آزادنه هر چقدر بخواهند بذرشان را پراکنده کنند. در نتیجه، پستانداران مذکر باید با پیشکش کردن هدایا دسترسی به مؤنثها را «به دست بیاورند».
مردم از اینکه اوضاع طبق انتظارشون نباشه خوششون نمیآد.
من به زنهایی که چند لایه کرم به صورتشان میزنند تا حدی که شبیه ماسکی میشود که مستقیماً به پوستشان چسبیده اعتماد ندارم.
هیچوقت با کفشهایی که نمیتوانی یک کیلومتر با آنها راه بروی از خانه بیرون نرو.
انکار سازوکار دفاعی قدرتمندی است.
خرید خواربار یک تمرین در دستکاری روانشناختی است. واقعاً غیرممکن است به نیت خریدن یک لیتر شیر وارد فروشگاه شوید و فقط با شیر خارج شوید. ابتدا، ورودی فروشگاه را در نظر بگیرید. وقتی وارد میشوید، باید کل فروشگاه را دور بزنید تا به صندوق برسید. و معمولاً در ورودی فروشگاهها چه میبینید؟ محصولات. با انواع بوها، جنسها و رنگهای روشن احاطه میشوید و نتیجهاش ترشح ناگهانی اندورفین است.
از دیدگاه روانشناسی اجتماعی، نقش سنتی جنسیتها اغلب اوقات به نفع مردهاست. آنها خودشان را موظف به تصمیمگیری و کنترل اوضاع میدانند، درحالیکه زنها باید از آنها تبعیت کنند.
هر چند شکستن قانون را تأیید نمیکنم، انجام دادن این کار مزایایی برای سلامت روان دارد. یک تحقیق روانشناختی نشان داده که در پی تقلب کردن یا شکستن قانون احساس خوب غیرمنتظرهای به وجود میآید، همینطور احساس رهایی از تمام قانونها. پس شاید همه باید گاهیاوقات قانون را بشکنیم.
همیشه دلم میخواست بهترین دوست شوهرم باشم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ اثر لئو تولستوی (رمان با داستان جالب)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب عشق سالهای وبا نوشته گابریل گارسیا مارکز

تابهحال نشده او را موبایلبهدست نبینم. احتمالاً به کف دستش چسبیده است.
دروغگوها بیشازحد اطلاعات میدهند و جزئیات زیادی را میگویند تا خودشان یا دیگران را در مورد حرفی که میزنند متقاعد کنند.
«حتی موسیقی هم برای دستکاری ذهنی ماست. پژوهشی که روی صاحبان فروشگاهها انجام شده ثابت میکنه که وقتی توی فروشگاه موسیقی پخش میشه، مردم زمان بیشتری رو صرف خرید میکنن. توی فروشگاهها نه پنجره هست نه ساعت و نه نورگیر سقف که متوجه گذر زمان بشی.»
وقتی یک جسد در زمین دفن میشود، تا حدود یک سال رشد گیاهان متوقف میشود، ولی بعد بهتر از قبل رشد میکنند
یه فهرست خرید داریم. باید دقیقاً همون چیزهایی رو بخریم که توی فهرسته. خرید تکانشی ممنوع.
گوش کن چی میگم. نباید بذاری اون روانی زندگیت رو کنترل کنه. تو اینجایی تا بهتر بشی. خونوادهت بهت اهمیت میدن و برای همینه که تو رو فرستادهن اینجا.

ای. جِی دچار اختلال شخصیت خودشیفته است… خصوصیاتی که به این تشخیص منجر شد احساس خودبینی شدید بلندمدت، اشتیاق برای مورد ستایش قرار گرفتن و فقدان همدلی بود.
«ما الان یه گروهیم، من و تو. هر اتفاقی هم بیفته، همیشه کنار همیم. من پیشتم، تریشیا، تا آخر عمرمون. بهت قول میدم. هیچوقت نمیذارم اتفاقی برات بیفته.»
انکار سازوکار دفاعی قدرتمندی است.
من حقیقت را میفهمم. همیشه میفهمم. هیچوقت به من دروغ نگویید.
از همان بچگی، هوشم از هر کسی که کارش تدریس به من بود بیشتر بود. خیلی از بزرگسالها از بچهای که از آنها باهوشتر است بدشان میآید. خیلی از پدر و مادرها هم همینطور.
میگوید: «شرط میبندم وقتی بچه بودی عالی بودی. شرط میبندم از اون بچههایی بودی که همهٔ بزرگترها عاشقش میشدن. سوگولی معلمها… درست نمیگم؟» «نه دقیقاً.» یک ابرویش را بالا میاندازد. «واقعاً؟!» میگویم: «اگه از معلمهات باهوشتر باشی، خیلیهاشون ازت خوششون نمیآد.»
حدوداً هفتاد درصد زنهایی که به قتل رسیدهاند به دست کسی که با او قرار میگذاشتند کشته شدهاند. پس در واقع، پیشنهاد «جور کردن دوستپسر» نهتنها بهشدت قضاوتگرانه و توهینآمیز است، بلکه خطر داشتن سرانجامی خشونتآمیز را هم افزایش میدهد
زندگی بعدی، میتواند مشاور املاک شود. به شخصیتش میخورد. آدم خیلی سمجی است.
«دکتر هیل، امیدوارم این کارم نامناسب نباشه، ولی براتون یه هدیهٔ کوچولو خریدم. خب، در واقع، یه هدیهٔ بزرگ.» «وای، وای خدا!» «فکر مادرم بود. همیشه میگه شادی نتیجهٔ چیزی که میگیریم نیست، نتیجهٔ چیزیه که میبخشیم.»
مشخصاً دلم میخواهد برای شوهرم ظاهر خوبی داشته باشم، ولی شش ماهی میشود که ازدواج کردهایم. درک میکند که همیشه نمیتوانم ظاهر بینقصی داشته باشم. مطمئنم که درک میکند، حتی با اینکه خودش همیشه بهطرز اعصابخردکنی بینقص است.

از روی صندلیاش بلند میشود و بهصورت ناخودآگاه بشقاب هر دویمان را از روی میز برمیدارد تا تمیزشان کند. مادرش خوب تربیتش کرده است… خیلی حیف شد که من هیچوقت نتوانستم او را ببینم
حتی لازم نیست به او بگویم قهوه را چطوری دوست دارم
یه مدته همهچیز حوصلهم رو سر میبره. هیچچیز هیجانانگیزی توی زندگیم وجود نداره
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب مغناطیس پول شوید از برایان تریسی (درباره رسیدن به ثروت)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بخش دی اثر فریدا مک فادن (رمان معمایی و پیچیده روان شناختی)










