قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ]
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 1 قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ]](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/قصه-پسرانه.jpg)
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه پسرانه کودکانه را برای شما دوستان قرار دادهایم. اگر دوست دارید که فرزند عزیزتان با دنیای قصه و داستان درآمیخته و قوه تخیلش نیز بهبود یابد؛ حتما و حتما در ادامه با ما همراه شوید.
فهرست قصه پسرانه جدید
کوآلای قهرمان
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 2 کوآلای قهرمان](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/کوآلای-قهرمان.jpg)
یکی بود یکی نبود توی جنگل های استرالیا کنار یک رود خانه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتری با جوجه هایش روی آن درخت زندگی می کردند هر چه جوجه ها بزرگتر می شدند به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین کبوتر مادر و پدر با هم به دنبال غذا رفتند.
یک روز که جوجه ها تنها مانده بودند، یک گنجشک قشنگ پر زد کنار لانه جوجه ها نشست، جوجه ها که تابحال هیچ پرنده ای جز مادر و پدر خودشان ندیده بودند با دیدن گنجشک از ترس سرهایشان را زیر پرهایشان کردند «مثلا پنهان شدند» .
گنجشک گفت: چرا از من می ترسید ؟ به من می گن گنجشک منم بچه هایی مثل شما دارم، آمدم برایشان غذا پیدا کنم، آنها کرم هایی که روی درخت شما هستند را خیلی دوست دارند. آنها به گنجشک گفتند: چقدر تو زیبا هستی و چه قشنگ سریع بال می زنی و پرواز می کن، گنجشک گفت: خداوند این بالهای زیبا را به من داده تا با آن ها به هرجایی که می خواهم پرواز کنم و از نعمت های خدا برای خودم و بچه هایم غذا تهیه کنم. جوجه ها داشتند با گنجشک صحبت می کردند که درخت تکان خورد فوری ترسیدند و دوباره سرهایشان را لای پرهم پنهان کردند.
یک حیوان بزرگ با پنجه های قوی، گوشهای پهن و بدن پشمالو که خیلیم با نمک و مهربون به نظر می رسید به درخت چسبیده بود.
به جوجه ها نگاه کرد و گفت: نترسید شما که غذای من نیستید. جوجه ها گفتند: ما را چه جوری دیدی ما که پنهان شدیم. کوالا گفت: ولی فقط شما سرتان را پنهان کردید بدنتان بیرون بود جوجه های قشنگ اسم من کوآلا است من نوعی خرس درختی هستم و در همسایگی شما با خانواده ام کنار این درخت زندگی میکنم.
جوجه ها گفتند: خوش به حالت می تونی همه جا بروی. کوآلا گفت: ولی من و همه حیوانات که بال نداریم دوست داریم مثل شما پرنده باشیم و در آسمان آبی و زیبای خداوند پرواز کنیم خدا نعمت بزرگ پرواز کردن را به شما داده صبر کنید بزرگتر شوید، عجله نکنید، شما هم می توانید مثل مادر و پدر خودتان قشنگ به هرجایی که خواستید پرواز کنید.
یک مرتبه کوآلا دید عقابی به لانه کبوترها برای شکار جوجه ها می آید، کوالا سریع فریاد زد: خطر و خود را روی لانه ی جوجه ها انداخت و با پنجه های خود به بال های پرنده شکاری می زد، تا پرنده را دور کند.
گنجشک که این صحنه را دید خود را به کبوتر پدر و مادر رساند و گفت: جوجه هایتان در خطر هستند زود بیائید. خانم کاکلی و کوآلا با کمک هم به هر زحمتی که بود پرنده ی شکاری را دور کردند. کوآلا کمی زخمی شده بود ولی خوشحال بود که توانسته جوجه های همسایه را نجات بدهد.
کبوتر مادر از گنجشک و کوآلا برای نجات جان جوجه هایشان تشکر کرد و بعد از آن داستان شجاعت کوآلا در جنگل پیچید و همه او را کوآلای قهرمان می نامیدند.
قصه ی ما به سر رسید عقاب به نقشه خودش برای خوردن جوجه ها نرسید. بالا رفتم دوغ بود پائین آمدیم ماست بود قصه ی ما راست بود.
مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)
مطلب مشابه: قصه های قشنگ برای بچه ها؛ 12 داستان و قصه فوق العاده زیبا و جالب
داستان کوتاه کودکانه خرگوش و لاکپشت
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 3 داستان کوتاه کودکانه خرگوش و لاکپشت](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/67.jpg)
یکی بود یکی نبود زیر کنبد کبود یه دشت بزرگی بود پر از گل ودرخت چمنزار. توی این دشت قشنگ، حیوانات زیادی کنار هم زندگی می کردند وتوی چمنزارهای این دشت به بازی وشادی مشغول بودند.
میون این حیوانات یه خرگوشی بود که به زرنگی و باهوشی خودش می نازید و فکرد می کرد هیچ کس مثل اون نیست و اونه که از همه بیشتر می فهمه و باهوشتره.
یه روز آفتابی و قشنگ که همه ی حیوانها با شادی داشتن توی دشت بازی می کردند، خرگوش رفت و به اونها گفت با این بازی ها وقتتون رو بیهوده می گذرونید، بیایین با هم دیگه مسابقه بدیم وببینیم چه کسی برنده میشه کی حاضره و می تونه با من مسابقه بده.
بین حیوان ها یه لاکپشت بود، لاکپشت میدونست که این خرگوش قصه ی ما مغرور هست پس با خودش فکر کرد باید یه درسی به این خرگوش بدم و با صدای بلند گفت من حاضرم که باهات مسابقه بدم.
وقتی خرگوش صدای لاکپشت رو شنید قهقه زد و بلند بلند خندید
همه ی حیوانها هم خندیدند آخه همه میدونستند که لاکپشت خیلی آرومه و خرگوش تند وسریع.
روباه رو کرد به لاکپشت و گفت خرگوش خیلی سریعه و تو کندی مطمئنی که میخوای مسابقه بدی.
لاکپشت با اطمینان جواب داد البته مسابقه میدم. روباه هم روی زمین خطی کشید وگفت اینجا خط شروع مسابقه هست و هرکه زودتر به به اون درخت بالای تپه برسه برنده است حاضر باشید و پشت این خط بایستید خر گوش و لاکپشت پشت خط ایستادند و وقتی که روباه علامت داد حرکت کردند.
خرگوش دو سه تا پرش بلند کرد فاصله ی زیادی از خط شروع گرفت ولی لاکپشت با آرومی حرکت میکرد وفقط چند قدم از خط فاصله گرفته بود.
همه ی حیواناتی که داشتند مسابقه رو تماشا می کردند وقتی راه رفتن لاکپشت رو دیدند بهش گفتند سعی کن تندتر راه بری اینجوری هیچ وقت نمیتونی به خرگوش برسی ولی لاکپشت با شناختی که از غرور خرگوش داشت مطمئن بود که خودش برنده ی مسابقه میشه.
پس با خونسردی به راهش ادامه داد و میدونست که نباید خسته بشه و پیوسته به راهش ادامه بده.
از اون طرف خرگوش با قدمهای بلند و تندی که برداشته بود کلی از خط شروع فاصله گرفته بود ایستاد و با غرور به پشت سرش نگاه کرد و دید که لاکپشت آهسته آهسته حرکت میکنه، لبخندی زد و با خودش فکرکرد تا اون بخواد به من برسه من کلی وقت دارم پس میتونم تو این چمنها استراحتی بکنم و چرتی بزنم وقتی که لاکپشت رسید دوباره با چند پرش ازش جلو میوفتم این لاکپشت با خودش چی فکر کرده که میتونه منو ببره من خرگوشم وخیلی سریع هستم ولی او کند من حتما اونو میبرم.
خرگوش روی چمن ها دراز کشید وخیلی سریع خوابش برد ولی لاکپشت که بی وقفه به راه رفتنش ادامه میداد.
به خرگوش رسید وبه آرومی از کنارش گذشت ولی خرگوش همچنان خواب بود مدتی کذشت و لاکپشت به بالای تپه رسید و کنار نقطه ی پایانی که روباهه گفته بود ایستاد و برای حیوانهای دیگه دست تکون میداد
از اون طرف که خرگوش که تازه بیدار شده بود به سمت نفطه شروع نگاه کرد که لاک پشت رو ببینه.
آخه فکر می کرد هنوز لاکپشت به اون نرسیده ولی هیچ کس رو ندید برگشت وبه بالای تپه نگاه کرد و دید که لاکپشت کنار درخت بالای تپه ایستاده وبرای بقیه دست تکون میده و متوجه شد که مسابقه رو باخته و پیروز این مسابقه لاکپشت هست.
خرگوش فهمید که با غرورش باعث باخت خودش شده بوده و یاد گرفت که نباید کسی رو دست کم بگیره اون فکر میکرد که میتونه با قدمهای تندش لاکپشت رو شکست بده ولی لاکپشت با پشت کار و تلاش مستمر و خستگی ناپذیرش تونست برنده باشه و به خرگوش درس بزرگی بده که با غرور زیاد هیچ کس به هیچ چیز نمیرسه فقط با تلاش هست که موفقیت به دست میاد.
قصه کوتاه پسرانه شیر کوچولو
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 4 قصه کوتاه پسرانه شیر کوچولو](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/شیر-کوچولو.jpg)
توی جنگل زیبا شیر کوچولوی قصه ی ما زندگی میکرد شیر کوچولو دوستای زیادی داشت بهترین دوستای شیر کوچولو زرافه ,خرسی, فیل کوچولو و ببری بودن.
شیر کوچولو با همه مهربون بود وهمه رو دوست داشت همه ی حیوانها هم با شیر کوچولو دوست بودند.
توی طول روز شیر کوچولو خیلی بازی کرده و کلی خسته شده بود، رفت که بخوابه ولی هرچی به این پهلو و اون پهلو چرخید خوابش نبرد فکر کرد چکار کنه آخه خیلی کلافه شده بود.
یاد دوستش فیل کوچولو افتاد با خودش گفت بهتره برم از فیل کوچولو بپرسم که چکار کنم خوابم ببره. فیل کوچولو نزدیک خونه ی اونا زندگی میکرد.
شیر قصه ما از جاش بلند شد وراه افتاد به طرف خونه فیل کوچولو. به خونه فیلی که رسید سلام کرد فیلی هم سلام کرد و گفت چی شده شیر کوچولو شیر کوچولو گفت خیلی خوابم میاد الانم که شب شده و موقع خوابه ولی من خوابم نمیبره اومدم پیش تو ببینم میتونی یادم بدی بخوابم.
فیل کوچولو گفت: کاری نداره که باید سرت رو بزاری روی بالشت تا خوابت ببره.
شیر کوچولو از فیلی تشکر کرد و رفت خونشون و سرش رو گذاشت رو بالشش که بخوابه ولی بازم خوابش نمیبرد. از این پهلو به اون پهلو شد ولی خوابش نبرد که نبرد کلافه شد و این بار به یاد دوستش زرافه افتاد و با خودش گفت شاید زرافه بدونه که باید چکار کنم.
آرام بلند شد و رفت پیش زرافه بعد از سلام و احوالپرسی به زرافه گفت خوابم میاد ولی نمیتونم بخوابم اومدم ازت بپرسم میدونی باید چکار کنم تا بتونم بخوابم.
زرافه گفت خوب باید سرت رو بزاری روی بالشت و بخوابی شیر کوچولو گفت اینکار رو کردم ولی بی فایده بود.
زرافه گفت: وقتی سرت رو گذاشتی رو بالشت چشمهات رو بسته بودی شیر کوچولو گفت نه.
زرافه گفت پس برای همین بوده دیگه که خوابت نبرده باید چشمهاتم میبستی. شیر کوچولو از دوستش تشکر کرد و سریع به خونه برگشت و رفت توی اتاقش و سرش رو گذاشت روی بالشش و چشمهاشو بست ولی متاسفانه بازم خوابش نبرد کمی صبر کرد دوباره یه دست چپ وراستش چرخید ولی نشد که نشد.
دوباره از جاش بلند شد و این بار رفت پیش دوستش خرس تا بپرسه باید چکار کنه که خوابش ببره بعد از سلام واحوالپرسی با خرسی در مورد مشکلش به خرسی گفت و ازش کمک خواست.
خرسی گفت باید سرت رو بزاری روی بالشت. شیر گفت اینکار رو کردم خوابم نبرد گفت باید چشمهاتم میبستی شیر کوچولو گفت بستم خرسی گفت به خواب هم فکر کردی.
شیر کوچولو گفت: نه چه جوری باید به خواب فکر کنم خرسی گفت: کاری نداره که باید به این فکر کنی که الان موقع خوابه و همه ی دوستاتم خوابن تو هم خوابت میبره شیر کوچولو از خرسی بابت کمکی که کرده بود تشکر کرد و به خونه برگشت و به اتاقش رفت سرش رو روی بالشش گذاشت.
چشمهاشو بست و سعی کرد به خواب فکر کنه همون جور که دوستش خرسی گفته بود ولی بازم خوابش نبرد باز از این پهلو به اون پهلو شد ولی اصلا فایده نداشت دیگه کلافه شده بود چشمهاش قرمز شده بود و پف کرده بود دوباره از جاش بلند شد اینبار رفت پیش ببری به ببری سلام کرد.
ببری تا شیر کوچولو رو دید ازش پرسید چی شده چرا چشمهات قرمز شده اتفاقی افتاده شیر کوچولو گفت: نه خوابم میاد و الان هم که موقع خوابه ولی من نمیتونم بخوابم اومدم پیش تو ببینم راه حلی برای این مشکل من بلدی.
ببری گفت: باید سرت رو بزاری روی بالش تا بتونی بخوابی
شیر کوچولو گفت: اینکار رو کردم بیفایده بود
ببری گفت: چشمهاتو بسته بودی
شیر کوچولو گفت: آره بابا بسته بودم
ببری گفت: خوب پس باید به خواب هم فکر میکردی
شیر گفت: اینکار رو هم کردم نشد تازه کلی آن ور واون ور هم شدم فایده نداشت
ببری تا این رو شنید گفت: فهمیدم چرا خوابت نمیبره اگر میخوای خوابت ببره باید اول سرت رو بزاری رو بالشت و چشمهاتم ببتدی و به خواب فکر کنی و تکون هم نخوری. اینجوری حتما خوابت میبره تازه اگر مامانت یه قصه یا لالایی هم برات بخونه که دیگه چه بهتر اینجوری سریعتر خوابت میبره.
شیر کوچولو خیلی خوشحال شد، چون علت بیخوابیش رو فهمیده بود اون مدام سر جاش تکون میخورده وهی از جاش بلند میشده برای همین خوابش نمی برده
شیر کوچولو از دوستش ببری تشکر کرد و به طرف خونشون به راه افتاد به خونه که رسید برای مامانش تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده و دوستاش بهش چه چیزهایی گفتن که بتونه بخوابه بعد از مامانش خواست که براش یه قصه بگه.
مامان شیر کوچولو با خوشحالی گفت: حتما برات یه قصه میگم با هم به اتاق شیر کوچولو رفتن شیر کوچولو سرش رو روی بالش گذاشت و چشمهاشو بست و به خواب فکر کرد و به این فکر کرد که دوستاش همه خوابن.
شیر کوچلو دیگه این پهلو اون پهلو نشد چون فهمیده بود، اگر تکون بخوره نمیتونه بخوابه بعد مامان مهربونش یه قصه قشنگ براش تعریف کرد شیر کوچولو خیلی سریع خوابش برد مامانش اونو بوسید و رفت
مطلب مشابه: قصه کودکانه برای دختر بچه ها؛ 10 داستان جالب برای کودک دختر شما
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک 6 ساله شما (10 قصه جالب کودکانه پیش دبستانی)
جک و لوبیای سحرآمیز
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 5 جک و لوبیای سحرآمیز](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/جک-و-لوبیای-سحرآمیز.webp)
روزی روزگاری پسری به اسم جک با مادر فقیرش زندگی میکرد.یه روز مادر جک یه گاوی رو به جک میده و به اون میگه: پسرم ، برو به شهرو گاو رو بفروش تا با پولش غذا بخریم.جک هم گاو رو به شهر میبره.توی راه یه مردی جکو گاوشو میبینه و از جک میخواد که گاوشو بهش بفروشه.جک از مرد میپرسه: به جای گاو چی به من میدی؟ مرد میگه: تو گاو رو به من بده، من به جاش 5 تا لوبیای سحر آمیز به تو میدم. جک خوشحال میشه و گاوشو به مرد میفروشه. بعدشم از اون 5 تا لوبیای سحرآمیز میگیره. وقتی جک برمیگرده به خونه لوبیاهارو به مادرش میده و جریانو براش تعریف میکنه.مادر جک خیلی عصبانی میشه و از دست جک دلخور میشه.جک هم به خاطر اینکه مادرشو ناراحت کرده بود غمگینو غصه دار میشه.بعدشم 5 لوبیارو از پنجره اتاقش پرت میکنه بیرونو میره تا بخوابه.
صبح که جک از خواب بیدار میشه از پنجره اتاقش درخت بلندی رو میبینه که جلوی خونشون سبز شده و قد کشیده.وقتی پنجره رو باز کرد دید به جای لوبیاها درخت خیلی بزرگی سبز شده و تا آسمون رفته. جک از درخت رفت بالاو وقتی به بالای درخت رسید خونه ای رو دید که غول بزرگی با همسرش تو اون زندگی میکرد. جک به همسر غول گفت: خواهش میکنم یه چیزی برای خوردن به من بده ، من خیلی گشنمه.همسر غول رفت به آشپزخونه و یه کم نونو شیر برای جک اورد.یه دفه یه صدایی اومد بله بچه ها آقا غوله داشت میومد خونه.جک که این صدارو شنید رفتو یه گوشه قایم شد.همسر آقا غوله هم از جک خواست تا سرو صدا نکنه.وقتی غول به خونه اومد گفت: اینجا بوی آدمیزاد میاد، کسی اینجاست؟ همسرش گفت: نه،هیچ آدمی اینجا نیست. غول یه کیسه پر از سکه طلا رو کولش بود. اون کیسه رو کنار اتاق گذاشتو شروع کرد به خوردن غذا، بعدشم رفت به اتاق تا بخوابه و استراحت کنه.جک که قایم شده بود وقتی دید شب شده از گوشه اتاق بیرون اومد تا بره به خونشون. وقتی چشمش به کیسه پر از سکه طلای آقا غوله افتاد یه سکه طلا برداشتو از درخت رفت پایین تا بره به خونشون. جک سکه طلارو به مادرش دادو رفت تو اتاقش تا بخوابه.مادر جک خیلی خوشحال شد.
جک یه بار دیگه هم به خونه غولا رفتو دوباره قبل از اینکه آقا غوله برگرده به خونه قایم شد. غول به همسرش گفت: من اینجا بوی یه پسر رو میشنوم ، اما همسرش دوباره به اون گفت: اینجا پسری نیومده، اینجا پسری نیست.شب وقتی که غولو همسرش خوابیدن جک مرغیو که برای غولا تخم طلا میذاشتو برداشتو برد به خونشون.مادر جک باز هم خیلی خوشحال شد.
روز بعد دوباره وقتی جک به خونه غولا رفت یه کم نون از خانم غوله گرفت تا بخوره و سیر بشه، بعدشم دوباره به گوشه اتاق رفت تا قایم بشه، اما وقتی آقا غوله دوباره برگشت خونه گفت: اینجا یه پسره، همسرش مثل همیشه گفت: نه، اینجا کسی نیست.گوشه اتاق، غول یه ساز زیبایی گذاشته بود که با اون آهنگ میزد.آقاغوله به اتاقش رفت. جک از گوشه اتاق بیرون اومدو سازو برداشت. اما یه دفه ساز شروع به حرف زدن کردو گفت: یه پسر منو برداشته.آقا غوله از اتاقش اومد بیرونو دویید دنبال جک تا اونو بگیره. اما جک سریع از شاخه پایین اومدو با تبر ساقه درختو قطع کرد.دیگه آقا غوله نتونست از درخت بیاد پایین.اینطوری بود که جک و مادرش با ساز سحر آمیزو مرغی که تخم طلا میذاشت ثروتمند شدن. این بود قصه شنیدنی جک و لوبیای سحرآمیز.
علاالدین و غول چراغ جادو
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 6 علاالدین و غول چراغ جادو](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/علاالدین-و-غول-چراغ-جادو.jpg)
روزی بود و روزگاری بود داستان علاالدین و غول چراغ جادو از این قراره که در مرکز یکی از بزرگترین استان های چین مرد خیاطی زندگی می کرد به نام مصطفی که شغلش خیاطی بود و بدین ترتیب امورات زندگی اش می گذشت. مصطفی تنها یک فرزند داشت که آن هم پسر بود و اسمش را گذاشته بود علاءالدین. پس از این که علاءالدین بزرگ و بزرگ تر شد پسری شد تن پرور و بیکار و ولگرد. همه کارش این بود که بخوره و بخوابه و با بچه های ول و بی سروته و تنبل، توی خیابان ها پرسه بزنه. مصطفی دوست داشت که علاءالدین پیش اون باشه و خیاطی یاد بگیره ولی نصیحت های مصطفی به گوش علاءالدین فرو نرفت که نرفت. علاءالدین پانزده، شانزده ساله بود که مصطفی از دنیا رفت و بار سنگین زندگی افتاد به گردن مادرش. مادر علاءالدین نخ ریسی می کرد و نخ ها را می برد بازار و می فروخت و با پول اندکش امورات زندگی را می گذراند.
روزی، رهگذری چشمش به علاءالدین افتاد و مدتی او را زیر نظر گرفت، وقتی خوب علاءالدین را ورانداز کرد، مطمئن شد که او تنها کسی است که می تونه اون رو به هدفش برسونه. مرد پیر پس از تحقیق و جستجو تونست نام پدر علاءالدین رو بفهمه و از وضعیت زندگی او کاملاً اطلاع پیدا کند. بنابرین یک روز علاءالدین را صدا زد و گفت: تو پسر مصطفی نیستی؟ علاءالدین جواب داد: بله . ولی او مدت هاست که از دنا رفته. مرد پیر با شنیدن این حرف اون روبغل کرد و گریه و زاری و شیون سر داد که پسرم، من عموی تو هستم، سال های سال من خارج از وطن بودم.
بعد مرد پیر مقداری پول به علاءالدین داد و گفت: به مادرت بگو که من فردا شب، شام به خانه شما می آیم. علاءالدین ماجرا را به مادرش گفت و فردا شب مادر علاءالدین شام مفصلی آماده کرد ومرد پیر به خانه شان آمد؛ مرد پیر از هر دری سخن گفت و بعد گفت که علاءالدین باید از این وضع بیکاری خارج بشه، فردا مغازه ای برایش اجاره می کنم و از بازرگانان پارچه می خرم و باید علاءالدین به کار بزازی مشغول بشه. مرد پیر با این برنامه ها از اونها خدا حافظی کرد و رفت.
صبح فردا، مرد پیر به خانه علاءالدین مراجعه کرد و دست علاءالدین را گرفت و با هم رفتند به شهر، ابتدا یک دست لباس شیک و کفش زیبایی برایش خرید و بعد مغازه ای برایش اجاره کرد و با هم رفتند پیش بهترین بازرگانان شهر، پارچه های زیادی خریدند و غروب علاءالدین از مرد پیر خداحافظی کرد و به خانه برگشت. مادر علاءالدین با دیدن ظاهر علاءالدین و اجاره مغازه و خرید پارچه ها بسیار خوشحال شد و خدا را شکر کرد که بالاخره فرزندش سرو سامان گرفته . مرد پیر برای فردا که جمعه بود با علاءالدین قرار تفریح و گشت و گزار به بیرون از شهر رو گذاشت و بعد خداحافظی کرد و رفت.
صبح فردا مرد پیر سر ساعت حاضر شد و دست علاءالدین رو گرفت و باهم براه افتادند . مدتی نگذشت که از شهر خارج شدند و به باغ های سرسبز و خرم خارج شهر رسیدند . باغ هایی که نه در داشت و نه دیواری بلکه فقط با جوی های آب از هم جدا می شد. با گذشتن از باغ ها به چشمه ساری رسیدند و مرد پیر و علاءالدین کنار چشمه نشستن و صبحانه خوردند وبعد دوباره براه افتادند . علاءالدین گفت : عمو جان باز کجا می رویم؟ مرد پیر گفت : در آنطرف تپه ها مناظری وجود دارد که هنوز کسی آن ها را ندیده است بیا با هم به آنجا برویم. از تپه ها گذشتند تا این که به دامنه کوهی رسیدند . مرد پیر مقداری چوب خشک جمع کرد و کمی روغن روی آنها ریخت که یک مرتبه از زیر زمین صدای مهیبی برخاست و زمین شکافت و تخته سنگی ظاهر شد.
علاء الدین از این صدا بسیار وحشت کرد؛ مرد پیر به علاءالدین گفت : نترس . اگر این سنگ را برداری داخل غاری می شوی که آنقدر گنج در آن نهفته است که تو را برای همیشه از مال دنیا بی نیاز می کند . علاءالدین با شنیدن این حرف بسیار خوشحال شد . بعد مرد پیر گفت: تو باید اول اسم پدر و پدر بزرگت را بگویی و این تخته سنگ را برداری و بعد داخل غار شوی ، پس از گذشتن از راهرو به باغ زیبایی می رسی و پس از گذر از باغ ، قصر با شکوهی را می بینی ؛ باید داخل قصر شوی و چراغی داخل قصر هست که باید برداری و نفتش را بریزی و فَتیله اش را در بیاوری و آن را با خودت بیرون بیاوری. این انگشتری را هم بگذار داخل انگشت وسطی ات که اگر گرفتاری برایت پیش آمد روی آن دستی بکشی تا مشکلت حل شود.
علاءالدین تمامی گفته های مرد پیر را مو به مو به خاطر سپرد، بعد تخته سنگ را برداشت و داخل غار رفت و از راهرو گذشت و پس از گذر از باغ به قصری رسید و چراغ را طبق سفارش مرد پیر برداشت و به سمت دهانه غار حرکت کرد. وقتی علاء الدین به دهانه غار رسید و خواست بیاد بیرون ؛ مرد پیر گفت : علاءالدین چراغ را بده به من و بعد بیا بیرون . ولی علاءالدین گفت : اول دستم را بگیر تا بیرون بیایم ، بعد چراغ را می دهم به تو . با شنیدن این گفته های علاءالدین ؛ مرد پیر عصبانی شد و وِردی خوند و دوباره دهانه غار مثل اول به هم چسبید و علاءالدین زیر زمین زندانی شد و مرد پیر که از علاءالدین نا امید شده بود به سرزمینش تو آفریقا برگشت .
دو روز گذشت و علاءالدین زیر زمین زندانی شده بود ؛ در این هنگام ، یکمرتبه یادش اومد که مرد پیر انگشتری به اون داد و گفت که هر وقت مشکلی براش پیش اومد ازاون استفاده کنه. علاءالدین خوشحال شد و روی انگشتر دستی کشید که ناگهان غول بزرگی ظاهر شد و گفت: من غلام تو ام ، بفرما چه امری داری؟ علاءالدین گفت : لطفا مرا ببر بیرون . که یکمرتبه علاءالدین خودشو بیرون از غار دید و به سمت خانه به راه افتاد. علاالدین و غول چراغ جادو به خانه رسیدن . وقتی علاءالدین به خانه رسید ، مادرش که از او ناامید شده بود با دیدنش بسیار خوشحال شد، بعد علاءالدین همه داستان رو برای مادرش تعریف کرد . بعد گفت : مادر! غذایی بیاور که خیلی گرسنه ام .
مادر گفت: غذایی در خانه نداریم. علاءالدین گفت: عیبی نداره، این چراغی که با خودم آوردم رو تمیز کن که ببرم شهر و بفروشم و غذایی بخرم . مادر خواست با پارچه و ماسه روی اونو تمییز کنه که با کشیدن پارچه روی اون ، یکمرتبه یک غول بزرگی ظاهر شد و تعظیمی کرد و گفت : من در خدمتگذاری حاضرم ، بفرمایید چه می خواهید ؟ مادر علاءالدین با دیدن غول غش کرد ولی علاءالدین چراغ رو گرفت و به غول گفت که گرسنه ام ، برایم غذایی بیاور .
در یک چشم به هم زدن، علاءالدین دید که در دوازده بشقاب از جنس نقره، خوشمزه ترین غذاها آماده است.
علاءالدین با دیدن غذاها، مادرش را صدا زد ، هنگامی که مادر چشماشو باز کرد و غذا های خوشمزه رو دید، با تعجب گفت: این غذا ها را پادشاه برای ما هدیه آورده ؟ که علاءالدین ماجرای علاالدین و غول چراغ جادو رو براش تعریف کرد.
بالاخره پس از چند روز که غذاها تموم شد؛ علاءالدین هر روز یکی از بشقاب های نقره رو به شهر می برد و می فروخت و پولهارو خرج زندگی شون می کرد ، تا این که روزی در شهر در حال گردش بود که شنید جارچی جار می زند که : ای مردم به خانه هایتان بروید که شاهزاده خانم ، قصد رفتن به حمام را دارد. علاءالدین با شنیدن این حرف مصمم شد که شاهزاده خانم رو ببینه. بنابرین خودش رو گوشه ای قایم کرد. وقتی شاهزاده انم رسید و خواست وارد حمام بشه علائدین از شاهزاده خانم خیلی خوشش اومد و عاشق اون شد . وقتی به خونه برگشت، ماجرای عشق خودش به شاهزاده خانم را برای مادرش تعریف کرد و از اون خواست تا برای خواستگاری به دربار پادشاه بره.
ولی مادرش گفت : آخه پسرم ، ما که پول کافی نداریم من می ترسم که خواستگاری رفتن باعث خشم پاشاه بشه. ولی این حرف ها به گوش علاءالدین نرفت که نرفت . علاءالدین به مادرش گفت: ما چراغ جادو داریم که هر چی بخواهیم رو برامون آماده میکنه. همچنین مرواریدها و طلاهایی داریم که هیچ جا پیدا نمیشه. مادر علاءالدین با شنیدن این حرف ها دلش گرم شد و روز بعد جواهرات رو درون بشقابی گذاشت و پارچه سفیدی روی اونا کشید و وارد قصر شد .
مادر علاءالدین گوشه ای را انتخاب کرد و ایستاد ، ولی جرأت نداشت خواسته شو مطرح کنه . شش روز به همین صورت سپری شد . تا اینکه روزی پادشاه به وزیرش گفت: می بینم هر روز زنی می آید و گوشه ای می ایستد و چیزی نمی گوید .از تومیخواهم فردا هنگامی که او را دیدی او را پیشم بیاورید تا ببینم که خواسته اش چیست. صبح فردا باز مادر علاءالدین اومد و همون جا ایستاد ، تا پادشاه اونو دید به وزیرش دستور داد که احضارش کنن . مادر علاءالدین به حضور پادشاه رسید و گفت : فرزندی دارم که نامش علاءالدین است و مدتی است که عاشق دخترشما شده و این هم هدیه هاییه که برای شما فرستاده. پادشاه با دیدن اون همه طلا و جواهر که تا به حال مثل اونارو هیچ جا ندیده بود کلی تعجب کرد و به وزیرش گفت : چکار باید بکنیم ؟ وزیر هم که شاهزاده خانم را برای پسرش می خواست، گفت : پادشاه ! سه ماه فرصت دهید تا پسرم هدیه هایی بهتر از این رو برای شما بیاورد. بنابرین پادشاه به مادر علاءالدین گفت که باید سه ماه صبر کنید، بعد جواب شما رو میدهم.
مدتی گذشت ، روزی مادر علاءالدین در شهر برای خرید نفت رفته بود که دید همه جای شهر رو چراغونی کردن وقتی علتش رو پرسید گفتن که چند روز دیگه مراسم عروسی شاهزاده انم با پسر وزیر قراره برگزار بشه.. مادر علاءالدین فوراً به خونه برگشت و ماجرا را به علاءالدین گفت . علاءالدین به مادرش گفت که نمیذاره همچین اتفاقی بیفته . علاءالدین روی چراغ جادو دستی کشید و غول چراغ ظاهر شد ، بعد علائدین از غول چراغ جادو واست تا پسر وزیر رو اینجا حاضر کنه. غول چراغ فوری همونکار رو انجام داد. بعد دست و پای پسر وزیر رو بست و اونو تو اتاقی زندانی کرد.
پس از اینکه سه ماه تعیین شده پادشاه به پایان رسید ، مادر علاءالدین به حضورپادشاه رسید و گفت: پادشاه ، سه ماه انتظار ما تموم شده ، حالا چه دستوری میدهید ؟ پادشاه که جوابی نداشت و از طرفی هم پسر وزیر نتونسته بود هدیه هایی ارزشمندتر از جواهرات علائدین بیاره گفت : حرف پادشاه حرف است و ما زیر قول خودمان نمی زنیم. بعد گفت: تو باید چهل طشت پر از طلای سنگین تقدیم شاهزاده خانم کنید . اگر این ها رو فراهم کرده ای من حاضرم علاءالدین رو به دامادی قبول کنم.
مادر علاءالدین با شنیدن حرف های پادشاه به خانه برگشت و علاءالدین هم در یک چشم بر هم زدن با کمک چراغ جادو همه اون طلاهارو آماده کرد.
فردای اون روز مادر علاءالدین و خود علاءالدین با زیبا ترین و گرانبها ترین لباس ها به حضور پادشاه رسیدند و پادشاه هم بادیدن این همه شکوه و جلال و عظمت ، چاره ای ندید جز اینکه با افتخار علاءالدین را به دامادی قبول کنه . بدین گونه بود که علاءالدین داماد پادشاه شد و به کمک چراغ جادو در کنار قصر پادشاه ، قصر مجلل و زیبایی که صد برابر بهتر از قصر پادشاه بود ساخت و با شاهزاده خانم با کمال عشق و محبت زندگی کرد.
چندسالی گذشت تا این که روزی مرد پیر به این فکر افتاد تا علائدین رو پیدا کنه حساب و کتابی بکند و ببیند آیا اثری از علاءالدین در روی زمین هست یا نه ! اگر چه مطمئن بود علاءالدین در و ببینه با چراغ جادو چی کار کرده.بعد از کلی جستجو متوجه شد که علاءالدین با بهترین ثروت و دارایی در روی زمین زندگی می کنه .به خاطر همین به سمت قصر علائدین به راه افتاد.
مرد پیر که خوب قصر را تماشا کرد متوجه شد که این یه قصر جادوئیه که علاءالدین با استفاده از چراغ جادو اونو ساخته . از قضا اون روز علاءالدین در شهر نبود و چند روزی به شکار رفته بود . مرد پیر از فرصت استفاده کرد و همراه جمعیتی که هر روز برای تماشای قصر به داخل قصر می رفتن ، وارد قصر شد و چراغ جادویی رو پیدا کرد. . به محض این که از قصر خارج شد به شهر رفت و چندتا چراغ نو و زیبا خرید و دوباره کنار دیوار قصراومد و فریاد زد : آهای مردم بیایید چراغ های نو و زیبایی دارم که با چراغ کهنه عوض می کنم . یک چراغ کهنه بدهید و از من یک چراغ نو بگیرید.
شاهزاده خانم که از اسرار چراغ خبر نداشت و جریان علاالدین و غول چراغ جادو رو نمیدونست با شنیدن صدا به ندیمه مخصوصش دستور داد که چراغ کهنه رو ببره و به جاش یه چراغ نو بگیره. وقتی که مرد پیر چراغ جادویی روگرفت ، از شهر خارج شد و گوشه ای نشست و دستی روی اون کشید که غول چراغ ظاهر شد ، بعد به غول گفت : قصر علاءالدین و شاهزاده خانم و همه ندیمه هایش را به آفریقا ، کنار خانه من قرار بده. غول در یک چشم بر هم زدن همون کار روانجام داد.
پادشاه که عادت داشت هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه اول از کنار پنجره نگاهی به قصر شاهزاده خانم بکنه وقتی اون روز صبح قصر شاهزاده خانم رو ندید بسیار ناراحت و عصبانی شد و دستور داد تا علائدین رو دست بسته به حضورش بیارن. وقتی علائدین جریان رو فهمید به پادشاه گفت :فقط چهل روزبه من مهلت بده ؛ من شاهزاده خانم رو پیدا میکنم.
پادشاه قبول کرد و علاءالدین با اسبش از شهر خارج شد ؛ می دانست این کار فقط کار مرد پیره ، یک دفعه یاد انگشتر دستش افتاد ؛ خوشحال شد و دستی روی اون کشید. غول ظاهر شد و ادای احترام کرد ؛ علاءالدین گفت: هر چه زودتر شاهزاده خانم و قصر و بقیه اموالم را به جای اولش برگردون. ولی غول گفت: سرورم ! متاسفم . این کار من نیست من فقط می تونم تو رو کنار قصر شاهزاده خانم تو آفریقا ببرم. علاءالدین بسیار خوشحال شد و گفت: همین کار رو انجام بده. در یک چشم به هم زدن علاءالدین خود رو کنار قصر شاهزاده خانم دید و با خوشحالی گوشه ای در انتظار نشست تا این که مرد پیر از خونه خارج شد و شاهزاده خانم پنجره اتاق مخصوصش رو باز کرد و بیرون رو نگاه کرد که یک دفعه علاءالدین را دید.
علاءالدین گفت : شاهزاده خانم کمی صبر کن من نقشه ای دارم که باید خوب اجرا بشه .من به شهر میرم و ماده ای خواب آور میخرم که توی غذای مرد پیر بریزی تا اون به خواب عمیقی فرو بره ، بعد چراغ جادو رو برمیداریم و از اینجا میرویم.. بعد به شهر رفت خواب آورترین ماده را خرید و به شاهزاده خانم داد.
مرد پیر وقتی شب شامی که ندیمه پخته بود روخورد همونجا بیهوش شد و به زمین افتاد. بعد علائدین سریع وارد قصر شد و چراغ جادویی رو برداشت و دستی روی اون کشید و گفت : این قصر و همه ی ندیمه ها را ببر در چین، کنار قصر پادشاه و سرِ جای اولش قرار بده.
صبح فردا وقتی پادشاه از خواب بیدار شد و بر حسب عادت از پنجره بیرون رو نگاه کرد ، یک دفعه قصر شاهزاده خانم رو روبه روش دید و بسیار خوشحال شد .شاهزاده خانم و علاءالدین و پادشاه همدیگر را در آغوش گرفتند و بسیار شادمانی کردند سپس علاءالدین حقیقت داستان علاالدین و غول چراغ جادو را برای پادشاه تعریف کرد. شود. علاءالدین با همسرش سالها با خوبی و خوشی زندگی کردن و چون پادشاه فرزند پسری نداشت علاءالدین پادشاه سرزمین زیبا شد و تونست سالیان سال به عنوان پادشاهی عادل پادشاهی کنه. این بود قصه زیبای علاالدین و غول چراغ جادو . برای شنیدن داستان کودکانه جذاب و متنوع اینجا کلیک کنید.
علاءالدین و چراغ جادو یکی از قصه های قدیمی و پرمخاطب در بین نسل های مختلف بوده است این قصه به داستان پسری اشاره می کند که در دام یک جادوگر گرفتار می شودو جادوگر اورا مجبور می کند که برایش کارهایی را انجام دهد در ادامه خلاصه قصه علاالدین و چراغ جادور را برای ما بازگو می کنیم.
علاالدین پسری بود که پدرش خیاطی می کرد و دوست داشت علاالدین هم به کار او ادامه ده ولی علاالدین تنبل بود و اهل کار و تلاش نبود و دائم با بچه های همسن و سال خود وقت خود را تلف می کرد و اقدام به انجام کاری نمی کرد علاالدین به سن 15 سالگی که رسید پدر خود را از دست داد و بار تامین هزینه های زندگی به دوش مادرش افتاد مادر علالدین با نخ ریسی هزینه های زندگی را تامین می کرد. یک روز که علاالدین مشغول پرسه زدن در بازار بود رهگذی او را می بیند و با توجه به برنامه ای که در ذهن خود داشت میفهمد که علاالدین می تواند مشکل او را حل کند مرد رهگذر مقداری پول به علاالدین داد و به او گفت که برای او مغازه اجاره می کند و به او کمک می کند که بتواند زندگی خود را اداره کند.
یک روز مرد رهگذر که برای علاالدین مغازه و پارچه خریده بود تا کار داشته باشد به او پیشنهاد تفریح و گشت و گذار در اطراف شهر ارائه کرد او وقتی علاالدین را به اطراف شهر برد جایی را به او نشان داد و برای او تعریف کرد که اگر سنگی را بردارد و وارد غار شود و بتواند کاری که مرد جادوگر می خواهد را انجام دهد مقدار زیادی طلا و جواهر به او می دهد علاالدین وارد غار می شود ولی زمان بیرون آمدن مرد جادوگر از علاالدین عصبانی می شود چون او چراغ رابه جادوگر نداد وبا خواندن وردی علاءالدین را در غار زندانی می کند
در زمانی که علاالدین در غار زندانی بود یادش افتاد که پیرمرد انگشتری به او داد تا هر موقع به مشکلی برخورد کرد روی ان دست بکشد تا مسکل حل بشود این کار را می کند ناگهان غولی ظاهر می شود و با کمک او علاالدین از غار بیرون می آید روزی از سر اتفاق علاالدین شاهزاده خانم شهر را می بیند و به مادرش می گوید که از او خواستگاری کند ولی مادر از ترس اینکه نتوانند امکانات و طلا و جواهرات لازم برای راضی کردن پادشاه را فراهم کنند نگران این تصمیم علاالدین بود ولی علاالدین با کمک غول چراغ جادو طلا و جواهرات لازم را فراهم کرد و …
مطلب مشابه: قصه فانتزی کودکانه؛ 10 قصه با موضوعات فانتزی جالب برای کودک
مطلب مشابه: قصههای کودکانه هری پاتر (4 داستان دلنشین Harry Potter برای کودک)
داستان پسرانه میکی موز
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 7 داستان پسرانه میکی موز](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/میکی-موز.jpg)
در زمانهای قدیم، جادوگری زندگی میکرد که همهچیز را دربارۀ جادو میدانست. جادوگر کلاه مخصوص و بسیار بلندی داشت.
او هر وقت که کلاه را بر سرش میگذاشت، میتوانست فکرهای جادویی کند و آنها را به حقیقت درآورد. کافی بود به پروانهای فکر کند و پروانه ظاهر شود؛ اما باید حرفهای جادویی خاصی میزد تا آن چیز ناپدید شود!
جادوگر عاقل، شاگردی به نام میکی ماوس داشت. میکی همۀ کارهای قصر جادوگر را انجام میداد. او زمین را جارو میکرد، چوب برای هیزم میشکست و آب را از چشمه میآورد.
میکی همهچیز را دربارۀ کلاه جادویی جادوگر میدانست. او پیش خودش میگفت: «اگر فقط آن کلاه مال من بود، کافی بود به کارهایم فکر کنم تا همۀ آنها انجام شود و دیگر لازم نیست که کار کنم!»
یک روز، جادوگر بیرون رفت و کلاهش را بر روی میزِ زیرزمین، جایی که میکی کار میکرد جا گذاشت. میکی فکر کرد که حالا باید از فرصت استفاده کند… همانطور که کلاه را روی سرش میگذاشت، گفت: «اکنون میتوانم جادوگر بزرگی شوم.»
میکی اطراف زیرزمین را نگاه کرد و جاروی کهنهای را دید که در کنار دیوار قرار داشت. پیش خودش گفت: «اکنون جارو را جادو خواهم کرد.» بنابراین میکی همان کاری را کرد که همیشه جادوگر انجام میداد. او فکرهای جادویی کرد و با انگشتانش به جارو اشاره کرد. ناگهان جارو تکان خورد و سپس شروع به حرکت کرد…
میکی دستور داد: «جارو! سطلها را بلند کن!» جارو دستهایش را بالا برد و همان چیزی را که میکی گفته بود، انجام داد. میکی گفت: «دنبال من بیا!» و سپس از پلههای زیرزمین که به بیرون راه داشت، بالا رفت و جارو نیز بهسرعت به دنبال او راه افتاد.
میکی دستور داد: «به چشمه برو و سطلها را از آب پر کن!» جارو سطلها را از آب پر کرد. سپس دستور داد که جارو سطلها را به زیرزمین ببرد و آبِ آنها را در چاهی که وسط زیرزمین بود خالی کند. جارو همانطوری که به او گفته شده بود، عمل کرد.
میکی خندید و همانطوری که داشت بر روی صندلی جادوگر مینشست، گفت: «جادو کار سادهای است! دیگر لازم نیست که کار کنم!»
همانطور که میکی کار جارو را نگاه میکرد، خمیازهای کشید و بهسرعت خوابش برد …
او در خواب دید که قدرتمندترین جادوگر دنیا شده است. میتواند ستارهها و سیارهها را وادار کند که در فضا بهسرعت حرکت کنند و اوج بگیرند. میتواند ستارههای دنبالهدار را بفرستد تا تمام جهان را نورافشانی کنند و با آنها، آتشبازی فوقالعادهای در آسمان ایجاد کند.
سپس در خواب دید که بر اقیانوسها حکومت میکند.
او به دریا گفت که بالا رود و به شکل موجهای خیلی بزرگ درآید. موجها بالا و بالاتر میرفتند و با سروصدا در اطراف او به صخرهای که روی آن ایستاده بود میخوردند. تا اینکه …
ناگهان از خواب بیدار شد و با تعجب دید که واقعاً در میان آب قرار گرفته است. در هنگام خواب، جارو به کار خود ادامه داده و همچنان سطلی را بر روی سطل دیگر در چاه خالی میکرد و اکنون چاه پر از آب شده و زیرزمین را سیلی از آب فرا گرفته بود.
میکی از جای خود پرید و فریاد کشید: «بایست! بایست جارو! بایست!»
اما آن کلمات، کلمات جادویی نبودند تا بتوانند طلسم را بشکنند. جارو نایستاد و به کار خود در رفتن و آوردن آب ادامه داد.
میکی همانطور که دنبال جارو میرفت، چشمش به تبری افتاد. آن را برداشت و جارو را به صدها تکۀ کوچک قطعهقطعه کرد. سپس نفسی کشید و گفت: «بالاخره او را از حرکت انداختم.» اما او اشتباه میکرد. بهمحض اینکه پشتش را برگرداند، تمام تکههای چوب شروع به حرکت کردند. هر تکه چوب، جاروی جدیدی شده بود. هر جاروی جدید با دستان خود سطلی را در دست گرفت و همه بهطرف چشمه حرکت کردند تا آب بیاورند.
میکی نمیتوانست باور کند. او سعی کرد جاروها را متوقف کند، اما آنها او را به زمین انداختند و از روی او رد شدند. جاروها مانند لشکری بزرگ حرکت میکردند. سطلهایشان را خالی میکردند و آب بیشتر و بیشتری را در چاهِ پر شده از آب میریختند.
آب در زیرزمین بالا و بالاتر میآمد. میکی باید تلاش میکرد تا بتواند روی آب شناور بماند. ناگهان کتاب طلسمهای جادویی را دید. بهطرف آن حرکت کرد و آن را گرفت. او بهسرعت صفحات کتاب را ورق زد و به دنبال کلماتی گشت که بتواند جاروها را متوقف سازد. او سعی میکرد که کلمات کتاب را بخواند، اما غیرممکن بود. کتاب در آب پرخروشِ متلاطم به اینسو و آنسو میرفت. همانطور میکی که کتاب را محکم گرفته بود، آب تبدیل به گردابی عظیم شد و بهسرعت، او را به دور خود به چرخش درآورد.
میکی خیلی ترسیده بود. خوشبختانه در آن لحظه جادوگر سررسید و بهسرعت فهمید که شاگردش چه اشتباهی کرده است. دستهایش را بالا برد و به آب دستور داد تا ناپدید شود. طبق دستور جادوگر، آب خشک شد و جاروها و سطلها ناپدید شدند. فقط جاروی قدیمی میکی و دو سطل باقی ماندند.
جادوگر با عصبانیت به میکی اخم کرد. میکی درحالیکه داشت کلاه جادوگر را به او پس میداد، سعی کرد لبخندی بزند. ولی جادوگر به او لبخند نزد.
میکی سریع سطلهای قدیمی خود را برداشت و سعی کرد دزدانه فرار کند، اما وقتیکه داشت میرفت، جادوگر جارو را برداشت و محکم به پشتش زد.
میکی به دنبال کارهایش رفت. او درس بزرگی را یاد گرفته بود: «که هرگز شروع به کاری نکند که نمیداند چگونه آن را به پایان برساند.»
قصه پسرانه وینی پو
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 8 قصه پسرانه وینی پو](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/وینی-پو.jpg)
درروزگاران پیش خرس کوچولویی به اسم وینی در یک برج چوبی زندگی می کرد. وینی یک اتاق کوچولو برایخودش درست کرده بود و همیشه خوشحال و خندان بود ، ولی بچه ها مشکل بزرگ وینی این بود که خیلی کنجکاو و شکمو بود وهمیشه می خواست از همه چیز سر در بیاره و وقتی هم که چشمش به غذا ها و خوراکیهای خوشمزه میفتاد اصلا نمی تونست خودش رو کنترل کنه و پرخوری و زیاده روی می کرد.
یک روز وینی چشمش به یک چیز گردی افتاد که روی هوا به این طرف و اون طرف می رفت ، اون با خودش گفت :” هرجا که زنبور باشه کندو هم هست و هر جا هم که کندو باشه پس عسل هم پیدا میشه”
خرس کوچولوی ما که عاشق عسل بود و از دیدن کندو دهانش اب افتاده بود ، زبانش رو مزه مزه کرد و در حالیکه آب دهانش رو قورت میداد گفت :” هوم چه چیز خوشمزه ای ،دلم می خواد همشو بخورم”
درهمین موقع چشمش به دوستش رابین افتاد.وقتی رابین به وینی گفت که این یه بادکنکه ، با زرنگی نقشه ای کشید ، اون میخواست که به وسیله ی بادکنک به خوراکی مورد علاقه ش یعنی عسل برسه. با خودش فکر کرد چون از رابین سبکتره ، بنابراین بادکنک اونو روی هوا بلند می کنه ، تا جایی که به کندوی عسل برسه و بعد تا جایی که می تونه عسل بخوره.
رابین که متوجه نقشه ی وینی شده بود گفت :” وینی ؟ با این بادکنک چیکار می خوای بکنی؟”
وینی که متوجه شد رابین منظورش رو فهمیده و پنهانکاری و دروغ گفتن هم کار درستی نیست ، با خونسردی رو به رابین کرد و گفت :” خب بابا راستش رو می گم، واقعا می خوام برم هوا ، ولی اگه بتونم تا نوک اون درخت برم ، میتونم به اون زنبورها برسم ، اگه بدونی چه عسل خوشمزه ای منتظر منه؟”
رابین گفت :” ولی وینی ، تو فکر می کنی زنبورها دوست دارن که تو به خونشون دست بزنی و عسلاشونو برداری؟ ”
وینی گفت :” راستشو بخوای نمی دونم ولی وقتی رسیدم اون بالا ازشون می پرسم”
بالاخره وینی در حالی که به بادکنک آویزون شده بود ، رفته رفته فاصله ش ا ز زمین بیشتر میشد و یواش یواش داشت می ترسید.اون هر چی بالاتر می رفت ترسش هم بیشتر می شد، ولی وقتی به عسل خوشمزه فکر می کرد ترسش از بین می رفت. وینی چشمهاش رو بست و به خودش گفت :” من نباید اصلا به پایین نگاه کنم ، بهتره فقط به کندوی عسل شیرین و لذیذ فکر کنم ” حالا بوی عسل داشت یواش یواش به دماغ وینی میخورد.
در همین حال رابین فریاد زد :” وینی مواظب باش ، فکر نمی کنم اونا از دیدن تو خوشحال بشن”
وینی که دوباره داشت می ترسید از خوردن عسل منصرف شد و با ناراحتی فریاد زد :” این بادکنکه چقدر داره بالا میره، خب بعدش من چطوری بیام پایین؟ فکر میکنم بالا رفتن برای امروز دیگه کافی باشه، بهتره یه کاری کنی من بیام پایین.”
رابین که داشت کم کم برای وینی نگران میشد با عجله گفت :” وینی فقط مواظب باش که یهو دستت رو ول نکنی وگرنه بدجور آسیب میبینی”
خرس بیچاره همینطور که داشت بالا و بالاتر می رفت ، ناگهان صدایی شنید ، ” ویز ویز” ، با عجله پرسید :” کی اینجاست ؟ این صدای چیه؟”
زنبور نگهبان که انگار منتظر وینی بود گفت :” اینجا چی کار داری؟چی میخوای؟”
وینی گفت :” آقا زنبوره من چیز زیادی نمیخوام ، فقط اگر میتونی یک کمی عسل به من بده”
زنبور نگهبان تا اینو شنید فورا نیشش رو توی بادکنک فرو کرد و بادکنک با صدای بلندی ترکید ، وینی که از ترس چشماش رو بسته بود اصلا نمیدونست کجاست ، فقط یک مرتبه دید سرش توی یک کوزه گیر کرده و یک چیز زرد رنگ شیرین و چسبناک تمام سر و صورت و شکمش رو پوشونده ، اون در حالی که به زحمت صداش شنیده میشد از توی کوزه فریاد زد:” اینجا کجاست ؟ کسی خونه نیست؟”
خرگوش گفت :” اینجا خونه ی منه و تو افتادی تو کوزه ی عسل من که برای صبحانه م خودم تهیه ش کرده بودم”
وینی که فکر می کرد اشتباه شنیده ،در حالیکه زبانش بند اومده بود گفت :” چی گفتی؟ عسل؟ تو گفتی عسل؟ هوووم ، تو که میدونی من عاشق عسلم”
بعد هم وینی بدون اجازه شروع به خوردن عسل ها کرد ، حالا عسل نخور و کی بخور،بیچاره خرگوشه که گیج شده بود نمیدونست باید چی کار کنه ، با چشم هاییی که از تعجب گرد شده بود داشت نگاه می کرد که چطوری وینی تمام صبحانه ش رو داره می خوره، خرگوشه خیلی ناراحت شد.
وینی از بس که عسل خورده بود وقتی خواست از لونه ی خرگوشه بیرون بره ،شکمگنده ش وسط در گیر کرد و سرش توی علف و کاهی که برای گاو و گوسفندا جمع کرده بودن فرو رفت. انگار وینی تصمیم داشت تا بدون اجازه توی غذای همه ی حیوونا بپره.
وینی بیچاره که سرش توی کاه و علف و شکمش هم وسط در گیر کرده بود ، انقدر شکمش بزرگ شده بود که نمی تونست تکون بخوره ، اون با ناراحتی فریاد کشید :” رابین رابین یه کاری بکن من اینجا گیر کردم”
رابین با عجله به جایی که وینی بود رفت و محکم دستش رو کشید، ولی هر چی زور زد فایده ای نکرد.رابین در حالیکه نفس نفس می زد گفت :” همه ی این بلاها رو خودت سر خودت اوردی،آخه مگه مجبور بودی انقدر عسل بخوری و پر خوری کنی که شکمت لای در گیر کنه؟فکر کنم باید یه کم صبر کنیم تا شکم بزرگت لاغر بشه و بتونی از در بیای بیرون”
وینی گفت :” خب بگو ببینم چقدر طول میکشه تا شکمم لاغر بشه؟”
رابین گفت :” فکر کنم تقریبا یک هفته ای طول بکشه تا شکم گنده ی تولاغر بشه”
رابین که کم کم داشت دلش به حال دوست شکمو و پرخورش می سوخت گفت:” حالا ناراحت نباش، من نمیذارم حوصله ت سر بره، قصه های خوب برات میگم به دوستامون هم میگم همه شون بیان اینجا و اسباب بازی هاشونم با خودشون بیارن، غصه نخور، این یک هفته سریع تموم میشه”
حالا بشنویم از خرگوشه، خرگوشه که از دست وینی ناراحت و عصبانی بود هم از اینکه اون نتیجه ی پرخوری کردنش رو دیده بود خوشحال بود و هم از اینکه وینی خرسه تو لونه ش گیر کرده بود و براش مزاحمت درست کرده بود ، کلافه شده بود و حوصله ش سر رفته بود ، پسبه خاطر اینکه زیبایی خونه ش از بین نره روی پشت خرس شکم گنده یه رومیزی پهن کرد و یک گلدون هم روی اون گذاشت.
وینی بیچاره یک مشکل دیگه ای هم داشت، اونم این بود که به مدت یک هفته اصلا نمی تونست غذا بخوره تا لاغر بشه، اون فهمید که اگر انقدر پر خوری نمی کرد به این حال و روز نمیفتاد و می تونست توی این یک هفته هم خواکی ها و غذاهای لذیذ بخوره.
خلاصه روزها گذشتن و در این مدت دوستای خوب و مهربون وینی اصلا اونو تنها نذاشتن و با اوردن اسباب بازی و تعریف کردن قصه های قشنگ حسابی اونو مشغول کردن.
البته آقا خرگوشه کاملا مراقب اوضاع بود تا کسی به وینی غذا و خوراکی نده.
خرگوشه که از پشت وینی به جای طاقچه اتاق استفاده می کرد رفته رفته به اون عادت کرده بود و بدش نمیومد که یه مدت طولانی همینطوری وینی اونجا بمونه، چون وینی نه غذا می خورد و نه اونو اذیت می کرد ، و نه تنها هیچ دردسری براش نداشت بلکه استفاده هم داشت.
برای اینکه وینی شب ها سردش نشه آقا خرگوشه یک روسرس زیبا و قشنگ هم روی سر وینی بسته بود.
خلاصه یک روز رابین به دیدن وینی اومد . خرس بیچاره تا چشمش به به اون افتاد فریاد زد:” وای دارم تلف میشم از گرسنگی، من نمیتونم دیگه این وضع رو تحمل کنم،اگر همین الان غذا نخورم از بین میرم، قول میدم دیگه پرخوری نکنم”
رابین تمام حیوونای جنگل رو جمع کرد و ماجرای وینی رو براشون تعریف کرد تا شاید کسی بتونه به اون کمک کنه. بالاخرههمه ی حیوونا دست به کمر همدیگه گرفتن و منتظر دستور رابین شدن تا با یک حرکت و با تمام زور و قدرت وینی رو از لونه ی خرگوشه بیرون بکشن.
حیوونا تا تا صدای رابین رو شنیدن همه با همدیگه و با بیشترین زور و قدرت به طرف عقب فشار اوردن.یک مرتبه صدای بلندی مثل صدای باز کردن در بطری توی جنگل پیچید و وینی مثل گلوله ای که از توپ خارج شده باشه، روی هوا بلند شد و سرش محکم توی تنه ی یک درخت بزرگ رفت.
خرس بیچاره یک بار دیگه گیر کرد ولی نه ، این دفعه دیگه نباید بهش بگیم بیچاره چون جایی که وینی افتاده بود می تونست برای همیشه عسل بخوره ، ولی حواسش رو جمع کرد که مثل دفعه ی قبل پرخوری و زیاده روی نکنه و به اندازه عسل بخوره، تا دیگه گیر نکنه و گرفتار نشه.
مطلب مشابه: قصه کودکانه شاهنامه (10 داستان معروف شاهنامه برای کودکان)
مطلب مشابه: قصه کودکانه مناسب بچههای 4 تا 6 سال با 12 داستان زیبا
داستان پسرانه شیرشاه
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 9 داستان پسرانه شیرشاه](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/شیرشاه.jpg)
یکی بود یکی نبود توی جنگل قصه ما شیرشاه که پادشاه جنگل بود خیلی لجباز و سرسخت بود. اون وقتی تصمیم می گرفت کاری رو انجام بده باید هر طور که بود اون رو انجام میداد و به نتیجه اون کار فکر نمی کرد و به خاطر این عادتی که داشت خیلی از اوقات توی دردسر میفتاد و حسابی گرفتار میشد.
فیل که وزیر و دستیار شیرشاه بود همیشه نگران این عادت پادشاه بود. یک روز وقتی که فیل به دیدن شیرشاه رفته بود اون رو دید که زیر درختی نشسته بود و به آسمان خیره شده بود. فیل گفت:” جناب شیر به چه چیزی نگاه می کنی؟” شیر شاه گفت:” دارم به موضوعی فکر می کنم..” فیل که می ترسید شیرشاه دوباره فکرهای عجیب و غریبی داشته باشه با نگرانی پرسید:” عالیجناب میشه بگید به چی فکر می کنید؟” شیر گفت:” داشتم به این فکر می کردم که پرنده ها چطور توی آسمان پرواز می کنند؟”
فیل گفت:” بدن پرندگان طوری ساخته شده که به راحتی می تونند پرواز کنند..” شیر گفت:” بله درسته اونها چون بال دارند می تونند پرواز کنند. اگر من هم بال داشتم می تونستم پرواز کنم!”
فیل در حالیکه به فکر فرو رفته بود گفت:” نمی دونم .. ولی حالا که بال ندارید! پس چرا به چیزی که وجود نداره فکر می کنید!” شیرشاه گفت:” تصور کن اگر بال داشتم درست مثل پرنده ها می تونستم پرواز کنم..”
فیل با تردید گفت:” من خیلی سنگینم و وزنم زیاده فکر نکنم من بتونم پرواز کنم ولی شاید شما بتونید!..”
شیرشاه با شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت:” پس من می خوام پرواز کنم..” فیل با تعجب گفت:” چطوری می خواهید پرواز کنید؟ شما که بال ندارید..” شیر گفت:” من نمی دونم .. من فقط می خوام پرواز کنم! تو خیلی باهوشی ! یک راهی پیدا کن تا من بتونم پرواز کنم” انگار شیرشاه دوباره می خواست با سماجت و اصرار بیجا هر طور شده به خواسته اش برسه..
فیل من من کنان گفت:” اما آخه جناب شیرشاه من چه راهی پیدا بکنم؟” هنوز حرف فیل تموم نشده بود که شیر گفت:” تو چه وزیری هستی که نمی تونی کوچکترین آرزوی پادشاهت رو برآورده کنی؟ من فقط می خوام هر طور شده پرواز کنم !!!” بعد هم درست مثل یک بچه کوچیک شروع به گریه کرد.
فیل که از دیدن اشک های شیرشاه شوکه شده بود گفت:” جناب شیر چرا گریه می کنید؟ اگر کسی شما رو در حال گریه کردن ببینه چه فکری می کنه؟ لطفا آروم باشید تا من فکری بکنم.. ”
فیل کمی فکر کرد و گفت :” یک فکر خوب به ذهنم رسید! چطوره که من شما رو با خرطومم بلند کنم و راه ببرم، اینطوری احساس می کنید که دارید پرواز می کنید! ” شیرشاه پوزخندی زد و گفت:” این چه فکریه! من می خوام واقعا مثل پرنده ها پرواز کنم ..” فیل گفت:” پادشاه لطفا انقدر لجبازی نکنید.. این کار غیر ممکنه ”
شیر گفت:” به من بگو چرا غیر ممکنه؟” فیل گفت:” دلایل زیادی داره، شما بال نداری و بدنت خیلی سنگین هست..”
شیر شاه با هیجان گفت:” خب من برای این مشکل راه حلی دارم.. من به یک جفت بال مصنوعی نیاز دارم ، و جون من سنگینم این بالها باید خیلی بزرگ باشند.. ” فیل که از این همه اصرار پادشاه خسته شده بود گفت:” ولی این کار غیر ممکنه!” شیر گفت:” همه چیز ممکنه ! فقط صبر کن و تماشا کن..”
شیر شاه رفت و بعد از مدت کوتاهی برگشت. در حالیکه دو تا بال بزرگ رو که از برگ درخت نخل درست شده بود در دست داشت رو کرد به فیل و گفت:” اینها رو ببین ، من با کمک این بالهای بزرگ پرواز می کنم!” فیل با دقت بالها رو نگاه کرد و گفت:” پادشاه شما نمی تونید با این بالهای سنگین پرواز کنید! حتی پرندگان هم نمی تونند با این بالهای سنگین پرواز کنند!”
شیر شاه که اصرار داشت هر طور شده به خواسته اش برسه گفت:” نگران نباش، فقط با من به بالای تپه بیا و من رو تماشا کن که چطور از روی تپه می پرم و به کمک این بالها پرواز می کنم..”
فیل با شنیدن تصمیم پادشاه وحشت کرد. اما می دونست که تلاشش برای منصرف کردن شیرشاه بی فایده است و اون با سماجت بسیار می خواد که به خواسته اش برسه. برای همین با ناامیدی گفت:” باشه من دنبالتون میام ..”
اونها بعد از مدتی پیاده روی به بالای تپه رسیدند. شیرشاه به همراه بالهاش آماده پریدن از بالای تپه بود که فیل طنابی رو بهش داد و گفت:” جناب پادشاه این طناب رو به پاتون ببندید..” شاه گفت:” این طناب برای چیه؟” فیل گفت:” برای اینکه خیلی دور پرواز نکنید..” شیر طناب رو به پاش بست و از تپه پرید.
اما همون طور که قابل پیش بینی بود شیر نتونست پرواز کنه و با سرعت زیادی شروع به سقوط به پایین تپه کرد. فیل که این صحنه رو دید سریع طرف دیگر طناب که توی دستش بود رو کشید و اجازه نداد که شیرشاه به داخل دره سقوط کنه ..
شیر شاه با کمک طنابی که فیل به پاش بسته بود داخل دره نیفتاد ولی بر اثر برخورد با سنگهای تپه به شدت آسیب دید. فیل به سختی شیر شاه رو بالا کشید و گفت:” حالتون خوبه؟” شیر شاه در حالیکه از درد ناله می کرد گفت:” ممنونم فیل ،تو زندگی من رو نجات دادی وگرنه الان ته دره افتاده بودم ..”
فیل در حالیکه طناب رو از پای شیر باز می کرد گفت:” خیلی خوشحالم که سالمید .. این زخم ها هم به زودی خوب میشن” شیر با ناله گفت:” دارم به یک چیزی فکر می کنم!” فیل که شوکه شده بود گفت:” جناب شیر دیدید که از چه گرفتاری و خطر بزرگی جون سال به در بردید، حالا دوباره چه فکر جدیدی دارید؟!!”
شیر خندید و گفت:” نه این دفعه داشتم به چیزهای خوبی فکر می کردم! به این فکر می کردم که نباید کورکورانه از دیگران تقلید کنیم! من رو ببین .. من سعی کردم از پرنده ها تقلید کنم و مثل اونها پرواز کنم ! بدون اینکه به این فکر کنم که این کار غیر ممکنه .. در نتیجه اینطوری آسیب دیدم .. از این به بعد تصمیم گرفتم که هرگز از کسی تقلید نکنم و در مورد چیزی لجبازی و پافشاری بیهوده نکنم چون نتیجه ای جز دردسر و گرفتاری نخواهد داشت.
خرس زورگو
![قصه پسرانه کوتاه و طلانی [ 10 داستانه کودکانه پسرانه دلنشین و زیبا ] 10 خرس زورگو](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/خرس-زورگو.jpg)
آقا خرسه از خواب بیدار شد، گرسنه بود و کم حوصله. دست و صورت نشسته راه افتاد توی جنگل تا برای صبحانه یه چیزی پیدا کنه.
حسابی هوس عسل کرده بود. یه راست رفت سراغ لونه زنبورا. دید زنبورا دارن عسل می فروشن. خرگوش، گوسفند، سنجاب، گاو، زرافه، خلاصه همه حیوونا، هم توی صف ایستادن.
خرسه که اصلا حوصله نداشت توی صف وایسه و اصلا هم نمی خواست بابت عسل پول بده با بداخلاقی اومد جلو. ظرف بزرگ عسل رو برداشت و راه افتاد. زنبورا دنبالش رفتن و صدا زدن آقا خرسه، آقا خرسه، اون عسل مال ماست. باید پولشو بدی، باید توی صف وایسی.
خرسه که می خواست زنبورا رو از خودش بترسونه یه غرش کرد و فریاد زد اگه بازم اعتراض کنید، خونتون و کندوهاتونو خراب می کنم. از این به بعد همه عسلهاتون مال منه. فهمیدید؟!
زنبورا که خیلی ترسیده بودن به خونه برگشتن. بچه زنبورا گفتن باید بریم خرسه رو نیش بزنیم. اما زنبورای بزرگتر گفتن نیش زدن آقا خرسه هیچ فایده ای نداره. اون پوست کلفت و سفتی داره.
بالاخره زنبورا به این نتیجه رسیدن تا با کمک همه حیوونای جنگل با خرس زورگو مبارزه کنن. اونا پیش حیوونای جنگل رفتن و کمک خواستن اما هیچ کس قبول نکرد به اونا کمک کنه.
زنبورای بیچاره هم با ناامیدی برگشتن و بساط عسل فروشی رو جمع کردن. اونا دیگه از ترس خرسه جرات نمی کردن عسلهاشونو بفروشن. روز بعد صبح زود که حیوونا برای خرید عسل صبحونه اومدن سراغ کندوهای زنبورا، از عسل خبری نبود. فردا و فرداش هم همینطور.
کم کم حیوونا از اینکه به زنبورا کمک نکرده بودن پشیمون شدن. اینطوری دیگه توی جنگل اثری از عسل نبود. حیوونا به سراغ زنبورا رفتن و گفتن برای همکاری آمادن. همه با هم یه نقشه کشیدن و دست به کار شدن.
صبح دو روز بعد، زنبورا با خیال راحت دوباره شروع به فروش عسل کردن.
آقا خرسه از سر و صدای بیرون متوجه شد که دوباره زنبورا دارن عسل می فروشن.
به سرعت به سمت کندوی زنبورا به راه افتاد. اما همین که داشت نزدیک کندوی زنبورا می شد، یه دفعه افتاد توی یه گودال بزرگ و شروع کرد به دست و پا زدن و فریاد کشیدن.
حیوونا قبل از اینکه خرسه از گودال بیرون بیاد، رفتن کنار جنگل، جایی که یه جاده از اونجا رد شده بود. کنار جاده شروع به جست و خیز و سر و صدا کردن.
اونا بالاخره توجه آدما رو به خودشون جلب کردن. آدما راه افتادن دنبال حیوونا تا خرسه رو توی گودال پیدا کردن. اونا تصمیم گرفتن خرس زورگو رو به باغ وحش شهر تحویل بدن.
خرسه که از جنگل رفت حیوونا یه جشن بزرگ گرفتن. زنبورا هم برای تشکر از همه حیوونای جنگل بهترین ظرف عسلشون رو به این جشن آوردن و با اون از همه پذیرایی کردن. از اون روز تا حالا زنبورا همیشه به همه حیوونای جنگل عسل می فروشن و همه برای صبحانه عسل خوش طعم دارن
پشمالو و ابرهای بازیگوش
در یک روز زیبا و پر از آرامش، پشمالوی قصه ما تصمیم گرفت کمی گردش کند. رفت کنار دریاچه نزدیک کلبهاش. باد خنکی میوزید و ابرها را در آسمان، جابهجا میکرد. ابرهای بازیگوش هم با وزش باد، با هم بازی میکردند و شکل میساختند. با تغیر سایه ابرها روی علفزار، پشمالو، متوجه بازی ابرها شد. تصمیم گرفت دراز بکشد و به بازی آنها نگاه کند.
آبمیوهاش را برداشت و دراز کشید، اما کمی که گذشت، احساس کرد کمکم، زیر بدنش گرم میشود و عرق میکند. بلند شد و نشست، اما اگر میخواست نشسته به بازی ابرها نگاه کند، حتما گردنش درد میگرفت. با خود گفت: «یه روز دیگه، به ابرها نگاه میکنم» و مشغول خوردن خوراکیهایش شد، اما باز هم دلش طاقت نیاورد؛ چون ممکن بود روزهای بعد، هوا به این خوبی نباشد! آنوقت، امروز را از دست میداد.
کمی به اطراف نگاه کرد تا چشماش افتاد به دریاچه! فکری به ذهنش رسید. حرکت کرد به سمت دریاچه؛ چه فکر جالبی! پشمالو رفت در قسمت کمعمق آب و چون شنا بلد بود، روی آب رفت و سرش را برگرداند به سمت آسمان. وای چه عالی! آب دریاچه خنک بود و باد هم می وزید. ابرها هم بازی میکردند.
پشمالو، هم در آب، خنک میشد و هم به شیطنت ابرها میخندید.










