بریدههایی از کتاب کشتن مرغ مینا اثر هارپر لی (رمان درباره بی عدالتی و تبعیض)
کشتن مرغ مقلد یا کشتن مرغ مینا رمانی نوشته هارپر لی، نویسنده آمریکایی در سال 1960 میلادی است. وی برای نوشتن این رمان در سال 1964 میلادی، جایزه پولیتزر را به دست آورد. از زمان اولین انتشار تاکنون، بیش از 40 میلیون نسخه از این کتاب به فروش رفته و به بیش از 40 زبان بینالمللی ترجمه شدهاست. در ادامه بریده، خلاصه داستان و جملات قشنگ از این کتاب را رای شما دوستان قرار دادهایم.

خلاصه داستان رمان کشتن مرغ مقلد
رمان کشتن مرغ مقلد از زبان دختری به نام اسکات فینچ روایت میشود که دختر وکیل سفیدپوستی به نام اتیکاس فینچ است که دفاع از جوان سیاهپوستی به نام تام رابینسون را که به اتهام ناروای تجاوز به یک دختر سفیدپوست در شهر کوچکی به نام مِیکوم، آلاباما محاکمه میشود، به عهده میگیرد. مردم این شهر در رمان، مردمی خودپسند و نژادپرست معرفی شدهاند. اتیکاس فینچ، وکیلی انساندوست، جسور و شجاع و پدری مهربان و دوستداشتنی است. او با قدرت و بیباکی از عدالت و انسانیت دفاع میکند و در مقابل تعصب، نفرت و خشونت نژادی و ریاکاری مردم میایستد.
تم اصلی رمان، معصومیت و قربانیشدن آن در برابر بیعدالتی و تعصب نژادی است و عنوان آن برگرفته از صحنهای است که در آن اتیکاس تفنگ بادیای بهعنوان هدیهٔ کریسمس برای فرزندانش میخرد و از آنها میخواهد که به خاطر داشته باشند که هیچگاه به مرغ مقلد شلیک نکنند، چون کشتن مرغ مقلد «گناه» است.
بریده و جملاتی از رمان کشتن مرغ مقلد
جیم گفت: عمه، آتیکوس میگه آدم میتونه دوستانش را انتخاب کنه، اما انتخاب قوم و خویش دست خود آدم نیست. قوم و خویش آدم چه آدم بخواد چه نخواد، درهرحال قوم و خویش باقی میمونه. آگه آدم انکار کنه، فقط خودش را دست انداخته.
وجدان آدم تنها چیزیه که نمیتونه تابع نظر اکثریت باشه.

مردم معمولاً آن چیزهایی را میبینند و میشنوند که دلشان میخواهد ببینند و بشنوند.
آتیکوس، ما این دعوا را میبریم؟ نه، دخترجان. پس چرا… اینکه صدسال شکست خوردهایم، دلیل این نیست که باز تقلا نکنیم.
آدم نمیتواند کسی را بشناسد مگر اینکه واقعاً در کالبد او جا بگیرد و از نظرگاه او به دنیا نگاه کند.
اما میتونست با این هنر خیلی به خودش مغرور باشه. آدم عاقل هیچوقت گرفتار غرور نمیشه.
دلقکها محزونند. این مردمند که به آنها میخندند.
خود من جز آنچه در مجله تایم و یا هرچه در خانه به دستم میرسید میخواندم، چیزی نمیدانستم و با آن پیشرفت لاکپشتی مدرسهٔ میکمب که میبایستی در آن مثل شتر آسیا دائماً دور خودم بچرخم، احساس میکردم که مغبون شدهام. از چه چیز مغبون شدهام نمیدانستم، ولی میتوانستم باور کنم که آنچه دولت آلاباما برایم درنظرگرفته فقط دوازده سال ملال لاینقطع است.
آدمهایی پیدا میشند که… که اونقدر غصهٔ اون دنیا رو دارند که هیچوقت یاد نمیگیرند تو این دنیا چهجور باید زندگی کرد.

آگه کسی به تو لقب بدی داد، لازم نیست بهت بربخوره. این لقب به تو صدمه نمیزنه، برعکس نشون میده که خود گوینده از لحاظ اخلاقی چقدر فقیره.
آتیکوس میگه خدا بندههاشو همونقدر دوست داره که اونها خودشون رو.
مرغ مینا واسه مردم آواز میخونه، نه محصول کسی را میخوره و نه تو انبار ذرت لانه میسازه. آزارش به هیچکس نمیرسه و فقط از ته دل چهچهه میزنه. پیداست که کشتنش گناه داره.
ترسیدید مجبور بشید با کارهایی که کردید روبرو بشید؟ نخیر آقا، ترسیدم با کارهایی که نکردهام روبرو بشم.
بچهجان، آگه کسی به تو لقب بدی داد، لازم نیست بهت بربخوره. این لقب به تو صدمه نمیزنه، برعکس نشون میده که خود گوینده از لحاظ اخلاقی چقدر فقیره.
بعضیها از طرز زندگی من خوششون نمیاد. البته میتونستم بگم به درک. میخواد خوششون بیاد میخواد نیاد، واسه من فرق نمیکند. میگم که میخواد خوششون بیاد میخواد نیاد، واسهٔ من فرق نمیکنه، اما نمیگم به درک.
اگرچه به درد درس خوندن نمیخوره، اما کلهات که کلهٔ بدی نیست. آتیکوس، ما این دعوا را میبریم؟ نه، دخترجان. پس چرا… اینکه صدسال شکست خوردهایم، دلیل این نیست که باز تقلا نکنیم.
هرکس حق داره هرطور میخواد فکر کنه و توقع داشته باشه که دیگران هم به عقایدش احترام بگذارند. اما من قبل از اینکه با دیگران زندگی کنم، باید بتونم با خودم زندگی کنم. وجدان آدم تنها چیزیه که نمیتونه تابع نظر اکثریت باشه.
اصالت خانوادگی معنیاش قدیمی بودن خانواده نیست. فکر میکنم معنیاش آینه که از چه وقت یک خانواده با خواندن و نوشتن سروکار پیدا کرده.
دیل گفت: فکر میکنم وقتی بزرگ شدم دلقک بشم. من و جیم ایستادیم. بله آقا، یک دلقک، تو این دنیا با این مردم هیچ کاری نمیتونم بکنم، جز اینکه بهشون بخندم. میرم تو یک سیرک استخدام میشم و تا دلت بخواد میخندم.
شرط ادب این است که با مردم راجع به چیزهایی مورد علاقهٔ آنها صحبت کنیم، نه راجع به چیزهای مورد علاقهٔ خودمان

دیل گفت: فکر میکنم وقتی بزرگ شدم دلقک بشم. من و جیم ایستادیم. بله آقا، یک دلقک، تو این دنیا با این مردم هیچ کاری نمیتونم بکنم، جز اینکه بهشون بخندم.
اینطور میفهمیدم که مردم خوب آنهایی هستند که به تناسب درکشان بهترین کاری که از دستشان ساخته است انجام میدهند،
سیمای بشاش نشانهٔ قلب پاک است
این فکر را نکرده بودید، آقای فینچ؟ لحن دوستانهٔ پدرم تغییری نکرده بود. فکرش را کرده بودم، اما باور نمیکردم.
اما سازمانی هست که فقیرترین مردم را با رکفلر، کودنترین خلایق را با اینشتین و جاهلترین آنها را با استادان دانشگاه برابر میسازد و این سازمان، آقایان عزیز، یک محکمه است.
گریه واسه چی، آقای ریموند؟ به خاطر جهنمی که بعضی از مردم واسه مردم دیگه درست کردهاند، بیاینکه عین خیالشون باشه. بهخاطر جهنمی که سفیدها واسه سیاهها تدارک دیدند، بیاینکه فکر کنند که آخه آنها هم آدمند.
لازم نیست آدم هرچه بلده نشون بده. نه خوبه که آدم به خودش بباله، نه مردم از کسی که بیشتر از آنها چیز بلده خوششون میاد. این کار عصبانیشون میکنه.
گفتم آگه تو آن شب از جا در نرفته بودی و آن حادثه اتفاق نمیافتاد، باز هم میفرستادمت بری براش کتاب بخوانی. میخواستم از نزدیک بشناسیش. لازم بود عوض اینکه خیال کنی شجاعت در وجود یک مرد تفنگ به دست تجسم پیدا میکنه، شجاعت واقعی را ببینی. آدم از پیش میدونه که شکست میخوره و بااینهمه شروع میکنه، اعم از اینکه موفق بشه یا نه، نتیجه هرچه باشه تلاش میکنه و جلو میره. احتمال برد خیلی کمه، اما گاهی هم آدم میبره، خانم دوبز با جثهٔ کوچک چهل و چهار کیلوییش برنده شد. چیزی که میخواست به دست آورد. وقتی مرد به هیچچیز و به هیچکس وابستگی نداشت. او شجاعترین آدمی بود که میشناختم.
بعضی وقتها انجیل تو دست بعضیها بدتر از یک بطری نوشیدنی تو دست…

من هم که به سنوسال تو بودم همینطور فکر میکردم. آگه همهٔ مردم یکجورند، پس چرا نمیتونند با هم بسازند؟ آگه همه با هم مساویند، چرا فکر و ذکرشون فقط آینه که همدیگر را تحقیر کنند؟
پدرم هرگز اینطور فکر نمیکرد. این پدر من نبود. پدرم هرگز اینطور حرف نمیزد. عمه الکساندرا به نحوی این افکار را به او تلقین کرده بود. از خلال اشکها، جیم را میدیدم که سر را به یک طرف خم کرده و در ورطهٔ تنهایی مشابهی ایستاده است.
از جیم خواستم معنی کلمهٔ «وقف» را برایم توضیح بدهد و او جواب داد وقف یعنی گیرکردن سر گاو تو خمره.
میدانیم که برخلاف آنچه بعضیها قصد دارند به ما بقبولانند، همهٔ مردم مساوی خلق نشدهاند. بعضیها زیرکتر از دیگرانند، بعضیها از امتیازهای بیشتری برخوردارند، زیرا با آنها به دنیا آمدهاند، بعضی مردها بیشتر پول درمیآورند، بعضی زنها بهتر شیرینی میپزند و مردمی هستند که با استعدادهایی بالاتر از حدود انسان معمولی خلق شدهاند. اما سازمانی هست که فقیرترین مردم را با رکفلر، کودنترین خلایق را با اینشتین و جاهلترین آنها را با استادان دانشگاه برابر میسازد و این سازمان، آقایان عزیز، یک محکمه است. خواه عالیترین دادگاه ایالات متحدهٔ امریکا، خواه امین صلح یک دهکده و یا دادگاه محترمی که شما در آن انجام وظیفه میکنید. دادگاههای ما بهنوبهٔ خود مثل هر سازمان دیگری که مخلوق انسان است، ضعفهایی دارند و بااینهمه منادی بزرگ مساواتند و به همه به یک چشم مینگرند.
چیزهایی که از پیش سرخپوستها میاد، سحر شده. این چیزها شانس میاره. نه اینکه مثلاً واسه شام یک مرغ سرخکرده از غیب میرسه، نه، شانسهایی مثل عمر دراز، سلامتی، نمرهٔ قبولی در امتحان.
اسکات، تو آگه بتونی قبل از هرچیز یک فن کوچولو را یاد بگیری، خیلی آسون میتونی با همهجور آدمی کنار بیایی. آگه بخوای با کسی تفاهم داشته باشی باید یاد بگیری به همهچیز از نقطهنظر او نگاه کنی…
به نظر تو چطوره که عمه پیش ما بمونه؟ گفتم خیلی خوبه، اما دروغ گفتم. گاهوبیگاه و بهخصوص وقتی از دست آدم کار دیگری ساخته نیست ناگزیر به دروغ گفتن است.
چرا آلمانها بهجای اینکه بگذارند هیتلر دست و پایشان را ببندد، خودشان دست و پای هیتلر را نمیبندند؟ نه، حتماً کار از جای دیگری عیب دارد… باید از پدرم دراینباره سؤال کنم.

این مرد کوچکی که روی صندلی شهادت نشسته بود، در مقایسه با همسایگان نزدیکش تنها به یک چیز میبالید؛ اگر خودش را با آب و صابون میشست، رنگ پوستش سفید بود.










