بریده‌هایی از “کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم” (داستان های موفقیت و شکست)

بریده‌هایی از کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم را در روزانه قرار داده‌ایم. کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم یا دوره‌ای فشرده برای پیدا کردن جای خود در دنیا کتابی در زمینه موفقیت و نوشته تینا سلیگ است.

بریده‌هایی از کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم (داستان های موفقیت و شکست)

این کتاب درباره چه چیزی است؟

کتاب بر اساس داستان‌هایی از موفقیت و شکست نوشته شده است. داستان‌هایی که نویسنده در کلاس‌های درس خود به عنوان استاد دانشگاه و پیش از آن به عنوان پژوهشگر، کارآفرین و مشاور مدیریتی تجربه کرده است و داستان‌هایی که کارآفرینان، مربیان، مدیران و…. برای او تعریف کرده‌اند

جملاتی از این کتاب

به خاطر داشته باشید هر کاری که شخصی برای شما انجام می‌دهد، به‌قیمت ازدست‌دادن یک فرصت برایش تمام می‌شود. این یعنی وقتی کسی بخشی از روزِ خود را برای رسیدگی به کار شما صرف می‌کند، کاری هست که برای خودش یا کسی دیگر انجام نداده است. خیلی راحت می‌توانید خودتان را گول بزنید و فکر کنید که «درخواست من که چیز مهمی نبوده است»؛ اما وقتی کسی مشغول است، هیچ درخواستی کوچک نیست. آن‌ها مجبور می‌شوند کاری را که دارند انجام می‌دهند، متوقف کنند، روی درخواست شما تمرکز کنند و برای پاسخ به آن وقت بگذارند. با به‌یادسپردنِ این نکته، بهانه‌ای نمی‌ماند که بخواهید از کسی که کاری برای شما انجام داده است، تشکر نکنید.

آلبرت اینشتین: «اگر یک ساعت وقت برای حل مسئله‌ای داشتم و زندگی‌ام به آن راه‌حل وابسته بود، پنجاه‌وپنج دقیقهٔ اول را صرف تعیین سؤال درست می‌کردم؛ چون به‌محض این‌که سؤال درست را بدانم، می‌توانم مسئله را در کم‌تر از پنج دقیقه حل کنم.»

اگر دیگران فکر کنند ایده‌های شما احمقانه است، در آن صورت باید درست همان مسیر را در پیش بگیرید.

ما یاد نگرفته‌ایم که مشکلات را با آغوش باز بپذیریم. یاد گرفته‌ایم که باید از مشکلات بپرهیزیم یا به‌نحوی ناله و شکایت کنیم.

تقریباً غیرممکن است که چیزی را بدون این‌که خودتان انجام دهید یاد بگیرید. باید آن‌قدر شکست بخورید تا بالاخره موفق شوید.

«همیشه به‌اندازهٔ یک تصمیم از زندگی‌ای کاملاً متفاوت جدا هستید.»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب نمی توانی به من آسیب بزنی اثر دیوید گاگینز (برای اعتماد به نفس بیشتر)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب به زمان بندی خدا اعتماد کن اثر آکیرا (درباره صبر و امید)

جملاتی از این کتاب

کارلوس ویگنولو یکی از اساتید چیره‌دست در دانشگاه شیلی، به من گفت به‌شدت توصیه می‌کند که دانشجوها، کلاس‌هایی را با بدترین آموزگاران در دانشکدهٔ خود بردارند؛ زیرا باعث می‌شود برای زندگی آماده شوند، چون در زندگی مربیانِ بااستعداد نخواهند داشت تا راهنمای مسیرشان باشند.

«نه هرچیز شمردنی‌ای مهم است و نه هرچیز مهمی شمردنی است.»

هرچه مسائلِ بیش‌تری را حل کنیم، اعتمادبه‌نفس بیش‌تری پیدا می‌کنیم و ورزیده‌تر می‌شویم و بهتر می‌توانیم آن‌ها را به‌چشم فرصت ببینیم.

دنیا به دو دسته آدم تقسیم می‌شود: یکی آن‌هایی که منتظرند دیگران به آن‌ها جوازِ انجام کارهایی را که دوست دارند بدهند و دیگری آدم‌هایی که خودشان این جواز را به خود می‌دهند.

. مزهٔ دارو تلخ است؛ ولی بیمار به آن نیاز دارد. گاهی زندگی با آن آجری که به سرتان می‌زند، شما را به موفقیت می‌رساند.»

«همهٔ چیزهای باحال وقتی اتفاق می‌افتن که داری کارهایی می‌کنی که توی برنامه نبوده.»

تقریباً غیرممکن است که چیزی را بدون این‌که خودتان انجام دهید یاد بگیرید. باید آن‌قدر شکست بخورید تا بالاخره موفق شوید. با خواندن کتابچهٔ راهنما نمی‌توانید فوتبال یاد بگیرید، با مطالعهٔ نُت‌های موسیقی نمی‌توانید پیانوزدن بیاموزید و با خواندن دستور پخت غذا نمی‌توانید آشپزی بلد شوید.

چند سال پیش در یکی از کلاس‌های نویسندگیِ خلاق شرکت کردم. آن‌جا استاد از ما خواست صحنه‌ای را دو بار توصیف کنیم: اولین‌بار از چشمِ کسی که تازه عاشق شده است، دوم از نگاه کسی که فرزندش را در جنگ از دست داده است. اجازه نداشتید به عاشق‌شدن یا جنگ اشاره کنید. این تکلیف ساده آشکار کرد که دنیا بسته به وضعیت احساسیِ شما چقدر ممکن است متفاوت به‌نظر برسد.

دو دانشجوی خلبانیِ هواپیماهای جنگی که قرار گذاشتند چیزهایی را که از مربی‌های خود آموخته بودند، باهم در میان بگذارند. اولین خلبان گفت: «هزار قاعده و قانون برای پرواز به من دادن.» خلبان دوم گفت: «به من فقط سه قانون گفت.» خلبان اول خوشحال بود که چه خوب که گزینه‌های بیش‌تری دارد، تا این‌که دوستش گفت: «مربی‌م به من گفته که سه چیز رو اصلاً انجام ندم؛ بقیه‌ش با خودم.» این داستان، این ایده را توصیف می‌کند که دانستنِ چند چیزی که واقعاً خلافِ قوانین هستند، بهتر از دانستن چیزهای بسیار زیادی است که فکر می‌کنید باید انجام دهید.

«مجبوری برای این‌که رؤیایت محقق شود رؤیایی داشته باشی»

از دانشجویانم خواستم رزومهٔ شکست‌های‌شان را بنویسند. یعنی رزومه‌ای بسازند که بزرگ‌ترین اشتباهات احمقانهٔ آن‌ها را خلاصه کند، اشتباهات شخصی، حرفه‌ای و دانشگاهی. هر دانشجو باید برای هر ناکامی و شکستِ خود توضیح دهد که چه‌چیزی از آن تجربه آموخته است. ازبس‌که عادت کرده بودند موفقیت‌های‌شان را جلوه دهند، وقتی این تکلیف را دادم، چشمان همگی از تعجب گرد شده بود. بااین‌حال، بعد از این‌که نگارشِ روزمه‌های‌شان را تمام کردند، متوجه شدند نگاه به تجارب از دریچهٔ شکست‌ها، آن‌ها را وادار می‌سازد با اشتباهاتی که در این مسیر مرتکب شده‌اند، کنار بیایند. راستش هنوز هم بسیاری از دانشجوهای سابقم، روزمه‌های شکست خود را در کنار روزمه‌های متعارف موفقیت‌های‌شان، به‌روز نگه می‌دارند.

در حقیقت با کمک به دیگران احتمال بیش‌تری هست که دیگران هم به ما کمک کنند.

به خاطر داشته باشید هر کاری که شخصی برای شما انجام می‌دهد، به‌قیمت ازدست‌دادن یک فرصت برایش تمام می‌شود. این یعنی وقتی کسی بخشی از روزِ خود را برای رسیدگی به کار شما صرف می‌کند، کاری هست که برای خودش یا کسی دیگر انجام نداده است. خیلی راحت می‌توانید خودتان را گول بزنید و فکر کنید که «درخواست من که چیز مهمی نبوده است»؛ اما وقتی کسی مشغول است، هیچ درخواستی کوچک نیست. آن‌ها مجبور می‌شوند کاری را که دارند انجام می‌دهند، متوقف کنند، روی درخواست شما تمرکز کنند و برای پاسخ به آن وقت بگذارند

زندگیِ حقیقی، یک امتحانِ کتاب‌باز نهایی است. درها بازِ باز هستند و به شما اجازه می‌دهند وقتی می‌خواهید مسائلِ بی‌انتهای مربوط به کار، خانواده، دوستان و دنیا را در مقیاس بزرگ، حل کنید، از منابع بی‌پایان اطراف خود استفاده کنید.

اگر جایی بروید و شخصِ جدیدی را ملاقات نکنید، مسلماً فرصتِ پیداکردن یک دوست و امکانِ داشتن میلیون‌ها دلار را از دست داده‌اید. او به دانشجویانش می‌گوید هروقت پیاده به ایستگاهِ اتوبوس می‌روند، یک‌میلیون دلار آن‌جا منتظرشان است: فقط باید آن‌را پیدا کنند

اگر کل چیزی که داشتید پنج دلار و دو ساعت وقت بود، چه‌کار می‌کردید تا پول بیش‌تری دربیاورید؟

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب احساسات عمیق (با موضوع موفقیت و خودیاری)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب نامه هایی برای وقت هایی که حالت خوش نیست (ویژه روزهای سخت زندگی)

جملاتی از این کتاب

اساساً این مسئولیت خود ماست که مسیر خودمان را انتخاب کنیم. مجبور هم نیستم که دفعهٔ اول در مسیر درست باشیم. زندگی معمولاً فرصت‌های زیادی برای آزمایش در اختیار ما قرار می‌دهد و مهارت‌ها و اشتیاق ما را به‌روش‌هایی جدید و غافل‌گیرانه با هم درمی‌آمیزد. حتی مهم‌تر این‌که ردشدن نیز قابل‌قبول است. درواقع، شکست بخش مهمی از فرایند یادگیری زندگی است.

تقریباً غیرممکن است که چیزی را بدون این‌که خودتان انجام دهید یاد بگیرید. باید آن‌قدر شکست بخورید تا بالاخره موفق شوید

«یه روز یه مردی به‌اسم گلدبرگ بود که فقط می‌خواست پول‌دار بشه. پس هر روز می‌رفت کلیسا و با خدا رازونیاز می‌کرد که لاتاری برنده بشه. روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها گذشت؛ اما گلدبرگ هیچی برنده نشد. آخرسَر، دیگه طاقتش طاق شد. تضرع‌کنان به خدا گفت: “واقعاً ناامیدم کردی.” یه‌دفعه سکوت شکسته شد و خدا با صدای بلندی گفت: “گلدبرگ، می‌تونی یه کمکی بکنی و حداقل یه بلیت بخری!”»

بالاخره این‌که در آخر عمر، معیار قضاوت دربارهٔ شما نه میزان سهام‌تان در بازار است، نه شکست‌دادن دایرهٔ ضدتراست وزارت دادگستری ایالات متحده، و نه تعداد خودروهای آلمانی یا ایتالیایی‌تان؛ بلکه این‌طور درباره‌تان قضاوت می‌شود: «آیا دنیا را به مکان بهتری تبدیل کرده است؟»(۲)

تجربه‌اش به او آموخته بود که مشکلات گریزناپذیرند و کلید موفقیت جاخالی‌دادن در برابر گلوله نیست؛ بلکه بهبود سریع است.

«استادِ هنرِ زیستن، تمایز اندکی میان کار و بازی، رنج و لذت، ذهن و بدن، تحصیل و تفریح، عشق و مذهبِ خویش ایجاد می‌کند. او در هر کاری که انجام می‌دهد، تنها به‌دنبال تعالی است و دیگران در حیرت می‌مانند که کار می‌کند یا بازی. او همیشه دارد هر دو را انجام می‌دهد.»

مسیر موفقیت پر از اشتباهات و ناامیدی است.

«نه هرچیز شمردنی‌ای مهم است و نه هرچیز مهمی شمردنی است.»

مردم از سنینِ جوانی یاد می‌گیرند به‌جای آزمودنِ هرچیزی که شاید منجر به ناامیدی و دلسردی شود، مسیرِ ازپیش‌تعریف‌شده‌ای را با احتمال موفقیتی مشخص، دنبال کنند.

«نگرانیِ دائم مقدار زیادی از انرژی حیاتی را از بین می‌برد؛ درحالی‌که آن انرژی را می‌توان در مواردی عالی مصرف کرد». هوشیاربودن در برخی شرایط مفید است؛

این تجربه همچنان به من یادآوری می‌کند که بودن در موقعیتی مشابه به این معنی نیست که لزوماً در یک حال مشابه هستیم.

با انجام ترسناک‌ترین کاری که می‌توانسته تصورش را بکند و فهمیدن این که نمی‌میرد، دیگر چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.

همیشه با قوانینی ساختگی برای خودمان زندان‌هایی می‌سازیم. این قوانین ما را در چهارچوب نقش‌های خاصی محبوس، و از فرصت‌هایی بی‌شمار محروم می‌کنند.

قدرتِ شما از موقعیتی حاصل می‌شود که دارید. وقتی دیگر در آن موقعیت نیستید، تمام چیزهایی که به همراه داشته است، به‌سرعت محو می‌شود. بنابراین نباید خودتان را با موقعیت فعلیِ خود تعریف کنید. اظهارنظرهای دیگران دربارهٔ خودتان را باور نکنید. وقتی آن موقعیت را دارید نورافکن‌ها روی شما هستند؛ اما وقتی زمانِ رفتن فرامی‌رسد، آماده باشید که جایگاه واقعیِ خود را به دست آورید. وقتی شغلی را ترک می‌کنید، سازمان بدون شما نیز به کارش ادامه خواهد داد، چراکه قرار نیست معطل شما بماند. البته، از تمام کارهایی که انجام داده‌اید میراثی به جا خواهید گذاشت؛ اما آن‌ها هم با گذشتِ زمان از بین می‌روند.

موفقیت شیرین، اما گذراست.

لویس پو، یک فعال محیط‌زیست که عرض قطب شمال را شنا کرد تا توجه همگان را به مسائل پیش روی سیاره‌مان جلب کند، جملهٔ غم‌انگیزی دارد: «همیشه به‌اندازهٔ یک تصمیم از زندگی‌ای کاملاً متفاوت جدا هستید.»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب یگانگی با تمامیت هستی اثر اکهارت تله (درباره معنویت و خودشناسی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب چیرگی اثر رابرت گرین (درباره توسعه فردی و موفقیت)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.