غزلیات میرزاده عشقی؛ 50 غزل و شعر احساسی عاشقانه این شاعر

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه غزلیات میرزاده عشقی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. میرزاده عشقی شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی دوره مشروطیت و مدیر نشریه قرن بیستم بود که در دوره قاجار ترور شد. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به‌شمار می‌رود که از عنصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره می‌گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند.

غزلیات میرزاده عشقی؛ 50 غزل و شعر احساسی عاشقانه این شاعر

غزل‌های زیبای میرزاده عشقی

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش

از عذاب خلق و من، یارب چه ات منظور بود؟

حاصلی ای دهر، از من، غیر شر و شور نیست

مقصدت از خلقت من، سیر شر و شور بود؟

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام:

آفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟

ای چه خوش بود، چشم می پوشیدی از تکوین من

فرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟

ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت

ای فلک گر من نمی زادی، اجاقت کور بود؟

قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:

دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود

گر نبودی تابش ا ستاره من در سپهر

تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟

گر بدم من در عدم، استاره عورت نبود

آسمانت خالی از استارگان عور بود؟

راست گویم نیست جز این علت تکوین من

قالبی لازم، برای ساخت یک گور بود

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب

گر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود

مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غله است

مقصد تو زآفرینش، مبلغی قاذور بود

گر من اندر جای تو، بودم امیر کائنات

هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود؟!

آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:

از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!

ز اظهار درد، درد مداوا نمی‌شود

شیرین دهان به گفتن حلوا نمی‌شود

درمان نما، نه درد که با پا زمین زدن

این بستری ز بستر خود پا نمی‌شود

می‌دانم ار که سر خط آزادگی ما

با خون نشد نگاشته، خوانا نمی‌شود

باید چنین نمود و چنان کرد چاره جست

لیکن چه چاره با من تنها نمی‌شود؟

تنها منم که گر نشود حکم قتل من:

حاشا، چنین معاهده امضا نمی‌شود

گر سیل سیل خون ز در و دشت ملک هم

جاری شود؟ معاهده اجرا نمی‌شود

مرگی که سر زده به در خلق سر زند

من دربه‌در پی وی و پیدا نمی‌شود

ایرانی ار به سان اروپاییان نشد

ایران‌زمین به سان اروپا نمی‌شود

زحمت برای خود کش که خود به خود

اسباب راحت تو مهیا نمی‌شود

کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما

با نام مرده، مملکت احیا نمی‌شود

من روی پاک سجده نهادم تو روی خاک

زاهد برو، معامله ما نمی‌شود

ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیب

دردی‌ست درد ما که مداوا نمی‌شود

مرغی که آشیانه به گلشن گرفته است

او را دگر به بادیه مأوا نمی‌شود

جانا فراز دیدهٔ عشقی است جای تو

هرجا مرو، ترا همه‌جا، جا نمی‌شود

گرسنه چون شیرم و برهنه چو شمشیر

برهنه‌ای شیر گیر و گرسنه‌ای شیر

برهنه‌ام دستگیری‌ام نکند کس!

دست نگیرد کسی به برهنه شمشیر

من دم شیرم، به بازی‌ام نگرفتند

کس نه به بازی، گرفته است دم شیر

گرسنه از درد، دلش همچو تهی طبل

شهر خبر سازد، ار نماید تقدیر

طبل تهی را بلند آید آواز

گرسنه را ناله، بیش باشد تأثیر

عزت نفسم نگر که هست خوراکم

خون دل و اشک چشم و چشم دلم سیر!

مرده‌شو این مرده‌دوست مردم ببرد

گشته فقط حُبّ مرده، درشان تخمیر!

بی سر و وضعم چو اغلبی ز حکیمان

گرسنه ماندم چو اکثری ز مشاهیر!

مطلب مشابه: اشعار میرزاده عشقی + مجموعه اشعار زیبا از اولین اپرا نویس ایرانی

مطلب مشابه: اشعار منوچهر آتشی + مجموعه اشعار زیبا و عاشقانه از این شاعر بزرگ

غزل‌های زیبای میرزاده عشقی

در سر پیری برهنه‌پا بد «مولییر»

گاو بدزدید در شباب «شکسپیر»

زنده در آتش «برونو» را بفکندند

مردهٔ وی را کنند این همه تکبیر

«بن جبرول» آن همه ز خلق ستم دید

شد «روسو» در عهد خویش آن همه تحقیر

از پی تجلیل نامشان نک میلیون:

میلیون اصراف می‌کنندی و تبذیر

من نیز آنگه که می‌بمیرم و ماند

شهرت من همچو، خسروان جهانگیر:

آنگه بینند صد کنایه ز هر حرف

سنجند از هر سخن، هزاران تعبیر

آن یک، اشعار من نماید تخمیس

وین یک، گفتار من نماید تفسیر

همچو سگان بینشان، پی ستخوانم

جنگ بیفتد، فتم من آنگه عجب گیر!

ترک سراید که ترک بودست او ترک

شاهد من، شرح نظم وقعهٔ «ازمیر»

هندو گوید که هندوست او هندو

دفتر اشعارش کشف گشته به کشمیر

ژرمن گوید که از من است او از من

هست به برلن از او هزاران تصویر

تاریخ آنگه گوید، افسوس افسوس

سود نبرد، آن ادیب، از این همه تحریر!

پستی این عصر گوید: ار نه به تاریخ

هیچ ندارند سیر و گرسنه توفیر

باری ازین عمر سفله سیر شدم سیر

تازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر

پیر‌پسند ای عروس مرگ! چرایی؟

من که جوانم، چه عیب دارم «بی پیر»؟

زود به من هر چه می‌کنی، بکن ای دَهر!

آنچه ز دست آید، مباد کنی دیر!

از چه بر اوضاعِ کائنات نخندم؟

مسخره‌بازی‌ست این جهان زبر و زیر!

آخر انصاف برده، ای فلک انصاف!

اندک وجدان، ای آسمان مه و تیر!

گرسنه من، نجل نان مدام خورد خر

برهنه من، پوستین خز، تن خنزیر؟

غزلیات این شاعر معاصر

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق

نیم رسوا عاشق ، اندر فن خود استاد نیست

ای دل از حال من و بلبل چه می‌پرسی برو

ما دو تن شوریده را کاری به جز فریاد نیست

به به از این مجلس ملی و آزادی فکر

من چه بنویسم قلم در دست کس آزاد نیست

رأی من اینست کاندید از برای انتخاب

اندرین دوره مناسب‌تر کس از شداد نیست

حرف‌های تازه را فرعون هم ناگفته بود

بلکه از چنگیز هم تاریخ را در یاد نیست

ای خدا این مهر استبداد را ویران نما

گرچه در سرتاسرش یک گوشه‌ای آباد نیست

گر که جمهوری است این اوضاع برگیر و به بند

هیچ آزادی طلب بر ضد استبداد نیست

قلب (عشقی) بین که چون سرتاسر ایران‌زمین

از جفای گلرخان یک گوشه‌اش آباد نیست

جهان را دائما این رسم و این آیین نمی‌ماند

اگر چندی چنین ماندست، بیش از این نمی‌ماند

به چندین سال عمر، این نکته را هر سال سنجیدی

که آن اوضاع دی، در فصل فروردین نمی‌ماند

همان گونه که آن اوضاع دیروزی نماند امروز

به فردا نیز این اوضاع امروزین نمی‌ماند

ببین امروز مردم را، به خون یکدگر تشنه

که دیری نگذرد، کاین عادت دیرین نمی‌ماند

بباید روزگار صافی و صلح و صفا روزی

به جان دوستان آن روز، دیگر کین نمی‌ماند

همانا خوی حیوانی‌ست، این «آیین خودخواهی»

اگر انسان شوند این خلق، این آیین نمی‌ماند

مگو یاسین بود، در گوش این خلق خر، آوازم

که گر آدم شوند، از اصل این یاسین نمی‌ماند

تو در این خلق عامی، عارفی گر زانکه اینان را

تمیزی شد حنایت، نزد کس رنگین نمی‌ماند

مطلب مشابه: اشعار قطران تبریزی؛ گلچین زیباترین اشعار این شاعر قدیمی

مطلب مشابه: تصنیف های عارف قزوینی؛ مجموعه اشعار و تصنیف های معروف این شاعر

غزلیات این شاعر معاصر

در هفت آسمانم الا یک ستاره نیست

نامی ز من به پرسنل این اداره نیست

بی اعتنا به هیئت کابینه فلک

گردیده‌ام، که پارتی‌ام یک ستاره نیست

بر بی شمار مِهر فلک، پشت پا زدم

خصم چو من فلک زده‌ای را شماره نیست!

عار آیدم من ار به فلک اعتنا کنم

از من به چرخ، جز به حقارت نظاره نیست

کشتی ما فتاده به گرداب، ای خدا!

یک ناخدا که تا بردش بر کناره نیست!

بیچاره نیستم من و در فکر چاره‌ام

بیچاره آن کسیست که در فکر چاره نیست

من طفل انقلابم و جز در دهان من

پستان خون دایه این گاهواره نیست

ای گول شیخ خورده، قضا و قدر مطیع

بر طاق و جفت و خوب و بد استخاره نیست

احوال من نموده دل سنگ خاره آب

آخر دل تو سنگتر از سنگ خاره نیست؟

من عاشقم، گواه من این قلب چاک چاک

در دست من، جز این سند پاره پاره نیست

عکس نوشته های میرزاده عشقی

شب به سرم نوبه تاخت، روز تب آمد

هر چه در این روزگار روز و شب آمد

رفته ام از دست، دسته دسته بس امسال

دست طبیبم به روی نبض تب آمد

هر چه به من می رسد، ز دست زبانست

جان من از دست این زبان به لب آمد

کس ز عزیزان، عیادتم ننماید

نوبه و تب زنده باد، روز و شب آمد

هیچ تعجب ز بی وفائی دنیا

می ننما ای که دائمت عجب آمد

بی سببت کرد عزیز بی سببت خوار

بی سببی رفت، آنچه بی سبب آمد

ملت مغلوب حق ندارد هرگز:

حق طلبد، زآنکه «حق لمن غلب » آمد

بتا، نظام، دگر ناز و عشوه سازی نیست

که این معامله سربازی است، بازی نیست!

مکن مداخله در این کار مملکت ای شیخ

که این مباحثه غسل بی نمازی نیست

کلاه خویش نما قاضی: این همه قاضی:

چه لازم است، که اندر خزانه غازی نیست!

فریب مهر مخور، ای عروس! کاین داماد:

به جز پی به کف آوردن جهازی نیست؟

اگر به فکر خرابی خانه شد مهمان

وظیفه تو دگر، میهمان نوازی نیست!

خود این فضاحت اعمال روز عاشورا

قسم به ذات خدا جزء دین تازی نیست؟!

تو نعش دشمن دین آر، مردی ار، ورنه

تو خویش نعشی، حاجت به نعش سازی نیست!!

زیاد از آنچه ببایست، گفتم و دائم

که جز ضرر، ثمری زین زبان درازی نیست

سرم ز سر زبانم، فراز دار رود

خوشم که بهتر از این، هیچ سرفرازی نیست

تو چون سیاست، بازیچه، کار دل «عشقی »:

مگیر، ز آنکه دگر عشق، بچه بازی نیست!

امشب آماده یار و بزم و شرابست

گو که همین امشبم ز عمر حسابست

هر شبم از هجر، آب دیده روان بود

امشبم از شوق وصل، دیده پرآبست

لب به لب میگسارش نازده مستم

آنچه زیادست این میانه شرابست

نقش گل سرخ بر حباب چراغست

خوبی این منظر نکو ز دو بابست:

روی فروزان یار و گونه سرخش

حقه آن سرخ گل، به روی حبابست

عمر پر از یادگار جور به جور است

عشق فقط یادگار عهد شبابست

بیست و دو سالست، تند می روی ای عمر!

اندکی امشب تأمل این چه شتابست؟

روز خراب من، از خرابی بختم:

نیست: که از اصل، روزگار خرابست!

مطلب مشابه: دوبیتی های فیض کاشانی؛ مجموعه 30 اشعار کوتاه و احساسی این شاعر

مطلب مشابه: رباعیات حکیم نزاری؛ گزیده بهترین اشعار رباعی این شاعر قدیمی

عکس نوشته های میرزاده عشقی

ای دوست ببین بی‌سر و سامانی ایران

بدبختی ایران و پریشانی ایران

از قبر برون آی و ببین ذلت ما را

این ذلت ایرانی و ویرانی ایران

آوخ که لحد، جای تو شد تا به قیامت!

رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران:

از وضع کنونی و ز بدبختی ملت

زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران

گردیده جهان تیره و گشته‌ست دلم تنگ

گویی که شدم حبسی و زندانی ایران

بگرفته دلم سخت ز اوضاع کنونی

بیچارگی و محنت و حیرانی ایران

(عشقی) بود ار نوحه‌گر امروز عجب نیست

خون می‌چکد از دیدهٔ ایرانی ایران

اشعار میرزاده عشقی

من چو یک غنچه بشکفته گریبان چاکم

گر چو گل باشم، در چشم خسان خاشاکم

داده فتوای به ناپاکی من مفتی شهر

کز چه بر ساحت پاکیزه دین هتاکم

شکر یزدان که خود این عیب نکردند مرا

که بر دیده ناپاک کسان ناپاکم

گر در آئینه ناپاک ببینی، رخ پاک

نقص رخ نیست، چنین حکم کند ادراکم

باری آرای حکیمانه خود را همه گاه

فاش می گویم و یک ذره نباشد باکم

منکرم من که جهانی به جز این بازآید

چه کنم درک نموده است چنین ادراکم

قصه آدم و حوای، دروغ است، دروغ

نسل میمونم و افسانه بود از خاکم

کاش همچون پدران لخت به جنگل بودم

که نه خود غصه مسکن بد و نی پوشاکم

من همان دانه بی قیمت و قدرم که روم

در دل خاک درون، تا که بر آید تاکم

دلبرا هیچ کس از پاکی من نشناسد

توشناسی که بر عشق تو چون بی باکم

آتش مهر تو بگداخته قلبم زآن روی

تا که مهرت بنشیند، به دل چون لاکم

نقش مهر تو چه لازم، که به قلبم باشد

از ازل مهر تو کنده است به دل حکاکم

نه گمان دار پس از مردنم از من برهی

باد هر روزه فشاند به قدومت خاکم

دلم ای دوست تو دانی که هوای تو کند

لب من خدمت خاک کف پای تو کند

رایگان مشک‌فروشی نکند هیچ کسی

ور کند هیچ کسی زلف دوتای تو کند

چه دعا کردی جانا؟ که چنین خوب شدی؟

تا چو تو چاکر تو، نیز دعای تو کند

دل من در قفس عشق، هوای تو کند

چشم من، آرزوی خدمت پای تو کند

بین درین شهر، کسی مشک‌فروشی نکند

گر کند شانه به زلفان دوتای تو کند

قدرت عشق ببین، ای بت شیرین‌گفتار!

شیخ در موقع تسبیح، دعای تو کند

دوش با ساغر می درد دل خود گفتم

گفت وصلش به جهان، نیز دوای تو کند

گفتمش خرمن هستی من، آتش بگرفت

گفت تن ده به بلا، چون که خدای تو کند

گفتمش صبر چه حاصل؟ که رفیقان بروند

گفت اینست، ولی کار وفای تو کند

گفتمش گریه عاشق، نکند هیچ اثر

گفت لیکن سخن عشق دعای تو کند

«چه دعا کردی جانا که چنین خوب شدی؟»

دل عشقی چه کند؟ گر که هوای تو کند

اشعار میرزاده عشقی

غزل‌های شاهکار از میرزاده عشقی

ای صدرنشینان که همه مصدر دینید

«صدر» ار ز میان رفت، شما صدر نشینید

امروز نشینید و بر این مسند و فرداست:

کز ذیل گرفته، همه با صدر قرینید

عمر این دو سه روز است که هر روز به آن روز

گوئید نه عمر است، و پی روز پسینید

سنجید که عمر این دو سه روز است: ولی کی

آن روز، کز آن بعد «دگرروز» نبینید

ای زمره انگشت نما گشته به تقوی

در حلقه مردان خدا، همچو نگینید

امروز که بنشسته بصدرید به دنیا

فرداست که در صفحه «فردوس برینید!»

ای رتبه شما راست به دنیا و به عقبی

زیرا که شما حافظ این دین مبینید

از پرتو دین هر دو جهانست شما را

دین گر ز میان رفت نه آنید و نه اینید

بنشسته همی دشمن آئین به کمینتان

پرسم ز شما هیچ شما هم به کمینید؟

من مردم (عشقم) ز چه رو غمخور دینم؟

این غصه شماراست شما حافظ دینید؟!

هزار بار مرا، مرگ به از این سختی است

برای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی است!

گذشت عمر به جان کندن، ای خدا مردم!

ز دست این همه جان کندن، این چه جان سختی است؟

رسید جان به لبم، هر چه دست و پا کردم

برون نشد دگر، این منتهای بدبختی است!

رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است

که دزد گردنه، بدنام دزد پاتختی است

رجال صالح ما، این رجال خنثی‌اند!

که از رجال دگر، امتیازشان لختی است

زنان کشور ما زنده‌اند و در کفنند

که این اصول سیه‌بختی، از سیه‌رختی است!

بمیر «عشقی » ار آسایش آرزو داری

که هر که مرد، شد آسوده، زنده در سختی است

ای دختران ترک! خدا را، حیا کنید

باری در این معامله، شرم از خدا کنید!

یا رخ نهان کنید که دل نابرید یا

با عاشقان دلشده کمتر جفا کنید

یا وعده نادهید که با ما وفا کنید

یا برقرار وعده، خودتان وفا کنید

یغما نموده اید دل و دین ما بلی

کی عادت قدیمی خود رها کنید؟

ترک ختا همیشه به یغما به نام بود

یک چندهم رواست که ترک خطا کنید

جائی کشید کار ز یغما که این زمان

یغمای شت، پیمبر پیشین ما کنید؟

زرتشت دل نبود که آن را توان ربود!

حاشا قیاس دل، ز چه با انبیا کنید؟

زرتشت بردنی نبود، این طمع چه سود؟

تنها همان، ببردن دل اکتفا کنید!

امروز قصد بردن پیغمبران، کنید:

فردا بعید نیست که قصد خدا کنید!

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.