غزل شماره ۸۶ از غزلیات شهریار؛ گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم …

شعر شماره ۸۶ از غزلیات شهریار در این بخش از روزانه برای شما همراهان گرامی آماده شده است. غزلیات شهریار به دلیل زیبایی و عمق معنایی‌شان، محبوبیت زیادی در بین مردم دارند و تأثیر زیادی بر شاعران و نویسندگان بعد از خود گذاشته‌اند. همچنین شعر شماره ۸۷ از غزلیات شهریار؛ گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم💔… را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۸۶ از غزلیات شهریار؛ گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم ...

شعر زیبای شماره ۸۶ از شهریار

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم

آخر نه باغبانم شرط است من نباشم

ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار

چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم

عهدی که رشته آن با اشک تاب دادی

زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم

اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به

تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم

بی چون تو همزبانی من در وطن غریبم

گر باید این غریبی گو در وطن نباشم

عشقم به خلوت شب با غنچه‌های وحشی‌ست

من بلبلم حریف زاغ و زغن نباشم

گیرم نگین جم بود اکنون که یاوه کردم

محتاج مهره‌بازی با اهرمن نباشم

با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان

من بیش از این اسیر زندان تن نباشم

بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان

گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم

بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار

من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۵ از غزلیات شهریار؛ در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم …

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۴ از غزلیات شهریار؛ دل شبست و به شمران سراغ باغ تو گیرم …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از محمدحسین شهریار، یکی از عمیق‌ترین غزل‌های عرفانی-عاشقانهٔ ادبیات فارسی است.

مصراع اول: «گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم»

شاعر به «گل» (معشوق یا نماد هستی) می‌گوید: وقتی گل‌چین (کسی که می‌خواهد گل بچیند) می‌آید، من در چمن نخواهم بود. یعنی در لحظهٔ سختی و جدایی، من خود را کنار می‌کشم تا تو بمانی.

بیت دوم: «آخر نه باغبانم شرط است من نباشم / ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار»

شاعر می‌گوید من باغبان نیستم که شرطش این باشد که همیشه بمانم. وقتی خار (سختی) سر بر دامن گل می‌گذارد، من نبودنم یک ضرورت است. یعنی دردم را تنها می‌کشم تا تو در امان باشی.

بیت سوم: «چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم / عهدی که رشته آن با اشک تاب دادی»

اگر هنگام مرگ (در کفن) نباشم، گریبانم چاک می‌شود (کنایه از بی‌تابی). عهدی را که تو با اشک‌هایت (رنج و عاطفه) تاب داده‌ای، من می‌پایم. وفاداری حتی تا پس از مرگ.

بیت چهارم: «زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم / اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به»

زلف تو (نماد پیچیدگی و اغوا) می‌گوید من دلشکن نیستم. حالا که من (شاعر) چون شمعی در جمع می‌سوزم و دودم به سر می‌رود، باید بروم. شمع بودن یعنی سوختن برای روشنایی دیگران.

بیت پنجم: «تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم / بی‌چون تو همزبانی من در وطن غریبم»

تا چشم حسودان در جمع نباشد (یعنی خودم را کنار بکشم). بدون تو که همزبانی بی‌نظیری، من در وطن خودم هم غریبم. غربتِ عاشق در میان مردم، حتی در خانهٔ خودش.

بیت ششم: «گر باید این غریبی گو در وطن نباشم / عشقم به خلوت شب با غنچه‌های وحشی‌ست»

اگر غربت شرط است، من در وطن نباشم. عشق من در خلوت شب، با غنچه‌های وحشی (عاشقان گمنام و رنج‌کشیده) است، نه با گل‌های پروردهٔ باغ.

بیت هفتم: «من بلبلم حریف زاغ و زغن نباشم / گیرم نگین جم بود اکنون که یاوه کردم»»

من بلبل‌ام، هم‌نشین زاغ و زغن (فرومایگان) نمی‌شوم. فرض کن نگین جم (قدرت و پادشاهی) را داشتم و اکنون گم کرده‌ام. حتی با آن عظمت، باز با اهرمن (اهریمن، پلیدی) هم‌بازی نمی‌شوم.

بیت هشتم: «محتاج مهره‌بازی با اهرمن نباشم / با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان»

نیازمند مهره‌بازی (حیله و نیرنگ) با اهرمن نباشم. من با عشق زاده شدم و با عشق می‌میرم. عشق، هویت و سرنوشت من است.

بیت نهم: «من بیش از این اسیر زندان تن نباشم / بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان»

من دیگر اسیر زندان تن (مادیات و دنیا) نمی‌مانم. مثل بیژن در چاه دیو، و منیژه که بر او می‌گرید. بیژن نماد عاشق گرفتار، منیژه نماد معشوق وفادار.

بیت دهم: «گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم / بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار»

اگر غیرت من نجوشد، پس تهمتن (رستم، نماد غیرت و مردانگی) نخواهم بود. یار (معشوق) بیگانه شد و خوی (خصلت) اغیار (بیگانگان) را گرفت. پس من هم فقط خودم می‌مانم.

بیت پایانی: «من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم»

من هم، ای شهریار (تخلص شاعر)، جز خودم (هویت مستقل و بی‌وابسته‌ام) نخواهم بود. پایان غزل، اعلام استقلال و خودبنیادی عاشقِ رنج‌دیده‌ای است که حتی در تنهایی، به عشق و غیرتش پایبند می‌ماند.

خلاصه تفسیر:

این غزل، روایتِ عاشقِ وفادار و مغروری است که در برابر بی‌مهری معشوق و ناملایمات روزگار، سر تعظیم فرود نمی‌آورد. او بودن را فدای عشق می‌کند، اما ذلت را نه. درونمایهٔ اصلی: عزت نفس در عشق، پایبندی به عهد، و رهایی از قید تن و دنیا. شهریار در این شعر، عشق را نه وابستگی، که نوعی آزادگی و حماسه می‌داند.

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۳ از غزلیات شهریار؛ یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم …

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۲ از غزلیات شهریار؛ به تیره‌بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.