غزل شماره ۱۶ از دیوان شمس مولانا؛ ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
غزل شماره ۱۶ از دیوان شمس مولانا را برای شما قرار دادهایم. جلالالدین محمد بلخی نامدار به مولوی، مولانا و رومی شاعر فارسیگوی ایرانی نام کامل وی «محمد بن محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلالالدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده میشده است.

غزل شماره ۱۶
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت
گاوی خدایی میکند از سینهٔ سینا بیا
رخ زعفرانرنگ آمدم، خَمداده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت
زان طرهٔ اندر هَمَت، ای سرّ ارسلنا بیا
خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق
ای دیدهٔ بینا بهحق، وی سینهٔ دانا بیا
ای جانْ تو و جانها چو تن، بیجان چه ارزد خود بدن؟
دل دادهام دیر است من، تا جان دهم جانا بیا
تا بردهای دل را گرو، شد کشتِ جانم در درو
اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
ای تو دوا و چارهام نور دل صدپارهام
اندر دل بیچارهام چون غیر تو شد لا بیا
نشناختم قدر تو من تا چرخ میگوید ز فن
دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت
کس نیست شاها محرمت در قرب اَو ادنی بیا
ای خسرو مهوش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا
ای آب و ای آتش بیا ای دُرّ و ای دریا بیا
مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین
تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۵ از دیوان شمس مولانا؛ ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۴ از دیوان شمس مولانا؛ ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
تفسیر این شعر

این شعر از مولانا جلالالدین محمد بلخی (رومی) است و در آن شاعر به معشوق خود (که میتواند نماد خداوند یا حقیقتی والاتر باشد) دعوت میکند. در ادامه، متن شعر را به زبان سادهتر توضیح میدهم:
▎بند اول:
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
• توضیح: شاعر به یوسف (نماد زیبایی و کمال) میگوید که به سوی یعقوب (پدرش که نابینا و غمگین است) بیاید. این نشاندهندهی اشتیاق و نیاز به وصال است.
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
• توضیح: شاعر از عیسی (نماد نجاتدهنده) میخواهد که به سمت او بیاید، نمادی از امید و شفای روح.
▎بند دوم:
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
• توضیح: شاعر میگوید که از دوری معشوق، دلش تاریک و غمگین شده است. مانند کمانی که تیرش رها شده و بیهدف است.
یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
• توضیح: یعقوب (نماد پدر) به خاطر دوری یوسف (معشوق) پیر و رنجور شده است و از او میخواهد که برگردد.
▎بند سوم:
ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت
• توضیح: شاعر به موسی (پیامبری که با خدا سخن گفت) اشاره دارد و از او میخواهد که به او نزدیک شود.
گاوی خدایی میکند از سینهٔ سینا بیا
• توضیح: اینجا اشاره به داستان گاو در کوه سینا دارد که نشاندهندهی وحی و ارتباط با خداست.
▎بند چهارم:
رخ زعفرانرنگ آمدم، خَمداده چون چنگ آمدم
• توضیح: شاعر میگوید که با چهرهای زیبا و دلکش آمده است، مانند ساز چنگ که صدای دلنشینی دارد.
در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
• توضیح: او احساس میکند که در بدنش محدود شده و از جانش میخواهد که بیاید و او را آزاد کند.
▎بند پنجم:
چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت
• توضیح: شاعر به پیامبر اسلام (محمد) اشاره میکند و میگوید که او هم در غم معشوقش اشتیاق دارد.
زان طرهٔ اندر هَمَت، ای سرّ ارسلنا بیا
• توضیح: شاعر از زیبایی معشوقش صحبت میکند و از او میخواهد که بیاید و رازهای عشق را فاش کند.
▎بند ششم:
خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق
• توضیح: شاعر میگوید که خورشید در برابر او مانند غروب است، و او را برتر از همه شاهان میداند.
ای دیدهٔ بینا بهحق، وی سینهٔ دانا بیا
• توضیح: او از معشوق میخواهد که بیاید و دانش و بینایی را به او عطا کند.
▎بند هفتم:
ای جانْ تو و جانها چو تن، بیجان چه ارزد خود بدن؟
• توضیح: شاعر میگوید که جان معشوق مهمتر از بدن است و بدون جان، بدن ارزشی ندارد.
دل دادهام دیر است من، تا جان دهم جانا بیا
• توضیح: او سالهاست که دلش را داده و اکنون آماده است که جانش را نیز فدای معشوق کند.
▎بند هشتم:
تا بردهای دل را گرو، شد کشتِ جانم در درو
• توضیح: او میگوید که دلش را به معشوق داده و حالا جانش در خطر است.
اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
• توضیح: او از معشوق میخواهد که ابتدا دردهای او را بشنود و سپس به عنوان درمانش بیاید.
▎بند نهم:
ای تو دوا و چارهام نور دل صدپارهام
• توضیح: معشوق را دارویی برای دردها و نور زندگی خود میداند.
اندر دل بیچارهام چون غیر تو شد لا بیا
• توضیح: در دل او جز معشوق کسی دیگر وجود ندارد.
▎بند دهم:
نشناختم قدر تو من تا چرخ میگوید ز فن
• توضیح: شاعر اعتراف میکند که تا قبل از این، قدر معشوق را نمیشناخته است.
دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
• توضیح: او خواستهای دارد که بیانگر عشق عمیق اوست.
▎بند یازدهم:
ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت
• توضیح: شاعر به مقام بلند معشوق اشاره میکند و از او خواستههای خود را مطرح میکند.
کس نیست شاها محرمت در قرب اَو ادنی بیا
• توضیح: هیچ کس نمیتواند به اندازهی معشوق به او نزدیک شود.
▎بند دوازدهم:
ای خسرو مهوش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا
• توضیح: شاعر از معشوق خود دعوت میکند که بیاید، زیرا او زیباتر از همه زیباییهاست.
ای آب و ای آتش بیا ای دُرّ و ای دریا بیا
• توضیح: او معشوق را به عنوان آب حیات و آتش عشق توصیف میکند.
▎بند سیزدهم:
مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین
• توضیح: شاعر به شمس تبریزی (معشوق خاص مولانا) اشاره دارد و او را روحی پاک میداند.
تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا
• توضیح: او تبریز را مانند عرش الهی توصیف کرده و از معشوق میخواهد که بیاید.
—
این شعر پر از عشق، اشتیاق و طلب وصال است. مولانا با استفاده از نمادها و استعارههای مختلف، احساسات عمیق انسانی را بیان کرده و معشوق را به عنوان منبع نور، زندگی و حقیقت معرفی میکند.
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۳ از دیوان شمس مولانا (ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما)
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۲ از دیوان شمس مولانا (ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما)










