شعر شماره ۲۱ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ کسی به فکر گل ها نیست …

شعر شماره ۲۱ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد را در روزانه بخوانید. شعر فروغ بسیار خودمانی و صمیمی است. او از تجربیات شخصی، احساسات و دردهای خود می‌گوید که به شعرش یک حالت زندگی‌نامه‌ای و خودزندگی‌نامه‌ای می‌بخشد. این صداقت در بیان احساسات، خواننده را به شدت درگیر می‌کند. همچنین شعر شماره ۲۲ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ امشب آن حسرت دیرینه من … را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۲۱ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ کسی به فکر گل ها نیست ...

شعر شماره ۲۱

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باورکند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجرّدست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیاط خانۀ ما تنهاست

حیاط خانۀ ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می کشد

و حوضِ خانۀ ما خالی است.

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می افتند

و از میان پنجره های پریده رنگ خانۀ ماهی ها

شبها صدای سرفه می آید.

حیاط خانۀ ما تنهاست.

پدر می گوید

از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خود را بردم

و کار خود را کردم

و در اتاقش از صبح تا غروب

یا شاهنامه می خواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر می گوید

لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق می کند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافی ست.

مادر تمام زندگیش

سجّاده یی¬ست گسترده

در آستان وحشت دوزخ.

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است.

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناهکار طبیعی ست

و فوت می کند به تمام گلها

و فوت می کند به تمام ماهی ها

و فوت می کند به خودش.

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد.

برادرم به باغچه می گوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها می خندد

و از جنازۀ ماهی ها

که زیر پوست بیمار آب

به ذرّه های فاسد تبدیل می شوند

شماره بر می دارد.

برادرم به فلسفه معتاد است.

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می داند.

او مست می کند

و مشت می زند به در و دیوار

و سعی می کند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مأیوس است.

او نا امیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار می برد

و نا امیدیش

آن قدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم می شود.

و خواهرم که دوست گلها بود

و حرفهای سادۀ قلبش را

وقتی که مادر او را می زد

به جمع مهربان و ساکت آنها می برد

و گاه گاه خانوادۀ ماهی ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد،

او خانه اش در آن سوی شهر است

او در میان خانۀ مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی می خواند

و بچه های طبیعی می سازد.

او

هر وقت که به دیدن ما می آید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود

حمام ادکلن می گیرد

او

هر وقت که به دیدن ما می آید

آبستن است.

حیاط خانۀ ما تنهاست

حیاط خانۀ ما تنهاست.

تمام روز

از پشت در صدای تکّه تکّه شدن می آید

و منفجرشدن.

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل

خمپاره و مسلسل می کارند.

همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیِشان

سر پوش می گذارند

و حوضهای کاشی

بی آن که خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچۀ ما کیف های مدرسه شان را

از بمبهای کوچک

پر کرده اند.

حیاط خانه ما گیج است.

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصوّر بیهودگیِ این همه دست

و از تجسّم بیگانگیِ این همه صورت می ترسم.

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد، تنها هستم

و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد

من فکر می کنم …

من فکر می کنم …

من فکر می کنم …

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

مطلب مشابه: شعر شماره ۲۰ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد …

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۹ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ ای هفت سالگی ای لحظه های شگفت عزیمت …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر از فروغ، به تصویر کشیدن تنهایی و ناامیدی در زندگی انسانی و طبیعت است. شاعر با استفاده از باغچه به عنوان نمادی از زندگی و سرزندگی، به توصیف وضعیت موجود می‌پردازد. حالا بیایید این شعر را به زبان ساده‌تر توضیح دهیم:

1. تنهایی باغچه: شاعر می‌گوید که هیچ‌کس به گل‌ها و ماهی‌ها توجهی ندارد. باغچه در حال مرگ است و کسی نمی‌خواهد بفهمد که این باغچه دیگر زندگی ندارد. این نماد از بی‌توجهی انسان‌ها به طبیعت و زندگی خودشان است.

2. حیاط خانه: حیاط خانه‌ی شاعر تنهاست و در انتظار بارش باران است. حوض خانه خالی است و این نشان‌دهنده‌ی فقدان شادی و زندگی است. ستاره‌های کوچک به زمین می‌افتند و صدای سرفه از خانه ماهی‌ها می‌آید، که می‌تواند نمادی از درد و رنج باشد.

3. پدر و مادر: پدر به زندگی گذشته‌اش اشاره می‌کند و احساس ناامیدی دارد. او به مسائل مادی توجه می‌کند و به باغچه اهمیتی نمی‌دهد. مادر هم در جستجوی معنای زندگی و گناه خود است و دائماً دعا می‌خواند، اما در واقعیت گرفتار ترس و وحشت است.

4. برادر و خواهر: برادر شاعر به باغچه به چشم یک قبرستان نگاه می‌کند و می‌خندد. او به فلسفه اعتیاد دارد و فکر می‌کند که تنها راه نجات باغچه، نابودی آن است. خواهر شاعر که عاشق گل‌هاست، در زندگی مصنوعی خود غرق شده و در تلاش برای فرار از واقعیت است.

5. جنگ و خشونت: در انتهای شعر، شاعر به وضعیت جامعه اشاره می‌کند که همسایه‌ها به جای گل، سلاح می‌کارند و بچه‌ها با بمب‌ها بازی می‌کنند. این تصویر نشان‌دهنده‌ی تأثیرات جنگ و خشونت بر زندگی انسان‌هاست.

6. احساسات شاعر: شاعر در نهایت احساس تنهایی و ناامیدی را تجربه می‌کند. او از گم کردن قلبش می‌ترسد و به دنبال راهی برای نجات باغچه (نماد زندگی) است.

شعر فروغ با استفاده از تصاویر زیبا و عمیق، احساسات انسانی را به تصویر می‌کشد و نشان‌دهنده‌ی بحران‌های فردی و اجتماعی است. این اثر نه تنها درباره‌ی تنهایی فردی بلکه درباره‌ی وضعیت کلی جامعه نیز صحبت می‌کند.

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۸ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن …

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۷ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ من خواب دیده ام که کسی می آید …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.