شعر شماره ۱۷ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ من خواب دیده ام که کسی می آید …
شعر شماره ۱۷ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد را در روزانه بخوانید. اشعار فروغ نه تنها در زمان خود، بلکه در دهههای بعدی نیز تأثیرگذار بوده است. بسیاری از شاعران و نویسندگان پس از او به نوعی از سبک و دیدگاههای او الهام گرفتهاند. همچنین شعر شماره ۱۸ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن … را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۱۷
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
بگویم اگر دروغ
من خواب آن ستاره ی قرمز را
که خواب نبودم دیده ام وقتی
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سیدجواد هم
رفته است که
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما
مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
و در آخر نمازصدایش میکند در اول نماز
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ …
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها
بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ …
خوبست چقدر دور میدان چرخیدن
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
می آید و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
یشت بام را جارو کرده ام من پله های
و شیشه های پنجره را هم شستهام
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند
شت بام را جارو کرده ام من پله های
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست
را کسی که آمدنش
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
یحیی بچه کرده است کهنه ی کسی که زیر درختهای
روز و روز به
بزرگ میشود میشود، بزرگ
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
قسمت میکند و هرچه را که باد کرده باشد
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام …
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۶ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ چرا توقف کنم،چرا؟ پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۵ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای …
تفسیر این شعر

این شعر به موضوعاتی چون امید، انتظار و آرزوهای کودکانه میپردازد. در ادامه، شعر را به زبان ساده توضیح میدهم:
بخش اول:
شاعر در ابتدا میگوید که خواب دیده کسی میآید. او خواب ستارهای قرمز را دیده و احساس میکند که پلکهایش به طور مکرر میپرند. این نشاندهنده هیجان و انتظار اوست.
بخش دوم:
شاعر میگوید که کسی که میآید، خیلی خاص است و شبیه هیچکس دیگری نیست. او اشاره میکند که این فرد نه شبیه پدرش است، نه مادرش و نه دوستانش. این شخص باید ویژگیهای خاصی داشته باشد که او را از دیگران متمایز کند.
بخش سوم:
شاعر توصیف میکند که این شخص قد بلندی دارد و چهرهاش روشنتر از چهرههای دیگر است. او لباس پاسبانی پوشیده و از هیچچیز نمیترسد. این توصیفها نشاندهنده قدرت و اعتماد به نفس این شخص است.
بخش چهارم:
شاعر به تواناییهای این فرد اشاره میکند. او میتواند کارهای دشوار را انجام دهد و حتی از مغازهها چیزهایی را به صورت نسیه بگیرد. این نشاندهنده قدرت و تسلط او بر زندگی است.
بخش پنجم:
شاعر به احساس شادی و روشنی اشاره میکند و از اینکه دوست دارد یحیی (دوستش) یک چهارچرخه داشته باشد و با هم دور میدان بچرخند، صحبت میکند. این بخش از شعر نشاندهنده آرزوهای کودکانه و شادیهای ساده است.
بخش ششم:
شاعر از احساس کوچکی و گم شدن در خیابانها صحبت میکند. او نسبت به پدرش که بزرگتر است، احساس ناامیدی دارد و دوست دارد که کسی بیاید و زندگی را تغییر دهد.
بخش هفتم:
شاعر به وضعیت محلهاش اشاره میکند که در آنجا مشکلاتی وجود دارد و مردم کاری نمیکنند تا وضعیت بهتر شود. او از آفتاب زمستانی که تنبل است، شکایت میکند و حس میکند که باید کارهای زیادی انجام دهد.
بخش هشتم:
در نهایت، شاعر دوباره به آمدن کسی اشاره میکند که در دلش با آنهاست و نمیتوان او را دستگیر کرد. این شخص نماد امید، عشق و دوستی است.
شعر به احساسات عمیق کودکانه، آرزوها و انتظار برای یک تغییر مثبت در زندگی پرداخته است. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا از زندگی روزمره و آرزوهای ساده، حس امید و انتظار را به تصویر کشیده است.
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام …
مطلب مشابه: شعر شماره ۱۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی










