شعر در مورد ماه از شاملو { 20 شعر درباره ماه زیبا و شب از شاملو }
در این بخش از سایت ادبی روزانه چندین شعر در مورد ماه از شاملو را برای شما دوستان قرار دادهایم. احمد شاملو متخلص به الف. بامداد و الف. صبح، شاعر، فیلمنامهنویس، روزنامهنگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگنویس و از دبیران کانون نویسندگان ایران بود. او بنیانگذار قالب شعری موسوم به شعر سپید به عنوان تحولی پس از شعر نو در ادبیات فارسی بود. از این رو او را پدر شعر سپید فارسی مینامند.

اشعار زیبا درباره ماه از احمد شاملو
بیرحمانه اندک بود و
واقعه
نامنتظر.
از بهار
حظِّ تماشایی نچشیدیم،
که قفس
باغ را پژمرده میکند.
خاموش باش، مرغکِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.
بگذار در سکوت به گوش آید
در نورِ رنگرفته و سردِ ماه
فریادهای ذلّهی محبوسان
از محبسِ سیاه…
خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواجِ سرگران شده بر آب،
کاین خفتگان مُرده، مگر روزی
فریادِشان برآورد از خواب.
خاموش باش، مرغکِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!
ماه میگذرد
در انتهای مدارِ سردش.
ما ماندهایم و
روز
نمیآید.
آسمانِ کوتاه
به سنگینی
بر آوازِ رو در خاموشیِ رحم
فرو افتاد.
سوگواران
به خاک پُشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.
مطلب مشابه: اشعار شاملو به آیدا (چند شعر فوق العاده احساسی و عاشقانه از احمد شاملو)

چون ابرِ تیره گذشت
در سایهی کبودِ ماه
میدان را دیدم و کوچهها را،
که هشتپایی را ماننده بود
از هر جانبی پایی به خستگی رها کرده
به گودابی تیره.
و بر سنگفرشِ سرد
خلق ایستاده بود
به انبوهی.
و با ایشان
انتظارِ دیرپای
به یأس و به خستگی میگرایید.
و هربار
بیقراریِ انتظار
که بر جمعِ ایشان میجنبید
چنان بود
که پوستِ حیوان را لرزشی افتاده است
از سردیِ گذرای آب
یا خود از خارشی.
شاملو
بلورِ سرانگشتانت به ده هِلالَکِ ماه
در معرضِ خورشید از حکایتِ مردی میگفت
که صفای مکاشفه بود
و هراسِ بیشهی غُربت را
هجا به هجا
دریافته بود.
شعرهای زیبا درباره ماه
جهان را بنگر سراسر
که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود
از خویش بیگانه است
و ما را بنگر بیدار
که هُشیوارانِ غمِ خویشیم
خشمآگین و پرخاشگر
از اندوهِ تلخِ خویش پاسداری میکنیم،
نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشیم
تا از قابِ سیاهِ وظیفهیی
که بر گِردِ آن کشیدهایم خطا نکند
و جهان را بنگر
جهان را در رخوتِ معصومانهی خوابش
که از خویش چه بیگانه است
ماه میگذرد در انتهای مدارِ سردش
ما ماندهایم و روز نمیآید.
وقتی سنگفرش ها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله می آید کدام ابلهی مینشیند و با ماه راز و نیاز میکند؟! و اگر کرد، کی می ایستد برایش کف بزند؟!
در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز
و نه آفتاب
ما بيرون زمان ايستادهايم…
ماه میگذرد
در انتهای مدارِ سردش.
ما ماندهایم و روز نمیآید.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب مثل خون در رگ های من احمد شاملو (خلاصه جملات این کتاب)

پگاه
چون چشم میگشایم
عطرِ شکوفههای چترِ بیادعای لیموی تُرش
یورتِ همسایگان را
بهناز
با هم پیوسته است.
آنگاه در مییابم
به یقین
که ماه نیز
شبِ دوش
میباید
بَدرِ تمام
بوده باشد!
گویی
همیشه چنین است
ای غریوِ طلب ــ:
تو در آتشِ سردِ خود میسوزی
و خاکسترت
نقرهی ماه است
تا تو را
در کمالِ بَدرِ تو نیز
باور نکنند.
شعر ماه از شاملو
لیکن این خُردْنُمون
حقیقتِ عظیمِ جهان است.
و عظمتِ هر خورشید
در مهجوری چشم
خُردی اختر مینماید،
و ماه
ناخنِ کاغذینِ کودکی
که نخستینبار
سکهییش به مشت اندر نهادهاند
تا به مقراضش
بچینند.
ماه
ناخنِ کوچک
و تکشاهیِ سیمینِ فریب! ــ
اما آن کو بپذیرد
خویشتن را انکار کرده است.
این تاج نیست کز میانِ دو شیر برداری،
بوسه بر کاکُلِ خورشید است
که جانت را میطلبد
و خاکسترِ استخوانت
شیربهای آن است.
مطلب مشابه: اشعار غمگین احمد شاملو (30 شعر کوتاه و بلند غم انگیز و احساسی شاملو)

زیباترین تماشاست
وقتی
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو میآیند،
و از شکوهمندیِ یأسانگیزش
پروازِ شامگاهی دُرناها را
پنداری
یکسر بهسوی ماه است.
اشعار زیبا از شاملوی بزرگ
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستادهایم
با دشنهی تلخی
در گُردههایِمان.
کنارِ شب
خیمه برافراز،
اما چون ماه برآید
شمشیر
از نیام
برآر
و در کنارت
بگذار.
شاملو
به نوکردنِ ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پروازِ کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.
ماه
برنیامد.
مطلب مشابه: گزیده اشعار عاشقانه شاملو + آثار ادبی و مجموعه شعر احمد شاملو شاعر معاصر کشور

آیدا جانم …!
من معتقدم که تو به انقلابی در کارهای زندگی ما دست بزنی … بلند شوی و بیایی اینجا شناسنامه من و خودت را هم همراه بیاوری… و ماه عسلمان را هم همینجا بگذارنیم… پانصد تومن برایت میفرستم بلیط میخری و میآیی یا این که به من تلگراف میکنی تا خودم بیایم و بیاورمت. این جا از منزل مادرم … بسیار راحت تریم. تحمیلی به کسی نیستیم… دستت را به من بده.به من، به احمد خودت اعتماد داشته باش!
در انتظار تلگرافت اعصابم دارد له می شود، چون همه چیز بسته به جواب توست… تمام بچه های مهربان خوب و مهربان این جا دست به دست هم داده اند که ما را این جا ماندگار کنند و از همه بالاتر افتخار کنند که تو نازنین من، عروس تبریز خواهی شد، برای این که این ها خوب هستند و ما را دوست دارند آیدای احمد را و احمد آیدا.
آن زندگی بهشتی که حسرتش را میکشیدیم اینجا فراهم است.
آیبیشک خوب نازنینم! … شاعر فقط به معشوق نگاه میکند و آیدا برای او به صورت هدف نهایی شعر در آمده است…
اگر واقعا” چنین است زهی سعادت.
با تمام امیدها، با تمام ذراتم، به تو عشق میورزم.
اگر خدایی وجود میداشت،
تنها دعای من به درگاهش این بود که:
(آیدا را خوشبخت کن، تا من به اوج والاترین سعادتها رسیده باشم!)
افسوس.
این خدایی که فراموش شده است
و تنها چیزی مانده است که مرا و تو را به بیرحمی شکنجه کند…
افسوس!
با خوشههای یاس آمده بودی
تأییدِ حضورت
کس را به شانه بر باری نمینهاد.
بلورِ سرانگشتانت به ده هِلالَکِ ماه
در معرضِ خورشید ا
ز حکایتِ مردی میگفت
که صفای مکاشفه بود
و هراسِ بیشهی غُربت را
هجا به هجادریافته بود
شعر بلند ماه از شاملو
پرتوی که میتابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان میسوزد این چراغِ ستاره
تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند:
انفجارِ خورشیدِ آخرین
به نمایشِ اعماقِ غیاب
در ابعادِ دلهره.

آن
ماه نیست
دریچهی تجربه است
تا یقین کنی
که در فراسوی این جهازِ شکستهسُکّان نیز
آنچه میشنوی سازِ کَجکوکِ سکوت است.
تا
یقین کنی.
ماییم
ــ من و تو ــ
نظّارِگانِ خاموشِ این خلأ
دلافسردهگانِ پادرجای
حیرانِ دریچههای انجمادِ هم سفران.
دستادست ایستادهایم
حیرانايم اما از ظلماتِ سردِ جهان
وحشت نمیکنیم
نه
وحشت نمیکنیم.
تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ میبینم
آنجا که تویی،
مرا تو در ظلمتکدهی ویرانسرای من در مییابی
اینجا که منام.










