اشعار عمادی شهریاری (غزلیات، رباعیات، قطعات و …)

اشعار عمادی شهریاری بخشی از گنجینه شعر فارسی را تشکیل میدهد و در قالبهایی مانند غزل، رباعی، قطعه و دیگر سرودهها قابل بررسی است. شعر او با توجه به قالب و مضمون، میتواند موضوعاتی مانند عشق، احساس، زندگی، اندیشه و مفاهیم انسانی را دربر بگیرد و برای علاقهمندان به شعر فارسی خواندنی باشد. در این مطلب از روزانه، مجموعهای از غزلیات، رباعیات، قطعات و دیگر اشعار عمادی شهریاری را گردآوری کردهایم تا بتوانید سرودههای او را یکجا بخوانید و با سبک و فضای شعری این شاعر بیشتر آشنا شوید.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات عمادی شهریاری
ساقیا موسم عید است بده جام شراب
بنشان از دل ما آتش سی روزه به آب
گر خریدار تو آنی منم آن کس باری
که به یک باده فروشم به تو سی روزه صواب
خاک خور باده مخور زآن که دریغ است دریغ
که دهد کس … رنگ گل و بوی شراب
هر که او از سر جهل از سر می برخیزد
همه بر باد و هوا تکیه کند همچو حباب
مرا عشق تو از من جان بپرداخت
همه تاریکی از روشن بپرداخت
به عشقت هر که چون من گشت مسرور
ز بار عقل و جان گردن بپرداخت
دلت در لافگاه سست عهدی
به عشوه سخت از آهن بپرداخت
غمت را دوست دارم زآن که مهرش
مرا از دوست وز دشمن بپرداخت
به جزع از دیگران جان بر که لعلت
به یک خنده ز کار من بپرداخت
عمادی تا به سودای تو پیوست
فرشته گشت زاهریمن بپرداخت
لاف عشق تو در زمانه بسی است
تیر چشم تو را نشانه بسی است
راه عشق تو گر چه ناموس است
در ره وصلت آستانه بسی است
خون همی گریم و فراق تو را
این چنین نقد در خزانه بسی است
رایگانی یگانه شو با من
گر چه چون من تو را یگانه بسی است
سیری از من نپرسمت که چراست
زآن که ناخواست را بهانه بسی است
از تو محروم من نیم تنها
سود ناکرده در زمانه بسی است
خود ندانم که از که مینالم
آتش عشق را زبانه بسی است
در میان آی چون عمادی را
از تو اندوه بیکرانه بسی است
در جهان چیست کز جهان بتر است
جز غم من که هر زمان بتر است
زآن ستمها که دهر بر من کرد
فرقت یار مهربان بتر است
آب روی من آشکاره بشد
آتش عشق در نهان بتر است
هر چه سود است روزگار مرا
چون بیندیشم از زیان بتر است
در گلوی نیاز من مانده
مغز امید استخوان بتر است
دزد کالای من همی طلبد
رهنمونی پاسبان بتر است
شب روی عدو فساد من است
روز کوری دیدبان بتر است
بر رهی میروم که مورش را
حمله از شرزه و ژیان بتر است
چرخ را امتحان نخواهم کرد
زآن که هنگام امتحان بتر است
برگمانم که آخرم چه بود
از همه محنت این گمان بتر است
جان آن رفته عشر جان تو باد
کز همه هول هول جان بتر است
مطالب مشابه: اشعار غالب دهلوی | اشعار بسیار زیبای بیدل دهلوی

در ره عشق تو فلک لنگ است
با غم عشق تو جهان تنگ است
رنگ عشق تو روزگار گرفت
لاجرم با هزار نیرنگ است
دوش گفتم تو را غلام توام
گفت از طعنه خواجه سرهنگ است
تا نیاز تو از نیاز رهی
بیشتر از هزار فرسنگ است
تو مرا خواجهای مرا فخر است
من تو را بندهام تو را ننگ است
حاصل روزگار جز غم نیست
زآن که بنیاد عمر محکم نیست
داد بیرون عالم است مگر
زآن که باری درون عالم نیست
غلطی گر گمان بری که تو را
زیر سوری هزار ماتم نیست
اژدهایی است غم که از دم او
در جهان هیچ کس مسلم نیست
نوشداروی روزگار مخور
که در آن هیچ چیز مرهم نیست
بهره آدمی است این همه غم
خرم آن کز نژاد آدم نیست
چه کردهام که سزای من است هجرانت
چه گفتهام که به خون من است فرمانت
که خاست در طلب تو که حلقه زلفت
ز خون او بنشاده است گرد میدانت
بساخت آن رخ تابان تو را و جویان ساخت
که سوختی همه آفاق و نیست تاوانت
مباد از غم هجران تو دلم زآن بیش
نصیب خصم خداوند باد هجرانت
ایا کمالپذیری که دارد آزادی
ز اختلاف زمین اعتدال ارکانت
هر که را روی در نکونامی است
دعوی عاشقی بر او خامی است
چند گویی که عشق نام نکوست
نام نیکوی عشق بدنامی است
در خرابات عشق کی نگرند
که حجازی است خواجه یا شامی است
مرغ او بوسعید بوالخیر است
مرد او بایزید بسطامی است
چند لافی عمادی از غم عشق
دعوی عاشقی ز بیلامی است
طریق عشق تو پایان ندارد
دلم درد تو را درمان ندارد
نجویم جان که جان جستن وبال است
بر آن کس کاو چنان جانان ندارد
به راه عاشقی شرط آن چنان است
که مرد درد جانان جان ندارد
نمیدانند شرط کفر کفار
چرا زلفت دبیرستان ندارد
به غمزه کار ایشان راست میدار
اگر زلفت سر ایشان ندارد
همه کفری تو و دور است ایمان
از آن کس کاو به تو ایمان ندارد
به غفلت تا نپنداری که عشقت
هزاران خانه ویران ندارد
سر سامان ندارد عاشق تو
چه دارد کاو سر و سامان ندارد
فراقت را بگو آهستهتر باش
اگر با مرگ من پیمان ندارد
وصالت را ندیدم هیچ نامه
که نام صبر بر عنوان ندارد
نباشد هیچ دردی عاشقان را
که در عشقت عمادی آن ندارد
گردون سر مردمی ندارد
گیتی دل خرمی ندارد
بنیاد حیات سخت سست است
افسوس که محکمی ندارد
آن مردم را که نیک بودند
الا شکم زمی ندارد
آسایش و ایمنی است بالله
زآن جمله که آدمی ندارد
اندوه چو خرمن نیاز است
کز پیمودن کمی ندارد
غم خور که در آستان عالم
کس دولت بیغمی ندارد
بیرخ تو زلف دین به شانه نیارزد
بیلب تو مرغ جان به دانه نیارزد
کشتن ما را مجوی هیچ بهانه
زآن که به اندیشه بهانه نیارزد
بارگهی را که نقد همت او شد
عرش به قفل در خزانه نیارزد
مملکی را که شاه خوی خوش اوست
مشک مگر در رکاب خانه نیارزد
مطرب تو زهره باد گر چه به بزمت
زهره به ابریشم چغانه نیارزد
گر تو نباشی سوار معرکه صنع
ابلق گیتی به تازیانه نیارزد
سوز عشقت جگر همیسوزد
تاب رویت نظر همیسوزد
تو چه دانی که آتش رخ تو
نظر اندر بصر همیسوزد
هر چه در دیده بیش ریزم آب
دل مسکین بتر همیسوزد
آنچنان سوخته جگر شدهام
که دلم بر جگر همیسوزد
هجر تو هر چه یابد از دل و جان
همه در یکدگر همیسوزد
همچو شمعی در آب دیده دلم
هر شبی تا سحر همیسوزد
چون مملکت سخا تو را شد
انگار همه جهان مرا شد
بیگانه نمود بخت با من
چون نام تو بردم آشنا شد
گر بر فلک است بد سگالت
پندار خری به آسیا شد
ور در چاه است نیک خواهت
انگار قدر بر سما شد
ابلیس لعین ز جنت آمد
نمرود هلاک در هوا شد
بیدولت تو زمانه میگفت
سبحان الله کرم کجا شد
جاوید همان که از سعادت
عمر تو ذخیره بقا شد
قدح بر دست من نه ساقیا زود
که کار از حد گذشت و بودنی بود
به باران باده گلگون من ده
که یار گلرخم دیدار بنمود
می و معشوق دارم غم چه دارم
نه دل اندر زیان بندم نه در سود
نماند این جهان در دست کس دیر
به شادی بگذرانیم این جهان زود
بسی پیمودهام در عاشقی باد
کنون خواهم زمانی باده پیمود
بختم از خواب در نمیآید
کار بیبخت بر نمیآید
در ترازوی غم نهادم عمر
کفه کام در نمیآید
سال عمرم به سر رسید و هنوز
روز صبرم به سر نمیآید
خبر از دوست چون توانم جست
به من از من خبر نمیآید
چند خوانم فسون که در ره عشق
هر فسون کارگر نمیآید
صد سپر پیش چرخ بنهادم
تیر جز بر جگر نمیآید
مطالب مشابه: اشعار زیبا و ماندگار امیرخسرو دهلوی | اشعار جنید شیرازی

ای خرد از خدمت تو نیک نام
وای هنر از دولت تو شادکام
نام تو اندر دل خورشید نقش
گام تو را بر سر گیتی لگام
راد همایون کف عبدالجلیل
نسخت اقبال ز عین تا به لام
دشمن تو چون کند آهنگ رزم
تیغ برآید عوض می ز جام
صبح گر از دست تو مطلع کند
گم شود از روی زمین نام شام
جز به خم رنگرز کاین تو
پیرهن شب نشود نیل فام
بوی گل بخت تو چون بردمد
عطسه خورشید برآرد ز کام
گردش گردون نتواند گذارد
آن چه مرا بر کرم توست دام
هیچ وفایی ز روزگار ندیدم
هیچ می خالی از خمار ندیدم
چیدهام از باغ روزگار بسی گل
لیک به جز در میانه خار ندیدم
راحت دل گفتهاند هست در این عهد
این همه گفتند و هیچ یار ندیدم
همنفسان بودهاند در غم ایشان
تا منم آن بحر را کنار ندیدم
لذت ایام من به صد برسد لیک
غصه فرقت کم از هزار ندیدم
کار کسی راست بر مراد دل او
در خم این سقف زرنگار ندیدم
عاقبه الامر تکیهگاه سلامت
بهتر از الطاف کردگار ندیدم
دریاب که همنفس ندارم
دریاب که جز تو کس ندارم
گویند غمی بزرگ داری
این خود سخن است بس ندارم
از حاصل کاروان شادی
جز دمدمه جرس ندارم
گر زهر خورم خوش است تنها
برگ شکر و مگس ندارم
میجویم نقش غمگساری
والله که جز این هوس ندارم
در کوی مراد چون عمادی
امید به دسترس ندارم
ای خوشتر از جوانی در بند توست جانم
بخشایش از بر من کآخر چو تو جوانم
گر زر نمیفشانم بر تو ز تنگدستی
باری ز لفظ گوهر بر تو همیفشانم
بر پشت گاو باشد هر ساعتی سرشکم
بر ساق عرش باشد هر لحظهای فغانم
صعب است بیتو کارم ضعف است روزگارم
صعب است سرگذشتم صعب است داستانم
من بنده تو گشتم گفتم عزیز باشم
اکنون ذلیل گشتم زیرا که رایگانم
اندر میان مردم گر کافرم بخواندی
گر عشق تو نبستی زنار بر میانم
از کامهای گیتی یکباره بینصیبم
گویی غریب دهرم گویی نه از جهانم
بیتو یک روز بود نتوانم
بیتو یک شب غنود نتوانم
یار جز تو گرفت نتوانم
نام جز تو شنود نتوانم
چو تو را در خور تو بستایم
دیگران را ستود نتوانم
گر بتان زمانه جمله شوند
بر تو کس را فزود نتوانم
جز به نام تو ای امیر بتان
گوی دولت ربود نتوانم
به زبان حال دل همی گوید
گر همی دل غنود نتوانم
همه شادی مرا به دولت توست
جز به تو شاد بود نتوانم
عاشقان غریب و غمزدهایم
در خرابات تا قدم زدهایم
باز مالیده آستین وجود
دست در دامن عدم زدهایم
تا بدانستهایم هستی خود
بر دل نیستی رقم زدهایم
در صبوح نیاز پرده ناز
همه بر پرده ستم زدهایم
با خیال لب بتان طراز
طعنه اندر نگین جم زدهایم
بیتمنای روز همچون کوس
رقم فاقه بر شکم زدهایم
به همه روزگار لاف نجات
از در سید امم زدهایم
ای پر شکر ز خنده تو آستین جان
وای پرگهر ز گریه من دامن جهان
هم زاین شکر رسیده من اندر هلاک دل
هم زاین گهر رسیده من اندر هلاک جان
طاقی به نیکویی بنهاده است روزگار
خورشید را ز رشک تو بر طاق آسمان
چون چهره برفروزی و آواز برکشی
نبود زمانه زهره و خورشید را قران
تا چشم من رسیده ز رویت به نوبهار
رخسار من رسیده ز عشقت به مهرگان
سرخ است همچنان که تو را لب مرا سرشک
تنگ است همچنان که مرا دل تو را دهان
عاشقان غریب و غمزدهایم
در خرابات تا قدم زدهایم
باز مالیده آستین وجود
دست در دامن عدم زدهایم
تا بدانستهایم هستی خود
بر دل نیستی رقم زدهایم
در صبوح نیاز پرده ناز
همه بر پرده ستم زدهایم
با خیال لب بتان طراز
طعنه اندر نگین جم زدهایم
بیتمنای روز همچون کوس
رقم فاقه بر شکم زدهایم
به همه روزگار لاف نجات
از در سید امم زدهایم
بیتو یک روز بود نتوانم
بیتو یک شب غنود نتوانم
یار جز تو گرفت نتوانم
نام جز تو شنود نتوانم
چو تو را در خور تو بستایم
دیگران را ستود نتوانم
گر بتان زمانه جمله شوند
بر تو کس را فزود نتوانم
جز به نام تو ای امیر بتان
گوی دولت ربود نتوانم
به زبان حال دل همی گوید
گر همی دل غنود نتوانم
همه شادی مرا به دولت توست
جز به تو شاد بود نتوانم
عاشقان غریب و غمزدهایم
در خرابات تا قدم زدهایم
باز مالیده آستین وجود
دست در دامن عدم زدهایم
تا بدانستهایم هستی خود
بر دل نیستی رقم زدهایم
در صبوح نیاز پرده ناز
همه بر پرده ستم زدهایم
با خیال لب بتان طراز
طعنه اندر نگین جم زدهایم
بیتمنای روز همچون کوس
رقم فاقه بر شکم زدهایم
به همه روزگار لاف نجات
از در سید امم زدهایم
ای پر شکر ز خنده تو آستین جان
وای پرگهر ز گریه من دامن جهان
هم زاین شکر رسیده من اندر هلاک دل
هم زاین گهر رسیده من اندر هلاک جان
طاقی به نیکویی بنهاده است روزگار
خورشید را ز رشک تو بر طاق آسمان
چون چهره برفروزی و آواز برکشی
نبود زمانه زهره و خورشید را قران
تا چشم من رسیده ز رویت به نوبهار
رخسار من رسیده ز عشقت به مهرگان
سرخ است همچنان که تو را لب مرا سرشک
تنگ است همچنان که مرا دل تو را دهان
غریب و عاشقم بر ما نظر کن
به کوی عاشقان یک ره گذر کن
چو بینی روی زرد و چشم گریان
ز بد عهدی دل خود را خبر کن
تو را رخصت که داد ای میر خوبان
که جان عاشقان زیر و زبر کن
نه بس کاری است کشتن عاشقان را
برد فرمان برو کاری دگر کن
سحرگاهان بنالم از فراقت
زآب چشم من جانا حذر کن
عمادی رفت و با خود برد هجران
تو نامش عاشق خستهجگر کن
چو شد ز سنبله شاه سپهر در شاهین
کنار باغ تهی شد ز لاله و نسرین
ز ابر فاختهگون آسمان طوطی رنگ
کند به پر حواصل نهفته روی زمین
گمان نبرد خرد تا ندیده باده تاک
که حامل است به خورشید خوشه پروین
ز باد زرگر و ابر درمفشان هر شاخ
مرصع است به زر خلاص و در ثمین
گر آب نقش نگیرد چراست روی شمر
ز گونه گونه صور چون نگارخانه چین
فکند خنجر زر بیدو طشت زر نرگس
گرفته بر سر از انصاف عدل صدرگزین
زهی سپهر کرم را بقای تو خورشید
زهی عروس سخن را عطای تو کابین
زمانه کیست کز او بایدت شرف جستن
چه حاجت است که عنقا شود به دانه سمین
ای خلعت خرد را از خلعت تو پاره
ای ساعد سخن را از مدحت تو یاره
در حلق بدسگالت از هیبت تو مانده
آهی هزار ذره جانی هزار پاره
گر خصم تو نبودی آماده سوختن را
آسان برون بجستی آتش ز سنگ خاره
کشتی عمر ما را در قلزم شقاوت
الا مثال مهرت نفکنده بر کناره
ندهم مخالفت را دشنام و کی توانم
آخر برای کاری پردخته شد مناره
بر باره سعادت قدرت سوار بادا
چندان که بر دواند بر بام چرخ باره
ای دست تو جود را بهانه
پای تو وجود را نشانه
عبدالصمد اکرم الخلایق
سرمایه بخت جاودانه
آنی که به همت تو آراست
سیمرغ مکارم آشیانه
چون آتش عرم تو برآید
گیرم دو جهان به یک زبانه
خصمت به حیات نیست لایق
زآن گونه که سنگ در مثانه
تا دست مبارکت ببوسم
دست من و دامن زمانه
ای عهد تو دور از استواری
وای طبع تو خصم حق گزاری
زلف سیه تو همچو گردون
معروف به زینهارخواری
در کوی تو هیچ گوش نشنید
آوازه طبل رستگاری
در شیوه وصل تو شکسته است
مفتاح در امیدواری
اندر کف ما نماند جز جان
شیر طمع تو را شکاری
غبنی شمری گرت زمانی
بر اسب وفا بود سواری
مطالب مشابه: غزلیات غالب دهلوی | تک مصرع های پر معنا

قطعات
به خدایی که از میان دو حرف
هفت چرخ و چهار طبع انگیخت
بوی کافور و عود و مشک آورد
رنگ طاووس و کبک و زاغ آمیخت
که مرا دست هجر تو بر سر
خاک اندوه و آتش غم بیخت
این چنین کارها زمانه کند
با زمانه نمیتوان آمیخت
در حضرت جاه اوست گردون
زآنچشم فکنده بر زمین است
سرو است عدوش زآن به هر جمع
در خورد هزار پوستین است
مقصود من است خدمت تو
مقصود همه جهان همین است
به چوب رو چه زنی بندهای که در پیشت
به هر فن از همه اقران خود گزین بوده است
هنر تو راست گرفتم که بنده نااهل است
نه با هوای تو دائم دلم قرین بوده است
به خاک پای تو تا حق خدمتی که مراست
اگر به لطف تو هرگز امیدم این بوده است
به خدایی که بر درخت سخن
نام او ابتدای هر برگ است
که مرا بیحضور خدمت تو
زندگانی برابر مرگ است
زحمت من ز حد حصر گذشت
آه با طبع چون منت چون است
لیک در پله معانی تو
که فلک در مقابلش چون است
زحمت بنده گر چه بسیار است
کرمت زآن هنوز افزون است
بنمای دل کز آتش عشقت کباب نیست
بنمای جان کز آتش هجران خراب نیست
بنمای ساغری که از آن عاشقان کشند
کآن نیمه خون دیده و نیمی شراب نیست
دفع شب ضلالت و بیداد را جهان
یک شمع چون ضمیر تو در نه لگن نداشت
در هیچ گوشه هیچ جگر گوشه عدوت
در عهد تو برون ز مشیمه کفن نداشت
یزدان دلی خزانه لطف و کرم نکرد
کآن دل به مهر بندگیت مرتهن نداشت
بستان دهر جز گل عمر حسود تو
کم عمرتر گلی ز گل یاسمن نداشت
عمر است از ان چو عمر به کامم دمی نبود
بخت است از آن چو بخت غم کار من نداشت
در دل هزار شعله مرا و خیال او
اندر دلم نشست و غم خویشتن نداشت
دل وصالش به شکیبایی یافت
روز وصل از شب تنهایی یافت
وه که حسنت چه بلا جلوهگر است
خاصه جایی که تماشایی یافت
ای خاص و عام عالم ادرار خوار جودت
من خاصم و ندارم ادرار جود عامت
ادرار گندمم ده کالحق شگرف باشد
آن دانهای که دارد مرغی چو من به دامت
سی سال گفته مدحت دانی که خوش نباشد
من ضایع و جهانی خوشدل در اهتمامت
به خدایی که ملکش از تعظیم
در خم آسمان نمیگنجد
چه عبارت کنم که اشک مرا
سخن اندر دهان نمیگنجد
گر این سرگشته زیر و زبر فیروزه گون طارم
به کردار خودم سرگشته و زیر و زبر دارد
ننالم زآن که هر جنسی به جنس خود بود مایل
سپهر بیهنر زآنمیل سوی بیهنر دارد
طایر میمون عالم را که نامش بخت توست
سدره و طوبی به رغبت شاخساری کردهاند
شاه انجم با عروس ارغنونزن در جواب
خدمت بزمت چو غلمان و حواری کردهاند
در موقفی که شیردلان در فراق تیر
چون عاشقان زار کمان با انین کنند
از زلف درع غمزه ناوک برد شکن
وابرو چو زلف دوست یلان پر ز چین کنند
گلهای عمر را به حسام بنفشه رنگ
پژمرده چون به روز سیم یاسمین کنند
خندان شود گل ظفر از غنچه نصال
چون لالهوار تیغ به خون در عجین کنند
بر دست و بازوی تو و بر طعن و ضرب تو
فوج ملک بر اوج فلک آفرین کنند
رباعیات
امشب منم و جام می و یار ای شب
تعجیل مکن به صبح زنهار ای شب
صد شب به تو بودهام به تیمار ای شب
یک شب دل عاشقان نگهدار ای شب
گر بخت ز ما ننگ ندارد عجب است
ور چرخ سر جنگ ندارد عجب است
از سردی و بدعهدی این سنگدلان
والله که اگر سنگ نبارد عجب است
آنی که فلک دلت ز خارا کرده است
رخسار تو با ماه مدارا کرده است
پنهان چه کنی روی که اندر عالم
عشق تو قیامت آشکارا کرده است
بر درد درون ناله گواه تو بس است
واین چشم پر آب عذرخواه تو بس است
گفتی که نکردهام گناهی هیهات
طاعت که تو کردهای گناه تو بس است
روی چو مهت که ایمن از کاستن است
آراسته بیزحمت آراستن است
برخاسن از سر جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است
در عشق تو حال خود نگه نتوان داشت
واین خیره کشی از تو گنه نتوان داشت
زنجیر سر زلف تو در دل که بدید
در سینه به زنجیر نگه نتوان داشت
بازار بتان تو شکستی دارد
عشق تو به هر دلی نشستی دارد
چشم تو به هر صومعه مستی دارد
الحق غم تو درازدستی دارد
قصاید
ای عقل تو داده نور جان را
چونان که سنان تو جهان را
شمشیر تو در طریق قدرت
ناموس شکسته آسمان را
سرمایه اول زمان داد
اقبال تو آخرالزمان را
آن دل که به کینه تو برخاست
بر تل بلا نشانده جان را
در راه نجات جز قبولت
کس بدرقه نیست کاروان را
در آینه جسم را توان دید
و اندر کف دست تو امان را
بن نیست زبان دشمنت را
چونان که زبان ناودان را
چون وهم تو هیچ کس نپیمود
این بام شکسته نردبان را
در عالم تو نداد ترتیب
شاهین حوادث آشیان را
تا چرخ و زمین بود مبیناد
بیمهر تو دیده این و آن را
مطالب مشابه: اشعار متفرقه عارف قزوینی | اشعار امیر حسینی هروی

تو را چنان که تویی دیده در نمییابد
بصر ز نور تو بر تو ظفر نمییابد
ز تو چگونه خبر شد دل مرا کز لطف
طراز پیرهن از تو خبر نمییابد
خراب گشت جهان از نهیب غمزه تو
لبت ز بهر چه این کار در نمییابد
عمادی از پی جنگ سپاه هجرانت
ز جوی دیده قویتر حشر نمییابد
غم فراق تو گر تخم پیله نیست چرا
حیات جز به وصال بشر نمییابد
زبون توست جهان زآن که بر زیان تو هیچ
فزون ز مدح شه دادگر نمییابد
عماد دولت عالی که چشم دولت و دین
برون ز بارگه او بصر نمییابد
ایا شهی که بر اوراق روزنامه تو
فرشته یک نقط از شین شر نمییابد
هر آن که با تو دورویی گرفت چون شمشیر
ز بهر تیغ حوادث سپر نمییابد
نهاد رخت عدوی تو بر سر از پی آنک
سوی سقر به کری اسب و خر نمییابد
برون ز باغ دل تو خدای میداند
که در جهان سخا یک شجر نمییابد
تو را ز پی دگری منزلت فزونتر نیست
ولیکن اسب سخن زاین گذر نمییابد
سؤال ۱: زندگینامهٔ عمادی شهریاری و دلیل شهرت او چیست؟
پاسخ: عمادالدین عمادی شهریاری (متوفای ۵۷۳ق) از شاعران پارسیگوی قرن پنجم و ششم است که بخش عمدهٔ زندگی خود را در خدمت مدح سلاطین باوندی مازندران و سلجوقیان گذراند. تخلص «عمادی» و نسبت «شهریاری» از لقب ممدوح اولیهاش، عمادالدوله فرامرز، گرفته شده است. به نوشتهٔ تقیالدین کاشی، وی ملکالشعرای دربار سلجوقی بود
سؤال ۲: قالبها و حجمِ اشعارِ موجودِ عمادی چیست؟
پاسخ: از مجموع ۱,۷۶۹ بیت موجود در گنجور، نزدیک به ۶۳ درصد از اشعار او را قصیده، و پس از آن غزل (۱۰٪)، قطعه (۸.۳٪)، ترکیببند (۷.۷٪) و رباعی (۲.۶٪) تشکیل میدهند. با این حال، تذکرهها از دیوانی چهار تا پنج هزار بیتی سخن گفتهاند که گویا بخش اعظم آن از میان رفته است
سؤال ۳: سبک شعر عمادی چگونه توصیف شده است؟
پاسخ: شعر او در مجموع پیرو سبک خراسانی است، اما نشانههایی از گذار به «سبک بینابین» (دورهٔ انتقالی به سبک عراقی) در آن دیده میشود. منتقدان، شعر او را متعادل توصیف کردهاند: نه چندان ساده و نه چندان غرق در پیچیدگیهای شاعران همعصری چون خاقانی و انوری. تعبیرات خاص و تشبیهات بدیع گاه فهم آن را دشوار میکند، اما روانی بر دشواریهای آن غلبه دارد .










