غزل شماره ۸۰ از دیوان شمس مولانا؛ امروز گزافی ده آن باده نابی را …

غزل شماره ۸۰ از دیوان شمس مولانا در روزانه آماده شده است. این شعر زیبا از مولانا دارای لطفات زیبایی است و قطعا خوانش آن برای شما بسیار لذتبخش خواهد بود. پس در ادامه با ما همراه شوید. همچنین غزل شماره ۸۱ از دیوان شمس مولانا؛ ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۸۰ از دیوان شمس مولانا؛ امروز گزافی ده آن باده نابی را ...

غزل شماره ۸۰ از مولانای بزرگ

امروز گزافی ده آن باده نابی را

برهم زن و درهم زن این چرخِ شَتابی را

گیرم قدحِ غیبی از دیده نهان آمد !

پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را

ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشه

بربای نقاب از رخ، آن شاهِ نقابی را

تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ

برکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را

گر زان که نمی‌خواهی تا جلوه شود گلشن

از بهر چه بگشادی دکان گلابی را

ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردی

در آب فکن زوتر بط‌زاده‌ی آبی را

ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان

لب خشک و به جان جویان باران سحابی را

هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رو

لاحول بزن بر سر آن زاغِ غرابی را

ای فتنه‌ی هر روحی، کیسه‌بُر هر جوحی

دزدیده رباب از کف بوبکرِ ربابی را

امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازی

این جان محدث را وان عقل خطابی را

ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چه

شیر شترِ گرگین جانست عَرابی را

ای جاه و جمالت خوَش خامش کن و دم درکَش

آگاه مکن از ما هر غافل خوابی را

مطلب مشابه: غزل شماره ۷۹ از دیوان شمس مولانا؛ ای خواجه نمی‌بینی این روز قیامت را …

مطلب مشابه: غزل شماره ۷۸ از دیوان شمس مولانا؛ ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، مولانا، است و در آن احساسات عمیق عاشقانه و فلسفی به تصویر کشیده شده است. بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:

1. امروز گزافی ده آن باده نابی را / برهم زن و درهم زن این چرخِ شَتابی را

   شاعر از روزی خاص صحبت می‌کند که می‌خواهد باده‌ای ناب بنوشد و در این روز، می‌خواهد تمام مشکلات و چرخش‌های سریع زندگی را به هم بریزد.

2. گیرم قدحِ غیبی از دیده نهان آمد! / پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را

   او می‌گوید اگر جامی از عالم غیب به او برسد، نمی‌تواند احساس مستی و خرابی ناشی از عشق را پنهان کند.

3. ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشه / بربای نقاب از رخ، آن شاهِ نقابی را

   شاعر به عشق می‌گوید که خوشحال و خوشفکر است و از او می‌خواهد که نقاب را از چهره محبوب بردارد تا زیبایی واقعی او نمایان شود.

4. تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ / برکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را

   او به محبوبش می‌گوید که بی‌وقفه از این سو به آن سو برود و زیبایی‌اش را همراه با شراب به نمایش بگذارد.

5. گر زان که نمی‌خواهی تا جلوه شود گلشن / از بهر چه بگشادی دکان گلابی را

   شاعر از محبوبش می‌پرسد اگر نمی‌خواهد که زیبایی‌اش نمایان شود، پس چرا دکان عطر (گلاب) را باز کرده است؟

6. ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردی / در آب فکن زوتر بط‌زاده‌ی آبی را

   او می‌گوید وقتی که محبوب او را به سمت خود کشیده و در جوی آب روان انداخته، باید زودتر پرنده‌ای (بط) را در آب بیندازد.

7. ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان / لب خشک و به جان جویان باران سحابی را

   شاعر می‌گوید ما مانند زراعتی هستیم که در این میدان (زندگی) رشد کرده‌ایم، اما لب‌های ما خشک است و به باران نیاز داریم.

8. هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رو / لاحول بزن بر سر آن زاغِ غرابی را

   او می‌گوید هر طرف پیامبری جدید می‌آید و می‌گوید که نمی‌توانی بروی، پس باید بر سر آن زاغ (پرنده‌ای بدشگون) بزنید.

9. ای فتنه‌ی هر روحی، کیسه‌بُر هر جوحی / دزدیده رباب از کف بوبکرِ ربابی را

   شاعر به عشق اشاره می‌کند که فتنه‌ای برای هر روح است و می‌گوید که رباب (ساز) از دست بوبکر (شخصی دیگر) دزدیده شده است.

10. امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازی / این جان محدث را وان عقل خطابی را

    او می‌گوید امروز می‌خواهد آنقدر مست شود که عقلش را فراموش کند.

11. ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چه / شیر شترِ گرگین جانست عَرابی را

    شاعر از عشق می‌خواهد که مانند آب حیات باشد و خود را نمایان کند، حتی اگر شیر شتر گرگین باشد.

12. ای جاه و جمالت خوَش خامش کن و دم درکَش / آگاه مکن از ما هر غافل خوابی را

    او به محبوبش می‌گوید که زیبایی و جلالش را خاموش کند و از خواب غافل‌ها آگاه نکند.

در کل، این شعر درباره عشق، زیبایی، مستی و احساسات عمیق انسانی است. مولانا در این شعر خواسته‌ها، آرزوها و دردهای عاشقانه خود را به تصویر کشیده است.

مطلب مشابه: غزل شماره ۷۷ از دیوان شمس مولانا؛ آب حیوان باید مر روح فزایی را …

مطلب مشابه: غزل شماره ۷۶ از دیوان شمس مولانا؛ آخر بشنید آن مه آه سحر ما را …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.