غزل شماره ۲۱ از دیوان شمس مولانا؛ جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
غزل شماره ۲۱ از دیوان شمس مولانا را در روزانه بخوانید. غزلیات مولانا تأثیر بسیاری بر شاعران بعدی داشتهاند. بسیاری از شاعران بزرگ فارسیزبان تحت تأثیر اندیشهها و سبک شعری او قرار گرفتهاند و از مضامین او الهام گرفتهاند. همچنین غزل شماره ۲۲ از دیوان شمس مولانا را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۲۱
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
از زعفران روی من رو میبگردانی چرا
یا این دل خونخواره را لطف و مراعاتی بکن
یا قوّت صبرش بده در یفعل الله ما یشا
این دو ره آمد در روش یا صبر یا شُکر نِعَم
بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را
هر گه بگردانی تو رو، آبی ندارد هیچ جو
کی ذرهها پیدا شود بیشعشعه شمس الضحی
بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستییی
بی عصمت تو کی رود شیطان به «لا حول و لا»
نی قرص سازد قرصییی مطبوخ هم مطبوخییی
تا درنیندازی کفی ز اهلیلهٔ خود در دوا
امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد
بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا
در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی
در سنگ سقایی نهی در برقِ میرنده وفا
سیل سیاه شب برد هر جا که عقل است و خرد
زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی
ای جان جان جزو و کل وی حلهبخشِ باغ و گل
وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا
هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا
آن کهم دهد فهم ِ بیا گوید که پیش من بیا
زان سو که فهمت میرسد باید که فهم آن سو رود
آن کهت دهد طال بقا او را سزد طال بقا
هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند
هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا
هم ری و بی و نون را کردهست مقرون با الف
در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا
لبیک لبیک ای کرم سودای توست اندر سرم
ز آب تو چرخی میزنم مانند چرخ آسیا
هرگز نداند آسیا مقصود گردشهای خود
کهاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا
آبیش گردان میکند او نیز چرخی میزند
حق آب را بسته کند او هم نمیجنبد ز جا
خامش که این گفتار ما میپرد از اسرار ما
تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا
مطلب مشابه: غزل شماره ۲۰ از دیوان شمس مولانا؛ چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۹ از دیوان شمس مولانا؛ امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را
تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، مولانا، بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و جستجوی حقیقت است. بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:
1. جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را / از زعفران روی من رو میبگردانی چرا:
• من هیچ گناهی ندارم جز اینکه تو را از صمیم قلب دوست دارم. چرا روی زیبا و زعفرانیات را از من برمیگردانی؟
2. یا این دل خونخواره را لطف و مراعاتی بکن / یا قوّت صبرش بده در یفعل الله ما یشا:
• یا به این دل رنجکشیده من رحم کن و لطفی بکن، یا به من صبر و استقامت بده تا با آنچه خدا بخواهد کنار بیایم.
3. این دو ره آمد در روش یا صبر یا شُکر نِعَم:
• در این مسیر دو گزینه وجود دارد: یا صبر کردن یا شکرگزاری برای نعمتها.
4. بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را:
• بدون نور چهرهی تو، نمیتوانم راههای صبر و شکر را ببینم.
5. هر گه بگردانی تو رو، آبی ندارد هیچ جو:
• هر بار که رویت را برمیگردانی، دیگر هیچ آبی برای من باقی نمیماند.
6. کی ذرهها پیدا شود بیشعشعه شمس الضحی:
• چگونه میتوانند ذرات وجود پیدا کنند بدون نور خورشید؟
7. بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستییی:
• بدون شراب عشق تو، چگونه میتوانم مست شوم؟
8. بی عصمت تو کی رود شیطان به «لا حول و لا»:
• بدون پاکی تو، شیطان چگونه میتواند به جایی برود که بگوید «هیچ قدرتی جز خدا نیست»؟
9. نی قرص سازد قرصییی مطبوخ هم مطبوخییی:
• هیچ خوراکی نمیتواند غذایی خوشمزه درست کند مگر اینکه خودت در آن دخالت کنی.
10. تا درنیندازی کفی ز اهلیلهٔ خود در دوا:
• تا نگذاری که خودت در دارویی که میسازی، سهمی داشته باشی.
11. امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد:
• وقتی که تو فرمان ندهی، خورشید چگونه میتواند به برج اسد برود؟
12. بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا:
• بدون تو، آیا حتی رگهای یک پارسا هم حرکت خواهند کرد؟
13. در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی:
• تو در مرگ هشیاری را منع میکنی و در خواب بیداری را نهی میکنی.
14. در سنگ سقایی نهی در برقِ میرنده وفا:
• تو وفا را در سنگ سقایی منع میکنی و در نور برق نیز همینطور.
15. سیل سیاه شب برد هر جا که عقل است و خرد:
• سیل شب تاریک عقل و خرد را به هر کجا که بخواهد میبرد.
16. زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی:
• از آن سیل، چه کسی میتواند فهمی پیدا کند جز مشتری (سیارهای که نماد زیبایی و عشق است)؟
17. ای جان جان جزو و کل وی حلهبخشِ باغ و گل:
• ای جان، تو هم جزء هستی و هم کل، تو بخشنده زیبایی باغ و گلها هستی.
18. وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا:
• تو صدای طبل را از هر سو به گوش میرسانی، ای جان حیران!
19. هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا:
• هر کسی که مرا فریب دهد تا چیزی از من بگیرد.
20. آن کهم دهد فهم ِ بیا گوید که پیش من بیا:
• کسی که به من فهم میدهد، به من میگوید که پیش من بیا.
21. زان سو که فهمت میرسد باید که فهم آن سو رود:
• از آن طرف که فهم تو میرسد، باید بفهمی که آن سو چیست.
22. آن کهت دهد طال بقا او را سزد طال بقا:
• کسی که به تو عمر جاودانه میدهد، سزاوار عمر جاودانه است.
23. هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند:
• همان کسی که تو را دلتنگ میکند، تو را سرسبز و پرگل نیز میکند.
24. هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا:
• همان کسی که دعاهای تو را به اجابت میرساند، مزد دعاهایت را نیز به تو میدهد.
25. هم ری و بی و نون را کردهست مقرون با الف:
• او (خدا) ری و بی (دو شهر) و نون (نان) را با الف (حرف اول الفبا) پیوند داده است.
26. در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا:
• در باد دم خود را در دهان بگذار تا با صدای زیبا بگویی «پروردگارا».
27. لبیک لبیک ای کرم سودای توست اندر سرم:
• لبیک! ای بخشنده، عشق تو در سر من است.
28. ز آب تو چرخی میزنم مانند چرخ آسیا:
• از آب عشق تو چرخش میکنم مانند چرخ آسیاب.
29. هرگز نداند آسیا مقصود گردشهای خود:
• آسیاب هرگز نمیداند هدف چرخشهایش چیست.
30. کهاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا:
• اینکه آیا او (آب) قوت ماست یا کار یک نانواست.
31. آبیش گردان میکند او نیز چرخی میزند:
• او (آب) نیز ما را به چرخش درمیآورد.
32. حق آب را بسته کند او هم نمیجنبد ز جا:
• حق آب را بسته است و او هم نمیتواند از جایش حرکت کند.
33. خامش که این گفتار ما میپرد از اسرار ما:
• سکوت کن، زیرا این سخنان ما از اسرار ماست.
34. تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا:
• تا او بگوید چه کسی گفت این سخنان را، زیرا هرگز پشت سرش را نمیبیند.
این شعر به بیان عشق عمیق شاعر نسبت به معشوقهاش پرداخته و نشاندهندهی احساسات پیچیدهای است که عشق و فراق به همراه دارد. حافظ با استفاده از نمادها و استعارهها، جستجوی حقیقت و معنای زندگی را در سایهی عشق بیان کرده است. احساساتی چون دلتنگی، شکرگزاری، صبر و جستجوی فهم عمیقتر از زندگی و عشق در این شعر مشهود است.
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۸ از دیوان شمس مولانا؛ ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۷ از غزلیات مولانا (آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا)










