غزل شماره ۲۲ از دیوان شمس مولانا؛ چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها
غزل شماره ۲۲ از دیوان شمس مولانا را برای شما دوستان قرار دادهایم. غزلیات مولانا پر از معانی عمیق و فلسفی هستند. او در این اشعار به بررسی موضوعاتی چون عشق، عرفان، حقیقت و وجود میپردازد . در ادامه غزل شماره ۲۳ از دیوان شمس مولانا؛ چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۲۲
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها
تا برکنم از آینه هر منکری من زنگها
بر مرکب عشق تو دل میراند و این مرکبش
در هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگها
بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی
تا بر سر سنگیندلان از عرش بارد سنگها
با این چنین تابانیات دانی چرا منکر شدند ؟
کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگها
گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان
آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگها
چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند
تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگها
اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود میشود
هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگها
زین رو همیبینم کسان نالان چو نی وز دل تهی
زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگها
زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان
زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگها
اشکستگان را جانها بستهست بر اومید تو
تا دانش بیحد تو پیدا کند فرهنگها
تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو
تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگها
تا جَستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر
پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگها
وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود
هر ذره انگیزندهای هر موی چون سرهنگها
مطلب مشابه: غزل شماره ۲۱ از دیوان شمس مولانا؛ جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
مطلب مشابه: غزل شماره ۲۰ از دیوان شمس مولانا؛ چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، مولانا جلالالدین رومی، است و در آن به عشق، نور و زیبایی معشوق اشاره شده است. بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:
1. چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها: شاعر میگوید که به اندازهای که مینالد و ناله میکند، رنگها و احساسات مختلفی را ابراز میکند.
2. تا برکنم از آینه هر منکری من زنگها: او میخواهد با بیان درد و رنج خود، زنگارها و ناپاکیها را از دل و جانش پاک کند.
3. بر مرکب عشق تو دل میراند و این مرکبش: شاعر با عشق معشوق، دلش را به حرکت درمیآورد.
4. در هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگها: او در هر قدمی که برمیدارد، از روح و جان خود فاصله زیادی را طی میکند.
5. بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی: او از معشوق میخواهد که نور زیبایش را به او نشان دهد تا تاریکیهای دلش روشن شود.
6. تا بر سر سنگیندلان از عرش بارد سنگها: این نور باید بر دلهای سنگی و بیاحساس ببارد و آنها را نرم کند.
7. با این چنین تابانیات دانی چرا منکر شدند؟: شاعر از معشوق میپرسد که با وجود این نور و زیبایی، چرا برخی افراد آن را انکار میکنند؟
8. کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگها: او اشاره میکند که این افراد با انکار زیبایی معشوق، خود را از نعمتها و خوشبختیها محروم میکنند.
9. گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان: اگر این افراد کور نبودند، نمیتوانستند چنین زیبایی را ببینند.
10. آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگها: در آن طرف، هزاران جان مانند ستارهها درخشیده و در حال نوسان هستند.
11. چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند: وقتی نور معشوق میتابد، حتی کورها نیز بینا میشوند و زیبایی را مشاهده میکنند.
12. تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگها: این نور باعث میشود که کسانی که در راه معشوق لنگ میزنند، به راحتی حرکت کنند.
13. اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود میشود: اما وقتی کسی در مسیر عشق معشوق قرار میگیرد، ناگهان بیخود و غرق در عشق میشود.
14. هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگها: عقل انسان در این حالت مانند سبزهای است که در باغی رشد کرده است.
15. زین رو همیبینم کسان نالان چو نی وز دل تهی: به همین دلیل، شاعر افرادی را میبیند که مانند نی نالان هستند و دلشان خالی است.
16. زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگها: به همین دلیل، صدها سرو (نماد زیبایی) خم شدهاند و غمگین هستند.
17. زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان: به همین دلیل، هزاران کاروان در مسیر عشق شکست خوردهاند و نتوانستهاند به مقصد برسند.
18. زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگها: بسیاری از کشتیهای پر از عشق نیز در این راه غرق شدهاند.
19. اشکستگان را جانها بستهست بر اومید تو: کسانی که شکست خوردهاند، جانشان به امید معشوق بسته شده است.
20. تا دانش بیحد تو پیدا کند فرهنگها: تا علم و دانش بیپایان معشوق باعث شود فرهنگها شکوفا شوند.
21. تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو: تا لطفهای متوالی معشوق باعث شود که قهر و جدایی برطرف شود.
22. تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگها: تا صلح در همه جا برقرار شود و جنگها محو شوند.
23. تا جَستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر: تا راهی جدید برای جستجو پیدا شود و روشی نو برای سفر در عشق پیدا شود.
24. پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگها: این عشق باید در دل هر انسانی وجود داشته باشد و به صورت آهنگهایی زیبا تجلی یابد.
25. وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود: عشق به معشوق باید انسانها را به سمت شادی و خوشبختی بکشاند.
26. هر ذره انگیزندهای هر موی چون سرهنگها: هر ذرهای از وجود معشوق باید مانند سرهنگهایی باشد که انسانها را به حرکت درمیآورد.
به طور کلی، این شعر بیانگر عشق عمیق شاعر به معشوق است و نشاندهندهی تأثیرات مثبت عشق بر روح انسان و جهان اطراف اوست. مولانا با استفاده از تصاویر زیبا و استعارههای عمیق، احساسات خود را نسبت به عشق و زیبایی بیان کرده است.
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۹ از دیوان شمس مولانا؛ امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۸ از دیوان شمس مولانا؛ ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما










