شعر در مورد انتقام؛ گلچین اشعار سنگین درباره انتقام گرفتن و تقاص پس دادن
شعر در مورد انتقام را در روزانه قرار داده ایم. این اشعار زیبا گاهی با قلم تند و گاهی با قلم نقد به سراغ موضوعات مختلف رفته اند. پس اگر به شعر و دنیای قلم علاقه دارید، در ادامه با ما همراه شوید.

شعرهای خاص درباره انتقام
گر نباشد اشک خجلت هم تلافی میکند
بهر عذر چشم تر یک جبهه نم داریم ما
تلافیه اشکامو در میارم ،تلافیه هر چی که با دلم شد
تلافیه گذشته های خامم،این همه سهم من که از تو کم شد
دوباره پیدامی کنم حسمو تو جاده های مخمل انتظار
تموم نمیشه حرف عاشقونم تو نامه هایی که نخوندی یکبار
من به تو میرسم ولی نه با این آرزوهای بودنه کنارت
اهمیت نداره واسم میخواد هر کس و هر جا باشه بیقرارت
من که بلور عشقتو شکستم شاید تو هم یه گوشه خلوت کنی
بشکنی از خیانت و هوایی که توش خیالتو مسلط کنی
رؤیای خیستوب ه حدفریاد
از زیر پلکام دیگه میندازم دور
خیال نکن گریه ی عاشقونه ست
چون توی چشمام دیگه هستی منفور

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
باردوش هرکه گردم چون سبوی پرشراب
در تلافی از غم عالم سبکبارش کنم
زانصاف است دورای جان جوانم
تو را اهل ادب اصلاً نـــــدانم
ولی این را بدان در آخـــــر کــــار
تلافــــی می کنم هر چـــه بــدانم
مطلب مشابه: عکس پروفایل انتقام + متن و جملات زیبا در مورد انتقام و تاوان دادن
مطلب مشابه: جملات ناب انتقام گرفتن + متن های زیبا تاوان پس دادن و تلافی کردن
عکس نوشته های شعر با موضوع انتقام
در وبال و هبوط و بعد و شرف
گه تلافی گرند و گاه تلف
دو جهانگیر و پنج صاحب رخش
زیر این طارم دوازده بخش
تر و خشکند و گرم و سرد به هم
نرم رفتار و تیز گرد به هم
بشدنشان ز خانه در خانه
فتنهها در جهان ویرانه
روزی از همین روزها
تلافی میکنم نبودنت را
اما نه آنگونه که تو کردی
من خودم را تلافی میکنم
تو را – یعنی خودم
و نخواهم بود
دیگر
تا هرگز کسی نباشد که با نبودنت
بیازاری اش!!
چرخ میگفت که برکیست تلافی وجود
همتت دست ببر بر زد و گفتا که علی
خویشتن بر نظرت جلوه همی کرد جهان
آسمان گفت که خود را چکنی رسواهی
کردیم به جان و دل تلافی
چون دعوت «ارجعی » شنیدیم
گر خرمن امید سراسر تلف شود
از کیل روزگار تلافی آن مخواه
در ساحت جهان ز جهان یاوری مجوی
در آب غرقه گرد و ز ماهی امان مخواه
دل گوهر بقاست به دست جهان مده
گوگرد سرخ تعبیه در خاکدان مخواه
عزلت تو را به کنگرهٔ کبریا برد
آن سقفگاه را به ازین نردبان مخواه
حاشا که پذیرد این تلافی
از پرده شعر حیله بافی
امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست
عذری که او نخواست، تبسم ، نهفته خواست
من بندهٔ نگه که به سد شرح و بسط گفت
حرف عنایتی که تبسم، نگفته خواست
از نوک غمزه سفته شد و خوب سفته شد
درهای راز هم که نگاهش نسفته خواست
لطف آمد و تلافی سد ساله میکند
خشم ارچه کرد هر چه در این یک دو هفته خواست
بارد به وقت خود همه باران التفات
ابر عنایتی که ریاضی شکفته خواست
دل را نوید کاتش خوی تو پاک سوخت
خار و خسی کش از سر آن کوی رفته خواست
شکر خدا را که مرد به بیداری فراق
وحشی کسی که دیدهٔ بخت تو خفته خواست
می خواست ز تار مهربافی
آن زخم گذشته را تلافی
از دست مده راتبهٔ ورد شبانروز
تا آنکه نویسند ترا ز اهل عبادت
برخیزی و وتری بگذاری بسحرگاه
مفتوح شود بر رخت ابواب سعادت
هرگز نتوانی که تلافی کنی آنرا
گر از تو شود فوت نمازی بجماعت
طاعت نپزیرند در آن نیست چه تقوی
زنهار مکن معصیتی داخل طاعت
این کار بعادت نشود راست خدا را
هنگام عبادات به پرهیز ز عادت
هر رنج که در راه عبادت کشی ای فیض
در آخرت آن یابد تبدیل براحت
دود دل را اشک چشم تر تلافی می کند
هر چه دوزخ می کند کوثر تلافی می کند
مطلب مشابه: متن انتقام گرگ؛ حمللات سنگین و خاص انتقام گرفتن گرگ
مطلب مشابه: عکس نوشته تاوان پس دادن + متن و جملات با موضوع انتقام و تلافی

شعرهای فوق ادبی درباره انتقام گرفتن
نکردیم کاری درین بندگیها
ندیدیم خیری از این زندگیها
از این زندگیها نشد کام حاصل
درین بندگیهاست شرمندگیها
بیا عشق ویران کن صبر و طاقت
که آسوده گردیم ز آسودگیها
اگر هست خیری در آشفتگیهاست
که آشفته تر باد آشفتگیها
ززنگار عقل آئینه دل سیه شد
خوشا سادگیها و دیوانگیها
رهی گر بحق هست شوریدگیهاست
خوشا عیش سودای شوریدگیها
پریشان شو از زلفهای پریشان
مجو خاطر جمع ز آسودگیها
بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت
که داریم از عمر شرمندگیها
بیا بعد از این فیض بیدار باشیم
که مرگست بهتر ازین خفتگیها
هر ستم کز چشمش آمد عذر می خواهد لبش
تلخی بادام را شکر تلافی می کند
در تلافی، میوهٔ شیرین به دامن میدهیم
همچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر میخوریم
تلافی کن تلافی کن ز بیعت آنچه ضایع شد
ترقی کن ترقی کن درآ در مشهد عرفان
آسودگی کنج قفس کرد تلافی
یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
کند تلافی ذوق آن چنان حکیم فرنگ
فروغ باده فزون تر کند بجام عقیق
کردیم به جان و دل تلافی
چون دعوت «ارجعی» شنیدیم
بیهوده صداع خود ندادیم
تسلیم شدیم و وارهیدیم
باشد که چه بعد ما عزیزی
گوید چه به مشهدش رسیدیم:
ایام وفا نکرد با کس
در گنبد او نوشته دیدیم
در وبال و هبوط و بعد و شرف
گه تلافی گرند و گاه تلف
صبح مرا به ظن غلط شام کردهای
بیتاب مرا گنهی نام کردهای
تا ذوق حرف تلخ تو حسرت کشم کند
ایذای من به نامه و پیغام کردهای
از غایت مضایقه در گفت و گو مرا
راضی به یک شنیدن دشنام کردهای
در غین مهر این که مرا کشتهای نهان
تقلید مهربانی ایام کردهای
ترسم دمار از من بیته برآورد
مرد آزمایی که تو در جام کردهای
چشم تلافی ز تو دارم که پیش خلق
روی مرا به شبهه شبه فام کردهای
از قتل محتشم همه احرام بستهاند
در دفع وی ز بس که تو ابرام کردهای
چرخ می گفت که برکیست تلافی وجود
همتت دست ببر بر زد و گفتا که علی
فلک به من نفسی گرچه سر گرانش کرد
دگر به راه تلافی سبک عنانش کرد
زبان ز پرسش حالم اگر کشید دمی
دمی دگر به من اقبال هم زبانش کرد
فشاند مرغ دلم را روان به ساعد زلف
به سنگ جور چو آشفته آشیانش کرد
نداده بود دلم را به چنگ غصه تمام
که بازخواست به صد عذر و شادمانش کرد
دلم هنوز ز دریای غم کناری داشت
که غرق مرحمت از لطف بیکرانش کرد
دمی که تیر ستم در کمان خشم نهاد
کشید بر من و سوی دگر روانش کرد
چو خواست قدر نوازش بداند این دل زار
نخست پیش خدنگ بلا نشانش کرد
غرض ستیزه نبودش که نقد قلب مرا
کشید بر محک جور و امتحانش کرد
عنان همرهی از دست محتشم چو کشید
نهفته بدرقهٔ لطف همعنانش کرد
مطلب مشابه: متن درباره دنیا گرده؛ جملات سنگین تاوان دادن و چرخ روزگار
مطلب مشابه: متن در مورد روزگار نامرد + جملات سنگین در مورد بدی انسان های روزگار و زندگی تلخ
شعر انتقام
در هر صفت تلافی غفلت غنیمت است
تاوان زچشم گیر به تقصیر خواب پا

ما گرانی از دل صحرای امکان میبریم
یوسف بیقیمت خود را ز کنعان میبریم
همچو گل یک چند خندیدیم در گلشن، بس است
مدتی هم غنچه سان سر در گریبان میبریم
ریشهٔ ما نیست در مغز زمین چون گردباد
رخت هستی از بساط خاک آسان میبریم
گر چه چندین خرمن گل را به یکدیگر زدیم
دامن و دست تهی زین باغ و بستان میبریم
نیست برق خرمن گل، پنجهٔ گستاخ ما
ما به جای گل ز گلشن چشم حیران میبریم
میکند منزل تلافی راه ناهموار را
ما به امید فنا از زندگی جان میبریم
نیست صائب بیغمی از وصل گل آیین ما
ما ز قرب گل چو شبنم چشم گریان میبریم
جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی
دیت همین عرق جبهه ایست کشتن ما را
با تجرد چون مسیح آزار سوزن میکشم
میکشد سر از گریبان ز آنچه دامن میکشم
کوه آهن پیش ازین بر من سبک چون سایه بود
این زمان از سایه خود کوه آهن میکشم
دانه در زیرزمین ایمن ز تیغ برق نیست
در خطرگاهی که من چون خوشه گردن میکشم
هر که را آیینه بیزنگ است، میداند که من
از دل روشن چه زین فیروزه گلشن میکشم
در تلافی سینه پیش برق میسازم سپر
دانهای چون مور اگر گاهی ز خرمن میکشم
جذبهٔ دیوانهای صائب به من داده است عشق
سنگ را بیرون ز آغوش فلاخن میکشم
عارفی را گفتند: از که آموختی محبت را ؟!
گفت: از درخت
پرسیدند: چگونه؟!
گفت: هر موقع به او لگدی زدم، به جای تلافی بر سرم شکوفه ریخت …
داشتم شکوه ز ایران، به تلافی گردون
در فرامشکده هند رها کرد مرا
این همه اصرار و خواهش
دیگه فایده ای نداره
این همه ایثار و سازش
انگاری جواب نداره
مگه عاشقت نبودم
که منو زدی شکستی
منو بین این همه غم
رفتی و تنها، گذاشتی
این همه به پات نشستم
اما تو وجدان نداشتی
عشق تو همش فریب بود
پا روی دلم گذاشتی
این همه صبوری کردم
اما دیدم، که نمیشه
نفرت از ،چشات می باره
بدیهات تلافی میشه
بختم اگر تلافیِ شبهای غم کند
یک روزِ خوش به مردم عالم نمیرسد!
مطلب مشابه: متن بیو غمگین + جملات کوتاه مفهومی بسیار غمناک برای بخش bio شبکه های اجتماعی
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










