شعر با موضوع کوچه؛ اشعار احساسی ناب و دلنشین کوچه ها
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما دوستان چندین شعر با موضوع کوچه را آماده کرده ایم. کوچهها روایتگر دلتنگیها، خاطرات کودکی و گذر عمر هستند. شعر با مضمون کوچه اغلب حس نوستالژی، انتظار و تنهایی را تداعی میکند، جایی که رد پای عشق یا کودکی گم شده است و سکوت آن با خاطرات پر میشود.

اشعار زیبا درباره کوچه
در هر سَرت ای عشق، سخن ها به تغزُل
در کوچه و بازار، سخن بر لبِ آب است
تنها نگران این بودم؛
که به جستجوی تو
در دورترین کوچه ی دنیا
به خانه ات برسم
و تو به جستجویم رفته باشی!
چه غمبار
وقتی نمی دانی
گم کرده ای
یا گم شده ای؟
سالها بعدِ رفتنت
هربار که از پنجره به کوچه نگاه می کنم
برایم دست تکان می دهی
با چمدانی که
همه چیز را بُرد
حتی همین کوچه را،
همین پنجره را،
چشم هایم را،
ادامه ی این شعر را…
نگاه خشکیده ی من بود
بر تنِ خسته ی کوچه
و عشق نافرجامی
که داشت کم کم غروب می کرد
مطلب مشابه: جملات در وصف کوچه و متن عاشقانه با کلمه کوچه
مطلب مشابه: متن درباره کوچه های قدیمی؛ جملات و دلنوشته احساسی درباره کوچه

سرانجام باورت میکنند
باید این کوچهنشینانِ ساده بدانند
که جرم باد … ربودن بافههای رویا نبوده است.
شعرهای نو درباره کوچه
من و تو
کاشف تمام خیابان ها و
کوچه های خلوت و دنج
این شهریم،
فقط به بهای یک بوسه!
هنوز هم می توان
دنیا های جدیدی را کشف کرد!
بعد از نگاهت
با این عاشقانه های بی قرار
چه کنم؟
با این قرار های بی قراری
چه کنم؟
چیزی بگو
حرفی بپاش بر دهانِ این کوچه
که همهمه اش هر روز
زخمی تازه در دلم باز می کند…
می توانستم پا برهنه
کوچههای باریکِ باغ را بدوم
می توانستم دامنم را پر از شکوفههای یاس کنم
و مست شوم …
میشود در دل این کوچه کمى ناز کنى
گره محکم آن روسریات را یهکمى باز کنى
سلام می گویم پنجره ها را
سلام می گویم کوچه ها را
کوچه به کوچه تو را در ترانه هایم می خوانم
فراموشت کرده ام
مثل کودکی که
میان کوچه پس کوچه های شهر
آواره است
و راه خانه اش را
گم کرده است!
اگر به خانه ی من آمدی
برای من
ای مهربان!
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
ابرها
راه گم کرده اند
وگرنه
کوچه ی بی درخت
باران می خواهد چه کار!؟
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد
مطلب مشابه: دلنوشته کوچه بازاری با متن های خودمونی و رایج
مطلب مشابه: متن درباره خیابان های شهر؛ اشعار زیبا و جملات با کلمه خیابان
اگر آمدی
به دلت بد راه نده
شهر همان شهر است
کوچه همان کوچه
خانه همان خانه…
فقط من کمی مردهام!…
فکرَش را بکن
چه مرگ قشنگی می تواند باشد!
تو از کوچه مرا صدا بزنی
و من از شدت ِ شوق
در و پنجره را با هم قاطی کنم!!
نه از کلاغ می ترسم
نه از پاسبان
تمام کوچه های دنیا را بن بست می کنم
وقتی که دلم برایت تنگ می شود
پاییز
آرام
آرام
قد مى کشد
اما هنوز
بوى بهار مى آید
از کوچه اى
که تو در آن
مرا بوسیدى
وقتی که تمام مردم شهر
به خواب میروند
من در کوچه ها
تو را قدم میزنم
ملافه را می تکانم از پنجره
چند حرف از دوستت دارم هایت به کوچه می ریزد
چند حرف را باد می برد
می ماند فقط اسمم
که بر منقار کوچک گنجشکی
روی سیمهای برق
برق می زند.

در سرزمین من
هیچ کوچه ای
به نام هیچ زنی نیست
و هیچ خیابانی …
عکس نوشته اشعار زیبا درباره کوچه
درختان کوچه
نمیتوانند یکدیگر را بغل کنند
دستهای آنها را همیشه قطع میکنند
مثل دستهای من
که بیهوده کشیده شده است در فاصله
و در این سکوت
که هیزمشکن بین من و توست!
نیمی از جهانم برای تو
نیمی برای گنجشک ها
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد
تا کوچه ها را بگردد!
ای کاش حواست نباشد
از خانه بیرون بزنی
من به کوچه بیایم و
به باران فکر کنم
و تو روزنامه ات را
روی سرت بگیری
من تمام کوچه را بدوم
و کمی چتر
تعارفت کنم
حتما مسیرمان یکی ست
حالا که مقصد تویی.
من قولِ تو را به تمامِ شهر داده بودم
به تمام کوچه های بن بست
به تمام سنگفرشهای خیس
به تمام چترهای بسته
به تمام کافه های دنج
مطلب مشابه: متن زیبا و عاشقانه چشم انتظاری + جملات کوتاه کپشن و استوری انتظار یار و عشق
مطلب مشابه: شعر در مورد شهر و دیار؛ مجموعه اشعار دلنشین درباره شهر من
ریرا …!
همگان به جستجوی خانه میگردند،
من کوچهی خلوتی را میخواهم
بی انتها برای رفتن
بی واژه برای سرودن
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
زیر پنجرهی اتاقم
«مــرا ببوس» را میخواند
آواز خوان کوچههای شب.
میبوسمت
و طرح لبهایم میماند
روی غبار سرد شیشه
دیروز
عبور تو در کوچه ها وزید
و هنوز،
دهان پنجره ها باز مانده است
اگر تو نبودی
این کوچه
با کدام بهانه بیدار میشد
و این شب
با کدام قصه میخوابید
خاطرهی تو کوچه ی احساس مرا پُر می کند
و زمان زمزمه ی قلب توست برای من
کوچه باغ زلف سازد کوچه زنجیر را
هرکه را دربار باشد نافه غماز عشق
در کوچه گوهرست رفتارش
چون رشته سبکروی که هموارست
درفلاخن گذار دلهارا
پس میفکن به کوچه دلدار
چندان گریم که کوچه ها گل گردد
نی روید و نالهای زار آید ازو
خار بستی کرد پیدا کوچه باغ انتظار
بس که مشتاقان به جای اشک مژگان ریختند
کوچه، رگیست که خونِ خاطره در آن میدود. دیوارهایش بوی کاهگل و باران میدهند. هر قدم که برمیدارم، صدای پایی از دوردستها میآید؛ انگار کودکیام هنوز در انتهای این بنبست، مشغول بازی با سایههاست. کوچه، آغوشِ گشوده تاریخ است.
پنجرهای رو به کوچه باز شد و تمامِ تنهاییام را باد برد. کوچه، پل میان من و توست. جایی که نگاهها گره میخورند و لبخندها در غبارِ عصرگاهی گم میشوند. من هر روز، تمامِ پلاکها را به امید نام تو میشمارم.
در انتهای کوچه، درختیست که رازداری بلد است. او دیده که چند بار زیر سایهاش منتظر ماندهام. کوچه، جادهای مینیاتوری است که از دلِ دلواپسیها میگذرد و به خانهای میرسد که چراغش همواره روشن است.
کوچههای شهر، دفترچه خاطراتِ دیوارهستند. با شعارهای قدیمی و یادگاریهای کنده شده با چاقو. هر بنبستی، حکایتِ عشقی است که به مقصد نرسید، اما در دلِ آجرهای خسته، تا ابد ماندگار شد.
شب که میشود، کوچه شاعرتر است. چراغهای زرد، سایهها را بلند میکنند و سکوت، موسیقیِ متنِ قدم زدنهای من میشود. در این خلوت، کوچه دیگر یک مسیر نیست؛ یک همسفر است که پا به پایم تا صبح میآید.
برف، کوچه را سپیدپوش کرده است. ردِ پاهایی که به هیچ کجا نمیرسند، تنها نشانِ زندگیاند. کوچه در سکوتِ زمستانیاش، غرق در رویای بهار است؛ زمانی که عطرِ یاس از دیوارِ همسایه سرک میکشد.
صدای چرخهای دوچرخه در کوچه، آهنگِ رهایی بود. روزهایی که عرضِ کوچه، تمامِ جهانِ ما را میساخت. حالا که بزرگ شدهایم، کوچهها تنگتر شدهاند یا آرزوهای ما بیش از حد قد کشیدهاند؟
کوچهی بنبست، پایانِ راه نیست؛ تامل است. جایی برای ایستادن و به پشت سر نگریستن. شاید در همان پیچِ اول، چیزی را جا گذاشته باشیم که ارزشِ بازگشتن داشته باشد. کوچه، معلمِ صبورِ زندگی است.
باران که میبارد، کوچه آینه میشود. عکسِ آسمان ابری در دلِ چالههای آب میافتد. من از میانِ ستارههای گلی میگذرم و حس میکنم زمین و زمان در این باریکهی خیس، به هم پیوستهاند.
عطرِ نانِ تازه در کوچه میپیچد و گویی زندگی دوباره آغاز میشود. کوچه، سفرهای است که برکت را از نانوایی به خانهها میبرد. نبضِ محله در همین رفت و آمدهای ساده و سلامهای گرم میتپد.
سایه همسایه بر دیوار کوچه افتاده است. اینجا دیوارها گوش ندارند، اما قلب دارند. کوچه پیونددهنده قلبهایی است که تنها با یک دیوار از هم جدا شدهاند؛ مرزی ظریف میانِ من و ما.
کوچه قدیمی، بوی اصالت میدهد. درهای چوبی با کلونهای آهنی که صدای مردانه و زنانه داشتند. هر تقتق، تپشِ قلبی بود که پشتِ در، منتظرِ خبری خوش یا مهمانی عزیز میماند.
پاییز که میآید، کوچه فرشِ زرد میپوشد. صدای خشخشِ برگها، زیرِ پای عابران، شعری است که طبیعت برای شهر سروده است. کوچه در پاییز، غمگین نیست؛ فقط کمی دلتنگِ تابستانِ پرهیاهوست.
در کوچه پسکوچههای رویا، من هنوز به دنبال خانهای میگردم که کلیدش در جیبِ کودکیام بود. کوچههایی که سقفشان آسمان بود و دیوارهایشان از جنسِ مهربانی. آنجا هیچ غریبهای، تنها نمیماند.

کوچه، یعنی انتظار. یعنی چشم به راهِ کسی ماندن که قرار است از پیچِ آخر بگذرد. هر صدایی، تپشِ قلب را تندتر میکند. کوچه، طولانیترین مسیرِ جهان است وقتی محبوب در راه باشد.
بوی دودِ اسپند در کوچه پیچیده. کسی به سلامت بازگشته یا مسافری در راه است؟ کوچه، شاهدِ اشکهای شوق و لبخندهای وداع است. درامی همیشگی که روی صحنهی سنگفرشها اجرا میشود.
کوچههای مدرن، سرد و سنگیاند. بی هیچ پنجرهای که به نگاهی گشوده شود. اما هنوز هم میتوان در گوشهای از یک بنبست، گلدانی یافت که به عشقِ خورشید، قد کشیده است.
باد در کوچه میپیچد و نامِ مرا صدا میزند. من در جوابِ باد، شعری میخوانم. کوچه، پژواکِ درونیاتِ ماست. هر چه در دل داشته باشی، دیوارها همان را به تو بازمیگردانند.
کودکی با گچ روی زمینِ کوچه، خانهای کشیده است. خانهای بزرگ با دودکش و خورشیدی درخشان. کوچه، بومِ نقاشیِ رویاهای ماست؛ پیش از آنکه بارانِ واقعیت، نقشها را بشوید.
در کوچه، زمان ایستاده است. گویی عقربهها لای آجرهای خسته گیر کردهاند. اینجا نه کسی عجله دارد و نه کسی دیر میرسد. همه چیز در یک آرامشِ ابدی، غرق در تماشای عابران است.
کوچه، بوی غربت میدهد وقتی کسی را نداشته باشی که در انتهای آن منتظرت باشد. اما همین کوچه، بهشت میشود اگر بدانی پشتِ یکی از این درها، چای گرمی انتظار تو را میکشد.
غروب که میشود، کوچه رنگِ انار میگیرد. نوری نارنجی که آرام روی دیوارها میلغزد و به خواب میرود. کوچه در این ساعت، شبیه به تابلوی نقاشیای است که نقاشش، خدا بوده است.
صدای خنده بچهها در کوچه، بهترین موسیقیِ دنیاست. تا وقتی این صدا شنیده میشود، کوچه زنده است. آجرها جان میگیرند و پنجرهها با اشتیاق، به تماشای این کنسرتِ شاد مینشینند.
هر کوچه، داستانی دارد. داستانی که عابران با قدمهایشان مینویسند. بعضی داستانها کوتاهند و بعضی به درازای عمر یک پیرمرد که سالهاست روی سکوی جلوی خانهاش نشسته است.
کوچه، پناهگاهِ گربههای شبگرد است. نگهبانانِ بیداری که در تاریکی، چشمهایشان مثل دو تیله میدرخشد. آنها بهتر از هر کسی میدانند در عمقِ سکوتِ کوچه، چه رازهایی نهفته است.
مه که میآید، کوچه گم میشود. گویی در میانِ ابرها راه میروی. مرزِ میانِ واقعیت و خیال از بین میرود و تو میمانی و دنیایی سپید که در آن، هر چیزی ممکن است.
کوچه، پلکانِ زمین به سمتِ ماه است؛ وقتی شبها ماه درست بالای سرِ بنبست میایستد. میتوان دست دراز کرد و ستارهای چید تا چراغِ راهِ شبهای تاریک باشد.
گلهای شمعدانی لبهی پنجرههای رو به کوچه، سربازانِ زیبایی هستند. آنها با رنگهای تندشان، به جنگِ خاکستریِ دیوارها میروند و پیروز میشوند. کوچه بدونِ گل، بیابان است.
من و کوچه، همززادیم. هر دو خستهایم از رفتن و نرسیدن. هر دو شاهدِ عبورِ فصلها بودهایم. من با موهای سپید و کوچه با دیوارهای ترکخورده، هر دو هنوز امیدواریم.
کوچه آخر، راه به دریا دارد. جایی که تمامِ خستگیها در موجها شسته میشود. من در انتهای این مسیر، کفشهایم را در میآورم و تمامِ کوچه را با خود به ابدیت میبرم.
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










