اشعار کمال‌الدین اسماعیل؛ زیباترین مجموعه شعر شامل غزلیات، رباعیات و …

اشعار کمال‌الدین اسماعیل؛ زیباترین مجموعه شعر شامل غزلیات، رباعیات و ...

اشعار کمال‌الدین اسماعیل را در روزانه قرار داده‌ایم. کمال‌الدین اسماعیل بن محمد اصفهانی فرزند جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق‌المعانی، شاعر ایرانی نیمهٔ نخست قرن هفتم هجری، و آخرین قصیده‌سرای بزرگ ایران در دوران حمله مغول است که در سال ۶۳۵ ودر گیرودار هجوم‌ها و قتل‌عام‌های آنان از میان رفت.دیوان کمال الدین را دکتر رضا ضیا تصحیح و چاپ نموده است. وی در اصفهان در سال 568 هجری زاده شد.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات

خیزُ دَر دٍه شراب گلگون را

شادی اندرون و بیرون را

آن چُنان مست کن ز باده مرا

که ندانم ز کوه، هامون را

چون ز باده سرم شود گردان

نارم اندر شمار گردون را

خون من خورد چرخِ ساغرشکل

باز خواهم ز ساغر آن خون را

جرعه بر خاک ریز بیشترک

مست گردان دٍماغ قارون را

تا ز شادیّ آن بر اندازد

از دل خلق گنج مدفون را

چرخ افگند اهل دانش را

آسمان برکَشید هردون را

باده را در فکن تو نیز به جام

برکش آنگه سٍماع موزون را

تنگ ابریشمین بکش بر چنگ

گرم کن بارگیر گلگون را

تا ز بهر شکست لشکر غم

بسر خم برم شبیخون را

ای روی تو آرزوی دل‌ها

شادیّ غمت به روی دل‌ها

ای حلقۀ زلف تو همیشه

آشفته ز گفت‌وگوی دل‌ها

بشکسته به جویبار عشقت

سنگین دل تو سبوی دل‌ها

در انگله‌های زلف مشکینت

افکند زمانه گوی دل‌ها

غارتگر زلف تو میان چیست

در بسته به جست‌وجوی دل‌ها

پی در پیِ تو هزار فرسنگ

بتوان آمد به بوی دل‌ها

تا با دهن تو می‌نشیند

بس تنگ شدست خوی دل‌ها

تا که بر گرد سبزه لاله برست

در گمان می‌فتد که چون رخ تست

نام روی تو می‌بَرد لاله

زان دهان را بمشک و باده بشست

جز به یاد رخ تو گل نشکفت

بی مثال خطت بنفشه نرست

سرو در خدمت قدت دامن

به کمر در زدست چابک و چست

رخ و زلف تواَش نشان دادند

در چمن هر که رنگ و بویی جست

غنچه را از صبا گشایش‌هاست

ورچه زو بود بستگیش نخست

جان همی پرورد در آسایش

باد بیمار در هوای درست

حرکت‌های باد شیرین کار

کرد از خنده غنچه را دل سست

همچنین یخوانید: اشعار علی‌شیر نوایی؛ گلچین شعر از شاعر و دانشمند قدیمی

غزلیات

هر که را دل به اختیار خودست

آرزوهاش در کنار خودست

غمگساری ندارد و عجب آنک

هم‌غمِ یارِ غمگسار خودست

گله از دوست چون کنم که مرا

همه رنج از دل فکار خودست؟

دوست را هر که بهر خود خواهد

او نه عاشق که دوستار خودست

عاشق آنست در جهان کو را

بود و نابود بهر یار خودست

ز آب چشم ار چه دامنم تر شد

آتش سینه بر قرار خودست

بس که از دیده اشک می‌بارم

شرمم از چشم اشکبار خودست

جان من می بری، ببر، چه کنم؟

بخدا کت هم از شمار خودست

نیست در روزگار تو یک دم

که نه مشغول روزگار خودست

عذر می‌خواستم ز غم که دلم

از صداع تو شرمسار خودست

گفت زنهار این حدیث مگوی

که مرا خدمت تو کار خودست

شاخ سر سبز و چمن دلشادست

عالم از عدل بهار آباد است

غنچه تا روی به صحرا آورد

گرهی ا ر دل بگشادست

سرو در خدمت گل برپایست

بید در پای چنار افتادت

بندۀ سوسن مشکین نفم

کوست کز بند جهان آزاداست

دل شکسته است بنفشه چه کند؟

سر ببیدارد زمان بنهادست

سرو را هر چه ز اسباب خوشیست

سر بسر دست فراهم دادت

بر جهان دست تهی چون افشاند

بار کس می نکشد ، او را دست

بنگر آن غنچة صاحب دل را

که بدلتنگی خود چون شادست

زانکه داند که بد و نیک جهان

همچو خرمن که گل بر بادست

کی بود؟ کی؟ که در آیم ز درت

همچو زلف تو در افتم ببرت

تا که از بوسه بتاراج دهم

شکر ننگت و تنگ شکرت

آه کز زلف تو آمیخت دلم

بستۀ موی شدن چون کمرت

همه فتنه شده بر یکدیگر

حلقۀ زلف یک اندر دگرت

این دل سوخته خرمن خرمن

می نیاید بجوی در نظرت

دل ز زلف تو برون آورمی

اگرم دستر سستی بسرت

آب چشم و رخ ز درم هر دم

که گلی سازند از خاک درت

گر ز جان دست برداری تو، دهم

از دلی پاک دلی بی جگرت

ندانم غنچه را بلبل چه گفتست

که بس خونین دل و چهره کشفتست

مگر رازی که او را با صبا بود

یکایک فاش در رویش بگفتست

تو گویی آتش افتادست در خار

ز بس گلها که از گلبن شکفتست

بجز در حلقۀ لاله نیایی

گهر هایی که چشم ابر سفتست

اگر چه فتنۀ باغست نرگس

بدان شادم که آخر فتنه خفتست

صبا کرد آشکارا بر سر چوب

هر آن خرده که گل در دل نهفتست

دو سر در یک قدم بنمود نرگس

بنا میزد، چه زیبا طاق و جفتست

دل غنچه را باز این غم گرفتست

که پشت بنفشه چرا خم گرفتست

نقاب از رخ او بخواهد گشودن

صبا غنچه را زان فرادم گرفتست

چمن را خط سبزه منشور ملکست

که اقلیم شادی مسلّم گرفتست

مگر چشم من دید در خواب نرگس

که چشمش ز چشمم چنین نم گرفتست

مزاج گل از مشک و می شد سرشته

کزن بوی و زان رنگ در هم گرفتست

شد از زلف یارم بشولیده کارش

بنفشه ازین روی ماتم گرفتست

رضا داد لاله بخون پیاله

که خونش گرفتست و محکم گرفتست

همه راز دل غنچه با باد گوید

تو آن ساده دل بین که محرم گرفتست

با لب تو جان شکار زلف تست

با رخ تو کار کار زلف تست

چشمۀ خورشید سوی روی تو

حلقۀ شب گوشوار زلف تست

در عروسیّ جمالت عقل را

دست و پنجه در نگار زلف تست

پر ز عتبر شد کنار عارضت

آن نه خطّست ، آن نثار زلف تست

من چه گویم؟ کز رخت روشنتر ست

فتنه کاندر روزگار زلف تست

صد هزاران دل ربودی و هنوز

شست و پنجه در شمار زلف تست

برزر رخسارم از شنگرف اشک

نقش شد کین دستکار زلف تست

عالمی عشّاق را از مرد و زن

آرزو اندر کنار زلف تست

تا زنخدان تو چاه یوسفست

جان ما زنجیر دار زلف تست

تا دم باد صبا بگشا دست

گرهی از دل ما بگشا دست

هر فتوحی که جهانراست ز گل

همه از باد هوا بگشادست

نقش بدان چمن را همه کار

ار نفسهای صبا بگشادست

لاله پنداری عطّار بهار

نافۀ مشک خطا بگشادست

میزبا نیست چمن خندان روی

غنچه زان بند قبا بگشادست

دل سوسن ز که آزرده شدست

که زبانرا بجفا بگشادست

از تهی دستی، بیچاره چنار

دست خواهش چو گدابگشادست

تا گلش خردکی زر بخشد

پنجه پیشش بدعا بگشادست

ابر را گر نه برو دل سوزست

آبش از دیده چرا بگشادست؟

آنچه عشق تو در جهان کردست

بالله ار دور آسمان کردست

مهر تو با دلم چه کین دارد؟

که دلم برد و قصد جان کردست

آن نه خالت، عکس دیده ما

بر رخ نازکت نشان کردست

هست نام کلاه تو شب پوش

زانکه زلف ترا نهان کردست

آفتاب از رخت سپر بفکند

ورچه صد تیغ بر میان کردست

تا بیاموخت از تو عشوه گری

سالها آسمان دران کردست

بر من آن زلف پیچ پیچ آخر

روی پرچین چرا چنان کردست؟

عشوه ام داده است و بستده جان

راستی را بسی زیان کردست

هر که رخسارش آرزو کردست

گل بر بارش آرزو کردست

بی خودیّ دلم بجای خودست

زانکه دیدارش آرزو کردست

تا گرفتار هجر اوست دلم

مرگ صد بارش آرزو کردست

گو بیا حال من نخست ببین

هر که این کارش آرزو کردست

عشق بی رنج هر که می طلبد

گل بی خارش آرزو کردست

در بر من دلی جگر خوارست

که غم یارش آرزو کردست

می گریزد بسایۀ زلفش

باد گلزارش آرزو کردست

عقل سودای وصل او نپزد

گرچه بسیارش آرزو کردست

اشک چون نار دان که می بارم

چشم بیمارش آرزو کردست

رخت از ماه و لبت از شکرست

آنت ازین وینت از آن خوبترست

بر رخت بوسه کجا شاید داد؟

که نظر نیز محل نظرست

نه میان نیست میان تو ز لطف

وین عجبتر که میان کمرست

تا لبت را نرسد چشم بدان

در زبانها همه نام شکرست

بوسه یی از لب و دندان خوشت

خون بهای دو جهان خوش پسرست

از چه ناشسته رخم می خوانی

که رخم شسته بخون جگرست

بدکنی با من و گویم که مکن

گوئیم نیکست، اینم بترست

با رخ و غمزۀ تو می سازم

که گل و خارتو با یکدگرست

امروز روی تو ز همه روز خوشترست

شیرین لب ز جان دل افروز خوشترست

بیمار چشم تو که همه روز خون خورد

امروز پاره یی ز همه روز خوشترست

بر دل خوشست دست درازیّ زلف تو

پرده دری ز غمزۀ دلدوز خوشترست

گفتم که باز ده دل ریشم بطنز گفت

مه تو دل صداع تو هر روز خوشترست

با درد تو بهست مرا زانکه شمع را

هم با سرشک دیده و با سوز خوشترست

با آنکه نیست خوی توبا ما چنان نکو

سر باری حدیث بد آموز خوشترست

در روی تو نظاره و بر یاد تو شراب

دایم خوشست و موسم نوروز خوشترست

همچنین بخوانید: غزلیات فروغی بسطامی؛ مجموعه گلچین اشعار و غزلیات شاعر

رباعیات

خصم که ز پس نیزه خورد روز وغا

اندیشۀ خصمان چنان نیست مرا

خود در قران که جای خوفست ورجا

نه« لاتخفست» پیش خصمان بغا؟

گه زلف بنفشه برکند باد صبا

گه ساغر لاله بشکند باد صبا

گه لرزه بر آب افگند باد صبا

و آنگه چه دم لطف زند باد صبا

جایی که در بقا فرازست آنجا

رمح تو ز لاف سرفرازست آنجا

و آنجا که جواب مشکلی باید داد

شمشیر ترا زبان درازست آنجا

جایی که نشان بی نشانست آنجا

انگشت خیال بر دهانست آنجا

از غمزه خدنگ در کمانست آنجا

زنهار مرو که بیم جانست آنجا

در دست منت همیشه دامن بادا

وانجا که ترا پای سر من بادا

برگم نبود کسی ترا دارد دوست

ای دوست همه جهانت دشمن بادا

شمعم که زمن هست اثر غم پیدا

شد سوز دلم زچشم پر نم پیدا

زآن نیست مرا سوز زماتم پیدا

کم گریه و خنده نیست از هم پیدا

گر بگشایم ز غصّه امشب لب را

بر چرخ بسوزم از نفس کوکب را

ای صبح بیا تو نیز جانی می کن

باشد که بهم روز کنیم این شب را

روز آمد و بردوختم از دم لب را

پرداخته کردم از روان قالب را

اکنون که مرا زنده همی دارد شب

شاید که چو شمع زنده دارم شب را

رباعیات

بی یار، کسی که یار نداشت ترا

و آسوده دلی که خیره بگذاشت ترا

از بی آبی بساغر می مانی

کافتادۀ تست هرکه برداشت ترا

شادی خوانم بنام غمهای ترا

دادم لقب انصاف ستمهای ترا

رفتی تو و برمن دگری بگزیدی

الحق چه توان گفت کرمهای ترا؟

چون دید صبا میان بستان گل را

وز بی شرمی پیش تو خندان گل را

در حال در آویخت بپایش ز درخت

پس کرد ز خار تیر باران گل را

عید آمد و درد برقرارست مرا

و آن غم که یکی بود هزارست مرا

چون عید ز روی آن نگارست مرا

با عید دگر کسان چه کارست مرا؟

همچنین بخوانید: اشعار سوزنی سمرقندی؛ اشعار دلنشین شامل غزلیات، رباعیات و …

قطعات

دی چو بشنیدم که کرد از ناگهان اسبت خطا

شد دل من کوفته چون پهلویت زین ماجرا

از طریق سرزنش با اسب گفتم کز خری

خواجه را از خود جدا کردی، خطا کردی چرا؟

اسب گفتا من برو از مادر او وز پدر

مهربان تر نیستم آخر چه می گویی مرا؟

نه ز پشت انداخت او را در بترجایی پدر

نه بگاه حمل مادر کرد بروی هم خطا

من خطا این کرده ام کورا نشد یکبارگی

همچو پایش از رکاب آن لحظه سر از تن جدا

ایا صدری که شد پیش ضمیرت

همه اسرار گردون آشکارا

به خدمت چند بار آمد دعاگو

به عزم آن که بستاید شما را

کشیده از برای عرض در سلک

دعا و خدمت و مدح و ثنا را

مرا نگذاشت دربان تو با آنک

فراوان کردمش لطف و مدارا

ز درگه بازگشتم کام و ناکام

همی خاریدم از خجلت قفا را

بلای ماست این دربان غر زن

حکایت این چنین کردند ما را

بلا را باز گرداند دعاها

خداوندا بگردان این بلا را

کنون بر درگهت بر عکس اینست

بلا می بازگرداند دعا را

ای به حکم تو اقتدا کرده

تیغ خورشید در نفاذ و مضا

چرخ را در مقام حشمت تو

باز مانده ز کار هفت اعضا

در شب حادثات خاطر تو

همچو صبح است با یدبیضا

مهر تو در دل هنرمندان

همچنان تشنگیست در رمضا

گرچه تقصیر بنده چندانست

که برون شد ز حدّ استرضا

انقباض من اختیاری نیست

کآدمی هست شهر بنده قضا

در توان یافت این قدر، زیراک

در عبادات ممکنست قضا

اینهمه هست و چشم می دارم

التفاتی ز تو به عین رضا

صبح صادق چو عذر روشن داشت

انجم ازوی همی کنند اغضا

هست از انعام تو توقّع من

اوّل اغضا و آنگهی امضا

عنایتهای خواجه در حق من

فراوان نقل می کردند امّا

ندیدم زان عنایت هیچ تاثیر

که ظاهر گشت در نیک و بدما

مگر در اعتقاد این بزرگان

یکی بودست خود اسم و مسمّا

عنایتهای خواجه در حق من

فراوان نقل می کردند امّا

ندیدم زان عنایت هیچ تاثیر

که ظاهر گشت در نیک و بدما

مگر در اعتقاد این بزرگان

یکی بودست خود اسم و مسمّا

ای ترا عرض خوار و مال عزیز

…ستی ها

مال بسیار تو زدونی تست

در مگیر از غرور مستی ها

وز بلندیّ همّتست مرا

بی نواییّ و تنگ دستی ها

مال آبست و آب را پیوست

میل باشد بسوی پستی ها

ملحقات

ای خداوند من و مخدوم من

در ثنای تو سخن محکوم من

جاودان در زیر مهر مهر تو

نرم باشد این دل چون موم من

روز بخشش گوهر منثور تو

بی عدد چون گوهر منظوم من

با چنین رسم کرم کز بخششت

می شود از دیگران معلوم من

راستی را بر تو از انعامها

هیچ باقی نیست جز مرسوم من

منعما شکرهای انعامت

بزبان قلم نیاید راست

دوش در انتظار وعدۀ تو

یک دم باشد زنیست تا هست

هر کرا لقمه در گلو گیرد

در کارش کن که بی گناهست

ملحقات

غریب و خسته و درمانده ام خداوندا

ز فیض فضل، تو یک شربت شفا بفرست

چو لاله غرقه بخونم در آتش شوقت

نسیم لطفی از عالم بقا بفرست

ببوی رحمت تو بنده کرد جان بازی

بدست عفو تو پروانۀ عطا بفرست

اگر چه مرهم جانست زخم در ره تو

ز نوش داروی رحمت نصیب ما بفرست

چون خون جان من اندر ره تو ریخته شد

هم از خزینۀ لطف تو خون بها بفرست

طبیب حال شناسی ، ترا نیارم گفت

که دور کن ز من این درد یا دوا بفرست

هر آنچه مصلحت کار من در آن دانی

اگر شفاست وگر مرگ ای خدا بفرست

دوش ناگاه نعره یی بر خاست

که دگر باره جنگ کرانست

مرگ دیدم بمرگ تا زنده

که همی باز گشت نتوانست

با یکی از هنروران که بر او

حل اشکال عقل آسانست

گفتم ای دوست باز می بینی

کار عالم که چون پریشانست؟

گفت آری قران نحسین است

وین خصومت نتیجۀ آنست

گفتم آخر نه جمله هفت اقلیم

زیر دوران چرخ گردانست؟

دور و نزدیک جاودان زبرش

دور مریخ و سیر کیوانست

قصاید

ای که نه شقّۀ چرخ اطلس

بارگاهی ز سرا پردۀ تست

بهر شاگردی فرّاشات

بسته جوزا کمر خدمت چست

ماهرویان پس پردۀ غیب

کرده با نوک یراعت دل سست

پای چرخ آبله گشت از انجم

چونکه با عزم تو همراهی جست

ابر از آن روز که دست تو بدید

در سخادست ز دریای بشست

خصم را مهر گیاه در تو

در تن ریش بناکام برست

بر تو چون طالع تو میمون باد

عزم نهضت که ترا کشت درست

میروی عافیتت همره باد

کارمن خادم دریاب نخست

ای کریمی که در ستایش تو

عقل کل را زبان بفرسودست

خاک شد زیر پای همّت تو

و هم کوسر بر آسمان سودست

دست دریا و کان فرو بستت

تا سخای تو پنجه بگشودست

آن کند اختر از بن دندان

که بدو دولت تو فرمودست

یافت پیوند با سر انگشتت

قلم از بهر آن زراند ودست

کرد آهنگ مدحت تو دوات

زان دهان را بمشک آلودست

مدّتی شد که خاطر اشرف

از صداع رهی بر آسودست

مختصر زحمتیت دادستم

که هم حشوهاش پالودست

اندرین یک دو روزه خادم را

هم بفّرت گشایشی بودست

بر سر صد هزار دختر بکر

پسری دوش روی بنمودست

نیک در آمدن شتاب نمود

مگر آوازۀ تو بشنودست

زود ترتیب نام و نانش کن

کت و شاقی ز نو در افزودست

همچنین بخوانید: اشعار رفیق اصفهانی؛ مجموعه شعر دلنشین، غزلیات، رباعیات و …

همچنین بخوانید: بهترین اشعار خاقانی در قالب قطعات؛ گلچین زیباترین قطعات شاعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.