اشعار مشتاق اصفهانی؛ زیباترین غزلیات و رباعیات شاعر قدیمی

اشعار مشتاق اصفهانی را در سایت ادبی روزانه قرار داده‌ایم. میر سید علی اصفهانی، متخلص به مشتاق (زاده سال ۱۱۰۰ یا ۱۱۰۱ هجری قمری) از سادات حسینی اصفهان است. وی از شاعران عصر نادر شاه افشار است. وی از بنیانگذاران دوره بازگشت بود. او به سبک عراقی شعر می‌سرود. مشتاق، هم‌دورهٔ آذر بیگدلی و هاتف اصفهانی بود. او در سال ۱۱۶۹ یا ۱۱۷۰ هجری قمری، در اصفهان درگذشت و در گورستان تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده‌شد.

اشعار مشتاق اصفهانی؛ زیباترین غزلیات و رباعیات شاعر قدیمی

غزلیات

مخوان ز دیرم به کعبه زاهد که برده از کف دل من آنجا

به ناله مطرب به عشوه ساقی به خنده ساغر به گریه مینا

به عقل نازی حکیم تا کی به فکرت این ره نمی‌شود طی

به کنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس به قعر دریا

چو نیست بینش به دیده دل رخ ار نماید حقت چه حاصل

که هست یکسان به چشم کوران چه نقش پنهان چه آشکارا

چو نیست قدرت به عیش و مستی بساز ای دل به تنگدستی

چو قسمت این شد ز خوان هستی دگر چه خیزد ز سعی بیجا

ربوده مهری چو ذره تابم ز آفتابی در اضطرابم

که گر فروغش به کوه تابد ز بی‌قراری درآید از پا

در این بیابان ز ناتوانی فتادم از پا چنانکه دانی

صبا پیامی ز مهربانی ببر ز مجنون به سوی لیلا

همین نه مشتاق در آرزویت مدام گیرد سراغ کویت

تمام عالم به جستجویت به کعبه مومن به دیر ترسا

غم دل کس به امید چه گوید دل‌ستانش را

چرا بلبل خروشد نشنود چون گل فغانش را

مکن ای گل جفا با بلبل خود این قدر ترسم

رود از باغ و نتوانی تهی دید آشیانش را

ندارم گر برش از بوالهوس فرقی عجب نبود

که نشناسد ز گلچین هیچ گلبن باغبانش را

به کویت گر چنین آشفته می‌گردم مکن منعم

دلی گم کرده‌ام اینجا و می‌جویم نشانش را

دو دستم بهر آن دادند در جولانگه نازش

که از دستی رکابش گیرم از دستی عنانش را

جفای دوست باشد لطف دیگر گو فلک هرگز

نسازد مهربان با من دل نامهربانش را

کشد مشتاق تا کی محنت هجران خوش آن ساعت

که بیند روی جانان و کند تسلیم جانش را

مگر ز آن گل شمیمی هست باد صبحگاهی را

که دارد این نشاط‌افزایی و اندوه‌کاهی را

ز دوزخ گو مترسان داغ هجران دیده را زاهد

کز آتش نیست باکی دور از آب افتاده ماهی را

چو ماهر کس نشد گم در ره عشقت چه می‌داند

غم بی‌رهبری و محنت گم‌کرده‌راهی را

ندانی گر ز حرمان زلال وصل خود حالم

بیا بنگر تپان در خاک این لب‌تشنه ماهی را

مپرس از صبح و شام کشور بختم که از ظلمت

ز هم نشناسد اینجا کس سفیدی و سیاهی را

تو از ما فارغی کآسوده ساحل چه می‌داند

چه حال از شورش دریا بود کشتی تباهی را

مگر دریابدم موجی وگرنه دست و پایی کو

که در بحر افکند این بر کنارافتاده ماهی را

نظر چون از رخ مه‌طلعتان مشتاق بردارم

که می‌بینم در این آیینه‌ها نور الهی را

خوش آن ساعت که یار از لطف گردد همنشین ما را

برآید جان و دل ز امید و بیم مهر و کین ما را

خوشی و ناخوشی وصل و هجر اوست ما را خوش

که گاهی دوست میخواهد چنان گاهی چنین ما را

به شکر این که داری جمع ساز و برگ نیکویی

تهی دامن مران از خرمنت چون خوشه‌چین ما را

مذاق ما ز شهد وصل شیرین کن بگو تاکی

پسندی تلخ‌کام از حسرت این انگبین ما را

من و مشتاق نتوانیم رفتن از درت کانجا

وفا برپای دل‌بسته است بند آهنین ما را

ای باد بگو آن شه رعنا پسران را

سر خیل بتان خسرو زرّین‌کمران را

ناخن زن داغ دل ارباب محبت

صیقل‌گر آئینه صاحب‌نظران را

بر هم زن شیرازه جمعیت عشاق

آشفته کن رشته شوریده سران را

کای رفته بغربت ز غمت شیشه صبرم

نازک‌تر از آن گشته که دل نو سفران را

دارم بره شوق من خاک‌نشین چند

چون نقش قدم چشم به حسرت نگران را

ننویسی اگر نامه پیامی که تسلی

بخشد من مهجور بفرقت گذران را

مشتاق بس این ناله جانسوز که آن شوخ

هرگز نفرستد خبری بی‌خبران را

به مرغی داده گردون از ازل فرخنده بالی را

که بنشیند گهی بر طرف بام آن قصر عالی را

دل صیاد درخون می‌تپد از ناله زارم

که دارد از اسیران قفس این عجز نالی را

دلم از خون تهی گشته است و بر چشمم چنان بیند

که مخموری به حسرت بنگرد مینای خالی را

جز آن مه کز خط و خالش سیه باشد شب و روزم

که از مشکین غزالان دارد این خوش خط و خالی را

کجا حال دل پرخون ما داند سیه‌مستی

که نشناسد ز هم جام پر و مینای خالی را

دهد صاف میم از جام زر ساقی چه لطفست این

نیرزم من که دُرد باده و جام سفالی را

از آن آتش طبیعت چون رهم سالم سپندآسا

که از حد برده خوی تند او بی‌اعتدالی را

ز خود مشتاق شهد افشان چو طوطی نیست منقارم

کز آن آیینه رو دارم من این شیرین‌مقالی را

ز مه رویان مهی جستم به خوبی آفتاب اما

از این دفتر به دستم فردی افتاد انتخاب اما

چسان ایمن توان شد از فریب نرگس مستش

که خون عاشقان نو شد به تقریب شراب اما

نشان هرگز نیابد تشنه از آبی در این وادی

گهی از دور بیند موجی از بحر سراب اما

به هر کس قسمتی زین کارگه دادند چون مخمل

مقرر شد نصیب بخت ما را نیز خواب اما

در این فصل گلم مشتاق نبود بهر می رهنی

به کوی می‌فروشان خانه ای دارم خراب اما

مطلب مشابه: اشعار آشفته شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار کوتاه و بلند این شاعر

مطلب مشابه: اشعار امیر معزی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات این شاعر

غزلیات

شبی گریم شبی نالم ز هجرت داد از این شب‌ها

به شب‌های غمت در مانده‌ام فریاد از این شب‌ها

بود گر هر شبم زینسان به روز هجر آبستن

مرا بس روزهای تیره خواهد زاد از این شب‌ها

بسم روز از غمت شب شد بسی شب روز من بی‌تو

به سر بردم غمین زان روزها ناشاد از این شب‌ها

چنین کز دوریت هر شب در آب و آتشم دانم

که خاک هستیم آخر رود بر باد از این شب‌ها

چنین شب‌ها که من دارم نبیند روز خوش دیگر

به عمر خود کند گر تیره‌روزی یاد از این شب‌ها

به اشک و آه چندم شمع‌سان هر شب سحر گردد

نسیم مرگ کو تا سازدم آزاد از این شب‌ها

ز بخت تیره مشتاق آن درازی هر شبم دارد

که نبود از پیش امید روزی داد از این شب‌ها

خضاب از خون عاشق کن نگاری کرده‌ام پیدا

نگار سر و قد گلعذاری کرده‌ام پیدا

بتی من جسته‌ام کز چهره‌اش پیداست نور حق

عجب آیینه و آیینه‌داری کرده‌ام پیدا

به یک ابرش جهاندن شعله در هر خرمن اندازد

ز برق آتش عنان تر شهواری کرده‌ام پیدا

خدنگ غمزه سرکش کرده‌ای صیادوش شوخی

بت صیدافکن عاشق شکاری کرده‌ام پیدا

سزد در داد اول بازم ار نقد دل و دین را

دغل دشمن حریف خوش‌قماری کرده‌ام پیدا

کنار از بوالهوس جویی به عاشق مهربان خویی

به دشمن دشمنی با یار یاری کرده‌ام پیدا

چه خواهم کرد مشتاق ار ببازم عشق با خوبان

خجسته شغلی و فرخنده کاری کرده‌ام پیدا

از تنگی دل نیست به لب ره نفسم را

یا رب کند آگاه که فریادرسم را

در وصلم و از هجر بود ناله زارم

آویخته صیاد به گلبن قفسم را

نالم ز پی ناقه‌اش اکنون که ندیده است

خاموش نشیننده محمل جرسم را

درمانده خاشاک تنم کو مدد اشک

شاید که به سیلاب دهد مشت خسم را

از من حذر ای آینه‌رو چند که چون صبح

از پاکی دل نیست غباری نفسم را

آن یکه‌سوارم که به میدان محبت

عشق از ازل آورده به جولان فرسم را

مشتاق من و ناله که جز ناله کسی نیست

کز بی‌کسی من کند آگاه کسم را

ز زلفش تارک جانم بود پیوند هر مو را

به صد تیغ جفا نتوان بُرید از هم من و او را

جفای آسمان کم بود عشاق بلا جو را

نمود از وسمه آن مه لاجوردی طاق ابرو را

ز حرمان زلال وصل او در وصل او سوزم

نمی‌باشد گیاه تشنه‌ای جز من لب جو را

نه بالین در شب هجران او نه بستری دارم

چه سان بر سنگ نگذارم سر و بر خاک پهلو را؟

چه جوید دل به جز سرگشتگی از حلقهٔ زلفش

ز چوگان غیر ازین ناید که سرگردان کند گو را

ز غیرت کرده خم پشت مه نو را تعال‌الله

چه نیکو بسته معمار ازل آن طاق ابرو را

گهی گیرد به تحریک رقیبان دامنش ورنه

نهانی هست با مشتاق ربطی آن سگِ کو را

مطلب مشابه: اشعار سراج قمری (شیرین ترین غزلیات، رباعیات، قصاید و دیگر اشعار)

رباعیات

سروا سمنا صنوبرا شمشادا

یکبار به پرسش من ناشادا

ورنه ز غمت رو به بیابان آرم

سرگشته چو باد هرچه بادابادا

لطفی بکس ای رشک پری نیست ترا

جز رسم و ره ستمگری نیست ترا

ماهی و سر مهر نداری بکسی

خورشیدی و ذره‌پروری نیست ترا

یاران که در آغوش و کنارند مرا

وز بیم فراق خسته دارند مرا

تا رفته بخاک اگر سپارند مرا

آن به که روند و واگذارند مرا

هرگز نبود ز شومی اختر ما

از باده عیش نشئه‌ای در سر ما

خون جگر و داغ دلست آنچه بود

چون لاله ز صاف و درد در ساغر ما

اکنون که بود نشاط دل حاصل ما

آراسته ز اسباب طرب محفل ما

داریم بکف ز خاک یاران ساغر

پیمانه کند تا که ز مشت گل ما

ای رشته بندگیت در گردن ما

هم از تو بود رو بتو آوردن ما

ما را بگنه مگیر از لطف که هست

زامید عطای تو گنه کردن ما

فریاد ز طبع جرم زاینده ما

وز نفس به بد راه نماینده ما

رفت آنچه ز عمر ما به بدکاری رفت

آه ار گذرد چو رفته آینده ما

شاها شاها جهان پناها شاها

سلطان سپهر دستگاها شاها

روز و شب من سیه شد از غم رحمی

تابان مهرامنیر ماها شاها

از جام رقیب تا شدی مست و خراب

گردیده از این مگر که زد غیر بر آب

بردیده من ز اشک چو ساغر می

لبریز دلم ز خون چو مینای شراب

یابم گرت از یاری کوکب امشب

کارم شود از تو عین مطلب امشب

رفتی ز برم صبح چو دیروز امروز

بازآ بسرم شام چو دیشب امشب

کارم ز غمت همه خروش است امشب

نیشم در کام جای نوشست امشب

دوشم می وصل در قدح بود مرا

خون در قدح از حسرت دوشست امشب

رباعیات

خاکم چو سپهر کینه‌جو خواهد ساخت

حق کار من از لطف نکو خواهد ساخت

مشت گل من بکار میخانه کند

گر جام نسازدش سبو خواهد ساخت

عشق آمد و کاشانه جان و تن سوخت

از آتش او خانه مرد و زن سوخت

ابری برخواست ناگه و برقی جست

صدخانه بسیل رفت و صد خرمن سوخت

ترکیبات

چشم مست تو همان آفت جانست که بود

تیر مژگان تو دلدوز چنانست که بود

نگه گرم همان شعله فشانست که بود

در نگین تو همان زهر نهانست که بود

لب لعل تو همان تلخ زبانست که بود

گرچه خطت ز کف ناز عنان برد ترا

لشگر مورچگان تنگ شکر خورد ترا

دل ز خون‌ریزی ما هیچ نیازرد ترا

خط بی‌رحم به انصاف نیاورد ترا

خشم و ناز ستم جور همانست که بود

ایکه در دلبری و مهر نبودت ثانی

چه شد آن لطف تو در هر نگه پنهانی

مانه آنیم که بی‌مهر و وفا می‌خوانی

دل ما با تو چنانست که خود میدانی

گوشه چشم تو با ما نه چنانست که بود

چند مژگان تو ایشوخ ز ما برگردد

دل آواره از آن زلف دوتا برگردد

گردل سخت تو از جور و جفا برگردد

نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد

ما همانیم اگر یار همانست که بود

تیغ بیداد ترا خط سیه جوهر شد

زنگ بر آینه روی تو روشن گر شد

بیشتر چشم تو از سرمه زیان‌آور شد

شب زلفت ز خط سبز سیه دل‌تر شد

این سیه کاره همان دشمن جانست که بود

چشم بیمار تو برد از دل من تاب و توان

خانه هوش مرا کرد نگاهت ویران

داد بر باد ستمهای تو دین و دل و جان

گرچه نگذاشت اثر عشق تو از نام و نشان

دل ز داغت بهمان مهر و نشانست که بود

گرچه میخانه ناز تو ز خط گشت خراب

می‌جکد از لب لعل تو همان باده ناب

خیز و مشتاق حزین را به دو جامی دریاب

گرچه شد باده حسن تو ز خط پا برکاب

صائب از جمله خونا به کشانست که بود

مطلب مشابه: اشعار نجم‌الدین رازی؛ رباعیات و گلچین شعر احساسی این شاعر

ماده تاریخ

چراغ انجمن علم و فضل زین‌الدین

که قدوه علما بود و زبده فضلا

فقید صاف ضمیزی که همچو آئینه بود

دلش ز صیقل انوار شرع عین صفا

زبسکه شوق لقای جناب باری داشت

نمود پیرهن تن بسان غنچه قبا

چو ذره‌ای که کند جای دربر خورشید

چو قطره که زند غوطه در دل دریا

غرض که طایر روحش گشود بال و پرید

ز الفت تن خاکی که بود جان‌فرسا

بوصل حضرت باری رسید حالش رست

بباغ خلد ازین خاکدان تنگ فضا

بگفت از پی تاریخ رحلتش مشتاق

به سوی بزم جنان رفت قدوه علما

دریغا ز حاجی محمدعلی

ثمین گوهر درج مجد و علا

که ناگاه از کین بخاکش فکند

سپهر جفا پیشه چون نقش پا

بر اوج فلک یافت روحش مقام

تن او بزیر زمین کرد جا

غرض چون بسرعت ازین گلستان

روان شد بآئین باد صبا

رقم کرد مشتاق تاریخ او

چنان باد جایش ز لطف خدا

شیخ ستوده خصلت عبدالنبی که بودش

یکسر صفات نیکو جمله خصال زیبا

دانشوری که بودش از آبگینه دل

روشن چراغ حکمت از نور حق تعالی

بنمود کوکب او رو در نشیب و عالم

شد تیره از غروبش چون از غروب بیضا

از فوتش اهل دل را گردید ساغر چشم

پرخون ز شیشه دل همچون قدح ز مینا

چون مرغ روحش از جسم پرواز کرد و بنمود

آن بر فراز طوبی این زیر خاک مأوا

کلکم نوشت مشتاق تاریخ سال فوتش

حیف از حیات نادان افسوس مرگ دانا

ماده تاریخ

حیف از میر فلک مرتبه عبدالغفار

ابروی گهر نسل شه او دانا

که ز عقد در سادات گرامی گهرش

ناگه افتاد بخاک ره و شد ناپیدا

جذبه شوق ملاقات رسول مدنی

شد کمندافکن او زین چمن تنگ فضا

رفت ازین باغ بفردوس برین و افزود

پایه‌اش از شرف خدمت جدا علی

ذره‌اش اختر تابان شد از آمیزش مهر

قطره‌اش گوهر رخشان ز وصال دریا

قصه کوته چو شد از محفل دهر و مشتاق

که بود انجمن افروز سخن شمع‌آسا

گشت سرگرم دعا و زپی تاریخش

گفت جایش بجنان باد ز الطاف خدا

تعالی‌الله از این دو طفل توام

که یکجانند گوئی در دو قالب

یکی را لاله‌سان پیمان حسن

بود از باده گلگون لبالب

یکی از پرتو رخسار تابان

جهان را همچو ماه چهارده شب

یکی بر گردن جان بیدلان را

کمندافکن شده از چین عنغب

یکی تنگ شکر کرده دهان را

ز شیرین خندهای گوشه لب

زرشک چهره این مهر درتاب

ز تاب عارض آن ماه در تب

چو گشتند این مه طالع کرینسان

همه کار جهان شد عین مطلب

رقم زد از پی تاریخ مشتاق

شده طالع ز یک مشرق دو کوکب

مطلب مشابه: اشعار شاطر عباس صبوحی شامل غزلیات، دوبیتی و زیباترین اشعار

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.