اشعار جنید شیرازی (مجموعه شعرهای غزل و قصیده زیبای شاعر قدیمی ایرانی)

معینالدین ابوالقاسم جنید شیرازی، شاعر، واعظ و عارفِ نامدار سدهٔ هشتم هجری، از خاندانهای اصیل و علمی شیراز برخاست و چون نیاکان خود، در مسجد جامع عتیق شیراز به وعظ و ارشاد مردم اشتغال داشت . اگرچه امروز نام او در کنار همعصرِ بزرگش، حافظ، چنان که باید شناخته شده نیست، اما دیوان او با نزدیک به هزار و پنجاه بیت، گنجینهای ارزشمند از غزلها و قصایدی است که از نظر «روح و زبان، به شعر حافظ بسیار میماند» . جنید که به دو زبان فارسی و عربی شعر میسرود ، در اشعار خود، مفاهیم عمیق عرفانی و زاهدانه را با زبانی لطیف و تأثیرگذار به تصویر کشیده است. در این بخش از سایت، مجموعهای از اشعار جنید شیرازی را گردآوری کردهایم تا گوشهای از عظمت این شاعرِ گمنامِ شیرازی را به تماشا بنشینیم. از مناجاتهای سوزناک او با خداوند گرفته تا غزلهای عاشقانه و عارفانهاش، هر بیت از دیوان جنید، روایتگرِ حال و هوای عرفان و ادبِ شیرازِ قرن هشتم است.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات زیبای جنید شیرازی
الهی واقفی بر حال و کارم
همیدانی که جز تو کس ندارم
الهی خاطرم را جمع گردان
که مسکین و پریشانروزگارم
الهی کردهام بسیار تقصیر
در آن حضرت به غایت شرمسارم
الهی غرقهام در بحر عصیان
به دست رحمت افکن در کنارم
الهی رفتهام در خواب غفلت
بده بیداریی زین کار و بارم
الهی برگشا از غیب راهی
که چندین سال تا(؟) در انتظارم
الهی گر بخوانی ور برانی
تو دانی بنده بیاختیارم
الهی گر به دامانت نیاری
مرا من چیستم مشتی غبارم
الهی چون عزیزم کردی امروز
مکن فردا به نزد خلق خوارم
الهی چون در این جا ستر کردی
در آن سر همچنین امیدوارم
الهی حاضری کز شرم عصیان
دمادم اشک خون از دیده بارم
الهی از کمال لطف بپذیر
دل سوزان و چشم اشکبارم
الهی نفس و شیطان در کمیناند
به تقوی و عنایت کن حصارم
الهی گر نه توفیق تو باشد
برآرد دیو نفس از جان دمارم
الهی گر نه لطفت دست گیرد
کجا از شرمساری سر برآرم
الهی راه مردن سخت راهیست
تو آسان بگذران این رهگذارم
الهی گفتن ایمان مددبخش
که تا من جان به آسانی برآرم
الهی در شب سرکور منزل
تو لطف خویش گردان غمگسارم
الهی بر (جنید) ایمان نگه دار
که آن است از تو جاه و اعتبارم
الهی چون از اینجا بگذرانی
به فضل خود گناهان بگذرانم
شرمساریم ز عصیان تو یا رب توبه
چشم داریم بر احسان تو یا رب توبه
از تو فضل و کرم و بندهنوازی و ز ما
همه بیباکی و عصیان تو یا رب توبه
پرده ستر فروکرده تو بر ما و هنوز
ما مقیم در طغیان تو یا رب توبه
دست انعام و کرم لطف تو بگشوده و ما
سر برآورده به کفران تو یا رب توبه
ما مقصر که بنشناختهایم از سر جهل
حق انعام فراوان تو یا رب توبه
شکر یک روز عطای تو نگفتیم چه سود
خورده روزی همه از خوان تو یا رب توبه
با چنان عهده عهدی که نکردند ملک
سرکشیدیم ز پیمان تو یا رب توبه
گر چه بودیم ز درگاه تو عمری غایب
بازگشتیم به فرمان تو یا رب توبه
چون (جنید) از سر زاری و تخشع گیرد
گوشه دامن غفران تو یا رب توبه
شعرهای زیبا از شاعران ایرانی و خارجی (مجموعه زیباترین شعرهای جهان)
عکس نوشته اشعار جنید شیرازی
نامه سیه کردهایم بار خدایا ببخش
عمر تبه کردهایم بار خدایا ببخش
جرم و خطا کردهایم ترک وفا کردهایم
بس که جفا کردهایم بار خدایا ببخش
خستهدلیم از گناه نامه سراسر سیاه
عمر به غفلت تباه بار خدایا ببخش
در طمع هر خسی در شده با هر کسی
کرده گناهان بسی بار خدایا ببخش
عاصی و بیچارهوار غمزده و شرمسار
بر درت آییم زار بار خدایا ببخش
ای تو ز هر عیب پاک ذلت یک مشت خاک
گر تو نبخشی چه پاک بار خدایا ببخش
گر چه منم بس لئیم هست عطایم عمیم
فضل نما ای کریم بار خدایا ببخش
ای کرمت دستگیر لطف تو نعم النصیر
توبه ما در پذیر بار خدایا ببخش
دیده که در برگشود دل که دلیری نمود
جمله قضای تو بود بار خدایا ببخش
گر تو حمایت کنی لطف و عنایت کنی
کار کفایت کنی بار خدایا ببخش
گر چه (جنید) از نوید دست تهی شد چو بید
هم به تو دارد امید بار خدایا ببخش
دلم بسوخت ز فکرت دوای دل ز که جویم
تنم گداخت در این غصه حال پیش که جویم
جهان پر آب حیات است و بینصیب من از وی
دریغ و درد که لبتشنه بر کناره جویم
گرم خدای بپرسد که عمر صرف چه کردی
کدام عذر بگویم کدام چاره بجویم
گذشت روز جوانی و هیچ کار نکردیم
که آن وسیلت قربی بود به حضرت اویم
کنون که پیر ضعیفم ز خستگی نتوانم
که چابکانه چو مردان در این طریق بپویم
سبوی عیش حیاتم زیاده بود لبالب
به سنگ معصیت آوخ شکسته گشت سبویم
هزار رنگ برآمیختم به حیلت و تزویر
به خون دل سزد ار چهره را ز رنگ بشویم
هوای گلشن تو درگرفت بوی مشامم
کجا نسیم سعادت ز باغ قدس ببویم
هزار جهد کنم تا ز چاه نفس برآیم
ولی اسیر مقید به چاه نفس فرویم
به روی سخت ز سوهان مرگ جان نتوان برد
که سوده گردم اگر فی المثل چو آهن و رویم
(جنید) ناله و زاری بود طریق تو ناچار
که راه و روی ندارم جز آن که گریم و مویم
منم به جان و دل از حضرت اله خجل
به خود فروشده از کثرت گناه خجل
منم چو بنده عاصی فتاده سر در پیش
به پای داشته در پیش بارگاه خجل
ز شرم حال غلام گریزهپا چه بود
که آورند ورا پیش تخت شاه خجل
گرفتم آن که رسولم به خویشتن خواند
هنوز باشم از آن روی همچو ماه خجل
و گر گناه مرا لطف او نخواهد عذر
به جان و دل شوم از روی عذرخواه خجل
چه شرمسار بود بنده در جهان معرض
که پیش خصم شود در رخ گواه خجل
به نزد یوسف مصری برادران چه کند
ز کردهای بد خویش و نزل راه خجل
مرا ز خرمن طاعت چو نیست قدر جویی
ز غبن غصه شوم با رخ چو کاه خجل
امیدوار به لطف توام خداوندا
اگر چه هستم از این چهره گناه خجل
که روز محشر اندر میان دشمن و دوست
(جنید) را نکنی در حسابگاه خجل
غزلیات غالب دهلوی (مجموعه شعرهای عاشقانه غزل قدیمی فارسی)
هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشم
بر رو و رخسار بارد لؤلؤ نابم ز چشم
شب که مردم روی بر بالین نهد از راه من
خوف تشویش قیامت بسترد خوابم ز چشم
چون به یاد آرد دلم از مردن و گور و حساب
سازد از سر تا به بالین غرق خونآبم ز چشم
ساعتی کز شرمساری آتشم در جان فتد
عین دلداری بود گر مردمی یابم ز چشم
گر مرا پیوسته بودی آبرویی پیش حق
روز و شب غایب نگشتی طاق محرابم ز چشم
گر کند چشمم به رویت یک نظر حقا که من
دیده بربندم ز غیرت روی برتابم ز چشم
دیده دل را به روی حق گشایم چون (جنید)
گر چه پنهان است خورشید جهان تابم ز چشم
شعرهای زیبای جنید شیرازی
گذشت عمر و نکردیم هیچکار دریغ
نه یک دریغ که هر دم هزار بار دریغ
هنوز دامن کامی به کف نیامده بود
که شد ز دست گریبان اختیار دریغ
بهار عمر به غایت شکفته بود ولی
گل مراد نچیدم در این بهار دریغ
به دست بود مرا جام خوشگوار حیات
به خاک ریختم آن جام خوشگوار دریغ
متاع عمر گرانمایه صرف شد به هوس
فتاد از کفم آن جام خوشگوار دریغ
به بوی آن که گلی زاین چمن به دست آید
شکست در قدم دل هزار بار دریغ
بدان امید که روزی نظر کند بختم
برفت عمر گرامی در انتظار دریغ
وصال دوست میسر نشد به کوشش و رنج
دریغ آن طلب و سعی بیشمار دریغ
طبیب عشق که درمان درد ها همه کرد
مرا گذاشت چنین زار و دلفگار دریغ
هر آن نفس که نه بر یاد عشق او زدهام
کنون به هر نفسی میزنم هزار دریغ
(جنید) خواست که از وی به جان بماند باز
بماند در نظر خلق شرمسار دریغ
ای دل غافل زمان کارسازی کردن است
پیر گشتی همچنانت میل بازی کردن است
مبدأ عشق حقیقی گر همی پرسی که چیست
ای برادر توبه از بهر مجازی کردن است
گر همی خواهی که باشد از نمازت حاصلی
چاره کار تو اول دلنمازی کردن است
اشک گرم و روی زرد و سوز دل باید به کار
همچو شمعت گر هوای سرفرازی کردن است
آن که دارد در جهان اسباب جاه و دولتی
گو غنیمت دان که وقت دلنوازی کردن است
گر چه زورت هست با هر ترک و تازی درمپیچ
زآن که این میدان نه جای ترک و تازی کردن است
کودک راه (جنید) اندر صف مردان میا
پشه بین کاو را هوای سرفرازی کردن است
مِسکنت پیشه کن که زیرا زود
مَسکنت زیر خاک خواهد بود
خویشبینی مکن که آخر کار
خویش بینی بدان عمل ماخود
ما خود از قطره منی زادیم
عجب است این منی و عُجب نمود
با خود آ از شراب نخوت و کبر
آن کن ای بنده کت خدا فرمود
عُجب و گردنکشی چه سود دهد
تو که سر بر فلک نخواهی سود
ای که مغرور دوده و تیغی
روزی از دودمان برآید دود
آن که پر بود گنجش از زر و سیم
روزگارش به ناگهان بربود
تن چو فرسوده گشت در دل خاک
کی کند خواجه را کر و فرمود
وآن که باد غرور در سر داشت
به سرش باد و خاک ره پیمود
قلب را پاک کن که در عرصات
نستانند قلب روی اندود
نور توحید حق هرآینه دید
آن که ز آیینه زنگ شرک زدود
هر کرامات کرد دست اجل
به کرامات عمر خود نفزود
نبود جز درود با نفرین
پیر دهقان هر آن چه کشت درود
چون (جنید) آن بیافت ارزش و مال
که ز سودای جاه و مال آسود
غزلیات نظیری نیشابوری | ۱۰۰ شعر غزل عاشقانه کلاسیک فارسی
غم ایمان و خوف دینت نیست
خبر از کار آن و اینت نیست
ای زیان کرده عمر در غم مال
هیچ باک از زیان دینت نیست
چند از این فکر های دور و دراز
به خدا گوییا یقینت نیست
تا کی این لقمه های زهرآلود
خوف این جان نازنینت نیست
راه گم کردی از طریق صلاح
زآن که استاد راهبینت نیست
چون گریزان ز اهل قرآنی
عجب ار بخت بد قرینت نیست
بانگ و فریاد در معامله است
در دعا ناله حزینت نیست
سر نخوت بر آسمان که مگر
مثل در عرصه زمینت نیست
همه در بند پیشوایی و جاه
خبر از روز واپسینت نیست
جمع دیوان چه سود چون سخنت
همه عیب است و یک یمینت نیست
عمرت از دست شد دریغ (جنید)
حیف این گوهر ثمینت نیست
اشعار عاشقانه جنید شیرازی
هر کس که با بلای خدا صبر کرده است
از ساغر صفا می تحقیق خورده است
وآن کس که در طریق توکل نداشت پا
بیچاره پی به منزل عرفان نبرده است
زنهار در سپردن این راه گرم باش
کز سیر بازماند هر آن کاو فسرده است
از کار خیر بار نبستند به هیچ روی
ثابتقدم که پای که به مردی فشرده است
در یک عمل که مرد به جا داده بود ادب
فاضل تر از عبادت هفتاد مرده است
عصیان مدار هیچ که یک ذره معصیت
پیش خدا بزرگ بود گر چه خرده است
مسکین دلی که در طلب مال و حب جاه
جان عزیز خویش به سختی سپرده است
ظالم که باد بر دل بیچارگان نهاد
آن ظلم بر روان تن خویش کرده است
هر کس که رفت زاو اثر خیر بازماند
گر بنگری ز روی حقیقت نمرده است
نادیده روزنامه اعمال خویش دید
رنگ از رخش به اشک ندامت سترده است
کس را به هیچ باب محقق نمیشود
سری که در مماکن این هفت پرده است
بیدار شو (جنید) و غنیمت شمر حیات
که انفاس عمر بر تو یکایک شمرده است
بگذشت عمر و توشه ره برنداشتیم
واحسرتا که عمر به غفلت گذاشتیم
بر باد رفت خرمن عمر ای دریغ و درد
حسرت کنون چه سود که تخمی نکاشتیم
جز صورت محال خیال امل نبود
آن نقشها که بر ورق دل نگاشتیم
مشغول کار دنیی و فارغ ز آخرت
گویی که اعتقاد به مردن نداشتیم
آخر شدیم خسته و سرکوفته چو مار
زآن اژدهای حرص که بر خود گماشتیم
سیلاب مرگ زیر و زبر کرد عاقبت
کاشانه را که سر به فلک برفراشتیم
هر شام امید صبح نداریم وز غرور
آن شب نگشته روز طلبکار چاشتیم
اشعار عاشقانه مشتاق اصفهانی (شعرهای رمانتیک کلاسیک ایرانی بسیار زیبا)
ای لطف بینهایت تو دستگیر ما
انعام توست در دو جهان ناگزیر ما
گر واقع است در عمل ما تزلزلی
تو واقفی ز نیت و سر ضمیر ما
با آن که هیچ مایه نداریم خوشدلیم
چون هست رحمت تو بضاعتپذیر ما
دنیا و آخرت ز تو خواهم که واهبی
نعم الوکیل مایی و نعم النصیر ما
از سعی ما چه کار برآید که نیک و بد
تو در ازل سرشتهای اندر ضمیر ما
ما خود چه آوریم که وزنی نیاورد
در حضرت جلال تو نزل حقیر ما
بر جامه امل چه ترازیم از عمل
جز صورتی که نقش کنی بر حریر ما
از کیمیای لطف تو باشد که زر شود
در بوته قبول تو قلب کشیر(؟) ما
گردد روان به جان و زر و سیم در ره است
سیمآب اشک در رخ همچون ضمیر ما
با عشق اگر ز آتش سوزان گذر کنم
گردد فسرده از دم چون زمهریر ما
ما را هوای حور و تمنای روضه نیست
کز شوق نیست این همه بانگ نفیر ما
نومید کی شویم ز لطفت که هر سحر
آید ندای حضرت تو کآی فقیر ما
خوش باش کز برای تو آماده کردهایم
گنج و عطای وافر و اجر کثیر ما
نام و نشان نبود در آن دم که مینوشت
نام تو بر جریده رحمتپذیر ما
وز ممکن عدم چو به عالم روان شدی
هم بوده ورد عشق تو از شهد و شیر ما
گشتیم رهبر تو به توحید و معرفت
تا بر خلاف عقل نجویی نظیر ما
آخر همان کنم که ز لطفت مرا سزد
هان استوار باش به فضل کبیر ما
آیینه گر نه در خور فتراک ما بدی
خود کی بیافتی اثر زخم تیر ما
در قید عشق یاور ما هان مکن (جنید)
کز بند ما خلاص نخواهد اسیر ما
کدام دست که از حسرت تو بر دل نیست
کدام پای که از حسرت تو در گل نیست
کدام دل که غمت را به جان نمیطلبد
کدام سر که به خاک در تو مایل نیست
نماند دل که ز خونش مدام در جگر است
نه نیز دیده که اشکش مدام سایل نیست
دل است دیده جان تا به لب رسیده و هیچ
به حضرت تو مرا غیر از این رسایل نیست
کجا روم چه کنم با که گویم این معنی
که ره به دوست نبردیم ورای منزل نیست
که دستگیری ما میکند در این غرقآب
که جان رسیده و امیدوار ساحل نیست
ز راه باز پس افتادهایم وای دریغ
که رفت قافله و ک رفیق یکدل نیست
هزار جهد بکردیم تا به عشق رسیم
ولی چه سود که دولت به سعی حاصل نیست
چو در بدایت ذاتت عقول حیرانند
شروع در صفتت کار هیچ عاقل نیست
مگر به لطف خودم مشکلات کشف کنی
و گر نه فهم مرا ره بدین مسایل نیست
(جنید) عقل کسی چون به درک حق برسد
مطیع وهم شدن جز خیال باطل نیست
گرت سوابق رحمت دلیل راه شود
برو که رفتی و حاجت بدین رسایل نیست
غزلیات قدسی مشهدی (گلچین زیبا از اشعار عاشقانه و غزلیات)
قصاید جنید شیرازی
تا بوی روح پرور او در مشام ماست
انفاس نافه ختنی در کلام ماست
هر مستیی که در دو جهان میشود پدید
چون نیک بنگری ز هوای مدام ماست
ما را چه احتیاج به خمخانه یا به جام
که افلاک بادهخانه و خورشید جام ماست
تا گشتهایم حلقه به گوش وفای عشق
همواره گوش هوش و خرد بر پیام ماست
زآن گه که کوس عشق زدیم از فراز عشق
آمد ندا که عالم و آدم به کام ماست
کیوان که شاه مسند ایوان عزت است
محتاج آستانه عالیمقام ماست
دائم خطیب میزنه (؟) پایه فلک
با ساکنان قدس در اثبات نام ماست
مقبل کسی بود که بیابد قبول ما
که اقبال یار اوست که از جان غلام ماست
ما را به آب و نان لئیمان چه حاجت است
کاین هفت خوان چرخ سراسر طعام ماست
بیگوهران چگونه زبان آوری کنند
با تیغ آبدار که اندر نیام ماست
تا گشتهایم خاک ره عشق چون (امیر)
شاه جهان گدای در احتشام ماست
گر من ز سر عشق تو رمزی بیان کنم
سیلآب خون ز دیده مردم روان کنم
عارف هزار ناله برآرد ز بیخودی
گر شمهای ز شرح جمالت بیان کنم
گر بر درت مجالگهی کوچکم بود
حاشا که التفات به ملک جهان کنم
گر تاج و تخت کسری و خاقان مرا دهند
دریوزه نیم شب هم از این آستان کنم
یا رب نشان ز محمل یارم که میدهد
تا جان فدای در قدم ساربان کنم
گشتم در آرزوی کنار تو همچو موی
باشد که دست با کمرت در میان کنم
مشکین شود مشام دل از بوی زلف او
چون باد آن کلاله عنبرفشان کنم
آب حیات رشک برد بر حدیث من
گر من روایت سخنی زآن دهان کنم
تا در جهان به شفق تو نامی برآورم
همچون (جنید) نام تو ورد زبان کنم
هر که بر ملک یقینش گذری افتاده است
دو جهان در نظرش مختصری افتاده است
همه اسباب جهان در نظر اهل خدای
کاه و برگیست که بر رهگذری افتاده است
جهد کن تا به سلامت ببری بار یقین
که در این مرحله بس بارخری افتاده است
پای در کوی محبت به ادب مینه زآن
که به هر گام در این راه سری افتاده است
یا رب این باده که آورده که در مجلس ما
هر دم از مستی او شور و شری افتاده است
آخر این شعله جانسوز خود از سینه کیست
که چنین گرم به هر خشک و تری افتاده است
چشم اعمی خبر از خویش ندارد ور نه
عکس خورشید به هر بام و دری افتاده است
تا تو را دیده بینا نبود فایده نیست
پیش پای تو چه سودا گهری افتاده است
یا رب این فر سعادت ز کجا یافت (جنید)
مگر از لطف تو بر وی نظری افتاده است
نعیم جنت اگر بیجمال بیچون است
به نزد اهل حقیقت بضاعتی دون است
مرا به روضه رضوان فرو نیاید دل
که مقصد دل عارف جمال بیچون است
مراد عاشق صادق وصال حضرت اوست
و گر نه طبع لئیمان به خلد مفتون است
طمع مدار که راضی شدم به هشت بهشت
که هر دو دوست بجنت به هشت مفتون است
مرا ز لذت وهمی ز عشق باز مدار
چرا که لذت وحدت ز وهم بیرون است
تنعمی که گدایان کوی حق دارند
چه جای ملک سلیمان و گنج قارون است
مرا به دیده ظاهر مبین گرت نظر است
که در صمیم دلم سر عشق مضمون است
تو فیلسوف جهانی حدیث عشق مگو
که وضع دلشدگان بر خلاف قانون است
به استمالت فضل تو واشقم هر دم
که نامه تو سراسر به لطف مشحون است
(جنید) مست و خراب آمد از شراب الست
فغان و سوزش و غوغی او نه اکنون است










