اشعار آن سکستون (Anne Sexton) | گزیدهٔ شعرهای عاشقانه و هیجان‌گویانه

گزیده‌ای از شعرهای عاشقانه و هیجان‌انگیز آن سکستون، شاعر اعتراف‌گرای آمریکایی. نگاهی به «The Kiss» و دیگر اشعاری که تابوهای عشق و میل را در هم می‌شکنند. 🔥

اشعار آن سکستون (Anne Sexton) | گزیدهٔ شعرهای عاشقانه و هیجان‌گویانه

آن سکستون (Anne Sexton)، شاعرِ برندهٔ جایزهٔ پولیتزر، با مجموعه‌هایی چون To Bedlam and Part Way Back (۱۹۶۰) و Live or Die (۱۹۶۶) که جایزهٔ پولیتزر را برای او به ارمغان آورد، نام خود را در کنار بزرگ‌ترین شاعران مکتب هیجان‌گویی، چون سیلویا پلات و رابرت لاول، ثبت کرده است. شعر او که اغلب از دلِ تجربه‌های تلخ و شخصی، از جمله بستری‌های مکرر در آسایشگاه‌های روانی و مبارزه‌ی همیشگی با افسردگی و افکار خودکشی، سرچشمه گرفته، با زبانی صریح و گاه تکان‌دهنده، به کاوش در مفاهیمی چون مرگ، جنسیت، زنانگی، عشق و ایمان می‌پردازد. سکستون، با گشودنِ تابوها و بیانِ صادقانه‌ی رنج‌های درونی‌اش، نه تنها به صدایِ نسلِ خود، بلکه به الگویی برای شاعران زنِ پس از خود تبدیل شد و با مجموعهٔ Transformations (۱۹۷۱) نیز نشان داد که می‌تواند در بازآفرینیِ افسانه‌های کهن، با نگاهی نو و طنزی تلخ، اثری ماندگار خلق کند. در این بخش، با گزیده‌ای از اشعار این شاعرِ بی‌همتا، به تماشای جهانِ پرتناقضِ او می‌نشینیم؛ شعری که در عینِ تلخی، از زیبایی و قدرتی بی‌نظیر برخوردار است.

فهرست موضوعات این مطلب

بیوگرافی کوتاه ان سکستون

آن سکستون (۱۹۲۸-۱۹۷۴) شاعر برجستهٔ آمریکایی و از چهره‌های اصلی جنبش شعر اعترافی در قرن بیستم است. او در نیوتن، ماساچوست به دنیا آمد و اگرچه در دوران جوانی مدتی به تحصیل در کالج گارلند پرداخت، اما مسیر زندگی‌اش پس از ازدواج و به‌ویژه پس از تولد نخستین فرزندش دستخوش تغییر شد. او دچار افسردگی پس از زایمان شد و چند بار در آسایشگاه روانی بستری گردید و در همین دوران بود که به توصیهٔ روان‌پزشکش، سرودن شعر را به عنوان راهی برای بیان و التیام درون آغاز کرد.

سکستون در کارگاه‌های شعر استادانی چون رابرت لاول شرکت کرد و با شاعرانی چون سیلویا پلات هم‌درس بود. این فضا تأثیری عمیق بر شکل‌گیری سبک صریح و بی‌پروای او گذاشت. اشعارش که بی‌پرده‌ترین رازها و دردهای روانی، ملال، خیانت و حتی موضوعات تابو مانند سقط جنین و عادت ماهانه را آشکار می‌کرد، توجه بسیاری را برانگیخت. نخستین مجموعهٔ او با نام «به سوی تیمارستان و نیمه‌راه بازگشتن» (۱۹۶۰) همین ویژگی را به نمایش گذاشت و او را به شهرت رساند. اوج موفقیت او در سال ۱۹۶۷ رقم خورد، زمانی که برای مجموعهٔ «زندگی یا مرگ» (۱۹۶۶) جایزهٔ پولیتزر را در شعر دریافت کرد. او همچنین با شاعر ماکسین کومین، کتاب‌هایی برای کودکان نوشت.

با وجود موفقیت‌های ادبی، بیماری روانی هرگز او را رها نکرد. زندگی و شعر او همواره در کشاکش میان رنج و میل به زندگی و گریز از آن بود. سرانجام در اکتبر ۱۹۷۴، در سن ۴۵ سالگی، با مونوکسید کربن به زندگی خود پایان داد. مجموعه‌هایی مانند «تغییر شکل‌ها» (۱۹۷۱) و «پارو زدن سخت به سوی خدا» (۱۹۷۵، پس از مرگ) از دیگر آثار ماندگار او هستند که نگاه نافذ، تلخ و گاه طنزآمیز او به اسطوره‌ها و هستی را نشان می‌دهند.

شعرهای زیبای ان سکستون

شاید که زمین معلق است در هوا،
نمی‌دانم من.
شاید ستاره‌ها برش‌های کاغذی کوچکی هستند
که قیچی غول پیکری بریده باشدشان،
نمی‌دانم من.
شاید که ماه اشکی ست در آسمان،
نمی‌دانم من.
و شاید خداوند آوایی‌ست ژرف،
که ناشنوایی شنیده باشدش،
من نمی‌دانم.

شاید که هیچ کس نیستم من.
البته، پیکری دارم
که قادر به گریختن نیستم از آن.
من، اما دلم می‌خواهد بزنم بیرون از سرم،‌
هرچند که آن هم خواهشی ست بی‌معنا.
بر لوح تقدیر، ثبت گشته است،
که من محبوسم در این کالبد انسانی.
از این روست که می‌خواهم
توجه‌تان را به مشکلی که دارم جلب کنم.
من درونم جانوری هست،
که چنگ می‌اندازد بر قلبم،
خرچنگی عظیم الجثه.
پزشکان بوستون
دستانشان را در کار انداخته‌اند.
تیغ‌های جراحی خویش را آزموده‌اند،
سرنگ‌ها، گازهای سمی و چیزهایی از این دست را.
جانور هنوز همان جاست.
وزنه‌ایی بسیار سنگین.
من حتی تلاش کردم فراموشش کنم، سرگرم کارهای خویش شوم،
بروکلی بپزم، لای کتاب‌های نیمه خوانده را دوباره باز کنم،
دندان‌هایم را مسواک بزنم و گره کفش‌هایم را ببندم.
و دعا کردن را هم آزمودم،
اما هربار که مشغول دعا بودم بیشتر چنگ می‌انداخت جانور
و افزون تر می‌گشت درد.

زمانی رویایی داشتم،
احتمالا یک رویا بود،
که جانور، جهل من است از خدا،
اما کیستم من که رویاها را باورم باشد؟

شاید زمین بر روی آب شناور باشد،
نمی دانم.
شاید ستارگان کاردستی کاغذی کوچکی باشند
بریده ی چند قیچی بزرگ،
نمی دانم.
شاید ماه اشکی یخ زده باشد،
نمی دانم.
شاید خداوند صدای ژرفی باشد
که ناشنوایان می شنوند،
نمی دانم.

شاید من کسی نیستم.
آری، بدنی دارم که از آن گریزی نیست.
دوست دارم از توی سرم پرواز کنم
اما خوب خیالی بیش نیست.
بر لوح سرنوشت چنین نوشته شده
که من در این قالب انسانی گرفتار آیم.
با این اوصاف
می خواهم توجه شما را به مشکلم جلب کنم.
در من حیوانی است
که بر قلبم چنگ می زند
خرچنگی بزرگ.
پزشکان بوستون اظهار عجز کرده اند.
چاقوی پزشکی، سوزن، گاز سمی
و از این چیزها را امتحان کرده اند.
خرچنگ هنوز زنده است.
بار سنگینی است.
سعی می کنم فراموشش کنم، به کار و زندگی ام برسم،
بروکلی درست کنم، کتابی را باز و بسته کنم،
دندان هایم را مسواک بزنم و بند کفشم را ببندم.
دعا هم کرده ام
اما با هر دعا چنگال خرچنگ سخت تر می شود
و درد بیشتر
یکبار در خواب دیدم
شاید این خرچنگ جهل من از خداوند باشد
رویایی بیش نبود
اما من چه کسی هستم که رویاها را باور کنم؟

شعرهای زیبا از شاعران ایرانی و خارجی (مجموعه زیباترین شعرهای جهان)

شعرهای زیبای ان سکستون

از این بالا
از این آشیانه کلاغ
می بینم
تجمع گروهی اندک را
همشهریان من
جمع نشوید
اینجا خبری نیست
نمایشی در کار نیست
من مشغول مردن ام هستم
خبری جز این سه سر خمیده نیست
آن پایین
سربازها می خندند
چون سربازان همه قرن ها
خبری نیست
همه انسانیم
من و شما
همان سوراخ های بینی
و همان پاها
خون
استخوان های مرا می شوید
و شما هم
قلبم
می تپد چون خرگوشی در دام
و شما هم
می خواهم بینی خداوند را ببوسم و عطسه اش را ببینم
و شما هم
بی هیچ جسارتی
بی هیچ رنجشی
می خواهم ملکوت پایین بیاید، روی میز شام،
و شما هم
می خواهم خداوند
مرا میان بازوان داغش بگیرد
و شما هم
چرا که محتاجیم
موجوداتی رنجور
همشهریان من
به خانه بروید
همین حالا
اتفاق خارق العاده ای نمی افتد
به دو نیم نخواهم شد
چشمان بی فروغم از کاسه بیرون نمی زند
بروید
همین حالا
این یک مسئله شخصی است
خدا می داند
به شما ربطی ندارد

برای نوشتنِ آخرین کلماتم
آن ها که فقط برای تواند،
آن ها را در یخدان می گذارم
جای امنی کنار نوشیدنی ها و گوجه فرنگی ها
و شاید آن ها آخرین کلمات باشند
نامه های قدیمیِ ذوب شده
به شکل زنبوری سیاه در می آیند
تن پوش ِ شب به آنی
چون کاغذ پاره ای ریز ریز می شود
زرد، قرمز، بنفش.
و تخت خواب_ بگذریم
اما ملافه ها
به طلای سختی تبدیل می شوند
طلای سخت
همه ی اشیا با بوسه ای سنگ می شوند
آن چنان که برای من اتفاق افتاد
عزیزترین ِ مکار!.

کسی مرده

حتا درخت‌ها هم این را می‌دانند

حتا رقصنده‌های فقیر پیری

که نشمه‌وار می‌آیند

با روسری‌ها

و دستمال‌گردن‌های سبزنخودی

با ستون‌های صاف فقرات

مثل تیرک‌های برق

فکر می‌کنم…

فکر می‌کنم

می شد بایستانم

این مرگ لعنتی را

اگر به قرصی یک پرستار بودم

اگر یقه‌ی راننده را گرفته بودم

که از چراغ قرمز گذشت

اگر دستمال را

جلوی دهان‌ام گرفته بودم

فکر می‌کنم

می توانستم

اگر متفاوت بودم

ازاین که هستم

عاقل تر و آرام تر

می‌شد میز را جادو کنم

حتا ظرف‌های کثیف

و دست‌های دست‌فروش را .

اما اتفاق افتاده است

همه چیز تمام شده

هیچ شکی نیست

در مورد درختی

که پخش کرده پاهای لاغرش را

در علف‌های خشک خاک.

حالا آن دورها

غاز کانادایی

مثل بلوز خز خاکستری

پهن شده در آسمان

منقار آوازخوان‌اش را

در بادهای موسمی ماه مارچ رها کرده

گربه‌ی توی راهرو،

آرام و مطمئن

در کرک‌های آبی تُنُک‌اش

نفس می‌کشد

ظرف‌های شام

مانده روی میز

و خورشید

از آن‌جا که عادت به چیز دیگری ندارد

راه غروب‌اش را در پیش می‌گیرد.

عاشقانه ترین اشعار خارجی (40 شعر رمانتیک قشنگ از شاعران معروف جهان)

شعرهای زیبای ان سکستون

عکس نوشته اشعار ان سکستون

جست‌وخیزکنان

دوان دوان

راه به راه می‌آیند

خرناس‌کشان

روی لاشه‌ها

کوزه‌های مقدس را

با ادرارشان پر می‌کنند

بیرون می‌پرند از پنجره

لگد می‌زنند به همه چیز

هن‌وهن کنان

ظرف کثیف غذای سگی‌شان را

لیس می‌زنند

مثل بوسه‌ای لطیف

مطلبی نیست؟

در این خانه‌ی تونلی

چیزی برای‌ات پیچیده نیست؟

بگذار ساده حرف بزنم

از پشت تریبون جار بزنم:

مادر!

می‌توانم از نام مستعارت استفاده کنم؟

می‌توانم کبوتری را بردارم

نام‌اش را «مری »بگذارم

آن را توی صورت «آن» پرت کنم؟

می‌توانم دسته‌چک‌ام را بردارم؟

دست‌نوشته‌ها

هشت جلد کتاب‌های عادی شعرم را

و همه جا علامت بزنم

مری مری مری ِ شب‌ها مست ؟

می‌دانم که نام‌ام متجاوز نیست

اما به دام کشیده پاهای‌ام را

می خواهم سفید باشم

آبی باشم

زنبوری باشم

که قلب پیاز را می‌کاود

همان‌طور که تو با من کردی

قلب‌ام را شخم زدی

کاویدی و قوز کردی

با مرگ‌ات

با دندان‌های نیش مرگ‌ات

درود بر تو

ای مری ِ سیر شده با من !

در اتاق نشیمن سَرَم نشسته

مرا گاز می‌زنی و اندک اندک می‌خوری

مری مری ِ همیشه باکره !

مری ِ همیشه فاحشه !

نام‌ات را به من بده

آینه‌ات را به من بده

نام‌ات را اگر به من بدهی

دمل‌های چرک روح‌ام را

خواهم بوسید و کنار خواهم گذاشت

بی نام و با نام

آن‌ها مثل فرشته‌های سگ‌خور

فرار می‌کنند

با تو و با روح‌ات

بگذار

از صورت سگ آشپزخانه‌ام بالا بروم

بگذار

از شر سال‌های هراس‌ام فرار کنم.

می‌خواهم

همه‌ی چشم‌های نفرت‌انگیز را

دفن کنم

زیر ماسه‌ها‌ی دور از آتلانتیک شمالی

آن‌ها را با ماسه‌های نفرت‌انگیز

خفه کنم

تا با همه‌ی رنگ‌هایشان

بروند در دل نرم خفگی.

چشم‌های قهوه‌ای پدرم را بردار

آن گلوله‌های تفنگ ،

آن گل ولای پست

دفن‌شان کن.

چشم‌های آبی مادرم را بردار

عریان‌اند مثل دریا

می‌خواهد تو را به اعماق بکشد

جایی بدون هوا

جایی بدون خدا

دفن‌شان کن.

چشم‌های سیاه عشق‌ام را بردار

چشم‌های ذغالی

که مثل گراز بی‌رحم

می‌خواهد به تو حمله کند و بخندد

دفن‌شان کن.

چشم‌های نیمه کورم را بردار

دفن‌شان کن.

چشم‌های‌ات را بردار

حالا من وسط گود آمده‌ام

جایی که کوسه‌ای زل زده به مرگ

قلب‌ام را کمین گرفته

تا مثل یک شیرینی حلقه‌ای له‌اش کند

آن‌ها می‌خواهند چشم مرا بردارند

سیخ در مردمک‌اش فرو کنند

نه فقط که دفن

که سوراخ‌اش کنند و زخم بزنند

همان طور که با چشم تو کردند

درست روبه‌روی‌شان

خودم را تا می‌کنم

توی توپ بچه

تو آن‌ها را

به ایالت تیمارستان می‌فرستی

ببین ! ببین !

همه‌ی آن موش‌ها

دارند تماشای‌ات می‌کنند

از پشت میله‌های زندان.

شعر انگلیسی کوتاه از شاعران معروف [ 100 اشعار قشنگ خارجی ]

عکس نوشته اشعار ان سکستون

اشعار خارجی از ان سکستون

پدر، امسال طلسم شومِ سال، ما را از هم جدا می‌راند،
همان‌جا که تو به دنبال مادرمان رفتی، به خواب سرد خویش؛
ضربه‌ای دوم که سنگ را در قلبت به جوش آورد،
و مرا اینجا گذاشت تا وسایلت را جمع کنم و خانه را از چیزهایی
که دیگر نمی‌توانستی از پس هزینه‌اش برآیی، خالی کنم:
یک کلید طلایی، سهم تو از یک کارخانه نساجی،
بیست دست کت‌وشلوار از فروشگاه دان، یک فورد انگلیسی،
و مهر و زبان حقوقیِ وصیت‌نامه‌ای دیگر،
جعبه‌هایی پر از عکس آدم‌هایی که نمی‌شناسم.
به چهره‌های مقوایی‌شان دست می‌کشم. باید بروند.

اما چشم‌ها، آن‌قدر در این آلبوم زمخت و سخت،
مرا در خود نگه می‌دارند. همین‌جا می‌ایستم؛ جایی که پسربچه‌ای کوچک
با لباسی چین‌دار منتظر است کسی از راه برسد…
منتظر همان سربازی که شیپورش را مثل اسباب‌بازی در دست گرفته،
یا آن بانوی مخمل‌پوشی که نمی‌تواند لبخند بزند.
آیا این پدرِ پدر توست، این دریاسالار
در لباس مأمور پست؟ پدرم، در این فاصله زمان
دیگر بی‌اهمیت کرده است که تو در جست‌وجوی چه کسی بوده‌ای.
من هرگز نخواهم دانست این چهره‌ها چه داستانی دارند.
آن‌ها را در کتابشان حبس می‌کنم، درِ آن را می‌بندم و دور می‌اندازم.

این دفترچه زردِ بریده‌های روزنامه است که تو آغازش کردی،
در همان سالی که من به دنیا آمدم؛ اکنون مثل برگ‌های تنباکو
خش‌خش‌کنان و چروکیده شده است: بریده‌هایی از خبرهایی که هوور
دموکرات‌ها را پشت سر گذاشت و انگشت خشکیده‌اش را به سوی من تکان می‌داد،
و خبرهای ممنوعیت مشروبات الکلی؛ خبر سقوط هیندنبورگ،
و سال‌های اخیر که تو از جنگ سود بردی. امسال،
با آنکه از نظر مالی آسوده بودی اما بیمار، قصد داشتی
در شتابی یک‌ماهه با آن بیوه زیبای جوان ازدواج کنی.
اما پیش از آنکه آن فرصت دوباره نصیبت شود، من
بر شانه چاق تو گریستم. سه روز بعد مردی.

این‌ها عکس‌های ازدواج‌اند، متوقف‌شده در لحظه‌هایی از زندگی.
اکنون شانه‌به‌شانه کنار نرده‌های عرشه، رو به ناسائو؛
اینجا، با جام قهرمانی مسابقات قایق‌های تندرو؛
اینجا، با لباس رسمی در مراسم کوتیلیون، خم شده‌ای و تعظیم می‌کنی؛
اینجا، کنار لانه سگ‌هایمان با چشم‌های صورتی،
که مانند خوک‌های پرورش‌یافته برای نمایش، در محوطه توری زنجیری می‌دوند؛
اینجا، در مسابقه اسب‌سواری، جایی که خواهرم جایزه‌ای برده است؛
و اینجا، در میان گروهی از مردان، مانند یک دوک ایستاده‌ای.
اکنون تو را تا می‌کنم، ای مستِ من، ای راه‌یاب من،
ای نخستین نگهبانِ ازدست‌رفته‌ام،
تا بعد، دوستت دارم یا به تماشایت بنشینم.

دفترچه خاطرات پنج‌ساله‌ای را در دست دارم که مادرم
سه سال از آن را نوشته بود؛ همه آن چیزهایی را می‌گفت
که درباره گرایش تو به الکل هرگز به زبان نمی‌آورد.
«زیادی خوابیدی»، می‌نویسد. خدای من، پدر، آیا هر روز کریسمس،
من نیز همراه خون تو، جام شرابت را سر خواهم کشید؟
خاطرات سال‌های آشوبناک زندگی تو
به قفسه من می‌رود تا منتظر بماند تا سال‌های عمرم بگذرد.
تنها در همین بخشِ به‌جا مانده و اندوخته‌شده از زمان است
که عشق دوام خواهد آورد.
چه زیبا بوده باشی و چه نبوده باشی، من از تو بیشتر عمر خواهم کرد،
چهره غریبم را به سوی چهره تو خم می‌کنم
و تو را می‌بخشم.

پس کار به اینجا کشیده است ــ
بی‌خوابی در ساعت ۳:۱۵ بامداد،
ساعتی که موتورِ خود را به صدا درمی‌آورد،

مثل قورباغه‌ای که به دنبال
یک ساعت آفتابی راه افتاده، اما در هر ربع ساعت
دچار تشنجی برقی می‌شود.

کارِ واژه‌هاست که بیدارم نگه داشته.
دارم کاکائو می‌نوشم،
آن مامانِ گرم و قهوه‌ای‌رنگ.

دلم می‌خواهد زندگی ساده‌ای داشته باشم،
اما تمام شب دارم
شعرها را در جعبه‌ای دراز می‌چینم.

این جعبه جاودانگی من است،
برنامه خریدِ قسطیِ من،
تابوت من.

تمام شب، بال‌های تاریک
در قلبم بال‌بال می‌زنند.
هر کدام پرنده‌ای از جنس جاه‌طلبی.

پرنده می‌خواهد از جایی بلند
مثل پل تالاهاتچی به پایین انداخته شود.

می‌خواهد کبریت آشپزخانه‌ای روشن کند
و خودش را در آتش بسوزاند.

می‌خواهد به دست میکل‌آنژ پرواز کند
و از آن دست، در حالی بیرون بیاید
که بر سقفی نقاشی شده است.

می‌خواهد به لانه زنبورهای سرخ نیش بزند
و با سری بزرگ و خدایی بیرون بیاید.

می‌خواهد نان و شراب را به دست بگیرد
و انسانی را پدید آورد که شادمانه
در دریای کارائیب شناور باشد.

می‌خواهد مانند کلیدی فشرده و قالب‌گیری شود
تا بتواند درِ مغ‌ها را بگشاید.

می‌خواهد در میان غریبه‌ها بدرود بگوید
و تکه‌هایی از قلبش را
مثل لقمه‌های پیش‌غذا میان آنان پخش کند.

می‌خواهد هنگام عوض کردن لباس‌هایش بمیرد
و چون الماسی به سوی خورشید بگریزد.

او می‌خواهد، من می‌خواهم.
خدای عزیز، آیا واقعاً کافی نیست
فقط کاکائو بنوشم؟

باید پرنده‌ای تازه پیدا کنم
و جعبه‌ای تازه برای جاودانگی.
درون این یکی
به اندازه کافی حماقت هست.

اشعار گوته (شعرهای منتخب و شاهکارِ شاعر آلمانی یوهان ولفگانگ فون گوته)

پایان هر رابطه‌ای همیشه مرگ است.
او کارگاه من است. چشمی لغزنده،
از قبیله خودم بیرون، نفسم
تو را می‌یابد که رفته‌ای. من کسانی را که
کنارم ایستاده‌اند به وحشت می‌اندازم. سیر می‌شوم.
شب‌ها، در تنهایی، با تخت ازدواج می‌کنم.

انگشت به انگشت، حالا او از آنِ من است.
چندان دور نیست. او رویارویی من است.
او را چون زنگی به صدا درمی‌آورم. دراز می‌کشم
در خلوتگاهی که تو زمانی بر او سوار می‌شدی.
تو مرا بر آن بستر گل‌دار به عاریت گرفته بودی.
شب‌ها، در تنهایی، با تخت ازدواج می‌کنم.

مثلاً همین شب را در نظر بگیر، عشق من،
شبی که هر زوجی برای خودش می‌سازد،
با آن واژگونی مشترک، زیر و رو،
آن دو تنِ فراوان بر اسفنج و پر،
زانو زده و پیش می‌روند، سر به سر.
شب‌ها، در تنهایی، با تخت ازدواج می‌کنم.

این‌گونه از تن خود بیرون می‌زنم،
معجزه‌ای آزاردهنده. آیا می‌توانم
بازار رؤیا را به نمایش بگذارم؟
پهن شده‌ام. خودم را به صلیب می‌کشم.
آن آلوچه کوچک من همان چیزی است که تو می‌گفتی.
شب‌ها، در تنهایی، با تخت ازدواج می‌کنم.

آن‌گاه رقیب سیاه‌چشم من از راه رسید.
بانوی آب، که از ساحل برمی‌خاست،
پیانویی در نوک انگشتانش، شرم
بر لب‌هایش و سخن گفتنی چون صدای فلوت.
و من، در عوض، جاروِ زانوبغل‌کرده بودم.
شب‌ها، در تنهایی، با تخت ازدواج می‌کنم.

او تو را همان‌گونه گرفت که زنی
لباسی ارزان را از رخت‌آویز برمی‌دارد،
و من همان‌طور شکستم که سنگ می‌شکند.
کتاب‌هایت و وسایل ماهیگیری‌ات را پس می‌دهم.
روزنامه امروز می‌گوید که تو ازدواج کرده‌ای.
شب‌ها، در تنهایی، با تخت ازدواج می‌کنم.

پسرها و دخترها امشب یکی هستند.
دکمه بلوزها را باز می‌کنند. زیپ شلوارها را پایین می‌کشند.
کفش‌ها را درمی‌آورند. چراغ را خاموش می‌کنند.
این موجودات درخشان، پر از دروغ‌اند.
یکدیگر را می‌بلعند. بیش از اندازه سیر شده‌اند.
شب‌ها، در تنهایی، با تخت ازدواج می‌کنم.

ما خارج از فصل، در بادِ خاکستریِ صدف‌گون،
بر فراز سختیِ هولناکی، به راه افتاده‌ایم.
جایی که دیکنز با دریازدگی
در بیست هفته یا بیست روز از دریا گذشت،
من در پنج روز به سوی او می‌روم.
در جامه‌هایی پیچیده‌ام—
نه چون سزار، بلکه چون جگر با بیکن—
و در قسمت عقب کشتی آرام گرفته‌ام،
دهانم را با خاکستری که از باد داغ شده می‌سوزانم،
و کشتی‌ام را تماشا می‌کنم
که موج‌های بلند را
به آسانیِ پیرزنی که کف دست می‌خواند، پشت سر می‌گذارد.
وقتی به شمال نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم
مزرعه‌ای از قاطرها دراز کشیده‌اند تا بمیرند.

کشتی بیست‌وهفت ساعت است که در راه است.
من وارد او شده‌ام.
شاید او یک نهنگ باشد،
که در خود دو هزار نفر و خدمه کشتی را خوابانده،
آخرین مارتینیِ چهل‌سنتی را
و اتاقک‌های فولادی را که در آن‌ها شب تا ابد ادامه دارد.
بودن درون آن‌ها، فکر می‌کنم،
شبیه این است که در سیاره‌ای فرو بروی
و کلمه «نور» را فراموش کنی.
من در شهرها قدم زده‌ام،
در مایل‌ها کوچه‌های کورموش‌وارِ فرش‌شده.
درون آنجا، ده دختر بوده‌ام که فرانسوی حرف می‌زنند.
همه‌جا مثل ملحفه‌ها در رنج و رخوت افتاده‌اند.

ای آتلانتیکِ من، با ساحل‌های ترک‌خورده،
آن دروازه‌های لک‌دارِ راک‌پورت و بوت‌بی،
آن بوی بندرها که مثل احشای حیوانات است!
ای ملکه پیر و کودک‌وار، کجا رفتی،
تو که در اسکله‌ها و خانه‌های ویکتوریایی فریاد می‌زدی؟

هر صفحه از سفر مادرم را خوانده‌ام.
هر صفحه از سفر مادرِ مادرم را خوانده‌ام.
واژه‌های آنان را آموخته‌ام، همان‌گونه که آنان واژه‌های دیکنز را آموختند.
این واژه‌ها را مانند گلوله بلعیده‌ام.
اما آخرین مهمان را فراموش کرده‌ام—وحشت را.
برخلاف آنان، نمی‌توانم در کابین
مانند زنی که درد زایمان دارد، غلت بزنم.
اکنون همیشه چیزی که در غرب از من دور می‌شود
ردّ کشتی است،
چون تور عروسیِ ژنده و پاره‌ای، بی‌توضیح،
فریبنده، و همیشه در حال دویدن از پله‌ها پایین،
هرگز گرفتار نمی‌شود، هرگز کافی نیست.

کشتی به راه خود ادامه می‌دهد،
انگار هیچ اتفاق دیگری در جهان نمی‌افتد.
نسل پس از نسل،
من نیز راه او را می‌روم.
او به سوی شرق خواهد دوید، گره‌به‌گره، بر فراز جریان خونی کهن،
آن را از هرچه بر آن مانده پاک خواهد کرد،
هر ساعت آن را می‌درد، می‌کوبد، می‌کوبد،
و به زور از میانش عبور می‌کند، همچون عبور از تنِ باکره.
آه، چه سریع است!
این خیابان مرده هرگز از حرکت بازنمی‌ایستد!

شعرهای خارجی معروف؛ زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه ملل

اشعار خارجی از ان سکستون

عزیز من، لحظه‌ای بود
که باید به آن چنگ می‌زدیم
تا بتوانیم باورش کنیم؛
و باور کردن، به گمان من، خودِ عشق است.

در جنگلی دروغین،
دست در دست هم راه رفتیم،
هرچند در حقیقت، هیچ‌کس آنجا نبود.

جنگل، ردیفی از درختان بیگانه بود؛
درختانی که در تبعید رشد کرده بودند،
همان‌طور که ما در میان بیگانگی
شباهت خود را گم کرده بودیم.

آن شب، در میان جنگلی رو به مرگ،
تو مرا محکم نگه داشتی.

و اکنون باید تمام آن جنگل
و دست‌های شیرین تو را در خواب ببینم؛
دست‌هایی که هرگز دست مرا رها نکردند.

عزیز من، آن زمان،
زمانی بریده‌شده از زمان بود؛
و باید زود از آن بگوییم،
پیش از آنکه صدای خودمان را فراموش کنیم
که یکدیگر را صدا می‌زدیم:

مال من، مال من، مال من.

سؤال ۱: آن سکستون که بود و شعر عاشقانه‌اش چه ویژگی‌ای دارد؟

پاسخ: شاعر اعتراف‌گرای آمریکایی (۱۹۲۸-۱۹۷۴) که در مجموعه «Love Poems» (۱۹۶۹) با بیانی صریح و بی‌پرده از میل، خیانت و پیچیدگی‌های عشق نوشت و تابوهای اجتماعی را شکست

سؤال ۲: مشهورترین شعر عاشقانه‌ی این مجموعه کدام است و چه می‌گوید؟

پاسخ: «The Kiss» که با بیت «دهانم چون زخمی می‌شکفد» آغاز می‌شود؛ این شعر عشق را نه آرامش‌بخش، که آمیزه‌ای از لذت و رنج به تصویر می‌کشد و از رهایی بدن از انفعال پس از یک بوسه سخن می‌گوید

سؤال ۳: سکستون در این اشعار به چه موضوعات جسورانه‌ای پرداخته است؟

پاسخ: به موضوعاتی مانند تمایلات زنانه، خیانت («For My Lover, Returning to His Wife»)، تنهایی («The Ballad of the Lonely Masturbator»)، و پرستش بدن زنانه («In Celebration of My Uterus»)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.