غزل شماره ۹ از غزلیات شهریار؛ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
غزل شماره ۹ از غزلیات شهریار به همراه تفسیر آماده کردهایم. غزلیات شهریار پر از احساسات عمیق انسانی هستند. او با زبان ساده و دلنشین، عشق، درد، غم، شادی و دیگر احساسات انسانی را به تصویر میکشد. غزلیات شهریار نه تنها از نظر ادبی بلکه از نظر فرهنگی و اجتماعی نیز حائز اهمیت هستند و توانستهاند جایگاه ویژهای در ادبیات فارسی پیدا کنند.

غزل شماره نُه
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خوابآلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
مطلب مشابه: غزل شماره ۸ از غزلیات شهریار؛ جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
مطلب مشابه: غزل شماره ۷ از غزلیات شهریار؛ شب به هم درشکند زلف چلیپایی را
تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، شهریار، به موضوع عشق، وفاداری و غم جدایی میپردازد. در ادامه، هر بیت را به زبان ساده توضیح میدهم:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا:
شاعر میگوید که تو آمدی و جانم را به قربانیت میدهم، اما حالا چرا آمدهای؟ این نشاندهنده ناامیدی و سوالی است که چرا در شرایط سخت او به کمک نیامده است.
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا:
او به معشوقش میگوید که تو بیوفا هستی، چرا الآن که من به زمین افتادهام و نیاز به تو دارم، به یاد من افتادی؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی:
تو مانند دارویی هستی که بعد از مرگ سهراب (شخصیت افسانهای) آمدهای. یعنی تو زمانی که دیگر فایدهای داری، آمدهای.
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا:
تو سنگدل هستی و باید زودتر به فکر من میافتادی، حالا چرا آمدهای؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست:
عمر ما محدود است و نباید منتظر امروز و فردای تو باشیم.
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا:
من فقط امروز مهمان تو هستم، پس چرا باید نگران فردا باشم؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم:
ای عزیز، ما جوانی خود را برای ناز و کرشمههای تو صرف کردهایم.
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا:
حالا که ما جوانی خود را گذراندهایم، با جوانان دیگر ناز کن، چرا با ما نمیکنی؟
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار:
وای بر این عمرهای کوتاه و بیارزش!
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا:
چرا این همه از من که شیدا و عاشق هستم غافل شدهای؟
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود:
شور و هیجان فرهاد (شخصیت عاشق) در دلش بود و حالا سرش را پایین انداخته است.
ی لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا:
ای لبهای شیرین، چرا جواب تلخی میدهی؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت:
ای شبی که من حتی یک لحظه هم در آن خوابم نبرد!
اینقدر با بخت خوابآلود من لالا چرا:
چرا اینقدر با بخت خوابآلود من بازی میکنی؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند:
آسمان چگونه دل مشتاقان را پریشان میکند؟
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا:
من در تعجب هستم که چرا دنیا از هم نمیپاشد.
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین:
ای بلبل غمگین در فصل پاییز جدایی،
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا:
چرا خاموشی شرط وفاداری بود و غوغا نکردی؟
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر:
ای شهریار، تو بدون محبوب خود سفر نمیکردی.
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا:
حالا چرا در این سفر که مانند روز قیامت است، تنها میروی؟
به طور کلی، این شعر به احساسات عمیق عاشقانه، ناامیدی و غم جدایی اشاره دارد و شاعر با استفاده از استعارهها و تصاویر زیبا، عواطف خود را بیان کرده است. حافظ در این شعر به معشوق خود انتقاد میکند که در زمان نیازش او را ترک کرده و حالا که به او نیاز دارد، به یادش افتاده است.
مطلب مشابه: غزل شماره ۶ از غزلیات شهریار (بیداد رفت لاله بر باد رفته را)
مطلب مشابه: غزل شماره ۵ از غزلیات شهریار؛ زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را










