غزل شماره ۸۹ از غزلیات حافظ شیرازی (یا رب سببی ساز که یارم به سلامت… با تفسیر)
غزل شماره ۸۹ از غزلیات حافظ شیرازی در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه آماده شده است. شعر حافظ ارزشمندترین آثار ادبی فارسی است که هرگز از حالت شکوه خودفرو نیاید و این ارزش و اهمیت به عنوان یک منبع غنی از حکمت ، زیبایی و پیامهای انسانی ، در جوانب مختلف زندگی انسانی در عصر حاضر نیز حفظ خواهد شد. همچنین غزل شماره ۹۰ از غزلیات حافظ شیرازی؛ ای هدهد صبا به سبا میفرستمت … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۸۹ حافظ
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت
خاکِ رهِ آن یارِ سفرکرده بیارید
تا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت
فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دستِ توام مرحمتی کن
فردا که شَوَم خاک چه سود اشکِ ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیرِ اَحِبّا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقی
بر میشکند گوشهٔ محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سرِ زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روزِ قیامت
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۸ از غزلیات حافظ؛ شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت …
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۷ از غزلیات حافظ؛ حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت …
تفسیر این شعر

این غزل از حافظ شیرازی، پر از رمز و اشارههای عرفانی و عاشقانه است.
بیت اول:
«یا رب سببی ساز که یارم به سلامت / بازآید و برهاندَم از بند ملامت»
حافظ از خدا میخواهد تا زمینهای فراهم کند که «یار» (که میتواند معشوق زمینی یا حقیقت الهی باشد) سالم بازگردد و او را از بند سرزنشهای دیگران نجات دهد. «بند ملامت» اشاره به عیبجوییهایی است که عاشق از ناحیه دیگران (زاهد نمایان) تحمل میکند.
بیت دوم:
«خاکِ رهِ آن یارِ سفرکرده بیارید / تا چشمِ جهانبین کُنَمَش جایِ اقامت»
خطاب به همراهان میگوید: خاک راه آن یارِ سفر کرده را بیاورید تا من آن را به چشم بکشم و جای اقامت او گردانم. یعنی آن قدر به نشانههای حضور او ارج مینهم که گویی خود او حاضر است. این اشاره به رسم محبتآمیز قدیم (بوسیدن خاک کوی یار) دارد.
بیت سوم:
«فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند / آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت»
«شش جهت» اشاره به چهار جهت اصلی بهعلاوه بالا و پایین (جهان مادی) است. حافظ میگوید زیباییهای یار (خال، خط (روی گونه)، زلف، رخساره، عارض (گونه) و قامت) چنان مرا در خود غرق کرده که از همه سوی دنیا راه بر من بسته شده. یعنی جز او هیچ نمیبینم.
بیت چهارم:
«امروز که در دستِ توام مرحمتی کن / فردا که شَوَم خاک چه سود اشکِ ندامت»
خطاب به معشوق: امروز که زندهام و در اختیار تو هستم، مهربانی کن؛ فردا که خاک شدم، پشیمانی و اشک ریختن سودی ندارد. این مضمون کلاسیک «غنیمت شمردن فرصت وصال» است.
بیت پنجم:
«ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق / ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت»
به مدعی عشق که فقط در سخن از عشق میگوید، میگوید: ما با تو حرفی نداریم، فقط آرزوی خیر و سلامت داریم. یعنی عشق ناگفتنی است و با شرح و بیان حاصل نمیشود.
بیت ششم:
«درویش مکن ناله ز شمشیرِ اَحِبّا / کاین طایفه از کشته ستانند غرامت»
ای درویش (یا زاهد ظاهربین)، از شمشیر دوستان ناله مکن، زیرا این گروه (اهل عشق) از کشته خود هم خونبها نمیخواهند، بلکه غرامت (بهای فدا شدن) را از خود کشته میستانند. یعنی در راه دوست کشته شدن، خود اجر است.
بیت هفتم:
«در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقی / بر میشکند گوشهٔ محراب امامت»
خرقه (جامه زاهدانه) را آتش بزن، زیرا کمان ابروی ساقی (که نماد می و مستی و عشق زمینی و آسمانی است) گوشه محراب امامت (ظاهر دین و ریاست مذهبی) را در هم میشکند. هجو ریاکاری و دفاع از عشق حقیقی.
بیت هشتم:
«حاشا که من از جور و جفای تو بنالم / بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت»
حاشا که من از ستم و جفای تو گله کنم! ظلم زیبارویان، همه لطف و کرامت است. یعنی هر چه از معشوق آید (حتی جور) به چشم عاشق، عین لطف است.
بیت نهم (مقطع):
«کوته نکند بحث سرِ زلف تو حافظ / پیوسته شد این سلسله تا روزِ قیامت»
بحث و سخن از سر زلف پیچ در پیچ تو (که رمز حیرت و آشفتگی عاشق است) کوتاه نمیشود؛ این سلسله تا روز قیامت ادامه دارد. یعنی معمای عشق و حیرت پایان ندارد.
خلاصه کلی:
حافظ در این غزل، از عشقی سخن میگوید که نه تنها زمینی، که رمزی از وصال الهی است. او از سرزنش دیگران نمیهراسد، جفای معشوق را لطف میداند، ظاهر دین را وامینهد و عشق حقیقی را بر خرقه زاهدی ترجیح میدهد. در پایان، حیرت و درگیری با زلف یار را پایانی ناپیدا میخواند.
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۶ از غزلیات حافظ؛ ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت …
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۵ از غزلیات حافظ؛ شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت …










