غزل شماره ۱۰۸ از غزلیات صائب تبریزی؛ نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را با تفسیر
غزل شماره ۱۰۸ از غزلیات صائب تبریزی، با مطلعِ باریکبینانهٔ «نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را…»، یکی از نمونههای برجستهٔ سبک هندی است که در آن، شاعر با تصاویری پارادوکسال و مضمونآفرینیهای بدیع، به قدرتِ عشق و جنون در دگرگون کردنِ طبیعتِ سخت و بیجان میپردازد. «نعل در آتش نهادن» در فرهنگ عامه، کنایه از بیقراری و اشتیاقِ طلب است و در این غزل، «دیوانه» (عاشقِ شیدا) چنان بیقرار است که سنگِ سخت را نیز به حرکت وامىدارد و آن را چون شعلهای در هوا میگرداند . صائب در ادامه، با تصاویری از «سختجانانِ باغِ دلگشا»، «نفسِ سرکش» که با آتشِ عشق نرم میشود، و «مژگانِ شوخِ» معشوق که خانهٔ زنبور را با سوزنِ سنگ میسازد، به نفوذِ عشق در سختترین دلها و شگفتیهای جنون اشاره میکند . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ جنونِ عاشقانه، تأثیرِ آتشِ عشق بر جماد، و نگاهِ صائب به مقامِ «فنا در عشق» خواهیم پرداخت.

غزل عمیق از صائب
نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را
شعله جواله سازد بی فلاخن سنگ را
سخت جانانند باغ دلگشای یکدگر
می کند گلریز، روی سخت آهن سنگ را
نفس سرکش را دل روشن به اصلاح آورد
نرم از آتش می شود رگ های گردن سنگ را
سهل باشد گر ز آتشدستی فرهاد من
هر رگی گردد چو تار شمع، روشن سنگ را
خواب سنگین شد سبک از شوخی مژگان او
شهپر پرواز می گردد فلاخن سنگ را
بر شکیبایی مناز ای دل که آن مژگان شوخ
خانه زنبور می سازد به سوزن سنگ را
دامن دشتی اگر می بود چون مجنون مرا
بهر طفلان جمع می کردم به دامن سنگ را
این زمان بی برگ و بارم، ور نه از جوش ثمر
منت دست نوازش بود بر من سنگ را
ما به زور می درین میخانه از خود می رویم
می شود سیلاب، گاهی پای رفتن سنگ را
گفتگو با سخت رویان زحمت خود دادن است
می کشد آزار، دست از دل فشردن سنگ را
بی بری دارد مرا از حلقه اطفال دور
ورنه گیرد از هوا دیوانه من سنگ را
می توان سنگین دلان را چین قهر از جبهه برد
نقش اگر بتوان به دست از دل ستردن سنگ را
هر که دارد عذرخواهی، بر گنه باشد دلیر
مومیایی می دهد دل در شکستن سنگ را
شد یکی صد غفلت من صائب از قد دوتا
خواب سنگین شد در آغوش فلاخن سنگ را
غزلیات بیشتر از صائب: غزل شماره ۱۰۷ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۱۰۶ از غزلیات صائب تبریزی
تفسیر این شعر

این غزل از صائب تبریزی، یکی از پرمضمونترین، عرفانیترین و تصویرسازترین سرودههای اوست. صائب در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از دیوانهی خود (عاشق شیدا)، از سنگ و آتش، از نفس سرکش، از مژگان معشوق، و از سختدلی سخن میگوید. او میگوید که دیوانهی او نعل در آتش مینهد تا سنگ را نرم کند و شعلهی جواله (آتشگردان) از سنگ بیفلاخن میسازد. در پایان، به صائب اشاره میکند که غفلت او از قد دوتا (پیری) یکی صد شد.
فضای کلی غزل
صائب در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره میکند:
– دیوانه و سنگ – دیوانهی صائب، نعل در آتش مینهد تا سنگ را نرم کند.
– شعله جواله – شعلهی جواله (آتشگردان) از سنگ بیفلاخن میسازد.
– سختجانان – سختجانان، باغ دلگشای یکدیگرند.
– نفس سرکش – نفس سرکش را با دل روشن میتوان اصلاح کرد.
– فرهاد و آتشدست – فرهاد با آتشدست، هر رگی از سنگ را چون تار شمع روشن میکند.
– مژگان معشوق – مژگان معشوق، خواب سنگین را سبک میکند و شهپر پرواز از فلاخن سنگ میسازد.
– شکیبایی – مژگان شوخ معشوق، خانه زنبور از سنگ میسازد.
– دامن دشت – اگر دامن دشتی چون مجنون داشت، سنگ را برای طفلان جمع میکرد.
– بیبرگی – صائب بیبرگ و بار است و منت دست نوازش بر سنگ دارد.
– زور می – در میخانه، با زور می از خود میروند و سیلاب، پای رفتن سنگ میشود.
– گفتگو با سخترویان – گفتگو با سخترویان، زحمت خود دادن است.
– سنگیندلان – میتوان چین قهر از جبههی سنگیندلان برداشت.
– عذرخواهی – هر که عذرخواهی دارد، بر گناه دلیر است و مومیایی در شکستن سنگ میدهد.
– غفلت و پیری – غفلت صائب از قد دوتا (پیری) یکی صد شد و خواب سنگین در آغوش فلاخن سنگ شد.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را / شعله جواله سازد بی فلاخن سنگ را»
– دیوانهی من، نعل در آتش مینهد تا سنگ را (نرم کند)،
– و از سنگ، بیفلاخن (بدون ابزار)، شعلهی جواله (آتشگردان) میسازد.
نکته: دیوانهی صائب (عاشق شیدا) چنان قدرتمند است که سنگ را نرم میکند و از آن آتش میسازد.
غزلیات بیشتر از صائب: غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۱۰۴ از غزلیات صائب تبریزی
بیت دوم:
«سخت جانانند باغ دلگشای یکدگر / میکند گلریز، روی سخت آهن سنگ را»
– سختجانان، باغ دلگشای یکدیگرند،
– روی سخت آهن، سنگ را گلریز (پر از گل) میکند.
نکته: سختجانان برای یکدیگر باغ دلگشا هستند و سختی آهن، سنگ را گلریز میکند.
بیت سوم:
«نفس سرکش را دل روشن به اصلاح آورد / نرم از آتش میشود رگهای گردن سنگ را»
– نفس سرکش را دل روشن به اصلاح میآورد،
– رگهای گردن سنگ، از آتش نرم میشود.
نکته: نفس سرکش با دل روشن اصلاح میشود و آتش، سنگ را نرم میکند.
بیت چهارم:
«سهل باشد گر ز آتشدستی فرهاد من / هر رگی گردد چو تار شمع، روشن سنگ را»
– اگر فرهاد من، آتشدست (دستآتشین) داشته باشد، آسان است،
– که هر رگی از سنگ، چون تار شمع روشن شود.
نکته: فرهاد (عاشق) با دست آتشین خود، سنگ را چون شمع روشن میکند.
بیت پنجم:
«خواب سنگین شد سبک از شوخی مژگان او / شهپر پرواز میگردد فلاخن سنگ را»
– خواب سنگین، از شوخی مژگان او سبک شد،
– فلاخن سنگ، شهپر پرواز میشود.
نکته: مژگان معشوق، خواب سنگین را سبک میکند و فلاخن سنگ، بال پرواز میشود.
بیت ششم:
«بر شکیبایی من از ای دل که آن مژگان شوخ / خانه زنبور میسازد به سوزن سنگ را»
– ای دل، بر شکیبایی من ناز مکن، زیرا آن مژگان شوخ،
– سنگ را با سوزن، خانهی زنبور میسازد.
نکته: مژگان معشوق، سنگ را با سوزن، خانهی زنبور میکند (کار محال).
بیت هفتم:
«دامن دشتی اگر میبود چون مجنون مرا / بهر طفلان جمع میکردم به دامن سنگ را»
– اگر چون مجنون، دامن دشتی داشتم،
– سنگ را برای طفلان در دامن جمع میکردم.
نکته: اگر دامن دشت (وسعت) داشتم، سنگ را برای کودکان جمع میکردم.
بیت هشتم:
«این زمان بی برگ و بارم، ور نه از جوش ثمر / منت دست نوازش بود بر من سنگ را»
– این زمان بیبرگ و بارم، وگرنه از جوش ثمر (میوه)،
– منت دست نوازش بر سنگ داشتم.
نکته: صائب بیبرگ و بار است و از جوش ثمر، منت نوازش بر سنگ دارد.
بیت نهم:
«ما به زور می درین میخانه از خود میرویم / میشود سیلاب، گاهی پای رفتن سنگ را»
– ما در این میخانه، با زور می از خود میرویم،
– سیلاب، گاهی پای رفتن سنگ میشود.
نکته: در میخانه، با زور می از خود میرویم و سیلاب، سنگ را به راه میاندازد.
بیت دهم:
«گفتگو با سخترویان زحمت خود دادن است / میکشد آزار، دست از دل فشردن سنگ را»
– گفتگو با سخترویان، زحمت خود دادن است،
– دست از دل فشردن سنگ، آزار میکشد.
نکته: گفتگو با سخترویان، خودآزاری است و فشردن سنگ، آزار میآورد.
بیت یازدهم:
«بیبری دارد مرا از حلقه اطفال دور / ورنه گیرد از هوا دیوانه من سنگ را»
– بیبری مرا از حلقهی کودکان دور میکند،
– وگرنه دیوانهی من، سنگ را از هوا میگیرد.
نکته: بیبری، صائب را از کودکان دور میکند و دیوانهی او سنگ را از هوا میگیرد.
بیت دوازدهم:
«میتوان سنگیندلان را چین قهر از جبهه برد / نقش اگر بتوان به دست از دل ستردن سنگ را»
– میتوان چین قهر را از جبههی سنگیندلان برداشت،
– اگر بتوان نقش را از دل سنگ سترد (پاک کرد).
نکته: میتوان قهر سنگیندلان را از بین برد، اگر بتوان نقش را از دل سنگ پاک کرد.
بیت سیزدهم:
«هر که دارد عذرخواهی، بر گنه باشد دلیر / مومیایی میدهد دل در شکستن سنگ را»
– هر که عذرخواهی دارد، بر گناه دلیر است،
– دل در شکستن سنگ، مومیایی میدهد.
نکته: عذرخواهی، انسان را بر گناه دلیر میکند و دل، مومیایی شکستن سنگ است.
بیت چهاردهم (مقطع):
«شد یکی صد غفلت من صائب از قد دوتا / خواب سنگین شد در آغوش فلاخن سنگ را»
– ای صائب، غفلت من از قد دوتا (پیری) یکی صد شد،
– خواب سنگین در آغوش فلاخن سنگ شد.
نکته: غفلت صائب از پیری، یکی صد شد و خواب سنگین، در آغوش فلاخن سنگ قرار گرفت.
تحلیل عمیقتر
۱. دیوانه و سنگ
دیوانهی صائب (عاشق شیدا) چنان قدرتمند است که سنگ را نرم میکند و از آن آتش میسازد. این نشان از قدرت عشق دارد.
۲. شعله جواله
از سنگ، بیفلاخن، شعلهی جواله (آتشگردان) میسازد. این نشان از توانایی عاشق در تبدیل سختی به نور دارد.
۳. سختجانان
سختجانان برای یکدیگر باغ دلگشا هستند. این نشان از همدلی و همراهی آنها دارد.
۴. نفس سرکش
نفس سرکش با دل روشن اصلاح میشود و آتش، سنگ را نرم میکند. این نشان از تأثیر دل روشن در اصلاح نفس دارد.
۵. فرهاد و آتشدست
فرهاد با دست آتشین خود، سنگ را چون شمع روشن میکند. این نشان از قدرت عشق در روشناییبخشی دارد.
۶. مژگان معشوق
مژگان معشوق، خواب سنگین را سبک میکند و فلاخن سنگ، بال پرواز میشود. این نشان از تأثیر نگاه معشوق دارد.
۷. شکیبایی
مژگان شوخ معشوق، سنگ را با سوزن، خانهی زنبور میسازد. این نشان از کارهای محال عشق دارد.
۸. دامن دشت
اگر دامن دشتی بود، سنگ را برای کودکان جمع میکرد. این نشان از آرزوی صائب برای وسعت و بخشش دارد.
۹. بیبرگی
صائب بیبرگ و بار است و از جوش ثمر، منت نوازش بر سنگ دارد. این نشان از بیحاصلی او دارد.
۱۰. زور می
در میخانه، با زور می از خود میروند و سیلاب، سنگ را به راه میاندازد. این نشان از قدرت می در رهایی از خود دارد.
۱۱. گفتگو با سخترویان
گفتگو با سخترویان، خودآزاری است و فشردن سنگ، آزار میآورد. این نشان از بیهودگی گفتگو با سختدلان دارد.
۱۲. سنگیندلان
میتوان قهر سنگیندلان را برداشت، اگر بتوان نقش را از دل سنگ پاک کرد. این نشان از دشواری نرم کردن سنگیندلان دارد.
۱۳. عذرخواهی
عذرخواهی، انسان را بر گناه دلیر میکند و دل، مومیایی شکستن سنگ است. این نشان از قدرت عذرخواهی دارد.
۱۴. غفلت و پیری
غفلت صائب از پیری، یکی صد شد و خواب سنگین، در آغوش فلاخن سنگ قرار گرفت. این نشان از غفلت او از گذر عمر دارد.
خلاصه به زبان ساده
صائب میگوید:
دیوانهی من نعل در آتش مینهد تا سنگ را نرم کند و از سنگ، بیفلاخن، شعلهی جواله میسازد.
سختجانان، باغ دلگشای یکدیگرند و روی سخت آهن، سنگ را گلریز میکند.
نفس سرکش را دل روشن اصلاح میکند و آتش، رگهای گردن سنگ را نرم میکند.
اگر فرهاد من آتشدست باشد، هر رگی از سنگ چون تار شمع روشن میشود.
خواب سنگین از شوخی مژگان او سبک شد و فلاخن سنگ، شهپر پرواز میشود.
ای دل، بر شکیبایی من ناز مکن، زیرا مژگان شوخ او، سنگ را با سوزن خانه زنبور میسازد.
اگر دامن دشتی چون مجنون داشتم، سنگ را برای کودکان جمع میکردم.
این زمان بیبرگ و بارم، وگرنه از جوش ثمر، منت نوازش بر سنگ داشتم.
ما در میخانه با زور می از خود میرویم و سیلاب، پای رفتن سنگ میشود.
گفتگو با سخترویان، زحمت خود دادن است و فشردن سنگ، آزار میکشد.
بیبری مرا از کودکان دور میکند و دیوانهی من سنگ را از هوا میگیرد.
میتوان چین قهر از جبهه سنگیندلان برداشت، اگر بتوان نقش را از دل سنگ پاک کرد.
هر که عذرخواهی دارد، بر گناه دلیر است و مومیایی در شکستن سنگ میدهد.
ای صائب، غفلت من از پیری یکی صد شد و خواب سنگین در آغوش فلاخن سنگ شد.
نکته پایانی
این غزل صائب، سرود عشق، قدرت و پیری است. صائب در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، از دیوانهی خود، از سنگ و آتش، از نفس سرکش، از مژگان معشوق، و از سختدلی سخن میگوید. او میگوید که دیوانهی او سنگ را نرم میکند و از آن آتش میسازد. در پایان، به صائب اشاره میکند که غفلت او از پیری یکی صد شد. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه و عارفانهی صائب است که در آن، عشق، قدرت و پیری به زیبایی به تصویر کشیده شده است.
غزلیات بیشتر از صائب: غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات صائب تبریزی










