غزلیات طغرای مشهدی | اشعار عرفانی سبک هندی از شاعر گمنام سده یازدهم
طغرای مشهدی (درگذشتهٔ ۱۰۷۸ قمری)، شاعر، نویسنده و از مترسلان برجستهٔ سبک هندی در سدهٔ یازدهم هجری است که با وجود زندگی در روزگار سلاطین تیموری هند و خلق آثاری ارزشمند، تا حد زیادی گمنام مانده است. دیوان او که شامل نزدیک به دو هزار و پانصد بیت است، با ویژگیهایی چون «کاربرد واژگان هندی و خراسانی»، «ترکیبسازیهای نوین»، «مضامین عرفانی»، و «نگاهی مبهم و دشوار» شناخته میشود که آن را در زمرهٔ شاعران مضمونیاب و دشوارگوی سبک هندی قرار میدهد. غزلهای او، که بخش عمدهٔ دیوان (حدود ۱۷۰۰ بیت) را تشکیل میدهند، با بهرهگیری از تصاویر بکر و نگاه تازه، در ادامهٔ سنت غزلسرایی فارسی و با تأثیرپذیری از فضای عرفانی و موسیقایی عصر خود سروده شدهاند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیدهای از غزلیات طغرای مشهدی، به بررسی ویژگیهای سبکی، درونمایهٔ عرفان و تصوف، و نگاهِ این شاعر گمنام به عشق و هستی خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ غزلهای این شاعرِ ارزشمند آشنا شود.

غزلهای کلاسیک قدیمی از طغرای مشهدی
بی قد شمشاد او، دست چنار آمد به درد
بس که می ساید به یکدیگر کف افسوس را
در هنرمندی ز مردن نیست غم استاد را
زنده دارد کار شیرین، تا ابد فرهاد را
تا ابد آدم نخوردی نیم گندم از بهشت
در ازل خوردی اگر یک جو غم اولاد را
به نقش بندی رویت چو کف گشاده خدا
ندیده رنگ رخت، دل ز دست داده خدا
ز موی ساقی وحدت نبست تا قلمی
نساخت لعل ترا رنگ بست باده خدا
ز ما کسی نتواند گرفت روز حساب
حساب آنچه به ما در جهان نداده خدا
نقش خیالش نبرد، گرد کدورت ز دل
صورت شادی چه سود، کاخ غم اندود را
چرخ درآشوب دهر، تابع سرچشمه است
نهر چه صافی دهد، آب گل آلود را؟
مشت خسم، ولی چو نشینم به آن بهار
گلدسته می کند اثر رنگ و بو مرا
صد ره گر از خمار بیفتم به پای خم
یک دستگیر نیست به غیر از سبو مرا
نی شمع پی به گریه من می برد، نه ابر
کزدیده، جای قطره چکد آرزو مرا
درین محیط که سرگشتگی ست حاصل ما
یکی فتاده چو گرداب، راه و منزل ما
گر عشق تو بی سوز ببیند تن ما را
چون شمع زند شام غمت گردن ما را
منت آب خضر نیست جوی بر سر ما
طالع خشک لبی مانده به اسکندر ما
ما زسیم و زر خود، بزم نکردیم چو شمع
دیگران بزم فروزند ز سیم و زر ما
می شد از خشک و تر این خاکدان قانع به سنگ
عقل اگر می بود چون کبک دری، دیوانه را
با ستم فرمای گردون، راه حرفی وانشد
ماند در دل شکوه ها از آسیابان دانه را
شورش انداخته در شام و سحر یارب ما
در غمت نیست کم از روز قیامت شب ما
طفل اشکیم، ز ما درس طرب چشم مدار
نیست جز ابجد غم در ورق مکتب ما
ما را به دار عشق، که نزدیک می برد؟
از تار آه اگر نبود ریسمان ما
هر خس ز تندخویی آن گل درین چمن
ماری ست خفته در بغل آشیان ما
برگ عیش ناتوانان نیست غیر از دستگیر
بهتر از گلدسته باشد در کف پیران عصا
از فلک روزی چه سان خواهم، که در مشرق زمین
بهر یک نان می زند از صبح چون کوران عصا
چون داشت از دویی ننگ، یار یگانه ما
با مردمان نیامیخت، در چشمخانه ما
در باب خانه سازی، همطالع کمانیم
کی بی کجی شود راست، دیوار خانه ما
کهربا گشتیم و کس باور ندارد درد ما
درد ما کی می شود ثابت به رنگ زرد ما
همچو مردان، پا به دفع بخت بد، قایم نکرد
نام جرات چون برآرد طالع نامرد ما؟
آن مرغ بینواییم، کز آشیانه ما
صد کوچه باغ راه است، تا آب و دانه ما
ما شعله ایم، لیکن پیش کسان ز تمکین
ساکن چو آتش می، باشد زبانه ما
با آنکه هر فسانه، خواب آورد به دیده
از دیده می برد خواب، دایم فسانه ما
ابنای جنس ما را، چون مهره های شطرنج
از بهر جنگ آرد، دوران به خانه ما
نیست غیر از گریه در صندوق ابر نوبهار
گل ندانم از که دارد دستگاه خنده را
چرخ کم فرصت ز من بسیار خواهد یاد کرد
در جهان بیند چو بی مونس، غم آینده را
بی کفن، طغرا درین باغ الم می شد به خاک
چون نهال تاک اگر می یافت گور کنده را
ز مرغان دل ما با لب بامش چه می گویی
سر دیوار نشناسد کبوترهای چاهی را
شبت خوش باد ساقی، مگذر از فکر سحرخیزی
که فیض شام معراج است بزم صبحگاهی را
ناید نمکچشی چو تنور از دهان ما
گردد نصیب غیر، چو شد پخته نان ما
مانند خاک شیشه ساعت، برون نرفت
یک دم غبار غم ز دل ناتوان ما
عکس او در بغل نور فکنده ست مرا
نیستم موسی و در طور فکنده ست مرا
همچو موجی که به ساحل فتد از شورش بحر
جوش نزدیکی او، دور فکنده ست مرا
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار ادیب صابر | غزلیات عاشقانه کمال خجندی

تا جان فدا نمایم، بر زخمه های مطرب
سر می نهم چو غیچک، در پیش پای مطرب
دف را چو گرم سازد، آرم ز سوز گریه
بر روی دست مژگان، آتش برای مطرب
گل از مقام صوتش، می تافت گوش رغبت
بلبل اگر نمی داشت، طرز نوای مطرب
شهر پیاله نوشی، همچون حصار نغمه
بی کوچه نشاط است،گر نیست جای مطرب
چاک دلم نسازد، با سوزن رفوگر
از رشته گر نبینم، رنگ صدای مطرب
شد در کف تعلق، سیب دلم دوپاره
نصفی برای ساقی، نصفی برای مطرب
شعرهای قدیمی طغرای مشهدی
ما ز پا افتادگان را خواب غفلت برده است
گر دل بیدار خواهی، در میان ما مخواب
شهر را نشناسم از ده، کوه را از کشتزار
بس که ماندم بی کس و کو در بیابان چون سراب
طینت ما را ز گرد خشکسالی ساختند
می خورد برهم وجود ما ز باران چون سراب
اگر ساقی نگردد شب انیسم
غریبی می کشم در کوی مهتاب
نسازم تا قدح را عینک خویش
نیفتد چشم من بر روی مهتاب
ای خوش آن گریه که شوید ز شبم مهلت خواب
همچو شمعم ندهد اشک، دمی فرصت خواب
من هم از لوح دل خویش صفا می دیدم
گر چو آیینه نمی بود مرا عادت خواب
چون حبابم نکند دیده به بیداری میل
بس که آمیخت به چشم تر من رغبت خواب
شوق همخوابگی ات رهزن بیداری شد
سر به بالین تو مخمل نهد از دولت خواب
هرگز ندیده سایه جانانه آفتاب
با آنکه محرم است به هر خانه آفتاب
در آرزوی صبح بناگوش ماه من
خواهد ز چرخ، طالع دردانه آفتاب
آن ماه اگر قرار به همخانگی دهد
هرگز برون نمی رود از خانه آفتاب
ای خرمن جمال ترا دانه آفتاب
تو می فروش حسنی و پیمانه آفتاب
بر یاد رخش چون رود از دیده من آب
صد باغ توان داد به یک چشم زدن آب
آب از مژه رو کرد به من، آه چه سازم
گر وانشود همچو حباب از سر من آب
با آن رخ شاداب به گلشن چو درآیی
از سایه روی تو خورد سرو و سمن آب
زاهد نشود قابل پابوس خم می
چون شیشه، گر از باده کشد دست و دهن آب
گر شهرت تردامنی گل شنود خاک
هرگز نگذارد که درآید به چمن آب
سرچشمه این بادیه را خضر بلد نیست
برداشتمی کاش چو گوهر ز وطن آب
تر شد ره گوشم ز غزلخوانی طغرا
هرگز نشنیدم که برآید ز سخن آب
غم از دل می برد آواز مطرب
رگ شادی ست تار ساز مطرب
کند منقار بلبل عشقبازی
به مضراب نواپرداز مطرب
به «یاحی» زنده سازد مرده ها را
موذن گر شود دمساز مطرب
ندارم طاقت یک ناز ساقی
کشیدم بس که امشب ناز مطرب
خوش آن ساعت که با هم کوک گردد
صدای شیشه و آواز مطرب
امشب من و چشم قدح و دیدن مهتاب
مینا و سر گریه ز خندیدن مهتاب
تردستی ساقی نرسیده ست به جایی
کامشب نکند خواهش گل چیدن مهتاب
در کوی تو پاکان غم شبگرد ندارند
چیزی نتوان یافت ز کاویدن مهتاب
ناله ها در بحر و بر دارد غریب
کام خشک و چشم تر دارد غریب
تا کند پرواز، رو بر شهر خود
آرزوی بال و پر دارد غریب
سیر غربت، خوار و زارش می کند
همچو گل، هرچند زر دارد غریب
گر نباشد صندل یاد وطن
تا قیامت درد سر دارد غریب
در غریبی خاطر ایمن مجوی
هر قدم، چندین خطر دارد غریب
نی به شاهین ذوق دارد، نی به باز
ذوق مرغ نامه بر دارد غریب
کار نگشاید ز دستش یکقلم
گر چو طغرا صد هنر دارد غریب
دارم از سرچشمه، رو در دشت حیرانی چو آب
گاه شهری می شوم، گاهی بیابانی چو آب
قمریان همدوش سرو و بلبلان دمساز گل
من ندیدم زین گلستان غیر حیرانی چو آب
در تکبر همچو خاکی، در سبکروحی چو باد
آتشی در قتل ما، در پاکدامانی چو آب
اشعار بیشتر در روزانه: غزلیات ادیب الممالک | مجموعه اشعار هلالی جغتایی
اشعار طغرای مشهدی
قدم بیرون منه از عالم آب
درین دریا، فروکش کن چو گرداب
بسی فیض است در شب زنده داری
مده چشم قدح را فرصت خواب
دلم سوراخها دارد چو طنبور
ز دست کنجکاویهای مضراب
همچو شبنم با گل و سوسن مخواب
شب نشینی کن درین گلشن مخواب
ای که از تاریکی دل چون شبی
گر هوس داری دل روشن، مخواب
فوج اختر، دشمن جان تواند
روبروی لشکر دشمن مخواب
مرگ، مفلس را ز عمر جاودانی بهتراست
مردن بی خانمان، از زندگانی بهتر است
بینوایان را شب تاریک در محنت سرا
بر زمین شمع از چراغ آسمانی بهتر است
دل چه سان از دختر رز می توان برداشتن
کان صنم در وقت پیری از جوانی بهتر است
لب تر نکنم ز آب خضر تا می ناب است
چون شیشه، مرا خانه تن وقف شراب است
بی گل، نفسی بلبل ما زنده نماند
در فصل خزان، زنده به امید گلاب است
آیینه که هرگز نگذارد مژه برهم
بی دیدن رخسار تو سرچشمه خواب است
ما را ز جفای ره امید برآورد
خضری که درین بادیه دیدیم، سراب است
گل ندارد تاب دست انداز باد مهرگان
تا خزان آمد، دکان حسن را برچیده است
تا نباشی، یک قدم نتوان برون رفتن به سیر
بی تو، دل گاهی که از خود رفته، برگردیده است
ساغر عیشم که هرگز روی گردش را ندید
حیرتی دارم که چون درساختن، گردیده است؟
سرتاسر دهر، جز خدا کیست
عالم همه اوست، ماسوا کیست
فتوی ده می، هوای ابر است
تعلیم کننده هوا کیست
ساقی، تو بگو معلمانه
در کشتی باده، ناخدا کیست
مطرب،به من گدا خبر کن
آن کس که به نی دهد نوا کیست
گفتی که تهی ست کاخ طنبور
آن پرده نشین خوش صدا کیست
چو گردباد، دلم رهنمای خود نشناخت
ازین جریده روی مدعای خود نشناخت
شناخت طرز کرم را کسی که چون دریا
کفی به خیر گشود و گدای خود نشناخت
سرودخوانی مطرب ز عندلیب مجوی
که همچو آب، مقام صدای خود نشناخت
شدم خفیف ز بالانشینی گردون
به این سیاه چه سازم که جای خود نشناخت
چگونه راه شناس غمت شود طغرا
که پای خود ز سر و سر ز پای خود نشناخت

هر دل که ازان نگار خالی ست
باغی ست که از بهار خالی ست
از کودک اشک می شود پر
هرجا ز توام کنار خالی ست
با اینهمه ریشه کاری سعی
دستم چو کف چنار خالی ست
چون شیشه ساعتم سبکروح
روزی که دل از غبار خالی ست
طغرا، شده گلشن از بتان پر
افسوس که جای یار خالی ست
هر گل این بوستان، روی نگاری بوده است
هر پریشان سنبل او، زلف یاری بوده است
لاله کز بویش دل زاهد به مستی می کشد
زان بود میگون،که چشم پرخماری بوده است
جوی آبی را که می بینی به پیش سرو و گل
مهوشان بزم را آیینه داری بوده است
مرغ حقگو چون نبیند خون خود را ریخته؟
هر درختی، عارفان را چوب داری بوده است
این زمان گر همچو طغرا نیست یک بلبل، چه شد
پیش ازین، صد همچو او در هر بهاری بوده است
ره به درمان ندهم، راهنما آگاه است
نکنم بیخودی از درد، خدا آگاه است
می توان عکس نگه درگل رخسارش دید
نیست آیینه بدین آب، صفا آگاه است
نگهش با مژه، هم بزم نگردیده هنوز
شرم ازین قصه خبردار و حیا آگاه است
بی نسیم گل رویت، ره شادابی را
لاله صدبار غلط کرده، صبا آگاه است
مشو مهمان من، ای مرغ روزی خوار آزادی
مرا گر هست آب و دانه ای، در دام صیاد است
به آن زلفی که صد آهش به دنبال است سرگرمم
چراغم گشت روشن، در شبی کز هر طرف باد است
جناغی بسته بود آن شوخ در روز ازل با من
به دستم داد امشب ساغر می، گفتمش یاد است!
گهی با خاک یکسانم، گهی همچشم کیوانم
نصیب و قسمت من در جهان چون کاغذ باد است
اشعار بیشتر در روزانه: قطعات مسعود سعد سلمان | غزلیات سلمان ساوجی
شعرهای منتخب طغرای مشهدی
مفلس کوچه عشقیم، کریم اینجا کیست
جای رحم است، ببینید رحیم اینجا کیست
اشک هرچند به خاک سر کویش غلتید
کس نپرسید که این طفل یتیم اینجا کیست
کسی فارغ از کار دنیا نشست
که زانو به زانوی مینا نشست
تذروی ست از چشمه سار طرب
حبابی که در جوی صهبا نشست
به تعظیم برخاست کهسار غم
چو مجنون به دامان صحرا نشست
بیا که بی سرزلف تو موج باده ناب
به رنگ حلقه ماتم، کدورت انگیز است
بهار حسن ترا برگ ریز عشوه مباد
که از هوای توام ابردیده گل بیز است
به دور نرگس او، دل ز خون لبالب کن
که می پرست، طلبکار جام لبریز است
ساغر می در کف او، رنگ و بوی گل گرفت
شیشه در چنگش صدای نغمه بلبل گرفت
بی ترنم ریزی مطرب که رشک بلبل است
در گلوی شیشه می، نغمه قلقل گرفت
سبز ما از نازکیها تاب بوی گل نداشت
حیرتی دارم که چون از باده، رنگ گل گرفت
ای حسن تو سرچشمه غوغای قیامت
جویای وصالت، چمن آرای قیامت
امروزم اگر دامن وصلت ندهد دست
دست من و دامان تو فردای قیامت
آیینه به دست آر [و] ببین صورت خود را
گر هست ترا ذوق تماشای قیامت
زین گونه که هر روز کنی وعده به فردا
ترسم که شود وعده به فردای قیامت
دنیا و آخرت چو ترازو فتاده است
یک سو اگر کم است، دگر سو زیاده است
در مجلسی که دست به هم داد رقص جام
خون حیا به گردن مینای باده است
فتاد بقعه تقوی، شرابخانه سلامت
شکست توبه، سر باده مغانه سلامت
ز سنگ حادثه کزوی هزار ساز شکسته
اگر به چنگ زیانی رسد، چغانه سلامت
بوسه در آغوش ازان خودکام نتوانم گرفت
صید خود را درمیان دام نتوانم گرفت
بس که بی آرام گشتم از رمیدنهای او
رام چون گردد به من، آرام نتوانم گرفت
گر چنین خواهم به دام برگ ریز هجر ماند
از کف قاصد، گل پیغام نتوانم گرفت
چند بر ساقی کند شوقم گرفت بیش و کم؟
مستیی خواهم که دیگر جام نتوانم گرفت
بس که دورم همچو مغرب زان بت مشرق جبین
صبح اگر ساغر دهد، تا شام نتوانم گرفت
امشب قدح از شراب خالی ست
جای گل ماهتاب خالی ست
بی چنگ هزار [تار] زلفت
از تار نوا،رباب خالی ست
بازآ که گلابی دو چشمم
بی روی تو از گلاب خالی ست
در آینه رو ندید امروز
پیمانه آفتاب خالی ست
دیدم به جانبش، ز حیا روی خود گرفت
راه نگه به نرگس جادوی خود گرفت
سررشته دار شغل پریشانی ام شمرد
دست مرا چو در خم گیسوی خود گرفت
داغم ز بخت آینه، کان شوخ کینه جو
از روی مهر، بر سر زانوی خود گرفت
نیست از دست نکویانم زبان و دل یکی
دل به فکر دیگری، لب در سراغ دیگری ست
همچو فانوسم، ز خود چیزی ندارم دربساط
روشنی در کلبه من از چراغ دیگری ست
از من بیمار حسرت، برگ آسایش مجوی
کز گل آزار، نقش بسترم آسوده نیست
همچو شمع بزم، سرتاپا نیاسودم شبی
پا اگر آسوده می گردد، سرم آسوده نیست
از وعده وصل تو وفا را خبری نیست
مردیم ز هجران و قضا را خبری نیست
راه غم جانان به ره مرگ شبیه است
طی می شود این جاده و ما را خبری نیست
از بیخبران بود، به هر کس که رسیدیم
تنها نه همین ما و شما را خبری نیست
خوش باش دلا، کامشب ازان دست نگارین
صد بوسه گرفتیم و حنا را خبری نیست
اشعار عاشقانه طغرای مشهدی
بر گوش زد نسیمم، صوتی که نیشکر داشت
آواز پای آن گل، شیرینی دگر داشت
دیشب که آن سهی قد، آرایش چمن بود
گل را ز شرم رویش، بلبل به زیر پر داشت
نتوان شمردن از خود، فرزند ناخلف را
در عالم حقیقت، یعقوب یک پسر داشت
تاثیر باد نخوت، کر می کند غنی را
گوش صدف گران بود، تا دامنش گهر داشت
طغرا ز بس که گشتیم، رسوای عشقبازی
هر بیخبر که دیدیم، از راز ما خبر داشت
مجموعه تپش، دل محنت سرشت ماست
دیباچه کتاب الم سرنوشت ماست
آتش چگونه از سر ما واشود به آب
چون لاله، داغ سوختگی در سرشت ماست
ما دلخوشیم از آنکه به ما گرم برخورد
دوزخ اگر فسرده نگردد، بهشت ماست
ما تخمکار دشت ریاییم همچو زهد
تسبیح سبز، دانه چندی ز کشت ماست
مگو که آینه بیداری ابد دارد
ندیدن رخت ایام خواب آینه است
صفاپذیر کند خاک را ز نقش قدم
زمین جلوه گهش در حساب آینه است
شمع دیدار نمایان شد و پروانه نیافت
باده وصل به بزم آمد و پیمانه نیافت
مرغ دل چون نکند شکوه درین سبزقفس؟
آب اگر یافت به صد خون جگر، دانه نیافت
بس که افتاده خرابی ز غمت بر سر هم
دل دیوانه ما راه به ویرانه نیافت
پیرهن بس که خوش اندام شد از بوی تنت
گل شود سرو چو آید به برش پیرهنت
مزه بزمگه باده به کامش نرسید
تا لب جام نشد بوسه ربای دهنت
نشوم از تو جدا، همچو گل از نکهت خود
گر درآرد مدد بخت درآغوش منت
فرصت صد بوسه در کف داشت، وز اقبال ما
شانه غافل در شب زلف از بر آن رو گذشت
اشک بر سوز دلم هرگز سر راهی نبست
آتش از یک سو چو آمد، آب از یک سو گذشت
همچو سیلی کز سرپل بگذرد در نوبهار
آب چشمم در خیال رویش از ابرو گذشت
زلف با قامت او، تا به کمر همراه است
هر کجا روز بلند است، شبش کوتاه است
بی وصیت دلم از خود نرود شام فراق
این چراغی ست که از رفتن خود آگاه است
من دیوانه چه سان بگذرم از وادی عشق
جاده چون کوچه زنجیر، سراسر چاه است
گل زخمی که ز پیکان غمت در دل ماند
همچو نقش قدم خضر، زیارتگاه است
گر به گوشت نرسد ناله طغرا چه عجب
بس که از عشق زبون گشته، فغانش آه است
آسوده دلی بر من بیتاب حرام است
بر روز سیاهم شب مهتاب حرام است
پروانه شب از بستر آرام گریزد
تا شمع نیاسوده، برو خواب حرام است
من همچو سبو، دست گرفتم به در گوش
آن روز که گفتند می ناب حرام است
کام طلب از چشمه و جو تر نتوان کرد
تا لب به محیطی نرسد، آب حرام است
ما تهمت آرام، به دشمن نپسندیم
در ملت ما، کشتن سیماب حرام است
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار محیط قمی | اشعار نیر تبریزی

تخم اشک از کف بنه ای دل که مانند سحاب
تا بپاشی تخم، می باید ز هم پاشید و رفت
چون قدح کآید بر مینا، شب آمد پیش من
گریه کردم از برای ماندنش، خندید و رفت
بس که خاک این چمن سرگشتگی می آورد
آب را از چشمه باید راه جو پرسید و رفت
کوچه تابوت اگر آمد درین راهت به پیش
تا به منزل می توانی سایه وش خوابید و رفت
دلم ز قید پریدن همیشه آزاد است
دو بال بر تن من، چون دو دست صیاد است
شود ز سایه تصویر، با زمین یکسان
عمارت دل ما بس که سست بنیاد است
کسی نماند که از جور آسمان نگریست
به آدم آنچه رسیده ست، وقف اولاد است
از تبسم لب ببند ای غنچه، حال گل ببین
کز گلابش گریه دایم در قفای خنده است
عاقبت اندیشگان را در نشاط آباد بزم
گریه می آید بر آن لب کآشنای خنده است
مجلس آرا کیست امشب کز هجوم دلخوشی
صورت دیوار، لبریز صدای خنده است
از مقام ریشه و پیوند می باید گریخت
چون صدای نی ز چندین بند می باید گریخت
خویشها دارند چون زنبور، دایم نیشها
خویش را خواهی، ز خویشاوند می باید گریخت
گر نداری ای چمن، تاب سواران خزان
تا به آن جایی که می تازند، می باید گریخت
ما غریبان را زنی چون دختر رز لایق است
از زنی کورا شود فرزند، می بایدگریخت
تا به کی طغرا به غارت می دهی مضمون نو؟
زین کهن دزدان معنی بند می باید گریخت
فروغ گوش گل از آتشین نوای من است
دماغ غنچه تر از نشاه صدای من است
که را وسیله گلچینی وصال کنم؟
کسی که محرم او نیست آشنای من است
صبا چو بگذرد از ما، ز داغ گل بیز است
قدح به ما چو رسد، از شکست لبریز است
چگونه شیشه ناستد تمام شب به نماز
که در صلاح، به از زاهد سحرخیز است
پیاله ای که به گلبرگ لعل او نرسد
چو جام لاله شرابش کدورت انگیز است
لبی ز خون دلم تر نکرد نرگس او
خبر نداشت که بیماری اش ز پرهیز است
بر لباس فاخر بی اعتبار خسروان
بخیه های خرقه ما، خنده دندان نماست
بس که خاموشی شعار ما بود، چون آفتاب
طشت ما از بام گردون گربیفتد، بی صداست
نشنود گر آن پریوش گفته ما را، بجاست
حرف ما سرگشتگان، چون زلف او پا در هواست
طغرای مشهدی کیست و چرا با وجود توانمندی، گمنام مانده است؟
پاسخ: شاعر و نویسندهٔ سدهٔ یازدهم هجری در مشهد متولد شد و در زمان شاهجهان گورکانی به هند رفت.. او با وجود شهرت در هند و تألیف سی رسالهٔ منثور، در ایران کمتر شناخته شده است.
ویژگی اصلی غزلیات عرفانی طغرا در سبک هندی چیست؟
پاسخ: کاربرد گستردهٔ واژگان هندی، اصطلاحات موسیقایی و ترکیبسازیهای نوین؛ او این شیوه را «احداث لغت» مینامید
آیا طغرا به موسیقی علاقه داشته و چه تأثیری در شعرش دارد؟
پاسخ: بله، اطلاعات وسیعی از موسیقی داشت و در ساقینامهٔ خود، هفده ساز ایرانی و هندی و دستگاههای موسیقی را توصیف کرده است
چرا طغرا گاهی «شیفته» تخلص میکرده است؟
پاسخ: برای رعایت وزن شعر در برخی غزلها، از تخلص دوم خود (شیفته) استفاده میکرده است










